جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘علی’ tag

از: علی ابن ابی طالب

with 30 comments

و من کتاب له علیه السلام

الی معاویة

و اردیت جیلا من الناس کثیرا، خدعتهم بغیک، و القیتهم فی موج بحرک، تغشاهم الظلمات، و تتلاطم بهم الشبهات،

گروه بسیاری از مردم رابه هلاکت افکندی، با گمراهی و ضلالت خویش آنان را فریفتی، و در امواج فتنه و فساد انداختی همان فتنه و فسادی که تاریکی هایش فراگیر است و امواج شبهاتش همه آنها را در کام خود فرو برده،

فجازوا عن وجهتهم و نکصوا علی اعقابهم، و تولوا علی ادبارهم، و عولوا علی احسابهم.

و این سبب شد که آنها از حق باز گردند و به جاهلیت و دوران گذشته رو آورند، به قهقرا برگشته و به حسب و نسب و تفاخرات قومی اعتماد کنند.

الّا من فاء من اهل البصائر، فانهم فارقوک بعد معرفتک، و هربوا الی الله من موازرتک،

جز گروهی از روشن ضمیران و اهل بصیرت که از این راه بازگشته و پس از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند و از همکاری و معاونت تو بسوی خدا فرار کردند.

اذ حملتهم علی الصعب، و عدلت بهم عن القصد.

و این به این خاطر بود که تو آنان را به کاری صعب و پرمشقت [نبرد برضد حق] واداشتی و از راه راست منحرفشان ساختی.

فاتق الله یا معاویة فی نفسک، و جاذب الشیطان قیادک، فان الدنیا منقطعة عنک، و الاخرة قریبه منک.

ای معاویه در برابر کارهایت از خدا بترس و زمامت را از دست شیطان بگیر که دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک است.

و السلام

نهج البلاغه / نامه ۳۲

Written by م. ع.

آبان ۸م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۶ ق.ظ

مرد

with 13 comments

شبه‌جزیره، جزیره‌ایست برای خودش؛ با تنهایی‌ای هول‌ناک‌تر از هول قیامة.

راس ساعت شش و بیست و پنج دقیقه غیب‌ات می‌زد. یک روز که تصادفا زود باید می‌رفتم خانه، دیدم دست پیرمرد کم‌بینای خدمات‌چی را گرفته بودی و می‌بردی‌اش سمت بیرون دانشکده. گفتم ببینم کجا می‌روی. بردی‌اش تا دم بیمارستان و سوار اتوبوس‌ راه‌آهن‌اش کردی و برگشتی. در راه، تا لب به شکر باز می‌کرد، بحث را می‌بردی سمت این‌که پایش درد می‌کند یا نه! مَرد! از آن روز روان شدم پشتت و قدم جای قدم‌ت گذاشتم. بی‌هیچ خطا … بی‌هیچ لغزش …

سکوت سفید

سه نفر بودید. دو پسر و یک دختر. شاگرد اول‌های دوره‌تان. می‌آمدی درس‌های برقی را با من ـ این افلیج بر دار مشروطه جان‌داده ـ کار می‌کردی. یک روز دیدی که آن یکی‌تان، نمره مرا به سخره گرفته است، من ِ مفلوک هم بنا به ضرورت جمع، بر بساط بی‌آبرویی خویش خندان و روی‌سرخ و خجل. رو ترش کردی و آمدی مرا از آن جمع بردی سمتی و نشستیم با هم قرآن خواندن. بغض کرده‌بودم و تو هم به ضرورت مردانگی‌ات سجده واجب خواندی و رفتیم سجده … رفتیم و دلی سیر گریستیم … . یادم نمی‌آید دیگر با آن یکی‌تان حرف زده باشی الا جواب سلام. مَرد! می‌گویمت؛ می‌گویمت امشب که چرا این‌چیزها را از تابوت خاطرات پنج‌ساله کشیده‌ام بیرون … می‌گویمت که چرا لبریز شده‌ام …

سکوت سفید

شب امتحان بود. قرار بود کتابت را بیاورم دم خانه‌تان. پل پنجم بلوار ابوذر. یکی از فرعی‌ها می‌پیچیدی سمت غرب و ته کوچه شهید افشار، دو سه خانه‌ی آجر قرمز، از همانها که جهاد سازندگی، دم‌دمای اول انقلاب برای بیغوله نشین‌ها می‌ساخت، از یکی‌شان بیرون آمدی … با همان لباسی که دانشگاه می‌آمدی. برادر کوچکت هم با تو بود. شرم کردم. شرم کردم از لباس گرمی که بر تنم ضجه‌ی شرم می‌زد و عرق سردی که بر تمام تنم نشسته بود و لرز آشکاری که بر چارستونم افتاده بود و لبخند گرمی که به بلندای ابروی توکلت فی اعلی علیین بود و دست تناورت که بر شانه‌ام ـ این بیغوله‌نشین ظواهر سخیف ـ هیزم دوستی می‌سوزاند. گرم‌ام کردی مَرد. گرم‌ام کردی! مگر می‌شود فراموش کنم این روزگار با تو بودن‌ها را؟

سکوت سفید

زیارت عاشورا که شروع می‌شد می‌رفتم چهار پنج ردیف عقب‌تر می‌نشستم زل میزدم به شانه‌های ستبر مردانه‌ات. تمام که می‌شد تو می‌رفتی سجده و نماز زیارت و بعدش سر کلاس. و من می‌نشستم محو جبروت الهی و ساعت‌ها غرق و … . آه! مَرد! مَرد!

سکوت سفید

دوستی داشتی علامه دهر. می‌نشستیم از هر دری به هر دیواری قصیده و غزل بود و بعدش تفسیر و تعدیل و جرح‌اش. می‌انداختیم پیاده از خود امیر‌آباد تا میدان امام حسین، به تفسیر قرآن و بررسی تطور فقه شیعه و بحث‌های نازل سیاسی و جریان‌شناسی فلسفی. من هم شنا می‌کردم در محاورات شما دو. یک شب ساعت دوازده سمت فردوسی بودیم و یکی دو روسپی کنار خیابان. دیدم. دیدم که رفتی کنار کفش فروشی ایستادی که مثلا بند کفش نیمه‌پاره‌ات باز شده. خم شدی و شانه‌هایت میانه‌ رقص‌اش گرفته بود … گریه می‌کردی مرد!

سکوت سفید

می‌فهمی من کی شکستم مؤمن؟ مرا این‌گونه می‌خواندی! سلامت این بود: سلام مؤمن! و خداحافظی ات: حق! مؤمن! حق! می‌توانی درک کنی این برادر کوچک‌تر کی شکست؟ یکی آمده بود به التماس که وضعم فلان است و بهمان. فهمیدی که صدایش به من می‌رسد. دست در گردنش انداختی و بردی‌اش کمی آن‌طرف تر. گرم‌اش کردی از امید و نویدش دادی که قدرت خدا سلطان کل است! بغضم گرفته بود از پدر نداشته و برادر رفته و … همیشه‌ی حضور با خدا بودی و همیشه‌ی ظهور در خود بودم. افسوس! افسوس و صد افسوس!

سکوت سفید

نمی‌دانم … نمی‌دانم … راز این مـرد رازمدار خوش‌خنده‌ی پاک‌سیرت، بر سینه من سنگینی کرد … کاسه‌ام شکست و این‌گونه پیمانه به باد دادم …. فقط … فقط این که خدا نکند، خدا نکند ماه، این هم‌دم و هم‌راز همه‌ تنهایان عالم، اشک مَرد را برهنه ببیند! بی‌گمان زنجیر پاره خواهد کرد: لا ریب فیه …

سکوت سفیدسکوت سفید

حق!

مؤمن!

خق!

Written by م. ع.

مهر ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۹ ق.ظ

اذن دخول

with 12 comments

مَرد، چند قدم عقب تر راه می رفت. کمی که دور و بر او خلوت شد؛ مَرد قدم هایش را تند کرد که به او برسد. او متوجه شد فردی از پشت سر به سمتش می آید. او برگشت؛ لبخندی بر لبش نقش بست: “سلام اخوی”. “و علیکم السلام”. مصافحه ای با مَرد میان سال کرد. کمی با هم راه رفتند؛ از هر دری سخنی گفتند. داخل کوچه ای شدند که منزل او در آن بود. مَرد دید دیر است شروع کرد به صحبت: “حاج آقا یه بحثی بود گفتم با شما در میون بذارم.” “خب بگو عزیز دلم؛ سراپا مشتاقم”. مَرد این پا آن پا کرد. “حاجی از شما شرمم میشه.”

***

شرم … ناخودآگاه لبی گزید و در دل گفت: “یا ستار العیوب” . “برادر این رو بگیر” کیف دستی اش را داد دست مَرد. عبایش را در آورد تا کرد؛ عمامه اش را بدون اینکه عینکش تکانی بخورد از سر برداشت؛ روی عبای تا شده قرار داد؛ و گذاشت روی دیوار کوتاه باغی که از کنار آن میگذشتند. کیفش را از مَرد گرفت، دست راستش را حائل کرد دور گردن مَرد و با لحن مَردانه ای گفت: “امیر حسین فدا آق داآش شه؛ نبینم غمتو داآش. بوگو دا”. مَرد، دلش لرزید، ناگهان پاهایش سست شد؛ خواست بیافتد. امیرحسین زیر بقلش را گرفت. مَرد بی محابا زد زیر گریه. “بَهَع! داآش ما رو باش! این بود تیمت؟”

“یا ابوالفضل” . “یا اباالفضل العباس! عباس هم گریه کرد؛ زیادم گریه کرد. از عباس که بالاتر نیستیم داآش. بیریز بیرون لامصبو. نکُش خودشو”. “نه حاجی شما که نمیدونی”. محکم شانه اش را فشرد و گفت “بگو امیر حسین بگو غلومت. حرفتو بزن داآش من”. “آخه نمیشه گفت”. “گفتنی هاشو بگو”. و مَرد شروع کرد به گفتن … یا ستار العیوب …

***

بلند می خندید و دستش را از شانه مَرد بر نمیداشت. “داآش طوری اومدی تو میدون گفتیم الان امیر ارسلان نامدار رو می ترکونی! بابا این هم شد مشکل آبغوره میگیری؟” . “حاج آقا  … ” . “ببین من دست بردم سمت عمامه و عبا دوباره تو شروع کردی؟” . “باشه! آقا داآش!” . “حرفشو نزن. داآش قربونت شه. ما طرف حسابمون ناراحت میشه ها. غیرت داره.” “حاجی … آقا داآش گفتم که …” . ” لا اله الا الله! حاجی به مادرم قسمت بدم؟ به این عمامه سیاه قسمت بدم؟ اخوی! گفتم که قَرضه. تازه مال منم نیست. جیب ما طلبه ها دست خداست؛ اونم بی اجازه هی دست میکنه تو جیب ما که مال خودشه! اصلا به من و تو چه! نه؟ خودمون هزار تا درد داریم! بذار صاحابش خودش این جیب و پُر و خالی کنه.” “آخه حاجی”. بی محابا لبش را بر شانه مَرد گذاشت، بوسه ای و “یا زهرا”یی و راهش را کشید و رفت.

***

نزدیک خانه شد. صدای پاشنه در پسرش را بیدار کرد. “بابا! مامان میگفت دیگه امشب میوه میخری!” “بابا! مامان نمیخواست بگه اینقدر که من گفتم بابا کجاست اینو گفت” “بابا! باغ همسایه سگ داره شما رو که نمیگیره گاز بگیره بخوره؟ هان؟” “بابا! من اصلا میوه میخوام چی کار!” “بابا! چرا روتو کردی به دیوار؟” “بابا! چرا شونه هات می لرزه؟” …

Written by م. ع.

آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۹ ب.ظ