Archive for the ‘معاد’ tag
بسم رب ال…
اتصالی کردهای؛ مَرد
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
و آدم افتاده بود. نالان و رنجور بر کرانهی عبث ِ خاکستری ِ فراق؛ که خدای به او «حوا» داد. گناه تنهایی چه بود که در حضور حوا شهید شد جز قربةً الی الملیک المقتدر؟ و چه اقتداری بالاتر از ملکوت نسیم ِ حضور حوا بر گونههای تکیدهی آدم ِ بَکّاء ابی البشر؟ چه جلالی عظیمتر از سطوت جمال ازلیِّ ماهپیشانوی «نفختُ فیه من روحی»؟ به راستی که کبر و غرور و تبختر و تفاخر از آن بلبلی است که گلاش از سراپردهی دل، تارک کفر شوید و چنگ بلند آوازش، صوت نوای ملائک بر حبلالمتین «عشق» باشد.
آن لحظه را که آدم ابوالبشر پاکْچشم، هیزِ نیمنگاه تو باشد و نبیِّ دل از دنیابریدهی بهشتنشین، آز مودت تو سرمهی چشم کند کدام ملک مقرب تحمل تواند؟ تلألؤ کدام نور از کدامین گنجینهی حبّ معبود به افق خلقت آدم و حوا چنین «مودتاً و رحمتاً»ای را آفریده که در عین «نکره» بودن؛ برای دل هر سالک طریقت ملکوت معرفة النفس است؟
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود. امشب هوای دل باران، ابریست. گریز از طوفان ملکوت در این وانفسای ناسوت جز به جبر استخوان ممکن نیست، که هر آینه این قلب صنوبری از قفس دل بیرون میزد و بانگ برمیآورْد طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق … امشب دل باران هوای علقمهی شرمنده را دارد، امشب دل باران، طوفان سکینهی مضطرّ به آب رسیده را مزمزه میکند تا بداند ماء مَعین، بیتو چه گلوگیر است. تا بداند بیتو زنده ماندن چه عِقابی است.
سکوت
سیاهی
زمانه را چه شدهست؟ چه قدرناشناس شده است! کدام پدر، لقمه حرام در دهان فرزندش گذارده که اینچنین، اینچنین بیپروا، بیپرده ارزشها دریده میشود و حرمتها بیاحترام؟ کدام عشوه، رحم مادران را حرامیپرور کردهست؟ کدام نعره مستانه جای اذانهای پدربزرگ را گرفتهست که قدارهکش محل، اینچنین سربهزیر عیال لچک به سرش شود که زیر باران عشوههای زنک بیحیا برای پسر بکر همسایه، شکنجهی خنده هدیه میدهد؟ خدایا! زمانی بود که سبیل این لوطی حرمت داشت!
دست کدام نامحرم پرده خانهمان را کنار زد؟ صورت تراشیده کدام بیغیرت بر لبان فواحش لالهزار نشست و کدام عطر نفرینشده، حکم زنای خواهرم با عابران هیز پیادهرو را امضا کرد؟ کدام تپه شاهد جماع سیمتنان بیوضو و بیغیرتان جنب بود؟ خدایا! این طاعون از کجا به خانهمان آمد؟ این موش از کدام سوراخ تغذیه کرد؟ جغد شوم بیحیایی از کدام آسمان چون بلا نازل شد و هوهو کنان، بیرق یاحسین خانهمان را سرنگون کرد؟ خفاش بیرگ خیانت بر کدام شاخه درخت طوبایمان نشست؟ چرا نشست؟ مگر ملک مقرب به پاسبانیاش نگمارده بودی؟ خدایا! این به عقوبت کدام گناهمان بود؟
خدایا! اینان لوط و ابراهیم را پیر کردند. زکریا را در درخت سر بریدند. خدایا! این مردمان، همانند که دامن کبریایت را به لوث شرک «مسیح ابن الهی» آلودند. بارالها! اینان تهمت زنندگان بر مریماند! خداوندگارا! این مردمان صبح و شام فریادشان بلند است از خواهرم، خواهر چادریام که انهم اناس یتطهرون! برادرم را به سخره میگیرند که نگاهش بر زمین است. خدایا! ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس! وقتش نرسیده بر ما ابابیل بفرستی؟ یا حتی سزاوار امطارت نیز نیستیم؟ خانهمان را بر سرمان آوار نمیکنی؟ بارالها! عذابمان نمیکنی؟
عنقریب است که ابلیس بر دامنه طور و سینین، مستند آدم و حوای بهشت پخش کند و برای سلامتی یهودا مراسم ختم امن یجیب برپا دارد. همین روزهاست که خون مسیح بر سر مردم ببارد. ابوجهل و ابوجهال از داخل کازینوهاشان به سمت ونک و جردن هجوم بیاورند برای خریدن دخترکان باکرهی تازهروسپیشده. دیریست اهالی سیاست سر در آخور حرامزادگان هند دارند، ابوسفیان تاجر بزرگ شهر است و زنا تجارت میکند. بلال را با سِهام الشیطان تازیانه میزنند و عمار را با گیسوان دختران دانشجو زبان بریدهاند. ناموس مالک را به اسارت بردهاند و نطفه ابن حنظله را با ربا سیراب کردهاند. شریح، شریح قاضی بزرگ شهر، زنازاده ست. امام جمعهی چارشنبههای امالقرا رشوهگیر است.
خدایا! لایق عذابت نیستیم؟
ربنا! اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا
شگالانیم؛ زن ذلیل
برای احمد؛ که آتشفشانیست پیلافکن؛ بنشسته در گوشهای
بیا اینجا کنار خودم بنشین. زیر این کاج؛ رو به این کویر. بیا اینجا زیر این کاج؛ بنشین رو به کویر، کنار خودم. بیا کنار خودم، هرجا هرکویر هردرخت، هر زاغ تنهایی که میبینم پر میشوم از حسرت و آه. بیا و نغمهای ساز کن از آن اذانهای وقت و بیوقتت. بیا که دیریست پیشه شغالی گزیدهام؛ به رسم همرنگی با جماعت. بیا و از رنگ روم و زنگ بسرا. با کاجه یا بیآن، بیتو شاید کهربایی نباشد … اینجا … در این غار مرمرین …
بیا که مرا نثری نماندهست. جز تکهپارهای از توصیفات ناهمگون و ابتدایی: دستی بالا رفت – دلی لرزید – اشکی جاری شد. چه پست، چه مضحک … کجا میتواند اندکی فرو بنشاند آن توحش عشق را؟ فریاد را نجوا کردهام با ساندویچ کالباس، که چه؟ خود را آرام کنم یا «به به» ای بشنوم.
تف به این سفلگی بدسگال. شگالانیم؛ نفسذلیل و زنپرست. تو – یکی از هزاران – مرد منقرضنشدهای. بیا و نیلبک بزن …
با کاجه یا بیآن
به احترام هرچه مرد، نظر بی نظر
شفاعت
دو خواهر بودند، هر دو روی صندلی چرخدار. چند روزی مانده بود تا به سن قانونی برسند. زیباروی نبودند، اما جملگی آشنایان شیفته رفتارشان بودند. پدر حدیثه را از صندلی عقب ماشین روی صندلی چرخدار گذاشت و به مادر آخرین توصیه ها را کرد. هر سه وارد قسمت زنانه مجلس روضه شدند. حدیثه به شدت آرام بود. وقتی روضه شروع شد، محدثه، همان که چند ثانیه ای پس از حدیثه به دنیا آمده است، شروع کرد فشار دادن دست بر ران. حدیثه متوجه شد و لبخندی زد. محدثه رنگ به چهره نداشت. مدتی تحمل کرد. میکروفون رسید دست مداح مجلس. محدثه ناغافل جیغ خفیفی کشید. همه مجلس زنانه به سمت او برگشت. چادرش را روی صورتش کشید تا رنگ پریده اش را نبینند. با دستش رانش را نیشگون میگرفت تا هیچ نگوید. مداح شروع کرد: “مسجد ارگ آتیش گرفت لااقل مسمار نداشت”.
محدثه صرعی نبود، اما ناگهان متشنج شد، شروع کرد لرزیدن و رعشه گرفتن. به زمین افتاد. همه دورش جمع شده بودند، مادر مستاصل شده بود دختر دسته گلش را چه کند. سریع آب آوردند و درونش تربت ریختند. محدثه به خود میپیچید و بلند ضجه میزد “یا حسین” . اگرچه خودش متوجه نبود اما حدیثه دید که دارد پاهایش را بر زمین میکوبد. مانند مار زخم خورده ای بر زمین میلولید و به فرش چنگ میزد. مادر – چه کسی میتوانست بی تفاوت باشد؟ – همه زنها بلند بلند گریه میکردند. محدثه دست هایش را کرد لای موهایش، و مانند اسیری زیر شکنجه، در سینه فریاد زد “یا حسین”.
نمیدانست از درد قلب است یا از چیز دیگری. بلند بلند گریه میکرد و یا حسین میگفت. میگفت؟ نه! فریاد میزد! دستش را گذاشت روی قلبش، محکم فشار داد. نمیخواست از جا بیرون بزند. مادر سریع رفت سراغ کیفش تا پروپرانولول را بیاورد. حدیثه لبخندی بر لب، مدام اشک می ریخت. هیچ کدام هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.
محدثه کمی آرام شده بود، همان طور زیر لب میگفت یا حسین و مانند ابر بهاری گریه میکرد، مقنعه و چادرش نامرتب شده بود. همانطور که دست چپش روی قلبش بود و آن را میفشرد، دست راستش را بر زمین گذاشت و چهار زانو نشست. به مادر اشاره کرد که آب میخواهد. مادر خواست برخیزد که شنید:
- خودم میرم میخورم.
محدثه برخاست، سمت آبدار خانه رفت. حدیثه لبخند میزد و میگریست، مانند ابر بهار. هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.
*****
قطب نما را برداشت و به پشت بام رفت. محاسبه کرده بود اگر شرق مطلق، صفر درجه مثلثاتی باشد، باید رو به زاویه ۲۰۰ درجه بایستد. به پشت بام رسید. دویست درجه را پیدا کرد. دستش را گذاشت روی سینه و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین.
ناگهان بغضش باز شد، خواست بلند بلند بگرید. انگشت به دندان گرفت و محکم فشار داد.
- آقا! من نمیدونم پسر شما الان کجاست، دلمم نمیاد تا وقتی شما هستید، تا وقتی اون گنبد رو از فاصله دو هزار کیلومتری می بینم، رو کنم سمت جمکران، اومدم سفارش من رو به پسرتون حضرت حجت ابن الحسن بکنید …
دیگر نتوانست روی پا بند شود، به زانو افتاد و آرام آرام، مثل اسیری که زیر شکنجه التماس کند گفت: آقا! نذر شما! آقا! پاهاش رو بهش برگردونید آقا! آقا نذر شما آقا! آقا قول شرف به شما و به جدتون اباعبدالله که امشب شب عاشوراشه، دیگه عمراً به ازدواج باهاش فکر نکنم.
به سجده افتاد، نمیفهمید کفر است رو به کربلا سجده کردن، فاینما تولوا فثم وجه الله!
برائت
من اخلالگرم! از سرزمین رنج و حرمان! کوچه غم! زاغه های فقر! از ملک محرومان! پدرم را بینانی کشت ولی میگفت:
خدا رزاق است.
***
ما از تحلیل شما برائت میجوییم، دکتر سراج رئیس سازمان بسیج دانشجویی
ما از شعار شما برائت میجوییم، آقای احمدی مسئول روابط عمومی سازمان، که میکروفون از دست شریعتمداری میکشی و به جای آرام کردن نیروی انتظامی بچه های خودی را آرام میکنی: که بخور برادر! ولی آرام باش!
ما از ناجا برائت میجوییم، که روحانی جیره خوارش را میفرستد تا برای ما پیام آقا را تحلیل کند.
ما با آن جوان لاغر اندامی هستیم که از شما خواست بلند گو را به او بدهید تا پیام آقا را بخواند، اما ندادید! چرا که پیام آقا باید از زبان شما گفته شود، چرا که مثل همیشه حقیقت ترسناکتر از آن است که وصف شود.
ما با آن جوانان بی ریایی هستیم که کتک خوردند، بیمارستان رفتند، برگشتند و با سری بانداژ شده به سربازان نیروی انتظامی خسته نباشید گفتند.
ما با آن جوانان غیوری هستیم که الان در همین هوای سرد تهران، روبروی گارد حفاظت شما نشسته اند، تا مگر دستگاه فشل دیپلماسی تان، این دفتر را ببندد.
ما با آن جوانانی هستیم که امشب به یقین رسیدند، باید خون داد تا حرف حضرت آقا زمین نماند، چرا که آقا تنهاست!
ما را بکشید، در بند کنید، به زنجیر کشید. ما دشمن شناس نیستیم آقای سراج! ما مثل شما نمیفهمیم هدف پیام آقا اسرائیل بوده نه مصر! ببخشید آقای سراج! شما که به اسرار و اطلاعات مخفی استناد میکنید، این دو سید معمم را هم ببخشید که بدون اطلاعات حرف میزنند و پیام صادر میکنند. آقای سراج! ببخشید که یکیشان حکم جهاد داد و آن یکی راهکار عملی. خدا را شکر آن یکی از دسترس شما خارج است وگرنه کوفیزاسیون بیروت را هم انجام میدادید.
ما پیرو اسدالله لاجوردی هستیم. ما پیرو محمد منتظری هستیم. یا ما را بکشید، یا کنار بایستید. ما منافق شناس و منافق کشیم. لطفاً کنار بایستید اتوی لباستان از بین نرود آقایان!
امروز مردم غزه تنها نیستند، سید حسن تنها نیست. امروز سید دیگری تنهاست. سید علی الحسینی الخامنئی. پیام صریحش را تغییر دادند. حکم جهادش را پوشاندند. گفتند اصلا حرفی از مصر نبوده. گفتند تا همین جا کافیست. درگیری موقوف! آقای متکی! نوش جانتان! دیگر انرژی نداریم به ازای معذرت خواهی فردای شما از مبارک، سر و صدا راه بیاندازیم. به توصیه جناب قشقایی پلیس دیپلماتیک کار خودش را خوب و به نحو احسن انجام داد.
آخر شبی یک تهدید هم بکنیم شور جوانی مان سرکوب نشود معتاد شویم:
حاشا به غیرت بسیجی که رهبرش را تنها گذارد.