Archive for the ‘معاد’ tag
جهان بیجان
مَرد، سنش از شصت گذر کرده بود. پیره مردی بود برای خودش. زیرپیراهنی برایش قدری تنگ بود؛ شکم بزرگش بیرون زده بود. پیژامه ای راه راه و خاکستری به پا داشت. سیگاری میان انگشت شصت و سبابه دست چپش بود. صورتش خاکستری و پرچین، طعم گردش روزگار چشیده، گرد روزگار بر آن وزیده، نقابی بود برای بازشناسی اش از دیگران.
ساختمانی شانزده طبقه، ساخته شده از بلوک های سیمانی، با رنگی خاکستری، آسمان را شکافته بود. در این گوشه شهر، نه فقط اینجا، که در تمام شهر، آسمان خاکستری بود. مَرد، در تراس را باز کرد، آمد روی تراس، از لای اسباب کهنه و رنگ و رو رفته صندلی زهوار در رفته ای یافت بسیار کوچک. صندلی تاشده را مانند گنجی می نگریست، اما برقی در چشمانش نبود. گویی به این یافتن عادت کرده بود. صندلی را باز کرد، قدری گرد و خاکش را گرفت و روی آن نشست. پیژامه اش بیش از پیش خاکستری شد.
نفس عمیقی کشید؛ از درون مجرای کاغذی سیگار. به صورتی جان فزا دود خاکستری رنگی را در هوا پراکند. گویی در مصاف غولی که بر آسمان شهر خیمه زده بود، رجز خوانی میکرد. نگاهش افتاد به خیابان. به قاعده هشت طبقه با سطح زمین فاصله داشت، اما چشمان تیزبین اش، خیابانهای خاکستری را خوب تشخیص میداد. ماشینهای خاکستری در هم می لولیدند. و انسانهای خاکستری که به سختی دیده می شدند.
گنجشکی خاکستری روی لبه تراس نشست. پیرمرد، سیگار را به دست گرفت. تکیه به دیوار سیمانی داد. دست راستش را روی لبه تراس، اهرم کرد و چانه اش را بر آن نهاد. چشم دوخت به ماورای دور. خط سیر نگاهش از گنجشک میگذشت. از درون دل گنجشک.
مَرد با خودش فکر میکرد این همه سال، این همه خاکستری، نه سیاهی – کمی درنگ – نه سپیدی … . مَرد دوست داشت بفهمد چه چیزی کم است. مَرد هر روز اینجا به این گنجشک، یا به گنجشک دیگری، چه فرقی میکند، خیره میشد و پاسخ همین پرسش بنیادین را در خویشتن خویش میکاوید.
گنجشک پرید. مَرد، نگاهی به آسمان انداخت، سیگار را به لبش نزدیک کرد، بوسه ای طولانی از معشوقه پانزده سانتی اش گرفت، به طرفة العینی پرتابش کرد سمت غول خاکستری. برخاست، لگدی به صندلی زهوار در رفته زد. صندلی زیر آوار اسباب کهنه و رنگ و رو رفته گم شد. مَرد، به داخل رفت، در تراس را بست.
مَرد، گویی ده سالی پیرتر شده بود. پیره مردی بود برای خودش.