جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘کروبیان’ tag

من؛ همینی که هست

with 19 comments

برای رضا؛ هم‌زاد ریشوی روح مذبذب من

می‌خواهم بروم. بروم یکی از شهرستان‌های حومه بوداپست، یکی از خیابان‌ها را قدم بزنم؛ از بالا به پایین، پایین به بالا، بالا به پایین. بروم و بیایم. کوچه‌های پشت مسجد شاه اصفهان، یکی از ده‌کده‌های حومه نورماندی یا یکی از ایست‌گاه‌های مرزی آلاسکا. هر جایی غیر از این تهران عبوس زمخت بی‌رحم بی‌ناموس … بروم کوهستان‌های آلپ را تمام‌قد فریاد بکشم، سرم را بگذارم روی گردنم، گردنم را بیافرازم سمت کبودگنبدِ میناییِ آسمانِ ابراندود، و مثل مَرد سینه سپرِ بادِ سرد کوهستان کنم … و اندکی خودم باشم. دستم را پشت کمرم حلقه کنم، آهی از دل پردرد کشم، غبار خاطرات به ریه‌ها بیافشانم

و خودم باشم.

دوست دارم نیمه‌های شب راه بیافتم – مثل این دیوانه‌منگ‌های فشل – در کوچه‌پس‌کوچه‌های پشت شوش، دل بدهم به ملکوت سوت‌زدن‌های پیرمرد آشغال‌جمع‌کن. که کنار هر سطل زباله می‌ایستد و سرش را می‌کند توی آن زباله‌دان گران‌قیمت و یکی دو تکه بیرون می‌آورد که تن‌پوش‌اش شود یا سقف روی سرش. دوست دارم تا خود صبح بنشینم کنار آتش و به درد‌های دل پردرد پیرمرد آشغال‌جمع‌کن گوش فرا دهم. دور از هیاهوی ترافیک سنگین نگاه و هم‌همه‌ی رباخواری‌های مضحک پایتخت

و خودم باشم.

سکوت سفید

دوست دارم علیه همه قیود ناصواب قیام کنم؛ دوست دارم بر صورت هر که از من تعریف می‌کند خاک بریزم. دوست دارم دست بیاندازم گردن خودم؛ خود اصفهانی‌ام؛ رضای دوست‌داشتنی و پشمالو؛ رضای عزیز؛ رضای نازنین؛ رضای نازک‌دل؛ رضای عاشق؛ رضای خندان؛ رضای گریان؛ رضای دریادل؛ رضای غریب … دست بیاندازم گردن‌اش و های‌های، مردانه، چنان که گوش فلک کر شود از این همه عصیان آدمی‌زادان، چنان که خزنه دوزخ را رقص افتد، بگرییم. پایتخت و مردمان هتاک‌اش را به سخره گیریم. آتش بکشیم … آتش بگیریم

و خودمان باشیم.

سکوت سفید

دوست دارم فریاد بزنم: من خودم هستم. دوست دارم بفهمانمت که من خودم هستم. همین استخوان‌های زخم‌دیده‌ی تراش عشق ‌خورده‌ی خیانت‌کشیده‌ی مست لایعقل لایفهم احساساتی بی‌تربیت. همینی که هستم. همینی که هست؛

چنان همین هوایی که پر است از سرب، همینی که هست؛

چنان همین مردمان باده‌پرست بی‌دین که هستند، همینی که هست؛

چنان این زن‌بازان ناپاک‌زهدانی که هستند، همینی که هست؛

چنان همین شب‌های سیاه و بی‌رحم تهران، همین کودکان و دختران دست‌فروش مترو، همین شکم‌های گرسنه، سر بر بالین … همین شکم‌های سیر، سر بر سجده … همین دستان خونین از آسیاب گندم، همین عرق‌های بر جبین از شرم که چیزی ندارم محض قوت شب زن و بچه‌ها،

همینی که هست.

سکوت سفید

دوست دارم همیشه‌ی آزگار، خارج بمانم از این قیدهای لاقیدی‌ِ روزگار. دوست دارم غلیان کنم و جوی‌های لجن‌آلود تهران را پر از الماس کنم، دوست دارم بریزم به هم و کاباره را به آتش کشم و باده بر زمین بریزم، دوست دارم بروم آن بالای بالا، نور سالن را خاموش کنم، بایستم پشت بلندگو و فریاد کنم:

آی آدم‌ها!

کمی هم خجالت بکشید لطفا!

Written by م. ع.

مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۲ ب.ظ

مرگ کویر

with 8 comments

شب اول:

نشسته‌ام رو به تو. کویر ِ تنهایی‌های آغشته به خون چشمانم. نشسته‌ام و برایت قصه غربت هزارساله شیرین و لیلی می‌خوانم، از بر. به هزاران ناله و استغاث، پریش و درهم. از دری به دیواری، از ری‌ای به روم‌ای. از دیروز و امروز، تا فردا و پس‌فردا. حکمت بود. سراسر حکمت بود آن‌چه باید می‌آموختم و نیاموختم. از این سکوت و آن فریاد، از این وحشت و آن دهشت، از این آرامش و آن ویرانی. آه! آه! کویر! که تو بودی و من بودم و سر مّرد همسفر که بر شانه‌ام بود، گویی پدرش هستم! آقای مدیرکل چه بچه می‌نمود در خواب، روبروی تو، کنار من! آه! آه! کویر! کجا فریاد بزنم این همه بزرگی را که در چشمان کوچک من ‌ریختی، و مگر دنیا بی‌فاعل است؟

و شب را پایانی نبود. چشمان بزرگ و سیاه تو، روح کوچک و سیاه من. و من بودم و تو بودی. و چه مذبوحانه دنبال مضمر این «تو» می‌گردد خواننده‌ی این سطور. من بودم و تو و تو بودی و من. و چه‌ها که گفتم و نگفتی، و چه‌ها که نگفتم و لبخند زدی. چه‌ها که گنبد نیلوفری‌ات به من گفت، نمی‌دانم چرا تعجب کرد از گریه‌های شباهنگام مردی ژنده‌پوش که در ایوان نشسته بود، تو که می‌دانی، نه؟

روز اول:

تنهایی‌ها را باید کشت. تنهایی ندای خداست و شیطان و تو و نفس. و این ظلوم جهول را چه به جدال عقل و جهل؟ هَلوع و عَجول و مَنوعیم. کروبیان مشهد الرضا! بر ما ببخشایید که شاه بخشیده‌است. راز را هویدا کردن مَرگ است، فیاسیوف خذینی! تنهایی‌ها را باید کشت.

شب آخر:

اینقدر ناز نخند خوب من، اینقدر چشمک نزن، اینقدر قند در دلم آب نکن، آوخ که شهوت محبتم غلیان کرده است. باید غسل کنم، الباقی قصه کنار رودخانه، نماز زیارت یادت نرود، بعد غسل وضو لازم نیست. حرامیان را بگو که بیایند با هم داخل شویم. فقط، فقط (طوری که ناراحت نشوند) حالی‌شان کن نگویند ما شیعه‌ایم، إنا مُحِبی الرضا! بر ما ببخشایند که شاه چنین خواسته‌ست. دوگانه تحیت با غسل آغشته به خون چشمانم. نفس محتسب ندا در داد طهارت را چه کنیم؟ که هاتفی از غیب نهیب زد خموش! خون شهید طاهر است، چون آب وضوی کروبیان! قد قامت الصلوة!

روز آخر:

چه لخت و عور نشسته ای روبروی من، همه اسرارت هویدا، همه اندرونت پیدا. روح سیاه من بی‌ سیاهی تو تنها می‌ماند. اما چه باک؟ چه باک که کنار دریا نجاست، هر چه بزرگ، طاهر می‌شود به طرفة‌العینی و در سایه آفتاب، جهالت، هر چه سیاه، محو می‌شود به غمضة البصری. آوخ که بدون تو و بزرگی‌ات تنها نیستم. چه نیاز به کویر وقتی آسمانی یافته‌ام؟ چه نیاز به گنبد مینا که آسمانی ‌یافته‌ام از هر چه ‌مینو بلنداقبال‌تر؟ آسمانی به بلندای گنبد نیلوفری‌ات و سقفی به زیبایی ایوان مقصوره‌ات.

کویر! ای تنهایی شب‌های تنهایی من! ای قربانی شاهنشه بی‌سپاه و بی‌کاخ من! کویر! مُردنت را سپاس!

آسمان را عشق است که بی‌ستاره نمی‌ماند، مگر به بستن چشم.


و چه مذبوحانه مضمر این «تو»های آشفته‌ی مرا می‌جوید خواننده این سطور!

Written by م. ع.

اسفند ۴م, ۱۳۸۷ at ۸:۲۹ ب.ظ