Archive for the ‘ملکوت’ tag
من پدر دارم!
از مزار میثم تمار تا مسجد کوفه کمتر از سیصد متر راه است؛ بابالفیل. البت اگر دستت باشد عصای پیرمردی که راهرفتنش سختتر از بزرگکردن تو بوده است، میشود حدود بیستدقیقه. گرد و غبار هوا را پر کرده. چفیه انداختهای دور سرت با امریکن اوپتیکالی که نصف صورتت را پوشانده، مردم زیرلب دعایت میکنند و با تعجب و تاسف سر تکان که: پیرمرد بمیرد بهتر است.
پدر را میبری سمت راست، مقام حضرت زینالعابدین. بابا اینجا بنشین تا بروم و بیایم. هر مقام را دوبار انجام میدهی: نیت پدر، نیت مادر. میروی این طرف. میدوی آن طرف. مقام کشتی نوح، ستون توبه، مقام ابراهیم، ستون جبرائیل، طوفان میآید؛ گرد و غبار. میریزی به هم. میخوری زمین. چفیه را خیس میکنی. مادر کجاست؟ میگردی دنبالش. پدر را میآوری محراب حضرت سجاد. نمیدانی چه کنی. مادر میگوید رفته اید محراب امیرالمومنین؟ یا الله! کدام محراب؟ همان که ضربت خوردند … مادر! کجاست؟ جلوی ستون توبه، همین فضای بستهای که پرده دارد و خادم. پدر را بلند میکنی: تشنهام. یا حسین! بدو آب بیار!
پدر را میآوری. ستون کشیدهاند مثل این ایستگاههای بیآرتی، چه کنم؟ یا الله! من چه کنم خدا! یا حضرت عباس! چرا وایستادی پسر؟ بریم بابا. یا حسین! یا حسین! بابا من حال زیارت ندارم، اما چی بگی؟ یا حسین! یا علی! مثل گنگها میبوسی ضریح کوچک را و باز پدر را میآوری مینشیند کنار. میخوابد کنار ستون. من بروم زیارت مسلم. مرد اصفهانی نشسته کنار ستون: حَجی! از کوجا اومَدین؟ از تهران. پدر رو نمیآوردین خب! هم خودش اذیت میشِد هم شوما! لبخند میزنی که خفه شو!
نزدیک اذان میشود. به دو به سمت محراب امیرالمومنین: پدر وضو دارید؟ برویم وضو. نمیتونم، خیلی درد دارم. پدر جان بریم بیرون از اینجا تیمم کنید. پدر را بلند میکنی. از بین صفوف نصفه نیمه نماز، و باز تاسف مردم که: اه! آقا مواظب باش! بیچاره پیرمرد! پدر را میآوری بیرون. با غبار هوا هم میتواند تیمم کند. میخندید با هم. بوسش میکنی. دارد بغضت باز میشود، پیشانیاش را میبوسی. برویم داخل نماز.
به هزار ضرب و زور کنار یک ستون جا به پیرمرد میدهند، با هزار فحش و صلوات. بعد از نماز به سرعت بلندش میکنی: دیر نشه یه وقت. میآوریاش بیرون. پیرمرد شروع میکند به فحش دادن. مثل همیشهی خستهشدنش. بازویش را میبوسی و آرام اشک میریزی: بابا! الان میرسیم. مردم برمیگردند و نگاهتان میکنند. باز چشمانت را پشت امریکن اوپتیکال پنهان میکنی و میروید سمت اتوبوس. از کنار یک جایی رد میشوی که دیوارهایش سفید است. نمیفهمی کجاست. پدر: یه جا واستا نفس تازه کنیم. پلیسهای عراقی طوری نگاهت میکنند انگار القاعدهای هستی. چفیه را از دور سر باز میکنی، عینک را برمیداری و سلامشان میدهی. میخندند و دست پدر را میبوسند، صورت ترا نیز. بغض عمیقی میخارد در گلو. مع السلام یا اخی!
پدر را میبری سمت اتوبوس که نکند دیر شده باشد. هیچ کس نیامده. میروی کنار اتوبوس، همه اتوبوسها، بالغ بر بیست سی تا، یکی یکی پر میشوند و میروند. میبینی معلم از دور پرچم سبز در دست میآید: کجا بودید؟ نیامدی مَرد! خانه امیرالمومنین!
زمین میخوری، زانوانت بر آسمان فرود میآید، چشمانت سیاه میشود، پشت امریکن اوپتیکالی که پدر در دوران جوانی از تکزاس آورده، پدری که فلان بیماری نمیگذارد راه برود، چیزی را با انگشتانش بگیرد یا درست تکلم کند. پدری که هر وقت میبینیاش غنچه اشکت شکوفا میشود، در آغوشش میکشی و با هم میگریید. پدری که هر وقت مادرت از زمین و زمان و بار سنگین زندگی خسته میشود، میشود منشا تمام مشکلات و بیماریاش سرکوبی بر سرش. پدری که هیچ وقت نمیشکند و هیچوقت التماست نمیکند اما میدانی که نفسهایت، جوان، وقتی خانهای دلش را جوان میکند و نفسهایش، جوان، هر وقت به گوشت میخورد، حتی از پس خرخرهای نگرانکنندهی مهیب، دلت را آرام میکند که آی دنیا! من یتیم نیستم! هنوز پدر دارم!
مادر را میبینی که میآید: چرا به من نگفتید؟ خب جلو رفته بودی. وانگهی پدرت هم تاب رفتن نداشت. از چاه هم نوشیدید؟ بله جوان! خب میخورند دیگر! مقام امام حسن و امام حسین را هم دیدید؟ بستر بیماری آقایم را دیدید؟ مقام حضرت زینب را دیدید؟ دیوارهای سفید آقا را دیدید؟ جای کاسه شیر را هم دیدید؟ مادر! برایم تعریف میکنید؟ ما را که راه ندادند، هنوز رد خون بود در کوچه؟
مادر … مادر … امیرالمومنین را هم دیدید؟ در خانهشان شلوغ بود؟ سفارش پدر را کردید؟ گفتید بنده خدا خراجش را به موقع میدهد اما سهماش از بیت المال کم است؟ گفتید چرا اینطور شده؟ مادر … مادر … سلام مرا به ام البنین میرساندید، میگفتید پسرم نوکر عباس است، جوانیاش را وقف عباس کنید. گفتی مادر؟ گفتی از امالبنین چه میخواهم؟ مادر … من که نیامدم، پدر هم که نبود، اما شما که بودی … گفتی به حضرت عباس که پسرم با ذکر شما زنده است؟ امام حسین را هم دیدید؟ لابد یه سی سالی جوانتر از عاشورا بودهاند. مادر! چشمان اباالفضل را دیدید؟ مادر! کفین عباس را دیدید؟ سر جایشان بودند؟ مادر! مولایم امام حسن را چطور … مادر … ایشان را دیدید؟ حضرت زینب را دیدید؟ حالشان لابد خوب نبودهاست نه؟ مادر … معلم قرآن زنان کوفه بودهاندها … کاش سوالاتتان را میپرسیدید … حال امیرالمومنین چطور بود؟ کاسه شیرشان را هنوز سر نکشیده بودند؟
به خود آمدم در صحن امیرالمومنین بودیم، با پدر. شب سیزده رجب
چند روز پیش، دلتنگ نجف شدم، پدر را تنگ در آغوش گرفتم. سیر گریستیم. باز شدم اهل نجف …
من؛ همینی که هست
برای رضا؛ همزاد ریشوی روح مذبذب من
میخواهم بروم. بروم یکی از شهرستانهای حومه بوداپست، یکی از خیابانها را قدم بزنم؛ از بالا به پایین، پایین به بالا، بالا به پایین. بروم و بیایم. کوچههای پشت مسجد شاه اصفهان، یکی از دهکدههای حومه نورماندی یا یکی از ایستگاههای مرزی آلاسکا. هر جایی غیر از این تهران عبوس زمخت بیرحم بیناموس … بروم کوهستانهای آلپ را تمامقد فریاد بکشم، سرم را بگذارم روی گردنم، گردنم را بیافرازم سمت کبودگنبدِ میناییِ آسمانِ ابراندود، و مثل مَرد سینه سپرِ بادِ سرد کوهستان کنم … و اندکی خودم باشم. دستم را پشت کمرم حلقه کنم، آهی از دل پردرد کشم، غبار خاطرات به ریهها بیافشانم
و خودم باشم.
دوست دارم نیمههای شب راه بیافتم – مثل این دیوانهمنگهای فشل – در کوچهپسکوچههای پشت شوش، دل بدهم به ملکوت سوتزدنهای پیرمرد آشغالجمعکن. که کنار هر سطل زباله میایستد و سرش را میکند توی آن زبالهدان گرانقیمت و یکی دو تکه بیرون میآورد که تنپوشاش شود یا سقف روی سرش. دوست دارم تا خود صبح بنشینم کنار آتش و به دردهای دل پردرد پیرمرد آشغالجمعکن گوش فرا دهم. دور از هیاهوی ترافیک سنگین نگاه و همهمهی رباخواریهای مضحک پایتخت
و خودم باشم.
سکوت سفید
دوست دارم علیه همه قیود ناصواب قیام کنم؛ دوست دارم بر صورت هر که از من تعریف میکند خاک بریزم. دوست دارم دست بیاندازم گردن خودم؛ خود اصفهانیام؛ رضای دوستداشتنی و پشمالو؛ رضای عزیز؛ رضای نازنین؛ رضای نازکدل؛ رضای عاشق؛ رضای خندان؛ رضای گریان؛ رضای دریادل؛ رضای غریب … دست بیاندازم گردناش و هایهای، مردانه، چنان که گوش فلک کر شود از این همه عصیان آدمیزادان، چنان که خزنه دوزخ را رقص افتد، بگرییم. پایتخت و مردمان هتاکاش را به سخره گیریم. آتش بکشیم … آتش بگیریم
و خودمان باشیم.
سکوت سفید
دوست دارم فریاد بزنم: من خودم هستم. دوست دارم بفهمانمت که من خودم هستم. همین استخوانهای زخمدیدهی تراش عشق خوردهی خیانتکشیدهی مست لایعقل لایفهم احساساتی بیتربیت. همینی که هستم. همینی که هست؛
چنان همین هوایی که پر است از سرب، همینی که هست؛
چنان همین مردمان بادهپرست بیدین که هستند، همینی که هست؛
چنان این زنبازان ناپاکزهدانی که هستند، همینی که هست؛
چنان همین شبهای سیاه و بیرحم تهران، همین کودکان و دختران دستفروش مترو، همین شکمهای گرسنه، سر بر بالین … همین شکمهای سیر، سر بر سجده … همین دستان خونین از آسیاب گندم، همین عرقهای بر جبین از شرم که چیزی ندارم محض قوت شب زن و بچهها،
همینی که هست.
سکوت سفید
دوست دارم همیشهی آزگار، خارج بمانم از این قیدهای لاقیدیِ روزگار. دوست دارم غلیان کنم و جویهای لجنآلود تهران را پر از الماس کنم، دوست دارم بریزم به هم و کاباره را به آتش کشم و باده بر زمین بریزم، دوست دارم بروم آن بالای بالا، نور سالن را خاموش کنم، بایستم پشت بلندگو و فریاد کنم:
آی آدمها!
کمی هم خجالت بکشید لطفا!
سیاهی
زمانه را چه شدهست؟ چه قدرناشناس شده است! کدام پدر، لقمه حرام در دهان فرزندش گذارده که اینچنین، اینچنین بیپروا، بیپرده ارزشها دریده میشود و حرمتها بیاحترام؟ کدام عشوه، رحم مادران را حرامیپرور کردهست؟ کدام نعره مستانه جای اذانهای پدربزرگ را گرفتهست که قدارهکش محل، اینچنین سربهزیر عیال لچک به سرش شود که زیر باران عشوههای زنک بیحیا برای پسر بکر همسایه، شکنجهی خنده هدیه میدهد؟ خدایا! زمانی بود که سبیل این لوطی حرمت داشت!
دست کدام نامحرم پرده خانهمان را کنار زد؟ صورت تراشیده کدام بیغیرت بر لبان فواحش لالهزار نشست و کدام عطر نفرینشده، حکم زنای خواهرم با عابران هیز پیادهرو را امضا کرد؟ کدام تپه شاهد جماع سیمتنان بیوضو و بیغیرتان جنب بود؟ خدایا! این طاعون از کجا به خانهمان آمد؟ این موش از کدام سوراخ تغذیه کرد؟ جغد شوم بیحیایی از کدام آسمان چون بلا نازل شد و هوهو کنان، بیرق یاحسین خانهمان را سرنگون کرد؟ خفاش بیرگ خیانت بر کدام شاخه درخت طوبایمان نشست؟ چرا نشست؟ مگر ملک مقرب به پاسبانیاش نگمارده بودی؟ خدایا! این به عقوبت کدام گناهمان بود؟
خدایا! اینان لوط و ابراهیم را پیر کردند. زکریا را در درخت سر بریدند. خدایا! این مردمان، همانند که دامن کبریایت را به لوث شرک «مسیح ابن الهی» آلودند. بارالها! اینان تهمت زنندگان بر مریماند! خداوندگارا! این مردمان صبح و شام فریادشان بلند است از خواهرم، خواهر چادریام که انهم اناس یتطهرون! برادرم را به سخره میگیرند که نگاهش بر زمین است. خدایا! ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس! وقتش نرسیده بر ما ابابیل بفرستی؟ یا حتی سزاوار امطارت نیز نیستیم؟ خانهمان را بر سرمان آوار نمیکنی؟ بارالها! عذابمان نمیکنی؟
عنقریب است که ابلیس بر دامنه طور و سینین، مستند آدم و حوای بهشت پخش کند و برای سلامتی یهودا مراسم ختم امن یجیب برپا دارد. همین روزهاست که خون مسیح بر سر مردم ببارد. ابوجهل و ابوجهال از داخل کازینوهاشان به سمت ونک و جردن هجوم بیاورند برای خریدن دخترکان باکرهی تازهروسپیشده. دیریست اهالی سیاست سر در آخور حرامزادگان هند دارند، ابوسفیان تاجر بزرگ شهر است و زنا تجارت میکند. بلال را با سِهام الشیطان تازیانه میزنند و عمار را با گیسوان دختران دانشجو زبان بریدهاند. ناموس مالک را به اسارت بردهاند و نطفه ابن حنظله را با ربا سیراب کردهاند. شریح، شریح قاضی بزرگ شهر، زنازاده ست. امام جمعهی چارشنبههای امالقرا رشوهگیر است.
خدایا! لایق عذابت نیستیم؟
ربنا! اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا
رقص سپید
- اگر بتوان این پدیده را بیولوژیکال نگاه کرد میرسیم به یکی از نواحی مغز. این ناحیه هنگام دست دادن چنین حالتی دارای بار مغناطیسی بسیار ناچیزی میشود. اما این ناچیز بودن آنقدر زیاد هست که آن را در نمایشگر آزمایشگاه پررنگ تر جلوه دهد. نگاه کنید آقای دکتر.
- بله! میبینم! مثل اینکه دوباره دچار حمله شد. پرستار لطفا دو سی سی آرام بخش قوی.
- نه دکتر! صبر کنید! بگذارید ببینیم نتیجه چه میشود.
- اما ادامه این حالت برای بیمار ضرر دارد …
- درست میفرمایید. اما برای درمان قطعی بیمار لازم است چنین تحقیقاتی صورت گیرد؛ وانگهی این آرامبخشها مشکل او را حل نمیکنند. (با لحنی آرامتر ادامه میدهد) این بیمار سالهاست بدون آرامبخش با این درد زندگی کرده است.
- باشد! صبر میکنیم.
دوربین میرود سمت شیشه بزرگی که بخش پزشکان را از اتاق آزمایش جدا کرده است. دوربین از شیشه میگذرد. مردی جوان با اندامی تکیده روی صندلی نشسته است. دستانش را روی میز گذارده گویی میخواهد اتل متل بازی کند. کف دستان + کف پنج انگشت دست. به پشت دستها خیره شده است؛ با گردنی مایل به شانه راست. لبخندی محو صورت خاکستری ش را پوشانده؛ گویی ارمغان دورانی سخت و پر رنج و درد، به یادگار روی صورت حک شده. مرد جوان کف دستانش را کمی از میز فاصله میدهد. نوک انگشتانش را چنان روی میز میرقصاند که گویی در حال تایپ کردن است. رد پای نوک انگشتانش روی میز غبار گرفته نقش میبندد.
- دارد چیزی مینویسد؟ این مرد عریضه نویس بوده؟
- یکی از دوستانش میگفت علاقه به نویسندهگی داشته.
- پس دارد مینویسد. به نظر شما چه مینویسد؟
- به نظر میرسد قصیدهای، غزلی …
- یا داستانی عاشقانه!
- چطور؟
رزیدنتی که پشت مانیتور نشسته است مکالمه پزشکان را قطع میکند: جناب دکتر! علائم شدید شدند. ملاحظه بفرمایید.
به سمت مانیتور میروند. ناحیه ای از مغز که پررنگ شده بود، کمرنگ و پررنگ میشود؛ به تناوب.
- آقای دکتر! من مسئول سلامت این بیمار هستم. دیگر نمیتوان صبر کرد. آرامبخش را تزریق میکنیم.
- نه دکتر! بگذارید کمی صبر کنیم. مسئولیت این آزمایش با من.
سرعت دستان مرد جوان به شدت بالا رفته است. هر چند جمله که مینویسد زیر چشمش را؛ گونه اش را؛ با آستین پاک میکند. گردن ش را به شانه راست متمایل کرده؛ با لبخندی محو؛ میگرید و مینویسد. هر چند جمله یک بار اشکهایش را پاک میکند. نفسش به شماره افتاده.
- آقای دکتر! من باید به سوگند پزشکی ام عمل کنم.
- نه …
دکتر به همراه دو پرستار قوی جثه وارد اتاق آزمایش میشوند. بیمار از نوشتن میایستد. دستانش را روی میز میگذارد و سرش را به پایین میاندازد. دکتر آستین خیس بیمار را با حالت اشمئزازی بالا میزند، رگ را پیدا میکند و …
مرد جوان را خواب میرباید.
اول وقت
پسرک نان بربری را سفت زیر بغل گرفته بود و به سرعت میدوید. از کوچه کنار بازارچه دوید داخل حیاط امامزاده. از میان صحن گذشت و داخل قسمت دستشویی ها شد. کارگر افغانی مشغول کندن چاه بود. پسرک، نان بربری را گذاشت کنار دیوار، روی بغچه کارگر. ٔخسته نباشیدٔ ای سمت کارگر فرستاد و به سرعت خارج شد. پسرک، دوباره دوید داخل بازارچه. سه چار دکان اول را پشت سر گذاشت، رسید به دکان سید. از زیر دخل قابلمهای را که داخل بغچه پیچیده شدهبود برداشت و قبل از اینکه ٔالان میامٔ اش را اوستا بشنود، ده قدمی از دکان دور شده بود. اولین کوچه، پنج یا ششمین در چوبی را که نیمهباز بود، به عجله باز کرد. داخل شد.
وای! باز هم یادش رفته بود! برگشت بیرون، در را بست، گویی زمان را به عقب برگردانده است. ده سالی بیش نداشت. کلون مردانه را به شدت بر بدن پیر در کوفت، در را نیمباز کرد و ٔیا اللهٔ ای فرستاد داخل خانه. ٔیا اللهٔ رفت گوشه حیاط، از هشتی وارد اتاق شد، نشست کنار سجاده پیرزن. منتظر شد تا نمازش را تمام کند. وقتی سلام نماز را شنید، خود را سریع و با ذکر ٔبسم اللهٔ ای پرتاب کرد داخل گوش سنگین پیرزن. لبخندی بر لبان پیرزن نقش بست، نه دندانی در دهان داشت و نه نوایی در نای؛ وگرنه پسرک میشنید که پیرزن گفته است ٔبفرما پسرمٔ.
اما خب، اگر هم دندان داشت باز افاقه نمیکرد. پسرک لختی پیش قابلمه غذا را پشت در اتاق، تو بگو در دهانه هشتی گذارده بود و به دو فرار کرده بود. حتی منتظر نشد ٔالتماس دعأیش گونه پیرزن را نوازش کند. وقتی برگشت دکان، اوستا پشت به در نشسته بود روی سجاده نماز و تسبیح میگرداند؛ به تعقیب نماز. ٔقبول باشدٔ شان در هوا با هم تلاقی کرد. به احترام ادب، پسرک زودتر شنید. لبخندش را اوستا اما؛ ندیده شنید.
- التماس دعا پسرم، بدو که اول وقت گذشت.