Archive for the ‘فی اذانهم وقرا’ tag
آن مرد رفت؛ اما خدا هست
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
دلم، تنگِ نگاههای عمیقِ مرد بود. چه؛ مدتی بود رحل سفر بربسته و بار و بُنه بر دوش، سنگِ راه میسفت و دلبند یک جا نبود. از وقتی هم که زنی ستاند، خزید کنجِ تنورِ حجره؛ که آقا یار میخواهد ما برویم فقه بخوانیم. حالا تو صدی هم کبری و صغری ردیف کنی که حکایت قفلساز و چل حج بیفایده؛ مَرد فقط لبخند میزند فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب! برای دیدار آن چشمهای محجوبِ زمینپیما باید بروی قم. السلام علی بانو …
«سلام. بیا معانقه که گناهانت بریزد.» بُغض را بیشِ اوقات جایی جز گلو نیست، همانجا بمان وامانده، الان که وقتش نیست، لب بگز. «سلام مؤمن. چقدر بزرگ شدهای. دور شدهای لامصب، گردنم را باید کلی بگیرم عقب که ببینمت، قرارمان این بود؟» بگذریم. چایی سرد نشود.
«مَرد! نیستی که سوختن بچهها را ببینی. به قول خودت قیچی شدهایم. امدادی هم نداریم. خط لو رفت. نامردها گازانبری حمله کردند، کم از تعداد انگشتهای یک دستیم، با کلهم یکی دو قمقمه.» گفتم که پیرمرد کمبینا دیگر نمیآید دانشکده، گفتم که زیارت عاشورا تعطیل شده، گفتم که سینهی بچهها تنگ شده و آنی نیست که بغضی گره نخورد به قالیهای حوض آسمان. کجایی مَرد؟ دلمان تنگِ قهقههی شهداست؛ احتکار کردهای؟
لبخند میزد و حکمت میسرود. آرامش میداد و تسلیت میگفت. سریع خداحافظی کردم. حکایت یتیمی این بچهها گفتن ندارد که روضهی مکشوف دأب علما نیست. این کویرِ آتشزده و هُرمِ جهنمیاش ملائک را اذیت نمیکند؟ در عجبم از بخل آسمان.
… تصویر صحن خلوت و باران نگفتنیست
هانیه
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
هانیه، دبهی سفید را گذاشت زیر شیر آب، شیر را باز کرد. چند بچه، قد و نیمقد، اینطرف و آنطرف بازی بزرگانهی «گرگم به هوا» مشق میکردند. یکی هم کمی خلوضع، چوبی زیر آرنج زده بود و اطوار درمیآورد که «انا الأمریکی!». هانیه لبخند تلخی زد. آفتاب اذیت میکرد، دست راست شد سایبان پیشانی، دست چپ اهرمی عمود بر کمر. گردن کج کرد و چشم دوخت سمت مسجد بزرگ، نماز وسطی تازه تمام شده بود، خیل جمعیت به سمت اتوبوسها میآمد، عمدتاً زائر بودند و اتوبوسسوار. گرد و خاک پای نمازگزاردهگان، خانهی «علی» را در گرگ و میش خاک و غصه غرق کرده بود. دیوارهای بلند مسجد کوفه هم، که هزار سال است دیگر تماشا ندارند، خیرهی بهت ظهرگاهی هانیهی قصه ما. هانیه … آه! … هانیه …
به خود که آمد دبه لبالب شده و آب شیریرنگ سرریز کرده بود. شیر را بست. نگاهی ریز اما نافذ پیشانیاش را خاراند، دخترکی سه-چار ساله، پابرهنه دامن سیاهی بر پا و پیراهنی سرخرنگ بر تن، انگشت سبابه به دهان گرفته بود و خیرهی هانیه با نگاه میپرسید: برویم؟ گل از گل هانیه شکفت، خم شد و بوسهای از دخترک گرفت: «عزیزکم! دامن مرا رها نکنیها!». هانیه … آه! … هانیه …
دبهی بزرگ سفید پر از آب شُرب را به دست گرفت. روبنده را انداخت. پشت به میثم تمار راه افتاد به سمت خانه. گلهی سگها منتظر استقبال بودند. پسر عِمران، از ورای هزارههای پیش، نَظّارهگر دختران شعیب بود و اشک میریخت، علیاستحیاء … . میثم تمار، تکیهزده به خانهی «علی»، عرق شرم میریخت از نگاه عریان سربازان آمریکایی و پسرک خلوضع فریاد میزد: «انا الأمریکی!».
هانیه … آه! … هانیه …
یک نفس عمیق بکش؛ مَرد!
پس نگاشت: تاریخ بغض سیاه و سرخ دختر سه-چارسالهی خاندان علی را چگونه فراموش کند؟ بختکِ نکبتِ کوفیان، کی گرهگشای ظهور توست؟ ای یمانیِ خراسانیِ هاشمینسبِ علویتبار فاطمیگوهر … بیا که از در و دیوار بیابانهامان سیل اشک جاریست … تو را به جان عزیزان سفرکردهات، جان در رگ زمین نمانده …
بهار
گریه نکن عزیزکم؛ گریه نکن نازنینم. بیا، بیا اینجا کنار باغچه بنشین، روی این روسری ترکمنی … همانی که پار، برایت سوغاتی آوردم. تو که میدانی دل نازک من، نجابت اشکهای ماهپاره را ندارد. ببین، یک سبد «مریم» برایت هدیه آوردهام، همهگی خوشبو، خوشعطر؛ چشمانت را ببند …
روی دیوار سلول انفرادی حک کرد: کهیعص
بسم رب ال…
اتصالی کردهای؛ مَرد
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
و آدم افتاده بود. نالان و رنجور بر کرانهی عبث ِ خاکستری ِ فراق؛ که خدای به او «حوا» داد. گناه تنهایی چه بود که در حضور حوا شهید شد جز قربةً الی الملیک المقتدر؟ و چه اقتداری بالاتر از ملکوت نسیم ِ حضور حوا بر گونههای تکیدهی آدم ِ بَکّاء ابی البشر؟ چه جلالی عظیمتر از سطوت جمال ازلیِّ ماهپیشانوی «نفختُ فیه من روحی»؟ به راستی که کبر و غرور و تبختر و تفاخر از آن بلبلی است که گلاش از سراپردهی دل، تارک کفر شوید و چنگ بلند آوازش، صوت نوای ملائک بر حبلالمتین «عشق» باشد.
آن لحظه را که آدم ابوالبشر پاکْچشم، هیزِ نیمنگاه تو باشد و نبیِّ دل از دنیابریدهی بهشتنشین، آز مودت تو سرمهی چشم کند کدام ملک مقرب تحمل تواند؟ تلألؤ کدام نور از کدامین گنجینهی حبّ معبود به افق خلقت آدم و حوا چنین «مودتاً و رحمتاً»ای را آفریده که در عین «نکره» بودن؛ برای دل هر سالک طریقت ملکوت معرفة النفس است؟
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود. امشب هوای دل باران، ابریست. گریز از طوفان ملکوت در این وانفسای ناسوت جز به جبر استخوان ممکن نیست، که هر آینه این قلب صنوبری از قفس دل بیرون میزد و بانگ برمیآورْد طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق … امشب دل باران هوای علقمهی شرمنده را دارد، امشب دل باران، طوفان سکینهی مضطرّ به آب رسیده را مزمزه میکند تا بداند ماء مَعین، بیتو چه گلوگیر است. تا بداند بیتو زنده ماندن چه عِقابی است.
سکوت
عهداً لک … خمینی
القسم لله الواحد الجبار، القسم للقدس العزیزة؛ عهداً لک خمینی! نُبایع خامنهای! إنّا علی العهد مع نصر الله!
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
با شنیدن این صوت چه حسی به شما دست میدهد؟ چه حسی به ما دست میدهد؟ جز اینکه فشار خونمان یکی دو عدد میرود بالا و مقدار زیادی آدِرنالین تزریق میشود توی این رگها، اتفاق دیگری هم میافتد؟ جز اینکه خوانندهی قوزکردهی پشت مانیتور، بُراق میشود و در چشمانش برق غیرت و عزت میدرخشد چیز دیگری هم هست؟ چه سرّیست در این صوت ِ عربی ِ خاورمیانهای ِ شیعی، که نه مهدی خلجی درکش میکند و نه دالیا مجاهد؟
نه خمینی ما، Al Mualim بازیهای مضحک شماست نه ما Altaïr های خائن به آرمانهای هزار و چارصدسالهی اسلام. وقتی سراسر فیلم ۲۰۱۲تان ترس از «خاورمیانهی ناشناخته» موج میزند؛ وقتی سربازان یانکیِ تا دندان مسلحتان در عراق با شنیدن نام خمینی روی زرد میکنند؛ وقتی بعد از روی کار آمدن اوباما ـ رئیس جمهور تغییر ـ سیهزار تفنگدار میفرستید به افغانستان و در یک سال بیش از سه بازی به بازار میفرستید که در آن کاخ سفید ویران شده و باید نجاتش داد؛ در حالی که دارید با علی عبدالله صالح در یمن و طالبان در افغانستان لاس میزنید: یعنی دشمن اصلی اینجاست: یعنی هنوز خمینی نمرده است: یعنی هنوز خامنهای زنده است. نه برادر! کسی را یارای نفوذ به دژ «سپاهیان آخرزمانی علی ابن ابی طالب» نیست! ترسم این است که ژاژ خاییده باشی با آنهمه پول به پای خس و خاشاک ریختن.
و تو: هان! وقت تنگ است! تیز باش و تیز رو؛ که حرم در پیش است و حرامی در پس. گر خفتی مردی و چون رفتی بردی.
پس نگاشت: فیلم ۲۰۱۲، دقیقه ۶۶، ثانیه هفدهم: متخصص آمریکایی و رئیس سفیدپوستش وارد اتاقی میشوند که در آن تلویزیون دارد صحنههایی از زلزله در ریودوژانیرو را نشان میدهد. اما این صحنه ها ربطی به آمریکای جنوبی ندارد. با دقت ببینید: تشییع جنازه امام است و چند بسیجی سرشان را میکنند داخل تابوت و امام را میبوسند. [قبل از آنکه کفن پاره شود و مجبور شوند آن را تعویض کنند]. خوب ببینید، بعد بنشینید بیاندیشید چرا؟ چه ربطی دارد؟ آیا کارگردان در لحظه تدوین این صحنه مست بوده؟ چه ارتباط منطقی وجود دارد؟
ما پیروزیم برادر! رجزخوانیهایشان با ویژوال افکت است؛ ما پیروزیم برادر!
ویرایش ۲۹ بهمن، ساعت ۸:۵۰ بامداد:
کشف سکانس مربوط به بسیجیها در فیلم ۲۰۱۲ حاصل دقت و تیزبینی دوست گرامیام، آقای محمدرضا ع. ملقب به علیسهبُعدی بود که بنده خواستم از سفر ایشان سوء استفاده کرده و به نام خودم ثبت کنم که زودتر از موعد به تهران برگشتند و اوضاع ستم شد. توبه بنده را پذیرا باشید که عشق شهرت مرا فریب داد. شطرنجی بفرمایید.