جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘غیرت’ tag

عهداً لک … خمینی

with 22 comments

القسم لله الواحد الجبار، القسم للقدس العزیزة؛ عهداً لک خمینی! نُبایع خامنه‌ای! إنّا علی العهد مع نصر الله!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

با شنیدن این صوت چه حسی به شما دست می‌دهد؟ چه حسی به ما دست می‌دهد؟ جز اینکه فشار خونمان یکی دو عدد می‌رود بالا و مقدار زیادی آدِرنالین تزریق می‌شود توی این رگ‌ها، اتفاق دیگری هم می‌افتد؟ جز اینکه خواننده‌ی قوز‌کرده‌ی پشت مانیتور، بُراق می‌شود و در چشمانش برق غیرت و عزت می‌درخشد چیز دیگری هم هست؟ چه سرّیست در این صوت ِ عربی ِ خاورمیانه‌ای ِ شیعی، که نه مهدی خلجی درکش می‌کند و نه دالیا مجاهد؟

نه خمینی ما، Al Mualim بازی‌های مضحک شماست نه ما Altaïr های خائن به آرمان‌های هزار و چارصدساله‌ی اسلام. وقتی سراسر فیلم‌ ۲۰۱۲تان ترس از «خاورمیانه‌ی ناشناخته» موج می‌زند؛  وقتی سربازان یانکی‌ِ تا دندان مسلح‌تان در عراق با شنیدن نام خمینی روی زرد می‌کنند؛ وقتی بعد از روی کار آمدن اوباما ـ رئیس جمهور تغییر ـ سی‌هزار تفنگدار می‌فرستید به افغانستان و در یک سال بیش از سه بازی به بازار می‌فرستید که در آن کاخ سفید ویران شده و باید نجاتش داد؛ در حالی که دارید با علی عبدالله صالح در یمن و طالبان در افغانستان لاس می‌زنید: یعنی دشمن اصلی اینجاست: یعنی هنوز خمینی نمرده است: یعنی هنوز خامنه‌ای زنده است. نه برادر! کسی را یارای نفوذ به دژ «سپاهیان آخرزمانی علی ابن ابی طالب» نیست! ترسم این است که ژاژ خاییده باشی با آن‌همه پول به پای خس و خاشاک ریختن.

و تو: هان! وقت تنگ است! تیز باش و تیز رو؛ که حرم در پیش است و حرامی در پس. گر خفتی مردی و چون رفتی بردی.

پس نگاشت: فیلم ۲۰۱۲، دقیقه ۶۶، ثانیه هفدهم: متخصص آمریکایی و رئیس سفیدپوستش وارد اتاقی می‌شوند که در آن تلویزیون دارد صحنه‌هایی از زلزله در ریودوژانیرو را نشان می‌دهد. اما این صحنه ها ربطی به آمریکای جنوبی ندارد. با دقت ببینید: تشییع جنازه امام است و چند بسیجی سرشان را میکنند داخل تابوت و امام را می‌بوسند. [قبل از آنکه کفن پاره شود و مجبور شوند آن را تعویض کنند]. خوب ببینید، بعد بنشینید بیاندیشید چرا؟ چه ربطی دارد؟ آیا کارگردان در لحظه تدوین این صحنه مست بوده؟ چه ارتباط منطقی وجود دارد؟

ما پیروزیم برادر! رجزخوانی‌هایشان با ویژوال افکت است؛ ما پیروزیم برادر!

ویرایش ۲۹ بهمن، ساعت ۸:۵۰ بامداد:

کشف سکانس مربوط به بسیجی‌ها در فیلم ۲۰۱۲ حاصل دقت و تیزبینی دوست گرامی‌ام، آقای محمدرضا ع. ملقب به علی‌سه‌بُعدی بود که بنده خواستم از سفر ایشان سوء استفاده  کرده و به نام خودم ثبت کنم که زودتر از موعد به تهران برگشتند و اوضاع ستم شد. توبه بنده را پذیرا باشید که عشق شهرت مرا فریب داد. شطرنجی بفرمایید.

Written by م. ع.

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۷ ق.ظ

فرقان: ظهر عاشورا

with 44 comments

الا انّ الدّعى ابن الدّعى قد ترکنى بین السّلة و الذلّة و هیهات ذلک منى: هیهات منا الذلّة.

«آگاه باشید! این حرامزاده فرزند حرامزاده مرا بین انتخاب ذلت و کشته شدن مخیّر گذاشته است؛ هرگز ذلت و خوارى را بر نخواهم گزید. زیرا خوارى و ذلت از ما [خاندان رسالت] به دور است.»

احتجاج شیخ طبرسی، ص۳۳۶؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص۱۱۰

****

شنبه بعد از انتخابات، حوالی ظهر، یکی از رفقای سابق (که بعداً فهمیدیم داماد یکی از نزدیکان سید محمد خاتمی شده است) زنگ زد که فلانی، زدند و بردند و خوردند و تقلب کردند و … . اصل حرفش این بود که «آنهایی که سنگشان را به سینه می‌زنی چندان هم علیه‌السلام نیستند». جای دیگری هم گفته بود که «همانقدر که ممکن است من بر خط نفاق باشم ممکن است تو بر خط نفاق باشی». بحث‌هایمان انتهایش یا به مباهله ختم میشد یا به اینکه «هر چه باشد ما هنوز با هم برادریم، قبول محسن؟» من هم بله را میگفتم و خداحافظی. حقیقت چندان آشکار نبود و محآجّه بی‌فایده.

*

بعد از ۲۳ خرداد داد و بیداد راه انداخته بود که «بله با دوستان روشنفکرم خواهم ماند، چرا که دوست روشنفکرم در خون غلتیده است و هیچ پناهی بهتر از خون بی‌گناه نیست». حرف گوش نمی‌کرد که چه کسی کشته و چرا کشته و کدام گناه و کدام بی‌گناه؟ حرفهای او دهن‌پرکن و هیئت منصفه‌خَرکن بود و حرفهای من فرافکنی و «من نبودم دستم بود». حق با او می‌نمود. گروه را ترک کردم.

*

۲۴ خرداد میدان ولیعصر بودم، به همراه محمد امین. بعد از جشن پیروزی حزب‌الهی‌ها برگشتیم سمت دانشگاه. صادق کاسترو را دیدیم که میگفت به دانشگاه حمله کرده‌اند و ریخته‌اند توی فنی و فتح‌اش کرده‌اند؛ چرا؟ چون یک عده از داخل دانشگاه و پشت سردر، «الله اکبر» را آتش زده‌اند. با میثم راه افتادیم سمت دانشکده فنی امیرآباد و بعدش هم کوی. مصطفی اینجا کمی شرح داده اما نصفه‌نیمه. نیمه اصلی ماجرا را شاید بعداً در مجالی بنویسم. فردایش بیانیه دادیم و محکوم کردیم و سید حسین و اسحاق راه افتادند داخل هرچه بازداشتگاه در تهران بود که بچه‌ها را پیدا کنند، بعدش هم با همکاری دکتر رهبر و دکتر زاکانی بچه‌ها  آزاد شدند؛ و جلسه بچه‌های بسیج با هیئت تحقیق و تفحص مجلس و شورای عالی امنیت ملی و یک شماره کامل نشریه سپیدار که هنوز زیر تیغ خودسانسوری امثال من مانده و چاپ نشده است.

بچه‌های کوی و مخصوصاً بچه‌های فنی کاملا عصبانی بودند و حق کاملا برایشان واژگونه‌ می‌نمود.

*

روز قدس گذشت و روایتی نوشتم که هیچ‌گاه منتشرش نخواهم کرد. فقط اینکه مجید اینجا خیلی خوب – به غیر از بد و بیراه‌هایی که به ولی فقیه گفته – شرح داده و در لمحة البصری می‌نمایاند تمام آنچه را که بود.

*

۱۳ آبان دانشگاه نبودم. رفته بودم میدان هفت تیر. بعد از برگشتن نشستم متنی نوشتم به نام مردم در برابر مردم. نوعی خودزنی ایدئولوژیک، تعمداً هم با اسم مستعار. می‌خواستم بازخوردها را ببینم. بازخوردها جالب بود، دکتر میخواست خفه‌ام کند، یکی زنگ زده بود به سردبیر که «اصلا فلانی بسیجی است؟» و جالبتر اینکه محمدهادی از من میپرسید این جواد داغستانی کیست که میخواهم بزنمش. و از همه هیجان‌انگیزتر واکنش حیات نو بود که متن مرا «گزارشی یک‌طرفه که مردم را اراذل و اوباش خوانده بود» نامیده بود. دوستان اصلاح‌طلب ما نخوانده تحلیل می‌کنند لابد …

وقتی این متن احسان و این روایت خودسانسورشده‌ی سلمان را خواندم و متوجه شدم که در دانشگاه چه گذشته است، سرم درد گرفت. نه که از نوشته خودم پشیمان باشم؛ نه. فقط کمی حقیقت برایم روشن‌تر از پیش شده بود. اینکه در دانشگاه کسی نبوده و تفنگی هم نبوده، بسیجی‌ای نبوده و اشک‌آوری هم نبوده، ریشویی نبوده و مانعی برای آزادی اندیشه هم نبوده؛ و هر چه خواسته‌اند گفته‌اند و هرکار خواسته‌اند کرده‌اند؛ و باقی نگذاشتند از معاصی، منکری ناکرده و از فواحش، سیئه‌ای نادیده … حقیقت کمی آشکار می‌نمود.

*

۱۶ آذر  پدرمان در آمد، بی برو برگرد بین منویات سازمان و تفکرات خودمان جر خوردیم. به صورت نود درجه و کاملا کلاسیک. طوری که بخیه‌ هم فایده نداشت. این را نوشتم و کلی وبلاگ و وبسایت ضدانقلاب لینک دادند که «ببین! خودشان هم اعتراف میکنند». به در و دیوار زدیم که به پیر به پیغمبر اشتباه کردند و هر کس سیلی خورده بیاید پولش را میدهیم و هر کس شیشه روی سرمان ریخته ما معذرت میخواهیم. البته – بی‌انصافی نکنم – یک بیانیه مردانه هم در شد که آره! ما هم با سرکوب مخالفیم و هم با آشوب. کلا ما انسان‌های گل و بلبلی هستیم و همه را – به شرط محرمیت – بر کول مبارک سوار میکنیم.

نتیجه‌اش هم شد این. اینکه حقیقت چه بود و با که بود آنقدر گم شد و آنقدر تار شد که دوستی به من میگفت این چفیه را بردار! سنگ اینها را به سینه نزن. من که جوابم روشن (یک چیزی توی همین مایه‌ها) بود اما او هم حق داشت؛ چرا که حقیقت کاملا وارونه می‌نمود.

*

۱۸ آذر شد و من اینجا به طور مبسوط نوشتم که چه شد. شبیه ۱۳ آبان یک سری آدم توانستند منویاتشان را بروز بدهند. و من باز به حکمت این آیه نورانی ایمان آوردم که «و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه». ایمان آوردم به اینکه اگر آن اعرابی ناشناس با صورت بسته و پرچم سبز وارد کوفه شد، حسین نیست! عبیدالله است! حقیقت کم‌کم داشت برای من کاملاً روشن می‌شد.

*

روز عاشورا. اصلا تنها دلیل من برای شکستن روزه‌‌ی سکوت همین است. این که بریزند و هیئت را مچاله کنند و طبل پاره کنند و آجر بر سر بچه هیئتی بزنند و … . حقیقت دیگر روشن است. حالا دوستان در خواب مانده ما می‌خواهند همان حرفهای بی‌بی‌سی را تکرار کنند که «عزاداری مردم و ظلم‌ستیزی آخرزمانی‌شان با سرکوب رژیم ملاها سرکوب شد» [تیتر مشترک مجاهدین خلق و بی‌بی‌سی پرشیان می‌تواند باشد] یا بگویند «باز هم خون بیگناه ریختید بر زمین».

تیارت آنقدر بد چیده شده و کارگردان آنقدر ناشی که نفهمیده در روزی که تنها یک نفر با تیر کشته شود، چطور میتوان گفت کشتار صورت گرفته؟ و چطور آن فرد باید خواهرزاده موسوی باشد؟ البته من جای کارگردان نتراشیده‌ی قصه بودم زیاد به خودم زحمت نمیدادم، وقتی بعضی دوستان مدتهاست مغزشان را تعطیل کرده‌اند و افسانه می‌بافند. وقتی اصلا نمی‌توان در مورد نام مقدس «ندا آقا سلطان» با ایشان بحث کرد. وقتی تقلب را بدون سند و مدرک، تجاوز را بدون شاهد و مأخذ و سرکوب را با توهمات ذهنی‌شان مطرح می‌کنند دیگر نیازی به کارگردانی پیچیده نیست.

آمّا

برای آن کسی که دنبال فهم حقیقت است، همین عاشورا کافی‌ست که بداند سبز چیست و چه شده و از اول برای چه آمده بود و چگونه منحرف شد و چطور ملای داستان ما، خود به هوس آش نذری خیالی، دنبال جماعت روان شده و بیانیه صادر میکند پشت هم. این عاشورا فرقان بود. و همانطور که اسماعیل هنیه در مورد جنگ غزه گفت که «سپاه حق و باطل از هم جدا شد» این عاشورا نیز همین کار را کرد. حقیقت چون خورشید ظهر عاشورا بر فراز آسمان می‌درخشد.

*

حرف آخر هم اینکه

ما صبوریم، با بصیرتیم و دیگر بهانه به دست کسی نخواهیم داد. جگر ما فراوان تاب فشار دندانهایمان را دارد. مولایمان امر کند، تا ابدالآباد سکوت خواهیم کرد؛ مولایمان امر کند، احدی از هتاکان بر زمین نخواهد ماند. ما چشم به لبان مولا دوخته‌ایم و دست بر قبضه شمشیر داریم.

مکث

در آتش غیرت ما – که شعبه‌ای ناچیز از غیرت عباس ابن امیرالمؤمنین است – ذوب خواهند شد. لا ریب فیه

مکث

Written by م. ع.

دی ۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۶ ب.ظ

۱۸ آذر ۸۸ – چگونه سبزها خودشان را رسوا کردند

with 89 comments

اینقدر نگویید قانون؛ ما قانون را قبول نداریم

الغریق یتشبث بکل حشیش. وقتی آدمی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، به هر وسیله‌ای متوسل می‌شود تا لااقل موجودیت‌اش را حفظ کند. روز دانشجو یکی از بزنگاه‌هایی بود که سبزها بتوانند یکی دو تا عکس از تظاهرات در داخل و احیانا خارج از دانشگاه برای بی‌بی‌سی یا واشنگتن‌پست بگیرند و بعد ژست که: دیدید! جنبش ما هنوز باقی است! هنوز بر پا است! هنوز استوار است!

۱۶ آذر، بسیج دانشجویی برنامه داشت. برنامه بسیج دانشجویی در سالن چمران، برنامه‌ای صددرصد دانشجویی، قانونی و برنامه‌ریزی‌شده بود. حتی برای هرچه دانشجویی‌تر شدن این مراسم، قرار شد به جای استفاده از سخنران مدعو، مانند استاد رحیم پور یا آقای عباسی، سخنرانی دانشجویی داشته باشیم. این برنامه مجوز رسمی داشت و انتظامات دانشگاه دستور داشت غیردانشجو به دانشگاه راه ندهد. مشکل ورود غیردانشجویان به دانشگاه تهران ابداً هیچ‌ ارتباطی به بچه‌های بسیج دانشجویی دانشکده فنی یا دانشگاه تهران ندارد.

۱۶ آذر، انجمن موسوم به اسلامی برنامه نداشت. سبزها هیچ مجوزی برای تحصن یا راهپیمایی نداشتند. سبزها هیچ دلیل موجهی برای جلوگیری از ورود دانشجویان به سالن چمران نداشند. سبزها هیچ بهانه‌ای نداشتند، می‌خواستند بهانه‌تراشی کنند. سبزها فحش می‌دادند: بسیجی برو گمشو، بسیجی دروغ‌گو کارت دانشجوییت کو (طرف من رو میشناخت و توی چشم من نگاه میکرد و این شعار رو میداد)، مرگ بر تو، ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم و … . سبزها ناموس می‌فهمند چیست؟ ادب می‌فهمند چیست؟ دخترهای سبز داد میزدند: «حسین حسین شعارشه | تجاوز افتخارشه». این دختر معنی محرم و نامحرم را میداند؟ معنای تجاوز را میداند که اینطور داد میزند؟ جلوی منی که شش سال هم‌کلاسی‌اش بوده‌ام؟ حیا دارد این دختر؟ این دختر برای زنده نگه داشتن یاد سه شهید سال ۳۲ به پا خاسته است؟

۱۶ آذر، بسیج دانشجویی در پی آرام‌سازی جریانات رادیکال بود. تمام هم و غم بچه‌ها این بود که به کسی توهین نشود، خونی از دماغ کسی ریخته نشود، در فضایی دانشجویی مطالبات به حق جریان حق، یعنی همان جریان حزب‌الهی ولایتی، مطرح شود. اما مگر سبزها گفتگو می‌فهمند چیست؟ مگر سبزها احترام به عقیده می‌فهمند چیست؟ یکی دو بار دو نفر به اشتباه شعار علیه شخص موسوی دادند و بلافاصله هم ساکت شدند، اما سبزها در تمام مدت داشتند به مرجع تقلید ما، به رهبر ما، به مقتدای ما رکیک‌ترین توهین‌ها را می‌کردند! پول می‌انداختند جلوی ما؛ که یعنی ما گدای پولیم و مزدور. اینها شعور دارند که جلوی همکلاسی‌شان ۲۵ تومانی می‌اندازند؟ اینها فهم دارند که با پا می‌زنند شیشه را خرد میکنند روی سر ما؟ اینها دانشجو هستند؟ کارت دانشجویی‌هایی که پنجاه تا پنجاه تا جمع می‌کردند، می‌بردند بیرون و با آنها پنجاه نفر پنجاه نفر وارد می‌شدند نشان از آدم بودن اینها دارد؟ اینها اصلا می‌فهمند قانون چیست؟ اخلاق چیست؟ دین چیست؟ ادب چیست؟

۱۶ آذر، وقتی تعداد کمی از خواهران بسیج روبروی فنی بودند و باقی حزب‌الهی‌ها جلوی سردر تجمع کرده بودند، سبزهای با اخلاق آمدند که از دخترها انتقام بگیرند. سبزهای با وجدان و باشرف ،علی ن. بیچاره را که میخواست از خواهرها دفاع کند را به باد کتک گرفتند و سپس به خواهرها تعدی کردند. فکر میکردم اگر قدرت دست اینها بود چه میشد! اگر کاندیدای اینها رای می‌آورد چه بر سر ملت می‌آوردند؟

۱۶ آذر، روی سر بچه‌ها شیشه خرد شد، کتک خوردند، اشک‌آور استنشاق کردند، فریاد کشیدند، کلوخ و سنگ و سکه به سرشان خورد که درگیری نشود، که همه آرام بگیرند، که خون از دماغ کسی نیاید. اما همین سران انجمن موسوم به اسلامی در مسجد دانشگاه خوابیده بودند یا در صف کیک و شیرکاکائوی جشن غدیر بودند! آن وقت بیانیه می‌دهند که دفاع کنند از جنبش دانشجویی و به دکتر رهبر نهیب می‌زنند که : استعفا! کور خوانده‌اید پدرسوخته‌ها! کورخوانده‌اید!

۱۷ آذر، همه پرده‌ها را دریدند. دانشجوی حزب‌الهی از تیر چراغ برق بالا رفت تا پرچم ایران، نه یک نماد حزبی مانند پرچم سبز، بلکه پرچم ایران را به اهتزاز در آورد و سبزهای متمدن فریاد زدند: میمون! میمون! این‌ها دانشجو بودند؟ ای کاش نبودند! ای کاش اینان نیز مانند آن لباس شخصی ها کارت دانشجویی نداشتند! اینها متمدن بودند؟ برای دموکراسی و حقوق بشر تلاش میکردند؟ این سبزهای بی‌شعور کجا و چگونه در راستای دموکراسی تلاش کرده‌اند؟ کدام شعار اینان در راستای آزادی عقیده بود؟ «توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد» یا «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه»؟ وقاحت از سر و روی این لجن‌های مغزپسته‌ای می‌بارد و آنگاه انگشت اشاره‌شان به سمت ما حزب‌الهی‌هاست. حیا دارند اینها؟

۱۸ آذر، جمع شدند پشت در شورای دانشکده و با ریاست پردیس فنی دعوا و احتجاج: که دکتر! تریبون آزاد بگذارید تا حرفهایمان را بزنیم. دکتر کمره‌ای گفت کجا؟ گفتند همین جا. دکتر برگشت به اتاق شورا. تماس و صحبت با ریاست دانشگاه که اجازه بدهند از چمران استفاده شود. با هماهنگی حراست، سبزها را از جلوی دانشکده هدایت کردند به داخل چمران. انتظامات ریاست دانشگاه، شخصا جلوی سالن چمران کارت دانشجویی بچه‌ها را کنترل می‌کرد. همه حاضران در سالن دانشجو بودند.

۱۸ آذر، معاویه‌صفتان و زن‌سیرتان انجمن موسوم به اسلامی چمران را باز کردند تا تریبون آزاد برگزار کنند و بشوند سردمدار این مطالبات دانشجویی. عکس همت را از روی سن  بر نداشتند تا سن خلوت شود. بلکه عکس همت را که مزین به جمله‌ای از وی در مورد ولایت فقیه بود، ابتدا پشت و رو کردند تا همه جمعیت به وجد آمده و مست باده‌ی پیروزی جیغ و هورا بکشد، سپس آن را از سالن بیرون بردند! بله! بسیجی واقعی همت بود و باکری! وهمانطور که میردامادی (مسئول انجمن فنی) گفت:

«همه حرفها را بچه‌ها زدند! (یعنی همه این حرفها را قبول داریم: اعم از توهین به رهبری، مزدور خواندن دکتر کمره‌ای، توهین به اصل ولایت فقیه، توهین به شهید همت) ما این حرکت را ادامه میدهیم تا شخص فرهاد رهبر از ریاست دانشگاه استعفا دهد»

۱۸ آذر، سالن چمران پر شده بود از جماعت دانشجوی سبز. غیر دانشجو نبود، لباس شخصی نبود، بسیجی هم فقط من بودم و چهارتا از بچه‌ها. حتی مسئول بسیج هم نبود. گفتم اگر نماینده انجمن حرفی دارد ما هم باید حرف بزنیم. دکتر کمره‌ای صحبت کرد؛ گفت ناراحتیم که غیر دانشجو آمده است، گفت می‌خواهیم مشکلات حل شود، گفت نامه نوشته ایم به رئیس دانشگاه و مطالباتمان را گفته‌ایم. سبزها چه کردند؟ هو کردند! فریاد زدند استعفا استعفا! دکتر کمره‌ای – کسی که مویش را در فنی سفید کرده و استاد تمام گروه برق است – را مزدور خواندند،‌ گفتند تو مأموری و معذور! کار را به جایی رساندند که دکتر جلسه را ترک کرد.

۱۸ آذر، سبزها خوب خودشان را نشان دادند. نه لباس شخصی‌ای بود که بخواهد کتکشان بزند و نه بی‌تریبون بودند. تریبون داشتند اما به محض آنکه شروع کردند حرف زدن یکی گفت شما مزدورید. آن یکی (که کرد بود) گفت اینقدر نگویید قانون ما قانون را قبول نداریم! همه برایش کف زدند. یکی دیگر آمد و شعری حماسی خواند و گفت : فکر نکنم از اینجا تا بیت مقام معظم رهبری (این لفظ را به مسخره گفت) بیش از دو هزار متر باشد. میخواهم با ایشان حرف بزنم. منافقین انجمن موسوم به اسلامی ریختند که : نگو! رسوا میشویم! تابلو میشود ضد ولایتیم! تو را به خدا نگو! آنقدر داغ کردم که اصلا نشنیدم بعدش چه گفت. فقط اینکه رفت پایین و همه حضار تشویقش کردند.

۱۸ آذر، نماینده انجمن به بالای سن رفت و همه حرفها را تأیید کرد. یک دانشجوی بسیجی هم به بالا رفت و راجع به قانونی بودن برنامه ۱۶ آذر توضیحاتی داد اما جواب چه بود؟ عده‌ای به اعتراض سالن را ترک کردند و عده‌ای فحش و «هوکردن» را در دستور کار قرار دادند. توضیحات دانشجوی بسیجی راجع به اینکه شما حیات جنبشتان را مدیون بسیج دانشجویی هستید را کدام گوش شنوایی می‌خواست بشنود؟ جز هو کردن و جنجال چه منطقی دارند این وحشی‌های در پوستین دانشجو فرورفته؟

جالب اینجاست که بسیج دانشجویی برای برگزاری یک برنامه قانون‌مند باید مؤاخذه شود اما کسانی که داعیه‌ی اخلاق و خط امامی بودن دارند، باید در تریبون آزادشان رکیک‌ترین الفاظ را نسبت به قانون، شهدا، ولایت فقیه و مسئولین دانشگاه به کار ببرند و سپس بشوند نماد دانشجوی معترض! بشوند نماد دموکراسی! بشوند نماد انسانیت!

دون باد شأنتان ای پست سیرتان کفتار مسلک. حنایتان برای ما رنگی ندارد. مگر از روی نعش ما رد شوید که بخواهید به توهین‌هایتان ادامه دهید. به خدا سوگند خودمان از دانشگاه اخراجتان خواهیم کرد؛ چنان که بچه‌مسلمانهای اول انقلاب مارکسیستها را از دانشگاه بیرون ریختند. معاویه‌صفتانِ عایشه‌خو، مروان‌سیرتانِ عمروعاص‌کردار؛ روی زشتتان کریه‌تر باد که ظرفیت هیچ تریبون و هیچ احترامی را ندارید.

لعنت خداوند بر شما قوم پَست

Written by م. ع.

آذر ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۵ ب.ظ

صدای سکه

with 7 comments

خواندن این مطلب به یقه‌سفیدها توصیه نمی‌شود.

ببین لوطی! این سکه رو میندازی زمین، صدای «جِرِق» میده. گرفتی؟ صدای سگ نمِیده که! صدای جرق میده. این تبر و بزنی به این درخت صدای چی میده؟ آفرین! «عرعر» نمیکنه که! گرفتی چی میگم یا نه؟ حضرت شیخ فرمود: «گندم از گندم برآید، جو ز جو». تا اینجاش با منی؟ احسنت! ببین داآش من، زمان ما، یعنی به قولی دهه سی، پامنار برا ما بود، لاله زار برا اخوی. اسی سیبیل رو که خاطرت هست؟ آره! صیغه‌ای‌های پامنار و ما تور میکردیم، هفته‌ای دو سه شب زفاف هم داشتیم با این بدقماش‌های چونه‌طلا، لاله‌زار و لاشی‌ماشی‌هاش هم برا آق داداش؛ اسی سیبیلو میگم. خب صدای کار ما چی بود؟ عوعو سگ جهندم! گرفتی چی میگم که؟ بیا با من تا واسه‌ت مکشوف بخونم؛ از رو مقتل.

سکون سرد

ببین لوطی! این سکه صدای طلا میده، این یکی صدای چی؟ آباریکللا این یکی برنجیه صدای ضعیفه‌ی زائوی زامُرده. که چی؟ میگم برات! ببین! اول کار عشق با لاسه! لاس که می‌زنی عینهو خماری قبل عمله. دوست داری بعد لاس یه سری حرکاتی انجام بدی. نه که بد باشه ها! اما به موت قسم ـ تار موت میارزه به هزارتا از این جغله‌های بی‌ناموس قرتی ـ این خدای لاکردار، حرومش هم دستگاه داره، حساب داره کتاب داره. اگرم میخوای بری تو مخ نامحرم باس تو دستگاه بخونی، وگرنه نه که خارج‌ بزنی، خارجت می‌زنند. هستی با من یا نه؟ بگو آره اوستا.

سکون سرد

ببین لوطی! زمان ما، تو پامنار، یه بار یه ضعیفه که شوهر هم داشت – شوهرش بنگی بود – خواست واسه عمل شوهر دیوثش پا بندازه جلو نامحرم. به همین ماه محرم قسم، چنان آشی براش پختم که دهن اهل محل تا بعد ۲۸ صفر از داغیش کباب بود. اون زمان مگه دختر جرأت داشت بعد نومزد کردن، اسم نامحرم بیاره؟ به همین قبله محمدی، از گیس‌اش خِرکِش می‌کردم کل بازار می‌چرخوندمش!

سکون سرد

ببین لوطی! نه که فک کنی از بدمستی باشه ها! ما از وقتی روی گل حاج آقا روح‌الله رو از نزدیک دیدیم، دیگه لب نزدیم. به سیبیلم قسم. الانم که برات مکشوف میخونم دلم میسوزه. شما حزب‌الهی‌اید. نصفتون نمازشب خونید خاک بر سرا! ببین لوطی! شما حزب‌الهی‌ها، به خود اباعبدالله‌ای که زیارت کردی قسم، زدین تو خاکی! به خدا ریدین به جدول مندلیف! کازینو رو ریختین به هم! میشینین پای این دستگاه‌هاتون، همین بی‌پدر مادرا، با دختر نومزد دار و زن شوهر دار حالا لاس نزن کی لاس بزن. داش جسد! به خدا حیرونم از کار خدا چطور نمیزنه شماها رو شل و پل کنه! به مولا حیرونم!

سکون سرد

ما اسم آخوند میومد جلومون سینه‌کش قبرستون می‌شدیم از ادب. حالا دو بار دیدیم عمامه از سر آقا فلسفی کشیدن چیزی نگفتیم اما به موت قسم – که نمیخوام مو از سرت کم شه – اسم آقا فلسفی میومد مو به تنم سیخ می‌شد. حالا طرف به اسم آخوند میاد چیزگلک‌بازی در میاره که قاپ دختر مردم رو بزنه! به عصمت جده سادات قسم ما محرم و صفر لب به زهرماری نمی‌زدیم، شما حزب‌الهی‌های تنبون دریده‌ی پاچه‌گشاد، شب قدرشم می‌شینین به لاس زدن! اونم به اسم تفسیر قرآن و حدیث! بابا خجالت بکشین از خدا! از پیغمبر! لااقل از دین خدا بکشین بیرون بعدش افعلوا ما شئتم! اون ممرضای پهلوی که کل مملکت به پر شالش بود اینقدر لاحیا نبود مث شما، بابا خجالت هم خوب چیزیه لوطی!

سکون سرد

به خدا قلبم درد اومده لوطی. به خود علی قسم حیرونم از کار خدا! بابا! به پیر به پیغمبر ما تور می‌کردیم طرف نه باکره بود نه شوهر دار. خودش این کاره بود. نه که جانمازش همیشه بو وایتکس بده! میگیری که چی میگم! تازه ما چندبار که پا کج گذاشتیم، شلاقشو خوردیم، چاقوشو خوردیم، حبسشو کشیدیم. به خود خدا، آبرومون رفت! حالا ما فری چل‌تیکه بودیم و ملت می‌دونستن پاانداز و بی‌صفتیم. شماها که عقیق و ریشتون عین مسلمونای صدر اسلامه دیگه چرا تو روی خدا پیغمبر وای میستین؟ من موندم تو کار خدا! موندم کی میخواد آبروی شماها بره. گفتم که لوطی! صدای سکه جِرِقه، صدای سگ «عوعو». باش تا صدای پرده‌زنی‌های شما قوم ریشو هم درآد. فقط امیدوارم بچه‌هاتون ولدالزنا از کار در نیان.

سکون سرد

زت زیاد

Written by م. ع.

آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۲ ب.ظ

Posted in شطح

Tagged with ,

روشن‌فکرنما

with 7 comments

وارد خانه شدم. بلند سلام کردم. خانه‌ سوت و کور بود. سرک کشیدم ببینم توی آشپزخانه است یا نه؛ نبود. آمدم سمت اتاق خواب. چادرش را تا نکرده انداخته بود کناری و نشسته بود لبه‌ی تخت. سرش را لای دستانش گرفته بود. به آرامی جواب سلامم را داد.

پریشان شدم. نکند چیزی شده باشد. خواستم سر صحبت را باز کنم. پرسیدم چه خبر، کی اومدی که تا الان لباس عوض نکرده‌ای؟ اتوی مقنعه‌ت خراب می‌شه‌ها! فایده نداشت.

- تلغراف می‌زدید جان‌نثار، نوکر درگاه، با طیاره خودش را می‌رساند محضر سرکار، تا که پیش‌آمد نامیمون را رفع و رجوع کند!

- چیزی نشده.

- چیزی نشده و سرکار علیه، چون قمریِ تخم‌شکسته، نشسته سر لانه و نگاه به زرده سپیده‌ی نقش بر زمین‌شده دوخته و «هو هو» می‌کند؟ نائب السلطنه فتق می‌کرد اینقدر غصه‌تان نمی‌شد!

چیزی نگفت. نگاهش را دوخت به پادری اتاق. پا شدم و جلویش نشستم روی زمین.

- ماه‌پیشانو!

- باید محل کارم رو عوض کنم.

ستون مهره‌هایم تیر کشید. از آن مهره‌ای که پشت گردن است آمد تا خود لگن. یکی یکی متورم شدند، منفجر شدند و باز آرام گرفتند و نوبت بعدی. بلند شدم. در آمدم که: مرا بگو که خودم را آماده کرده بودم مرگ عزیزی را گزارش بدهی!

آهی کشید، اما تغییر حالتی در چهر‌ه‌ی سردش نبود. گوش‌هایم آشکارا سرخ شده‌بودند. دست خودم نبود، آخر چه دلیل دیگری می‌توانست داشته باشد این حرف؛ این سردی؛ غیر از آنکه من حدس زده بودم. قلبم تپش گرفته بود. صدای باد در گوشم می‌پیچید و حتی صدای خودم را هم نمی‌شنیدم. شروع کردم آسمان ریسمان بافتن، که زن! این هم شد مشکل؟ تو که این همه دوست و آشنا داری، این شرکت نشد جای دیگر. حالا شاید سوءتفاهم شده باشد، می‌خواهی من با رئیس بخش‌تان صحبت کنم؟ نمی‌فهمیدم چه دارم می‌گویم. نمی‌خواستم دگماتیست جواب دهم که «از همان اول با کار کردنت مخالف بودم» یا اینکه «دیگر حق کار کردن نداری».

راه می‌رفتم که مرا نبیند. رفتم توی آشپزخانه در یخچال را باز کردم. ناگهان قلبم تیر کشید. نشستم زمین، میانه‌ی یخچال و در بازش. فهمید. سراسیمه آمد بالای سرم …

چشم باز کردم، ماموران اورژانس را دیدم، آمده بودند خانه. مقداری خون گرفتند و یکی دو قرص گذاشتند زیر زبانم. سرم را وصل کردند و رفتند. چشم‌هایش سرخ سرخ شده بودند. می‌دانستیم که داریم به چه فکر می‌کنیم. به سختی لب‌هایم را گشودم به لبخند، او نیز. در میانه‌ی اشک میخندید. رضایت داشت که بگویم، گفتم آن‌چه را که باید می‌گفتم.

- خانه تو را کم دارد زن!

Written by م. ع.

مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۶ ق.ظ

Posted in قطعه‌داستان

Tagged with