Archive for the ‘علی’ tag
اشرافیت کاذب، شرافت حقیقی
کیست مظلومتر از علی؟
یکی از مغالطات تاریخی این است که میگویند بعد از رسولالله اشرافیت دینی به جامعه وارد شد و خلفا ـ علی الخصوص خلیفه دوم ـ ملاک را سابقه در دین دانستند. اما این نکتهای بس غلط است. کیست که نداند تیرههای فرعی قریش [بنی تیم و سپس بنی عدی] روی کار آمدند تا سیادت را دوباره به بنیحرب [عثمان از بنیامیه بود] برگردانند و ابوسفیان ـ سید قریش ـ را به میراث از دست رفتهاش برسانند؟ خلیفهی دوم، که بسیاری از تاریخپژوهان عامه و حتی شیعه وی را فردی سادهزیست میدانستند که در برابر دزدی از بیتالمال خشن بود، به گواه همین تاریخ هیچگاه به والی شام ایراد نگرفت که چرا چون ملوک سلطنت میکنی؟ وقتی از وی پرسیدند تو همه والیان را عوض میکنی، چرا معاویه را آزاد گذاردهای در جواب میگفت بر من خرده مگیرید که بر جوان سید قریش اعتراض کنم!
اگر قرار بر اشرافیت مذهبی و سابقه در دین بود، کدام زنی بیش از فاطمه بنت محمد و مادرش خدیجه به عبادت میپرداخت؟ تاریخ را که نمیشود انکار کرد! کدام از شما «و یطعمون الطعام علی حبه» بودید جز علی و زن و فرزندان خردسالش؟ کدام مؤمنی بیش از علی و پیش از علی، نماز گزارده است؟ اگر نزدیکی به حبیبالله و صحابه کبار رسولالله بودن عیار است بگویید کدامین از شما بود که با حبیبالله عقد اخوت بسته بود؟ اگر شما یک بار «زمیل محمد» شدید، علی هماره «وصی محمد» بود. اگر سابقه در جهاد ملاک است، کیست که ضربه علی در احد و بدر و حنین و خیبر و «خندق» را فراموش کرده باشد؟ اگر قرار بر خویشی با رسولالله باشد، داماد او و برادر او، کسی که در دامانش بزرگ شده و کام در کامش چون بچهشتری که پی مادر میرود و تربیت شدهی حبیبالله است سزاوارتر است یا شما که تنها خویشیتان این است که دخترانتان را به عقدش درآوردهاید؟ اگر قرار بر تقوا و علم باشد خودتان گواهی دادهاید که لو لا علی لهلک فلان! و در هر بزنگاهی که محکتان زدهاند سستی خویش را عیان کردهاید و به علی پناه بردهاید.
بس کنید! شکمپرستانِ خدانترس! از چه روی در برابر سخن صریح رسولالله اجتهاد کردید و علی را به کناری گذارده و فلتة بیعت گرفتید و هر که دم از علی زد را به تیغ نواختید؟ بس کنید! سیاه باد رویتان که میراث حبیبالله را که انسانیت و رحمت بود به قبیلهپرستی قریش بدل کردید. امر را که از آن خدا بود از آن خود دانستید و خویش را سزاوارتر از علی دانستید. اگر از شما میپرسیدند چرا علی نه، میگفتید نباید نبوت و خلافت در یک خاندان باشد و اگر میپرسیدند چرا قریش، میگفتید نبوت و خلافت هر دو از قریش است! زشت باد رویتان که پیرو بوزینهای چون بوسفیان شدید. صحابه کبار رسولالله بودید اما بندهی طلقاء شدید. میراث رسولالله را سوزاندید و در خاک کردید و حلال محمد را حرام کردید و وصیاش را به کناری نهادید و از دین جز پوستهای وارونه باقی نگذاشتید … .
نهالی که در یومالخمیس کاشتید و در سقیفه آبش دادید نه در کوچه بنیهاشم، که در کربلا و شام به ثمر خواهد نشست. آنگاه که آن ملعون بوزینهباز، به گفته ابن حنظله «الذی ینکح الامهات»، حرم رسولالله را در مجلس اجنبیان حاضر کند و بسراید: «لعبت هاشم بالملک فلا … خبر جاء و لا وحی نزل»، آنگاه است که شما ثمره خیانت امروزتان را خواهید دید! بله! خلیفه رسولالله، رسالت وی را منکر شود و کعبه را سنگباران کند. ننگ باد بر شما ای شکمپرستانِ جاهطلب! ننگ بر شما که لیاقتتان نه علی و حبیبش رسولالله، که همان مروانیان و سفیانیانند.
شرافت هماره از علی و آل اوست. در تقوا، نظیرشان را آسمان ندیدهاست. در جهاد، جنگآورتر از علی و حسنیناش یافت نمیشود. در صبر و بردباری، کدام کوه بیش از فاطمه بنت محمد و دخترش زینب تحمل اینهمه درد و شکنجه را دارد؟ در علم و عمل، کدام دو ستاره چونان حسنین میدرخشند؟ شرافت، که اشرافیت واقعی باشد، جز در علی و آل علی تبلور نیافته است.
ننگ بر شما و لعنت ابدی بر شما که میراث حبیبالله را …
پسنگاشت: مادر! محسنات بیتاب است! لالایی میخوانی؟
من پدر دارم!
از مزار میثم تمار تا مسجد کوفه کمتر از سیصد متر راه است؛ بابالفیل. البت اگر دستت باشد عصای پیرمردی که راهرفتنش سختتر از بزرگکردن تو بوده است، میشود حدود بیستدقیقه. گرد و غبار هوا را پر کرده. چفیه انداختهای دور سرت با امریکن اوپتیکالی که نصف صورتت را پوشانده، مردم زیرلب دعایت میکنند و با تعجب و تاسف سر تکان که: پیرمرد بمیرد بهتر است.
پدر را میبری سمت راست، مقام حضرت زینالعابدین. بابا اینجا بنشین تا بروم و بیایم. هر مقام را دوبار انجام میدهی: نیت پدر، نیت مادر. میروی این طرف. میدوی آن طرف. مقام کشتی نوح، ستون توبه، مقام ابراهیم، ستون جبرائیل، طوفان میآید؛ گرد و غبار. میریزی به هم. میخوری زمین. چفیه را خیس میکنی. مادر کجاست؟ میگردی دنبالش. پدر را میآوری محراب حضرت سجاد. نمیدانی چه کنی. مادر میگوید رفته اید محراب امیرالمومنین؟ یا الله! کدام محراب؟ همان که ضربت خوردند … مادر! کجاست؟ جلوی ستون توبه، همین فضای بستهای که پرده دارد و خادم. پدر را بلند میکنی: تشنهام. یا حسین! بدو آب بیار!
پدر را میآوری. ستون کشیدهاند مثل این ایستگاههای بیآرتی، چه کنم؟ یا الله! من چه کنم خدا! یا حضرت عباس! چرا وایستادی پسر؟ بریم بابا. یا حسین! یا حسین! بابا من حال زیارت ندارم، اما چی بگی؟ یا حسین! یا علی! مثل گنگها میبوسی ضریح کوچک را و باز پدر را میآوری مینشیند کنار. میخوابد کنار ستون. من بروم زیارت مسلم. مرد اصفهانی نشسته کنار ستون: حَجی! از کوجا اومَدین؟ از تهران. پدر رو نمیآوردین خب! هم خودش اذیت میشِد هم شوما! لبخند میزنی که خفه شو!
نزدیک اذان میشود. به دو به سمت محراب امیرالمومنین: پدر وضو دارید؟ برویم وضو. نمیتونم، خیلی درد دارم. پدر جان بریم بیرون از اینجا تیمم کنید. پدر را بلند میکنی. از بین صفوف نصفه نیمه نماز، و باز تاسف مردم که: اه! آقا مواظب باش! بیچاره پیرمرد! پدر را میآوری بیرون. با غبار هوا هم میتواند تیمم کند. میخندید با هم. بوسش میکنی. دارد بغضت باز میشود، پیشانیاش را میبوسی. برویم داخل نماز.
به هزار ضرب و زور کنار یک ستون جا به پیرمرد میدهند، با هزار فحش و صلوات. بعد از نماز به سرعت بلندش میکنی: دیر نشه یه وقت. میآوریاش بیرون. پیرمرد شروع میکند به فحش دادن. مثل همیشهی خستهشدنش. بازویش را میبوسی و آرام اشک میریزی: بابا! الان میرسیم. مردم برمیگردند و نگاهتان میکنند. باز چشمانت را پشت امریکن اوپتیکال پنهان میکنی و میروید سمت اتوبوس. از کنار یک جایی رد میشوی که دیوارهایش سفید است. نمیفهمی کجاست. پدر: یه جا واستا نفس تازه کنیم. پلیسهای عراقی طوری نگاهت میکنند انگار القاعدهای هستی. چفیه را از دور سر باز میکنی، عینک را برمیداری و سلامشان میدهی. میخندند و دست پدر را میبوسند، صورت ترا نیز. بغض عمیقی میخارد در گلو. مع السلام یا اخی!
پدر را میبری سمت اتوبوس که نکند دیر شده باشد. هیچ کس نیامده. میروی کنار اتوبوس، همه اتوبوسها، بالغ بر بیست سی تا، یکی یکی پر میشوند و میروند. میبینی معلم از دور پرچم سبز در دست میآید: کجا بودید؟ نیامدی مَرد! خانه امیرالمومنین!
زمین میخوری، زانوانت بر آسمان فرود میآید، چشمانت سیاه میشود، پشت امریکن اوپتیکالی که پدر در دوران جوانی از تکزاس آورده، پدری که فلان بیماری نمیگذارد راه برود، چیزی را با انگشتانش بگیرد یا درست تکلم کند. پدری که هر وقت میبینیاش غنچه اشکت شکوفا میشود، در آغوشش میکشی و با هم میگریید. پدری که هر وقت مادرت از زمین و زمان و بار سنگین زندگی خسته میشود، میشود منشا تمام مشکلات و بیماریاش سرکوبی بر سرش. پدری که هیچ وقت نمیشکند و هیچوقت التماست نمیکند اما میدانی که نفسهایت، جوان، وقتی خانهای دلش را جوان میکند و نفسهایش، جوان، هر وقت به گوشت میخورد، حتی از پس خرخرهای نگرانکنندهی مهیب، دلت را آرام میکند که آی دنیا! من یتیم نیستم! هنوز پدر دارم!
مادر را میبینی که میآید: چرا به من نگفتید؟ خب جلو رفته بودی. وانگهی پدرت هم تاب رفتن نداشت. از چاه هم نوشیدید؟ بله جوان! خب میخورند دیگر! مقام امام حسن و امام حسین را هم دیدید؟ بستر بیماری آقایم را دیدید؟ مقام حضرت زینب را دیدید؟ دیوارهای سفید آقا را دیدید؟ جای کاسه شیر را هم دیدید؟ مادر! برایم تعریف میکنید؟ ما را که راه ندادند، هنوز رد خون بود در کوچه؟
مادر … مادر … امیرالمومنین را هم دیدید؟ در خانهشان شلوغ بود؟ سفارش پدر را کردید؟ گفتید بنده خدا خراجش را به موقع میدهد اما سهماش از بیت المال کم است؟ گفتید چرا اینطور شده؟ مادر … مادر … سلام مرا به ام البنین میرساندید، میگفتید پسرم نوکر عباس است، جوانیاش را وقف عباس کنید. گفتی مادر؟ گفتی از امالبنین چه میخواهم؟ مادر … من که نیامدم، پدر هم که نبود، اما شما که بودی … گفتی به حضرت عباس که پسرم با ذکر شما زنده است؟ امام حسین را هم دیدید؟ لابد یه سی سالی جوانتر از عاشورا بودهاند. مادر! چشمان اباالفضل را دیدید؟ مادر! کفین عباس را دیدید؟ سر جایشان بودند؟ مادر! مولایم امام حسن را چطور … مادر … ایشان را دیدید؟ حضرت زینب را دیدید؟ حالشان لابد خوب نبودهاست نه؟ مادر … معلم قرآن زنان کوفه بودهاندها … کاش سوالاتتان را میپرسیدید … حال امیرالمومنین چطور بود؟ کاسه شیرشان را هنوز سر نکشیده بودند؟
به خود آمدم در صحن امیرالمومنین بودیم، با پدر. شب سیزده رجب
چند روز پیش، دلتنگ نجف شدم، پدر را تنگ در آغوش گرفتم. سیر گریستیم. باز شدم اهل نجف …
از: علی ابن ابی طالب
و من کتاب له علیه السلام
الی معاویة
و اردیت جیلا من الناس کثیرا، خدعتهم بغیک، و القیتهم فی موج بحرک، تغشاهم الظلمات، و تتلاطم بهم الشبهات،
گروه بسیاری از مردم رابه هلاکت افکندی، با گمراهی و ضلالت خویش آنان را فریفتی، و در امواج فتنه و فساد انداختی همان فتنه و فسادی که تاریکی هایش فراگیر است و امواج شبهاتش همه آنها را در کام خود فرو برده،
فجازوا عن وجهتهم و نکصوا علی اعقابهم، و تولوا علی ادبارهم، و عولوا علی احسابهم.
و این سبب شد که آنها از حق باز گردند و به جاهلیت و دوران گذشته رو آورند، به قهقرا برگشته و به حسب و نسب و تفاخرات قومی اعتماد کنند.
الّا من فاء من اهل البصائر، فانهم فارقوک بعد معرفتک، و هربوا الی الله من موازرتک،
جز گروهی از روشن ضمیران و اهل بصیرت که از این راه بازگشته و پس از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند و از همکاری و معاونت تو بسوی خدا فرار کردند.
اذ حملتهم علی الصعب، و عدلت بهم عن القصد.
و این به این خاطر بود که تو آنان را به کاری صعب و پرمشقت [نبرد برضد حق] واداشتی و از راه راست منحرفشان ساختی.
فاتق الله یا معاویة فی نفسک، و جاذب الشیطان قیادک، فان الدنیا منقطعة عنک، و الاخرة قریبه منک.
ای معاویه در برابر کارهایت از خدا بترس و زمامت را از دست شیطان بگیر که دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک است.
و السلام
نهج البلاغه / نامه ۳۲
مرد
شبهجزیره، جزیرهایست برای خودش؛ با تنهاییای هولناکتر از هول قیامة.
راس ساعت شش و بیست و پنج دقیقه غیبات میزد. یک روز که تصادفا زود باید میرفتم خانه، دیدم دست پیرمرد کمبینای خدماتچی را گرفته بودی و میبردیاش سمت بیرون دانشکده. گفتم ببینم کجا میروی. بردیاش تا دم بیمارستان و سوار اتوبوس راهآهناش کردی و برگشتی. در راه، تا لب به شکر باز میکرد، بحث را میبردی سمت اینکه پایش درد میکند یا نه! مَرد! از آن روز روان شدم پشتت و قدم جای قدمت گذاشتم. بیهیچ خطا … بیهیچ لغزش …
سکوت سفید
سه نفر بودید. دو پسر و یک دختر. شاگرد اولهای دورهتان. میآمدی درسهای برقی را با من ـ این افلیج بر دار مشروطه جانداده ـ کار میکردی. یک روز دیدی که آن یکیتان، نمره مرا به سخره گرفته است، من ِ مفلوک هم بنا به ضرورت جمع، بر بساط بیآبرویی خویش خندان و رویسرخ و خجل. رو ترش کردی و آمدی مرا از آن جمع بردی سمتی و نشستیم با هم قرآن خواندن. بغض کردهبودم و تو هم به ضرورت مردانگیات سجده واجب خواندی و رفتیم سجده … رفتیم و دلی سیر گریستیم … . یادم نمیآید دیگر با آن یکیتان حرف زده باشی الا جواب سلام. مَرد! میگویمت؛ میگویمت امشب که چرا اینچیزها را از تابوت خاطرات پنجساله کشیدهام بیرون … میگویمت که چرا لبریز شدهام …
سکوت سفید
شب امتحان بود. قرار بود کتابت را بیاورم دم خانهتان. پل پنجم بلوار ابوذر. یکی از فرعیها میپیچیدی سمت غرب و ته کوچه شهید افشار، دو سه خانهی آجر قرمز، از همانها که جهاد سازندگی، دمدمای اول انقلاب برای بیغوله نشینها میساخت، از یکیشان بیرون آمدی … با همان لباسی که دانشگاه میآمدی. برادر کوچکت هم با تو بود. شرم کردم. شرم کردم از لباس گرمی که بر تنم ضجهی شرم میزد و عرق سردی که بر تمام تنم نشسته بود و لرز آشکاری که بر چارستونم افتاده بود و لبخند گرمی که به بلندای ابروی توکلت فی اعلی علیین بود و دست تناورت که بر شانهام ـ این بیغولهنشین ظواهر سخیف ـ هیزم دوستی میسوزاند. گرمام کردی مَرد. گرمام کردی! مگر میشود فراموش کنم این روزگار با تو بودنها را؟
سکوت سفید
زیارت عاشورا که شروع میشد میرفتم چهار پنج ردیف عقبتر مینشستم زل میزدم به شانههای ستبر مردانهات. تمام که میشد تو میرفتی سجده و نماز زیارت و بعدش سر کلاس. و من مینشستم محو جبروت الهی و ساعتها غرق و … . آه! مَرد! مَرد!
سکوت سفید
دوستی داشتی علامه دهر. مینشستیم از هر دری به هر دیواری قصیده و غزل بود و بعدش تفسیر و تعدیل و جرحاش. میانداختیم پیاده از خود امیرآباد تا میدان امام حسین، به تفسیر قرآن و بررسی تطور فقه شیعه و بحثهای نازل سیاسی و جریانشناسی فلسفی. من هم شنا میکردم در محاورات شما دو. یک شب ساعت دوازده سمت فردوسی بودیم و یکی دو روسپی کنار خیابان. دیدم. دیدم که رفتی کنار کفش فروشی ایستادی که مثلا بند کفش نیمهپارهات باز شده. خم شدی و شانههایت میانه رقصاش گرفته بود … گریه میکردی مرد!
سکوت سفید
میفهمی من کی شکستم مؤمن؟ مرا اینگونه میخواندی! سلامت این بود: سلام مؤمن! و خداحافظی ات: حق! مؤمن! حق! میتوانی درک کنی این برادر کوچکتر کی شکست؟ یکی آمده بود به التماس که وضعم فلان است و بهمان. فهمیدی که صدایش به من میرسد. دست در گردنش انداختی و بردیاش کمی آنطرف تر. گرماش کردی از امید و نویدش دادی که قدرت خدا سلطان کل است! بغضم گرفته بود از پدر نداشته و برادر رفته و … همیشهی حضور با خدا بودی و همیشهی ظهور در خود بودم. افسوس! افسوس و صد افسوس!
سکوت سفید
نمیدانم … نمیدانم … راز این مـرد رازمدار خوشخندهی پاکسیرت، بر سینه من سنگینی کرد … کاسهام شکست و اینگونه پیمانه به باد دادم …. فقط … فقط این که خدا نکند، خدا نکند ماه، این همدم و همراز همه تنهایان عالم، اشک مَرد را برهنه ببیند! بیگمان زنجیر پاره خواهد کرد: لا ریب فیه …
سکوت سفیدسکوت سفید
حق!
مؤمن!
خق!
اذن دخول
مَرد، چند قدم عقب تر راه می رفت. کمی که دور و بر او خلوت شد؛ مَرد قدم هایش را تند کرد که به او برسد. او متوجه شد فردی از پشت سر به سمتش می آید. او برگشت؛ لبخندی بر لبش نقش بست: “سلام اخوی”. “و علیکم السلام”. مصافحه ای با مَرد میان سال کرد. کمی با هم راه رفتند؛ از هر دری سخنی گفتند. داخل کوچه ای شدند که منزل او در آن بود. مَرد دید دیر است شروع کرد به صحبت: “حاج آقا یه بحثی بود گفتم با شما در میون بذارم.” “خب بگو عزیز دلم؛ سراپا مشتاقم”. مَرد این پا آن پا کرد. “حاجی از شما شرمم میشه.”
***
شرم … ناخودآگاه لبی گزید و در دل گفت: “یا ستار العیوب” . “برادر این رو بگیر” کیف دستی اش را داد دست مَرد. عبایش را در آورد تا کرد؛ عمامه اش را بدون اینکه عینکش تکانی بخورد از سر برداشت؛ روی عبای تا شده قرار داد؛ و گذاشت روی دیوار کوتاه باغی که از کنار آن میگذشتند. کیفش را از مَرد گرفت، دست راستش را حائل کرد دور گردن مَرد و با لحن مَردانه ای گفت: “امیر حسین فدا آق داآش شه؛ نبینم غمتو داآش. بوگو دا”. مَرد، دلش لرزید، ناگهان پاهایش سست شد؛ خواست بیافتد. امیرحسین زیر بقلش را گرفت. مَرد بی محابا زد زیر گریه. “بَهَع! داآش ما رو باش! این بود تیمت؟”
“یا ابوالفضل” . “یا اباالفضل العباس! عباس هم گریه کرد؛ زیادم گریه کرد. از عباس که بالاتر نیستیم داآش. بیریز بیرون لامصبو. نکُش خودشو”. “نه حاجی شما که نمیدونی”. محکم شانه اش را فشرد و گفت “بگو امیر حسین بگو غلومت. حرفتو بزن داآش من”. “آخه نمیشه گفت”. “گفتنی هاشو بگو”. و مَرد شروع کرد به گفتن … یا ستار العیوب …
***
بلند می خندید و دستش را از شانه مَرد بر نمیداشت. “داآش طوری اومدی تو میدون گفتیم الان امیر ارسلان نامدار رو می ترکونی! بابا این هم شد مشکل آبغوره میگیری؟” . “حاج آقا … ” . “ببین من دست بردم سمت عمامه و عبا دوباره تو شروع کردی؟” . “باشه! آقا داآش!” . “حرفشو نزن. داآش قربونت شه. ما طرف حسابمون ناراحت میشه ها. غیرت داره.” “حاجی … آقا داآش گفتم که …” . ” لا اله الا الله! حاجی به مادرم قسمت بدم؟ به این عمامه سیاه قسمت بدم؟ اخوی! گفتم که قَرضه. تازه مال منم نیست. جیب ما طلبه ها دست خداست؛ اونم بی اجازه هی دست میکنه تو جیب ما که مال خودشه! اصلا به من و تو چه! نه؟ خودمون هزار تا درد داریم! بذار صاحابش خودش این جیب و پُر و خالی کنه.” “آخه حاجی”. بی محابا لبش را بر شانه مَرد گذاشت، بوسه ای و “یا زهرا”یی و راهش را کشید و رفت.
***
نزدیک خانه شد. صدای پاشنه در پسرش را بیدار کرد. “بابا! مامان میگفت دیگه امشب میوه میخری!” “بابا! مامان نمیخواست بگه اینقدر که من گفتم بابا کجاست اینو گفت” “بابا! باغ همسایه سگ داره شما رو که نمیگیره گاز بگیره بخوره؟ هان؟” “بابا! من اصلا میوه میخوام چی کار!” “بابا! چرا روتو کردی به دیوار؟” “بابا! چرا شونه هات می لرزه؟” …