جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘پدر’ tag

مرد

with 13 comments

شبه‌جزیره، جزیره‌ایست برای خودش؛ با تنهایی‌ای هول‌ناک‌تر از هول قیامة.

راس ساعت شش و بیست و پنج دقیقه غیب‌ات می‌زد. یک روز که تصادفا زود باید می‌رفتم خانه، دیدم دست پیرمرد کم‌بینای خدمات‌چی را گرفته بودی و می‌بردی‌اش سمت بیرون دانشکده. گفتم ببینم کجا می‌روی. بردی‌اش تا دم بیمارستان و سوار اتوبوس‌ راه‌آهن‌اش کردی و برگشتی. در راه، تا لب به شکر باز می‌کرد، بحث را می‌بردی سمت این‌که پایش درد می‌کند یا نه! مَرد! از آن روز روان شدم پشتت و قدم جای قدم‌ت گذاشتم. بی‌هیچ خطا … بی‌هیچ لغزش …

سکوت سفید

سه نفر بودید. دو پسر و یک دختر. شاگرد اول‌های دوره‌تان. می‌آمدی درس‌های برقی را با من ـ این افلیج بر دار مشروطه جان‌داده ـ کار می‌کردی. یک روز دیدی که آن یکی‌تان، نمره مرا به سخره گرفته است، من ِ مفلوک هم بنا به ضرورت جمع، بر بساط بی‌آبرویی خویش خندان و روی‌سرخ و خجل. رو ترش کردی و آمدی مرا از آن جمع بردی سمتی و نشستیم با هم قرآن خواندن. بغض کرده‌بودم و تو هم به ضرورت مردانگی‌ات سجده واجب خواندی و رفتیم سجده … رفتیم و دلی سیر گریستیم … . یادم نمی‌آید دیگر با آن یکی‌تان حرف زده باشی الا جواب سلام. مَرد! می‌گویمت؛ می‌گویمت امشب که چرا این‌چیزها را از تابوت خاطرات پنج‌ساله کشیده‌ام بیرون … می‌گویمت که چرا لبریز شده‌ام …

سکوت سفید

شب امتحان بود. قرار بود کتابت را بیاورم دم خانه‌تان. پل پنجم بلوار ابوذر. یکی از فرعی‌ها می‌پیچیدی سمت غرب و ته کوچه شهید افشار، دو سه خانه‌ی آجر قرمز، از همانها که جهاد سازندگی، دم‌دمای اول انقلاب برای بیغوله نشین‌ها می‌ساخت، از یکی‌شان بیرون آمدی … با همان لباسی که دانشگاه می‌آمدی. برادر کوچکت هم با تو بود. شرم کردم. شرم کردم از لباس گرمی که بر تنم ضجه‌ی شرم می‌زد و عرق سردی که بر تمام تنم نشسته بود و لرز آشکاری که بر چارستونم افتاده بود و لبخند گرمی که به بلندای ابروی توکلت فی اعلی علیین بود و دست تناورت که بر شانه‌ام ـ این بیغوله‌نشین ظواهر سخیف ـ هیزم دوستی می‌سوزاند. گرم‌ام کردی مَرد. گرم‌ام کردی! مگر می‌شود فراموش کنم این روزگار با تو بودن‌ها را؟

سکوت سفید

زیارت عاشورا که شروع می‌شد می‌رفتم چهار پنج ردیف عقب‌تر می‌نشستم زل میزدم به شانه‌های ستبر مردانه‌ات. تمام که می‌شد تو می‌رفتی سجده و نماز زیارت و بعدش سر کلاس. و من می‌نشستم محو جبروت الهی و ساعت‌ها غرق و … . آه! مَرد! مَرد!

سکوت سفید

دوستی داشتی علامه دهر. می‌نشستیم از هر دری به هر دیواری قصیده و غزل بود و بعدش تفسیر و تعدیل و جرح‌اش. می‌انداختیم پیاده از خود امیر‌آباد تا میدان امام حسین، به تفسیر قرآن و بررسی تطور فقه شیعه و بحث‌های نازل سیاسی و جریان‌شناسی فلسفی. من هم شنا می‌کردم در محاورات شما دو. یک شب ساعت دوازده سمت فردوسی بودیم و یکی دو روسپی کنار خیابان. دیدم. دیدم که رفتی کنار کفش فروشی ایستادی که مثلا بند کفش نیمه‌پاره‌ات باز شده. خم شدی و شانه‌هایت میانه‌ رقص‌اش گرفته بود … گریه می‌کردی مرد!

سکوت سفید

می‌فهمی من کی شکستم مؤمن؟ مرا این‌گونه می‌خواندی! سلامت این بود: سلام مؤمن! و خداحافظی ات: حق! مؤمن! حق! می‌توانی درک کنی این برادر کوچک‌تر کی شکست؟ یکی آمده بود به التماس که وضعم فلان است و بهمان. فهمیدی که صدایش به من می‌رسد. دست در گردنش انداختی و بردی‌اش کمی آن‌طرف تر. گرم‌اش کردی از امید و نویدش دادی که قدرت خدا سلطان کل است! بغضم گرفته بود از پدر نداشته و برادر رفته و … همیشه‌ی حضور با خدا بودی و همیشه‌ی ظهور در خود بودم. افسوس! افسوس و صد افسوس!

سکوت سفید

نمی‌دانم … نمی‌دانم … راز این مـرد رازمدار خوش‌خنده‌ی پاک‌سیرت، بر سینه من سنگینی کرد … کاسه‌ام شکست و این‌گونه پیمانه به باد دادم …. فقط … فقط این که خدا نکند، خدا نکند ماه، این هم‌دم و هم‌راز همه‌ تنهایان عالم، اشک مَرد را برهنه ببیند! بی‌گمان زنجیر پاره خواهد کرد: لا ریب فیه …

سکوت سفیدسکوت سفید

حق!

مؤمن!

خق!

Written by م. ع.

مهر ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۹ ق.ظ