Archive for the ‘نقد’ tag
بنابراحتیاط واجب، مختلط باشد
مرثیهای برای یک تشکل دانشجویی
اردو باید مختلط باشد، فرقی ندارد مقصد کیش است یا کرانهی اروند، شهادتگاه فکه است یا تفرجگاه رامسر. اردو باید مختلط باشد و هر کس جز این بگوید از خط اسلام راستین خارج است. راهیان نور باید مختلط باشد، اردوی جهادی باید مختلط باشد، اردوی مطالعاتی باید مختلط باشد، اردوی زیارتی باید مختلط باشد، جلسات شورای مرکزی باید مختلط باشد، کرسیهای آزاداندیشی باید مختلط باشد؛ دختر و پسر در همهی شئون برابرند: انشاء الله در آینده خوابگاهها و توالتها و … هم مختلط خواهند شد.
اختلاط خوب است و هر که جز این را منظور کند متحجر است و بر او لازم است که یک دورهی کامل کتب زیر را بخواند:
۱- زن در آینهی جمال و جلال؛ نه برای اینکه بفهمد طبق برهان و قرآن و عرفان، زن میتواند به مراتب بالای کمال برسد که برای اینکه بفهمد زن همان مرد است؛ هیچ شأن مستقل و منزلت منحصری هم ندارد.
۲- مسئله حجاب؛ نه برای اینکه بفهمد حضور زن با رعایت موازین شرعی در جامعه بلا اشکال است بلکه برای اینکه بفهمد حضور زن با یا بدون رعایت موازین شرعی در جامعه یک امر ضرور است!
۳- اصول عقاید آقای مصباح؛ برای رد گم کنی.
البته نویسندگان این کتب منظور دیگری داشتهاند و این مقاصد از این کتب استخراج شدنی نیست، اما مرحوم گادامر به ما آموخته که همان قرائتی را از متن داشته باشیم که میخواهیم، بله! میشود و میتوانیم!
****
اشکال از این جوانان ِ خودپیرهمردبینِ خودایدئولوگانگار ِ بیسرپرست نیست که در قاموسشان اصل بر اختلاط است، اشکال از نظام دانشگاهی ماست. وقتی «اشتراک مساعی دختر و پسر جوان در هر امری اعم از علمی، فرهنگی، عقیدتی، جهادی و …» بشود اصل، وقتی بشود از یک جاهایی از دفاع مقدس [ولو ناچیز] یا جهاد سازندگی برای این اصل، تجربهی مقدس تراشید؛ آنوقت دیگر از سنت رسولالله نیز منصوصالعله تر خواهد شد. آنگاه است که ندای هیچ منادی و نقد هیچ منتقد و ارشاد هیچ دلسوز و نهی از منکر هیچ ناصحی کارگر نخواهد افتاد.
بسیاری از ما ـ خوانده شود جوانهای به زعم ظاهر حزبالهی ـ حاضر نیستیم همسرمان رنگ آفتاب و مهتاب ببیند، آن وقت میشویم امین ناموس مردم و با دختر همکلاسی همسفر میشویم به مقصد عرفان، به مقصد جهاد، به مقصد قرب الی الله! به کجا میرویم؟ به کجا میرویم؟
قلهی رفیع تقوا ـ که مولای متقیانش مینامند ـ از سلام کردن بر زنان جوان ابا داشتند مبادا آفتش بیش از ثوابش باشد(۱). ما را چه شده است که خود را منزهتر از «امیرالمؤمنین» میدانیم و نه سلام، که پیامک که جلسه که اردوی مختلط با دختران جوان برگزار میکنیم.
وای بر ما! و وای بر این سکولاریسم ِ نهفته؛ و وای بر این فمینیزم محجوب؛ و وای بر این دین ِ دنیازدهی ملخخورده.
وای بر ما!
مکث
۱-وَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یُسَلِّمُ عَلَى النِّسَاءِ وَ کَانَ یَکْرَهُ أَنْ یُسَلِّمَ عَلَى الشَّابَّةِ مِنْهُنَّ وَ یَقُولُ أَتَخَوَّفُ أَنْ یُعْجِبَنِی صَوْتُهَا فَیَدْخُلَ عَلَیَّ أَکْثَرُ مِمَّا أَطْلُبُ مِنَ الْأَجْر.
الکافی ج۲ باب التسلیم على النساء ص ۶۴۸
خیانت به خانواده
این مطلب را بچههای دانشکده برق و کامپیوتر بخوانند
خانواده ما: بسیج دانشکده برق و کامپیوتر
گروهی اینترنتی داریم با نام basij_ece که حدود هشتاد و چند نفر از بچههای (پسرهای) دانشکده برق و کامپیوتر در آن عضو هستند. قرار نیست همه اعضا بسیجی باشند و بحثهای انجام شده در گروه نیز کنترل شده نیست. این گروه کاربردهای زیادی دارد. اول اینکه مجمعی است برای تبادل نظر بچههای متمایل به بسیج در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و مسائل دانشگاه. دومین کاربرد آن این است که نقش حیاط خلوت ما را ایفا میکند. صمیمیت بچهها بسیار بالاست و حرفهایی که رد و بدل میشود مانند حرفهای اعضای یک خانواده، صمیمی و به دور از ژستهای معمول است. بیپرده با هم حرف میزنیم و بیتعارف همدیگر را نقد میکنیم. پیش آمده که بعضی از دوستان مباحثی را در مورد ولایت فقیه و شخص آقای خامنهای مطرح کردهاند که خط قرمزهای ما را درنوردیده و حتی خود من واکنش تندی نشان دادهام، اما اعضای صبور و بابصیرت گروه، بحث را به سمت نقد منطقی بردهاند و بعد از یکی دو ماه بحث کردن، حتی اگر به نتیجه واحدی هم نرسیده باشیم، به نقطهای رسیدهایم که احترام همدیگر را حفظ کنیم و به هم توهین نکنیم و در عین اینکه اختلاف نظر داریم با هم دوستانی صمیمی باشیم.
در روزهای بعد از مناظرهی نحس (مناظره م.م. با م.ا.ن) بعضی شبها میشد که در یک ساعت دویست نامه به گروه زده میشد و بچهها در فضایی کاملا صمیمی با هم بحث و تبادل نظر میکردند. تا جایی که یک شب شدیم سومین گروه فعال در گوگل. در روزهایی که در تهران درگیری بود، در روزهایی که در دانشگاه جو علیه بچههای بسیج بود، در روزهایی که فقط با قرآن آرام میشدیم، در روزهایی که افسرده بودیم و انقلاب در جلو چشمانمان رو به تباهی میرفت، این گروه مجازی شده بود پناهگاه ما. با هم شوخی میکردیم، هم را آرام میکردیم و به دنبال تشخیص وظیفه و ارائه راهکار برای خروج از بحران بودیم.
در گروه بسیج برق، بچهها عملکرد بسیج دانشکده را نقد میکنند، دغدغههایشان در مورد مسائل مبتلابه در سطح دانشگاه را با هم در میان میگذارند، حتی یک رشته نامه داریم با نام «شاسکول-اسکولیسم پسا پست مدرن» که برادران بزرگوار تمام تلاششان را میکنند که خندهدار ترین عکسهایی را که در اینترنت میبینند با دیگران به اشتراک بگذارند. گروه بسیج برق نمونه واقعی یک خانواده مجازیست. همه حول یک مسئله اشتراک نظر داریم: این که باید به هم احترام بگذاریم، در عین اینکه تفاوت دید داریم.
خیانت یهودا
اما یکی از دوستان سابق ما، به قول حضرت آقا: یکی از برادران سابق ما، آمد و یک رشته نامه از این گروه را به گروههای دیگر زد با این مطلع :
من در ابتدا از تمام دوستای بسیجیم عذرخواهی می کنم. بنده به عنوان یک عضو خنثی با کسب اجازه و پاک کردن تمام حرف های خصوصی و صحبت های شخصی و با حذف نام افراد، این e-mail رو مستقیم به نقل از یک مکالمه در گروه بسیج دانشکده ی برق و کامپیوتر میارم.
او از ما اجازه نگرفته بود، او هیچ وقت نیامده بود در گروه ما را نقد کند، بگوید آقای فلانی من با شما مخالف هستم، بگوید فلان کار اشتباه است. او دیده بود که ما مخالف را میپذیریم، گیرم که یکی مثل من هست که همیشه صدایش ۲۵ دسیبل بالاتر از استاندارد است و قدارهکش، اما برادران بزرگواری چون آقایان سخایی، زالی، میرزاییفرد، آگاهی، مرادی و … که منطقی صحبت و بحث میکنند چه؟ چرا نیامدی به خود ما بگویی فلان حرف اشتباه است؟ آیا واقعاً استدلالی داشتی برای این کار یا اینکه صرفاً یک عکسالعمل هیجانی و احساسی بوده است؟ البته نامههای بعدی شما نشان میداد کاملا حسابشده و تعمدی چنین حرکتی را انجام دادهای.
این دوست ما، نامهای را فوروارد کرده که واقعا باعث تعجب است. چند تا از نامهها را به بهانه شخصیبودن حذف کرده و بدون نام منتشر کرده است. میگوید اسمها را حذف کرده، میگوییم ای کاش اسمها را حذف نمیکردی! اینها حرفهای بچههای گروه بسیج بود و خودت میدانی که از فرید آموزگار تا محمد ثقفی در این گروه عضو هستند و عضو این گروه بودن مؤید چیزی نیست. ای کاش اسمها را حذف نمیکردی و میگفتی فلانی این حرف را زده است نه عضو بسیج.
این چه اخلاقی است که اجازه میدهد نامههای خصوصی یک گروه را به گروههای دیگر بفرستیم؟
این گروه از نظر گوگل restricted است. یعنی برای مشاهدهی نامهها باید عضو گروه بود. برای عضو شدن هم باید تأیید مدیران گروه را کسب کرد. درست است که بحث آزاد است اما هر کسی نمیتواند نامههای گروه را ببیند. دقیقاً به همین دلیل ساده است که بچهها اینقدر در این گروه با هم صمیمی و راحت هستند. شما میگویی قانونی وجود نداشته که این حرفها منتشر نشود اما من عرضم این است که اخلاق چه حکم میکند؟ و آیا جز این است که فقط اعضا اجازه دیدن نامهها را دارند؟
جالب است که الان ما باید جواب پس بدهیم که چرا در گروهمان درباره تعطیل نشدن کلاسها صحبت کردهایم! خیلی جالب است! دوستان دستگاههای اطلاعاتی را محکوم میکنند که چطور با استفاده از شنود کسی را متهم میکنند، اما خودشان که قدرتی هم ندارند در فضای دانشجویی دست به شنود و انتقال صحبتهای خصوصی در یک جمع خاص به جمعهای دیگر میزنند. در بدیهیبودن اینکه این کار یک عمل غیراخلاقی است هم بحث دارید؟ این چه منطقی است؟ اگر قدرت دست شما بود چه بلاها که بر سر مردم نمیآمد …
گناه مسیح چیست؟
ما در رشته نامه مورد بحث، در مورد این بحث کردیم که نباید کلاسها تعطیل شوند. دلیل هم داشتیم. اولین دلیل این بود که حرف حضرت آقاست و ما بنا به شیعه بودن مأموریم به انجام اوامر ولی فقیه. دومین دلیل هم این بود که انجمن موسوم به اسلامی دارد روی موج اعتراضات سوار میشود. این انجمن با اغتشاشات ۱۶ آذر هیچ قرابتی ندارد، نه نظری و نه عملی. اینان ادعای خط امامی بودن دارند و اگر از کسانی که به ولایت توهین کردند حمایت کنند دستشان رو میشود. اگر هم بخواهند سکوت کنند متهم به سازش میشوند. این است که با زیرکی نصف ماجرا را نقل کرده و دربرابر نصف دیگر سکوت میکنند؛ سپس همه جنایات و بدیها را به طرف مقابلشان – عدهای لباسشخصی چماق به دست – نسبت میدهند و خواستار تعطیلی کلاسها تا استعفای فرهاد رهبر میشوند. ما طرفدار فرهاد رهبر نیستیم اما این نفاق را نمیتوانیم تحمل کنیم که عدهای در روز آشوب در کاخ سبزشان در شام مشغول استراحت باشند و فردای کشتهشدن عثمان، پیراهن خونینش را بکنند عَلَم جنگ صفین!
صرف نظر از اینکه این بحثها خصوصی بوده یا عمومی، و «آیا مگر همین حرفها را در بیانیه بسیج فنی نگفته بودیم؟» و «آیا اینکه کجای این حرفها توطئه و دروغ و استفاده ابزاری از دین است؟»؛ این سوال را داریم که این کدام اخلاق، کدام منش و کدام سیره است که به شما اجازه میدهد صحبتهای خصوصی بین چند دوست را به عنوان مچگیری از سران بسیج افشا کنی؟
ما قضاوت را به خوانندگان واگذار میکنیم.
مکث
سخن آخر
خیالت راحت برادر! خانوادهای باقی نماندهاست. دیگر اعتمادی نیست. تو کار خودت را کردی.
هان! ما! به کجا میرویم؟ – قسمت دوم
در قسمت اول کمی به صورت مسئله پرداختیم و سعی کردیم به درک واحدی در مورد مشکل «استفاده بیش از حد از اینترنت» در نسل خودمان برسیم. در این بخش به یکی از راهحلها میپردازیم.
نیاز ذاتی انسان به اجتماع
انسان موجودی است اجتماعی. برخی از متفکران، انسان خارج از اجتماع را انسان نمیدانند. گذشته از این دیدگاه افراطی، میتوان گفت انسان موجودی دارای دو بعد فردی و اجتماعی است. ما در جوامع مختلفی حضور داریم؛ با درجه اشتراک مختلف. خانواده، گروههای مختلف دوستی، همدورهایهای مدرسه و یا دانشگاه، پایگاه بسیج محل، گروههای صنفی و عقیدتی مختلف. ما نمیتوانیم به طور کلی از جامعه دور باشیم.
برای حضور در هر کدام از گروههایی که عضوش هستیم، نیاز به زمان و دغدغه داریم. هنگامی که به جای حضور در گروههای معمول دنیای حقیقی، وقت خود را به بازی کامپیوتری و یا وبگردی صرف میکنیم، بُعد جمعی خودمان را تضعیف کردهایم. بعد از مدتی خواه ناخواه با گرایش به سمت گروههای اینترنتی، به گروهپذیری با کسانی روی میآوریم که چون ما دغدغههای مشترکی دارند و احیانا دچار آسیبهای مشترکی شدهاند. استفاده بیرویه ما از وب اجتماعی (وب ۲) دقیقا بیانگر این است که میخواهیم بعد تضعیفشدهی جمعیمان را ترمیم کنیم بیآنکه به منشأ اصلی مشکل پی برده باشیم.
نتیجه این میشود که انزوای حقیقی ما ریشهدارتر شده و به جای تغذیه سالم از گروههای حقیقی که باید عضو آن باشیم، دچار سوءتغذیه گروههای مجازی میشویم.
مسجد، همآوردگاه مسلمین
در اسلام، بعد از خانواده مهمترین پایگاه مردمی و حکومتی مسجد است. در مورد مسجد و کارکردهای آن بسیار صحبت شده:
- تالیف قلوب مسلمین؛
- شرکت در کنشهای جمعی و مذهبی که هم به روح جمعی و هم به ایمان فردی کمک میکند؛
- تحصیل علوم اسلامی اعم از عقاید و اخلاق و احکام
- تبادل نظر حول مسائل روز (فرهنگی و مذهبی و سیاسی)
- تقویت هنجارهای مذهبی (ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر)
- آگاه شدن از احوال همسایگان (با توجه به حقوق فراوانی که همسایگان نسبت به یکدیگر دارند)
- مجالست با علما (با توجه به روایاتی که تاکید بر دوستی با عالمان دارند)
- مجالست اقشار مختلف در کنار یکدیگر و زدودن قشربندی کاذب طبقاتی (البته در سطح محلات قشربندی بسیار محدود است)
پرواضح است به دلیل عدم مطالعه کافی و همچنین عجله در نوشتن متن، این سیاهه ناقص است و میتوان بسیار به آن افزود. حال بنگریم ما، جوانان مسلمان حزبالهی، با مسجد چه کردهایم. چه نسبتی با مسجد داریم؟ نماز صبح و ظهر و عصر که پیشکش، چند شب در هفته برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد محل میرویم؟ چقدر با عالمی که پیشنماز مسجد است مجالست داریم؟ بسیار زشت است اگر متوجه بشویم چند درصد مسجدیها بالای چهل سال دارند و ما، جماعت هفده تا سی ساله که بیشترین سهم جمعیتی مملکت را داریم چه نسبت کمی از نمازگزاران را شکل میدهیم.
ممکن است اشتغال به کار تا آخر شب و یا حضور در دانشگاه را بهانه کنیم. اما باز جای این سوال باقیست که صرف نیم ساعت وقت و رفتن به مسجد نزدیک محل کار و یا کنار دانشگاه چقدر زحمت دارد؟ آخر هفتهها هم که باید کنار خانواده باشیم و وقت رفتن به مسجد نیست! شاید پرداختن به اموری چون «وب ۲» باعث شده نه به خانواده برسیم و نه به مسجد اما هر کدام را بهانه نپرداختن به آنیکی بکنیم. خیلی اوقات تنبلیمان را که نتیجه وساوس شیاطین است با مسائل دیگری توجیه میکنیم. نظر شما چیست؟
در مطلب بعد راجع به خانواده صحبت خواهیم کرد
نقد مطلب چمران گیت
این متن را یکی از حاضران در جلسه به عنوان نویسنده مهمان نوشته است.
بسم الله
نکته اول: نسبت به استفاده مکرر شما از لفظ “لمپن” شدیدا اعتراض دارم. حالا شما می خواهی بگویی این لفظ در اصطلاح دانشجویی به معنای دیگری به کار می رود و آن چنان هم مفهوم بدی ندارد و گیر نده و اصلا بیخیال؟ خب برادر من! گزارش و تحلیلت را که در نشریه دانشجویی منتشر نکرده ای! گذاشته ای روی وبلاگی که منِ بی سوادِ نادانشجویِ … هم می خوانم و بعد می روم سرچ می کنم “لمپن” و برایم آن چنان معانی یی می آید! اگر یک بار استفاده بود باز ندید میشد گرفت. اما تاکید شما روی این لفظ مرا واداشت که بگویم حرفم را، و بگویم این شیوه، شیوه ای نیست که اسلام و انقلابی که من و تو از آن دم میزنیم پسندیده باشد، که نه! نکوهیده است. و خب اگر فکر می کنی با این روش ها، نظرت و حرفت و عقیده ات بیشتر مورد قبول واقع میشود … باید بگویم اشتباه است. این نوع بر خورد جز تفرقه بیشتر و تحریک بیشتر و خلاصه جز این همه “بیشتر”ِ نحس برای ما ارمغانی نخواهد آورد و باز هم اگر فکر می کنی چون آن ها (سبزها) با روشی به جنگ می آیند تو هم حق داری با همان روش به دفاع برخیزی یا حتی گاهی حمله کنی … باز هم اشتباه است.
نکته دوم: حسابی توپیده ای و شوریده ای و بر سر این ملت سبز زده ای آتوهایی را که از آن ها در این مجلس یافتی و حسابی باد کرده ای و احتمالا خوشحالی که “چقدر سوتی! یک لنگه کفش! از کوره در رفتن هایشان! شلوغ بازی ها و به قول خودت هوچی گری هایشان!” ما که ندیدیم اما شنیده ایم حتی روی برد بسیج دانشگاه هم غوغاها شده، و چه شده باشد چه نه، مسلم است که حالا حالاها با رفقایتان خواهید خندید و دم از جامعه مدنی خودتان خواهید زد و مدنیت سبزها را به سخره خواهید گرفت. اما بگذار من برایت بگویم برادر! که منی که آن گوشه سالن نشسته بودم و نگاه می کردم آن ها را و شما را و بالاخص تو را، دیدم که همه از یک جنسید و از یک قماش. و با این حال هرکدام به دیگری میخندید و هم را متهم می کنید.
من دیدم علی کاظمی را و از کوره در رفتن هایش، و با خود اندیشیدم اگر روزی سبزها سالنی در اختیار بگیرند و خودشان بشوند برگزارکننده ی گردهمایی این چنینی و علی کاظمی بشود مجری، شاید تو، شاید امیرحسین ثابتی یا شاید کس دیگر وسط سالن برخواهید خواست و فریاد خواهید زد و سالن را به اغتشاش خواهید کشاند. من دیدم دختری را که از میان جمعیت تو را ترسو نام نهاد و از طرفی دخترانی را که چادر به سر فریاد میزدند با هم یا حتی به تنهایی(!) و جلوی پسر دانشجوی سبزی صدا را بلند کرده بودند خارج از شئون! و پنداشتم همان هنگام، که اگر مراسم از آنِ آنان بود آن دخترِ چادری هم برمیخاست (بی آن که نیاز به برخاستن دختری باشد) و انگِ ترسو را به مجری میزد و مجری هم به قطع جوابی دندان شکن تر از تو به او میداد!
تو آن بالا ایستاده بودی و دفاع می کردی ازعقیده ات! و فریاد میزدی: “جامعه مدنی!” و صفارهرندی هم شادمانه از پیروزی خود لنگه کفش را بالا گرفته بود تا عکاس ها حسابی بتوانند مانور بدهند و البته تو هم این ها را دیدی. اما ندیدی آن پسرکی را که ترم اولی به نظر میرسید و خامی در صورتش موج میزد … هربار با شنیدن سخنی به نفع حکومت، در مقابل سبزها می ایستاد و دستش را در هوا تکان می داد به نشانه پیروزی و تنها فایده این حرکتش تحریک سبزها بود و لاغیر!
در این زمان بود که دو فکر به ذهنم می آمد:
۱- حقیقتا چه کسانی از این به هم پریدن ها مسرور میشوند؟ من ادعایی ندارم و این حرفم را خواستی نشنیده بگیر. اما شنیدم قبل از روز قدس که رهبر خواستند از ما که شعار های تفرقه انگیز را رها کنیم و شعله را فروزان تر و تحریک را عمیق تر نکنیم. و شعارهای “منفافق حقیقی، موسوی و خاتمی” ِ شما و بسیاری شعارهای دیگر شبیه این را در این راستا ندیدم. و سوال من این جاست: از دیدن یا شنیدن این پرخاشگری ها و پریدن های به هم چه کسانی شاد شده اند؟ رهبرِ مملکتمان یا …
۲- برادر من! حرف سبز و قرمز و زرد و سفید نیست. اگر جاهایتان با هم عوض میشد شما و جماعت سبز، بدان! نمی گویم بیشتر می کردید، اما کمتر از آنها واکنش نشان نمیداد. بحث، بحثِ اوی سبز نیست. بحث، بحث من است، بحث توست، بحثِ دانشجوی مملکت است. بحثِ مایی که ادعای تمدن و فرهنگ داریم ولی پشیزی از آن بو نبرده ایم. باید به اصلاح خودم و خودت بیندیشیم. دردِ ما، شورِ جوگیرانه ی دانشجویی ست، دردِ ما دردِ جوانی و خامی است. این هاست که مملکت ما را به هم ریخت و مردم ما را از هم گسیخت. جوان هایمان احساسِ دانای کل بودن می کنند و این میشود که جلسه ای هم که برگزار میشود کمتر کسی مینشیند تا بشنود! بیشتر می آیند تا بگویند، تا داد بزنند، تا به خُردِ دیگران بدهند. چرا؟ چون هرکس از خود مطمئن است. گفتگو را بی فایده میبیند. لکم دینکم و لی دین را شعار خودش قرار می دهد و می آید دهانش را باز و گوشش را بسته نگه میدارد و آن گونه داد میزند! آن گونه به هم میریزد، آن گونه فحش می دهد، آن گونه لنگه کفش پرتاب می کند! نگو لمپنِ هوچیگرِ عربده کشِ سبز، عزیز، نگو. وقتش شده که لحظه ای فقط … خودمان را هم زیر سوال ببریم.
هان! ما! به کجا میرویم؟ – قسمت اول
عصر خسته از کار روزانه و یا دانشگاه برمیگردیم خانه. مقداری استراحت و گذران وقت با خانواده، در اولین فرصت مینشینیم پشت رایانه و وصل میشویم به دنیای سایبر. اذان مغرب را که میشنویم در خوشبینانهترین حالت بلند شده، نماز و تعقیبات به جای میآوریم و دوباره مینشینیم پای اینترنت. آنچه ما را متقاعد میسازد که دست از رایانه برداریم و از اینترنت بیاییم بیرون یا گرسنگیست یا تشنگی یا قضای حاجت، توبیخ خانواده و یا خوابآلودگی. نقطه مشترک تمامی این عوامل، غریزی بودن آنهاست! آنگاه که به جبر دست از فعالیت اینترنتیمان میکشیم، جایی برای مطالعه و یا نیایش نیست. یک راست به رختخواب و فردا صبح در خوشبینانهترین حالت، نمازمان را قبل از تمیز خط الابیض من الاسود به جای میآوریم، کسل و بینشاط. فردا صبح سر کار یا سر کلاس، خوابآلودهایم، مشغول پیامکزدن به دوستان و یا فکر کردن به اتفاقات دنیای سایبر و طرح نقشه برای امشب و یا در بدترین حالت در دانشگاه و سر کار هم مشغول همان فعالیت عبث در دنیای سایبر هستیم.
بیایید چند سوال از خودمان بپرسیم:
* آیا حضور ما در اینترنت، فایدهای برای دنیامان، آخرتمان و یا دینمان دارد؟ دنیای دیگران چطور؟ آخرت دیگران چطور؟ دین دیگران چطور؟
* آیا وقتی برای حضور در کانون خانواده و یا دیدار با دوستان چندساله و صمیمیمان مانده است؟ آیا حق برادران خونی و دینی مان را فرو نهادهایم که اشتهاهای نفسانیمان را سیراب کنیم؟
* آیا وقتی برای صله رحم داریم؟
* در هفته چند ساعت مطالعه میکنیم؟ به نظر، چقدر از ساعات حرامشده پای اینترنت میتواند ساعات مفید مطالعه درسی یا غیر درسی باشد؟
* آیا شیوه زندگی ما «اسلامی» است؟
میخواهم زندگی خودم را با پدربزرگم مقایسه کنم. پدربزرگم ساعت ۴ بیدار میشد. یخ حوض را میشکست و وضو میساخت. بعد از نماز نیایش جانانهای داشت تا طلوع آفتاب. طلوع آفتاب میرفت سر زمین. تا بعد از ظهر کار میکرد. یکی دو ساعت مانده به غروب میآمد خانه و به کارهای مختلف خانه میرسید. طاقچه توالت گوشه حیاط را تعمیر میکرد. طویله را تمیز میکرد. علفهای هرز حیاط را میچید. اذان که میدادند میرفت مسجد. دست پر بر میگشت. شام را میخورد و ساعتی بعد از غروب میخوابید. نیمههای شب صدای مناجاتش میآمد و من که در کمند مادر بودم نمیتوانستم بروم ببینم چه دارد میکند.
****
پدربزرگ من، یک مسلمان بود و به آداب اسلامی تخلق داشت. اما من؟ ما؟ چه میکنیم؟ به کدام شیوه میزیایم؟ ما جماعت یکجانشین بیبخار، زندگی فردی و اجتماعی یک مسلمان را نداریم. ما، در مرحله گذار فرهنگی از یک مسلمان شرقی اجتماعی، به یک مسامحهگرای غربزدهی فردگرا هستیم. مرحله بعد، انشاءالله مرحله گذار ایدئولوژیک از مسامحهگری به سکولاریزم است. باشد که پیش از رسیدن آب به لانه، هشیار شویم؛ که دنیا سرای ماندگاری نیست.
در مطلب بعدی، انشاءالله، به آسیبهای اجتماعی این شیوه زندگی بیشتر خواهم پرداخت.