جسد زنده » مرگ http://jasadezende.ir/wp هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده Thu, 01 Jul 2010 19:28:22 +0000 fa hourly 1 http://wordpress.org/?v=2908 سیاهی http://jasadezende.ir/wp/1388/06/darkness/ http://jasadezende.ir/wp/1388/06/darkness/#comments Thu, 03 Sep 2009 19:49:41 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=528 زمانه را چه شده‌ست؟ چه قدرناشناس شده است! کدام پدر، لقمه حرام در دهان فرزندش گذارده که این‌چنین، این‌چنین بی‌پروا، بی‌پرده ارزش‌ها دریده می‌شود و حرمت‌ها بی‌احترام؟ کدام عشوه، رحم مادران را حرامی‌پرور کرده‌ست؟ کدام نعره مستانه جای اذان‌های پدربزرگ را گرفته‌ست که قداره‌کش محل، این‌چنین سربه‌زیر عیال لچک به سرش ‌شود که زیر باران عشوه‌های زنک بی‌حیا برای پسر بکر همسایه، شکنجه‌ی خنده هدیه می‌دهد؟ خدایا! زمانی بود که سبیل این لوطی حرمت داشت!

دست کدام نامحرم پرده خانه‌مان را کنار زد؟ صورت تراشیده کدام بی‌غیرت بر لبان فواحش لاله‌زار نشست و کدام عطر نفرین‌شده، حکم زنای خواهرم با عابران هیز پیاده‌رو را امضا کرد؟ کدام تپه شاهد جماع سیم‌تنان بی‌وضو و بی‌غیرتان جنب بود؟ خدایا! این طاعون از کجا به خانه‌مان آمد؟ این موش از کدام سوراخ تغذیه کرد؟ جغد شوم بی‌حیایی از کدام آسمان چون بلا نازل شد و هوهو کنان، بیرق یاحسین خانه‌مان را سرنگون کرد؟ خفاش بی‌رگ خیانت بر کدام شاخه درخت طوبایمان نشست؟ چرا نشست؟ مگر ملک مقرب به پاسبانی‌اش نگمارده بودی؟ خدایا! این به عقوبت کدام گناه‌مان بود؟

خدایا! اینان لوط و ابراهیم را پیر کردند. زکریا را در درخت سر بریدند. خدایا! این مردمان، همانند که دامن کبریایت را به لوث شرک «مسیح ابن الهی» آلودند. بارالها! اینان تهمت زنندگان بر مریم‌اند! خداوندگارا! این مردمان صبح و شام فریادشان بلند است از خواهرم، خواهر چادری‌ام که انهم اناس یتطهرون! برادرم را به سخره می‌گیرند که نگاهش بر زمین است. خدایا! ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس! وقتش نرسیده بر ما ابابیل بفرستی؟ یا حتی سزاوار امطارت نیز نیستیم؟ خانه‌مان را بر سرمان آوار نمی‌کنی؟ بارالها! عذاب‌مان نمی‌کنی؟

عنقریب است که ابلیس بر دامنه طور و سینین، مستند آدم و حوای بهشت پخش کند و برای سلامتی یهودا مراسم ختم امن یجیب برپا دارد. همین روز‌هاست که خون مسیح بر سر مردم ببارد. ابوجهل و ابوجهال از داخل کازینو‌هاشان به سمت ونک و جردن هجوم بیاورند برای خریدن دخترکان باکره‌ی تازه‌روسپی‌شده. دیری‌ست اهالی سیاست سر در آخور حرام‌زادگان هند دارند، ابوسفیان تاجر بزرگ شهر است و زنا تجارت می‌کند. بلال را با سِهام الشیطان تازیانه می‌زنند و عمار را با گیسوان دختران دانش‌جو زبان برید‌ه‌اند. ناموس مالک را به اسارت برده‌اند و نطفه ابن حنظله را با ربا سیراب کرده‌اند. شریح، شریح قاضی بزرگ شهر، زنازاده ست. امام جمعه‌ی چارشنبه‌های ام‌القرا رشوه‌گیر است.

خدایا! لایق عذابت نیستیم؟

ربنا! اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1388/06/darkness/feed/ 13
فستیوال جنون http://jasadezende.ir/wp/1388/05/insanity_festival/ http://jasadezende.ir/wp/1388/05/insanity_festival/#comments Sun, 16 Aug 2009 15:56:02 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=508 آخرش یک روزی دیوانه میشوم. آخرش یک روزی دیوانه میشوم و تو خود میدانی دیوانه شدن من با دیوانه شدن دیگری متفاوت است، همچنان که دیوانه شدن دیگری با دیوانه شدن من یکسان نیست.

آخرش یک روزی دیوانه میشوم. و تو بهتر از هر کسی میدانی دیوانه شدن چه بهایی دارد. تو خود میدانی که سرم را برای سنگهای کودکان آماده کرده ام. و تو خود میدانی جامه جذامیان کنار گذارده ام برای چنان روزی. خوب میدانی دندانهایم طاقت شکسته شدن دارند و پیشانی ام آمادگی غسل در خون. گرده ام امتحانش را پس داده، روزی که دیوانه بشوم، تمام بارهای بردوش را بر زمین خواهم گذارد و سنگین ترین بارهای خلق شده را بر دوش خواهم کشید. چنین روزی بیگمان روزی بزرگ خواهد بود؛ برای من! و یک روز عادی برای دیگری!

بالاخره روزی میرسد که می آیم کنار خانه ات. بالاخره نوبت من هم میشود. بالاخره نوبت دیوانگی من هم میشود. روزگار به خود خواهد دید آن روزی را که پا بر پلکان ت بگذارم. آرام آرام دست بر دامن صبا خواهم زد، شاید به همان آرامی و شاید در همان روز … نه! بگذار رازی باشد میان من و تو! که روزی که دیوانه شوم با چشمان شهلایت … بگذار نگویم که امروز، امروز روز دیوانگی من نیست و بیم آن دارم که با این ذکرها همان روز بشود همین امروز! بگذار بین خودم و خودت بماند روزی که دیوانه شوم چه ها که نمیکنم.

دیر یا زود، روزی دیوانه خواهم شد و رحل اقامت از زمین برخواهم کند. خانه به دوشی خواهم شد اسباب مهاجرت ساز کرده، رو به کویر تشنگی هایت عزم مسافرت کرده، دل به بیدلی بیابان سپرده، انار قلب بر فنجان عشق فشرده، زیبا و زشت بر کناری نهاده، پشت پا به دنیا نواخته. روزی خواهد رسید که زمین را جز برای شبی در آغوش نگیرم. روزی خواهد آمد که آسمان سقف من باشد. تو خود میدانی که این کوزه شکسته را خواهم درید. میدانی که این قفس را نه سزای چو من خوش الحانی ست. روزی خواهد رسید که دست من نیز بر دامن پرده ات برسد؛ و آن، بی گمان، روزی بی کران بزرگ خواهد بود؛ برای من! و روزی بسیار عادی، شاید عادی تر از روزهای عادی دیگر، برای دیگری!

روز دیوانه شدنم را جشن خواهم گرفت. در میدان شهر خواهم رقصید، شک نکن شک نکن که ظاهر فریبنده ام را برهنه می آرایم از برایت. روزی دیوانه خواهم شد و بیگمان دیوانه شدن من با دیگری متفاوت است چنان که دیوانه شدن دیگری با دیوانه شدن من یکسان نیست.

سکوت سفید

سکوت سفید

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1388/05/insanity_festival/feed/ 12
مرگ کویر http://jasadezende.ir/wp/1387/12/deserts_death/ http://jasadezende.ir/wp/1387/12/deserts_death/#comments Sun, 22 Feb 2009 16:59:48 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=327 شب اول:

نشسته‌ام رو به تو. کویر ِ تنهایی‌های آغشته به خون چشمانم. نشسته‌ام و برایت قصه غربت هزارساله شیرین و لیلی می‌خوانم، از بر. به هزاران ناله و استغاث، پریش و درهم. از دری به دیواری، از ری‌ای به روم‌ای. از دیروز و امروز، تا فردا و پس‌فردا. حکمت بود. سراسر حکمت بود آن‌چه باید می‌آموختم و نیاموختم. از این سکوت و آن فریاد، از این وحشت و آن دهشت، از این آرامش و آن ویرانی. آه! آه! کویر! که تو بودی و من بودم و سر مّرد همسفر که بر شانه‌ام بود، گویی پدرش هستم! آقای مدیرکل چه بچه می‌نمود در خواب، روبروی تو، کنار من! آه! آه! کویر! کجا فریاد بزنم این همه بزرگی را که در چشمان کوچک من ‌ریختی، و مگر دنیا بی‌فاعل است؟

و شب را پایانی نبود. چشمان بزرگ و سیاه تو، روح کوچک و سیاه من. و من بودم و تو بودی. و چه مذبوحانه دنبال مضمر این «تو» می‌گردد خواننده‌ی این سطور. من بودم و تو و تو بودی و من. و چه‌ها که گفتم و نگفتی، و چه‌ها که نگفتم و لبخند زدی. چه‌ها که گنبد نیلوفری‌ات به من گفت، نمی‌دانم چرا تعجب کرد از گریه‌های شباهنگام مردی ژنده‌پوش که در ایوان نشسته بود، تو که می‌دانی، نه؟

روز اول:

تنهایی‌ها را باید کشت. تنهایی ندای خداست و شیطان و تو و نفس. و این ظلوم جهول را چه به جدال عقل و جهل؟ هَلوع و عَجول و مَنوعیم. کروبیان مشهد الرضا! بر ما ببخشایید که شاه بخشیده‌است. راز را هویدا کردن مَرگ است، فیاسیوف خذینی! تنهایی‌ها را باید کشت.

شب آخر:

اینقدر ناز نخند خوب من، اینقدر چشمک نزن، اینقدر قند در دلم آب نکن، آوخ که شهوت محبتم غلیان کرده است. باید غسل کنم، الباقی قصه کنار رودخانه، نماز زیارت یادت نرود، بعد غسل وضو لازم نیست. حرامیان را بگو که بیایند با هم داخل شویم. فقط، فقط (طوری که ناراحت نشوند) حالی‌شان کن نگویند ما شیعه‌ایم، إنا مُحِبی الرضا! بر ما ببخشایند که شاه چنین خواسته‌ست. دوگانه تحیت با غسل آغشته به خون چشمانم. نفس محتسب ندا در داد طهارت را چه کنیم؟ که هاتفی از غیب نهیب زد خموش! خون شهید طاهر است، چون آب وضوی کروبیان! قد قامت الصلوة!

روز آخر:

چه لخت و عور نشسته ای روبروی من، همه اسرارت هویدا، همه اندرونت پیدا. روح سیاه من بی‌ سیاهی تو تنها می‌ماند. اما چه باک؟ چه باک که کنار دریا نجاست، هر چه بزرگ، طاهر می‌شود به طرفة‌العینی و در سایه آفتاب، جهالت، هر چه سیاه، محو می‌شود به غمضة البصری. آوخ که بدون تو و بزرگی‌ات تنها نیستم. چه نیاز به کویر وقتی آسمانی یافته‌ام؟ چه نیاز به گنبد مینا که آسمانی ‌یافته‌ام از هر چه ‌مینو بلنداقبال‌تر؟ آسمانی به بلندای گنبد نیلوفری‌ات و سقفی به زیبایی ایوان مقصوره‌ات.

کویر! ای تنهایی شب‌های تنهایی من! ای قربانی شاهنشه بی‌سپاه و بی‌کاخ من! کویر! مُردنت را سپاس!

آسمان را عشق است که بی‌ستاره نمی‌ماند، مگر به بستن چشم.


و چه مذبوحانه مضمر این «تو»های آشفته‌ی مرا می‌جوید خواننده این سطور!

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1387/12/deserts_death/feed/ 8
شفاعت http://jasadezende.ir/wp/1387/10/shifa/ http://jasadezende.ir/wp/1387/10/shifa/#comments Sat, 03 Jan 2009 07:49:42 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=158 دو خواهر بودند، هر دو روی صندلی چرخدار. چند روزی مانده بود تا به سن قانونی برسند. زیباروی نبودند، اما جملگی آشنایان شیفته رفتارشان بودند. پدر حدیثه را از صندلی عقب ماشین روی صندلی چرخدار گذاشت و به مادر آخرین توصیه ها را کرد. هر سه وارد قسمت زنانه مجلس روضه شدند. حدیثه به شدت آرام بود. وقتی روضه شروع شد، محدثه، همان که چند ثانیه ای پس از حدیثه به دنیا آمده است، شروع کرد فشار دادن دست بر ران. حدیثه متوجه شد و لبخندی زد. محدثه رنگ به چهره نداشت. مدتی تحمل کرد. میکروفون رسید دست مداح مجلس. محدثه ناغافل جیغ خفیفی کشید. همه مجلس زنانه به سمت او برگشت. چادرش را روی صورتش کشید تا رنگ پریده اش را نبینند. با دستش رانش را نیشگون میگرفت تا هیچ نگوید. مداح شروع کرد: “مسجد ارگ آتیش گرفت لااقل مسمار نداشت”.

محدثه صرعی نبود، اما ناگهان متشنج شد، شروع کرد لرزیدن و رعشه گرفتن. به زمین افتاد. همه دورش جمع شده بودند، مادر مستاصل شده بود دختر دسته گلش را چه کند. سریع آب آوردند و درونش تربت ریختند. محدثه به خود میپیچید و بلند ضجه میزد “یا حسین” . اگرچه خودش متوجه نبود اما حدیثه دید که دارد پاهایش را بر زمین میکوبد. مانند مار زخم خورده ای بر زمین میلولید و به فرش چنگ میزد. مادر – چه کسی میتوانست بی تفاوت باشد؟ – همه زنها بلند بلند گریه میکردند. محدثه دست هایش را کرد لای موهایش، و مانند اسیری زیر شکنجه، در سینه فریاد زد “یا حسین”.

نمیدانست از درد قلب است یا از چیز دیگری. بلند بلند گریه میکرد و یا حسین میگفت. میگفت؟ نه! فریاد میزد! دستش را گذاشت روی قلبش، محکم فشار داد. نمیخواست از جا بیرون بزند. مادر سریع رفت سراغ کیفش تا پروپرانولول را بیاورد. حدیثه لبخندی بر لب، مدام اشک می ریخت. هیچ کدام هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.

محدثه کمی آرام شده بود،  همان طور زیر لب میگفت یا حسین و مانند ابر بهاری گریه میکرد، مقنعه و چادرش نامرتب شده بود. همانطور که دست چپش روی قلبش بود و آن را میفشرد، دست راستش را بر زمین گذاشت و چهار زانو نشست. به مادر اشاره کرد که آب میخواهد. مادر خواست برخیزد که شنید:

- خودم میرم میخورم.

محدثه برخاست، سمت آبدار خانه رفت. حدیثه لبخند میزد و میگریست، مانند ابر بهار. هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.

*****

قطب نما را برداشت و به پشت بام رفت. محاسبه کرده بود اگر شرق مطلق، صفر درجه مثلثاتی باشد، باید رو به زاویه ۲۰۰ درجه بایستد. به پشت بام رسید. دویست درجه را پیدا کرد. دستش را گذاشت روی سینه و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین.

ناگهان بغضش باز شد، خواست بلند بلند بگرید. انگشت به دندان گرفت و محکم فشار داد.

- آقا! من نمیدونم پسر شما الان کجاست، دلمم نمیاد تا وقتی شما هستید، تا وقتی اون گنبد رو از فاصله دو هزار کیلومتری می بینم، رو کنم سمت جمکران، اومدم سفارش من رو به پسرتون حضرت حجت ابن الحسن بکنید …

دیگر نتوانست روی پا بند شود، به زانو افتاد و آرام آرام، مثل اسیری که زیر شکنجه التماس کند گفت: آقا! نذر شما! آقا! پاهاش رو بهش برگردونید آقا! آقا نذر شما آقا! آقا قول شرف به شما و به جدتون اباعبدالله که امشب شب عاشوراشه، دیگه عمراً به ازدواج باهاش فکر نکنم.

به سجده افتاد، نمیفهمید کفر است رو به کربلا سجده کردن، فاینما تولوا فثم وجه الله!

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1387/10/shifa/feed/ 11
برائت http://jasadezende.ir/wp/1387/10/beraat/ http://jasadezende.ir/wp/1387/10/beraat/#comments Mon, 29 Dec 2008 22:04:01 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=144 من اخلالگرم! از سرزمین رنج و حرمان! کوچه غم! زاغه های فقر! از ملک محرومان! پدرم را بی‏نانی کشت ولی میگفت:

خدا رزاق است.

***

ما از تحلیل شما برائت میجوییم، دکتر سراج رئیس سازمان بسیج دانشجویی

ما از شعار شما برائت میجوییم، آقای احمدی مسئول روابط عمومی سازمان، که میکروفون از دست شریعتمداری میکشی و به جای آرام کردن نیروی انتظامی بچه های خودی را آرام میکنی: که بخور برادر! ولی آرام باش!

ما از ناجا برائت میجوییم، که روحانی جیره خوارش را میفرستد تا برای ما پیام آقا را تحلیل کند.

ما با آن جوان لاغر اندامی هستیم که از شما خواست بلند گو را به او بدهید تا پیام آقا را بخواند، اما ندادید! چرا که پیام آقا باید از زبان شما گفته شود، چرا که مثل همیشه حقیقت ترسناکتر از آن است که وصف شود.

ما با آن جوانان بی ریایی هستیم که کتک خوردند، بیمارستان رفتند، برگشتند و با سری بانداژ شده به سربازان نیروی انتظامی خسته نباشید گفتند.

ما با آن جوانان غیوری هستیم که الان در همین هوای سرد تهران، روبروی گارد حفاظت شما نشسته اند، تا مگر دستگاه فشل دیپلماسی تان، این دفتر را ببندد.

ما با آن جوانانی هستیم که امشب به یقین رسیدند، باید خون داد تا حرف حضرت آقا زمین نماند، چرا که آقا تنهاست!

ما را بکشید، در بند کنید، به زنجیر کشید. ما دشمن شناس نیستیم آقای سراج! ما مثل شما نمیفهمیم هدف پیام آقا اسرائیل بوده نه مصر! ببخشید آقای سراج! شما که به اسرار و اطلاعات مخفی استناد میکنید، این دو سید معمم را هم ببخشید که بدون اطلاعات حرف میزنند و پیام صادر میکنند. آقای سراج! ببخشید که یکیشان حکم جهاد داد و آن یکی راهکار عملی. خدا را شکر آن یکی از دسترس شما خارج است وگرنه کوفیزاسیون بیروت را هم انجام میدادید.

ما پیرو اسدالله لاجوردی هستیم. ما پیرو محمد منتظری هستیم. یا ما را بکشید، یا کنار بایستید. ما منافق شناس و منافق کشیم. لطفاً کنار بایستید اتوی لباستان از بین نرود آقایان!

امروز مردم غزه تنها نیستند، سید حسن تنها نیست. امروز سید دیگری تنهاست. سید علی الحسینی الخامنئی. پیام صریحش را تغییر دادند. حکم جهادش را پوشاندند. گفتند اصلا حرفی از مصر نبوده. گفتند تا همین جا کافیست. درگیری موقوف! آقای متکی! نوش جانتان! دیگر انرژی نداریم به ازای معذرت خواهی فردای شما از مبارک، سر و صدا راه بیاندازیم. به توصیه جناب قشقایی پلیس دیپلماتیک کار خودش را خوب و به نحو احسن انجام داد.

آخر شبی یک تهدید هم بکنیم شور جوانی مان سرکوب نشود معتاد شویم:

حاشا به غیرت بسیجی که رهبرش را تنها گذارد.

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1387/10/beraat/feed/ 32