Archive for the ‘عشق’ tag
نامه
به نام آزادی، صلح، برابری
سلام ماریا
بی مقدمه مینویسم.
هر وقت مادرم تنگ خلقی میکند، برای مادر بیمارت دعا میکنم. هر وقت مجبور میشویم پدر را ببریم بیمارستان روانی، برای سلامتی پدرت دعا میکنم. هر وقت تنگی روزگار مجبورم میکند به اردوگاه پناهندگان بروم و تقاضای …، بگذریم، برای وسعت رزقت دعا میکنم.
ماریا، تو مرا متهم کردی و رفتی، نامه هایت هر روز میرسد که به نوعی خود را بیگناه و من را متهم و گناهکار تلقی میکنی. اگر چند روز پیش جلوی پیتر سرت داد کشیدم – از پشت تلفن – و های های گریستم، معذرت میخواهم. این نامه را نوشتم که بگویم حق با تو بود و من نباید چیزی میگفتم. من یک هرزه ی بی همه چیزم که حتی پول لوکومتیوران را هم بالا کشیدم و او را کشتم.
حق با توست ماریا! من هیچ وقت تو را آدم حساب نکردم. حق با توست! من پولهای پدرت را ناپاک خواندم! اما ماریا! اینها همه برای این بود که … . ماریا! رفتار من نه بخاطر کا گ ب بود که مرا سخت تحت نظر داشت و ممکن بود هر آن بلایی سرت بیاورد و نه به خاطر تنگ خلقی های مادر و بیماری پدر. تو که باور نمیکنی هیچ کدام را! ماریا! من هیچ گاه جز به بزرگی تو را نشناختم و در میان دختران سنت پترزبورگ هیچ کس را همپای تو نمیدانستم. ماریا! رسم مروت نبود دروغ های مرا باور کنی، هنگامی که مجبور به راندن تو از خودم بودم …
بگذریم … ماریا! حق با توست، من آدم بی ارزشی هستم؛ ۵ سال محبت تو را هیچ انگاشتم و به تو پشت کردم. هنگامی که نیاز به من داشتی به جرم سیاسی در سیبری بودم. تقصیر من است ماریا. حق با توست. روزهای سختی بود و تو – زن جوان تنها در جهنم سنت پترزبورگ – بیش از هر زمانی به مردت نیاز داشتی.
ماریا! اصلا قصدم این نیست که عذرم را بپذیری یا مرا ببخشی. گریه های من را هم فراموش کن. «گریه نکن ایلیشکای نازنینم» همیشه آرامم کرده، ولو در تخیل و بعد از این همه سال. میدانم این نامه گرفتار تیغ سانسور خواهد شد، اما با روی کار آمدن خروشچف امید بیشتری دارم که مقداری از این نامه – ولو کم – به دستت برسد. مرا نبخش … فقط مواظب مادرت باش.
دوستدارت ایلیشکا
برلین غربی
پاییز ۱۹۷۰
روی پاکت نوشته شده بود: اگر کاغذ نامه چروک شده به دستت می رسد بدان تقصیر چشمهای رسوای من است. گفته بودی هیچ وقت نامه را پاک نویس نکنم.
سر به زیر
سرش پایین بود. دلشوره داشت. مثل همیشه. نمیدانست کجاست. گفتم که، سرش پایین بود. از جلوی حسینیه آشتیانیها رد شد. همینطور زیر لب ذکر میگفت. آرام آرام قدم بر میداشت. گرمابه مشدی رضا را پشت سر گذاشت. وارد خیابان شیرازی شد. میرزای شیرازی. پیچید سمت راست. همینطور زیر لب ذکر میگفت. کمکم شروع شد. دلشوره جای خودش را به سرگیجه میداد. مثل همیشه. نمیدانست کجاست. گفتم که، سرش پایین بود، مثل همیشه.
خواهی نخواهی میفهمید کجاست. حالا یکی دو دکانی که اجناسشان آنقدر به حریم پیادهرو تجاوز کرده بود که او را – با اینکه سرش پایین بود – از موقعیتش آگاه میکرد به کنار. اصلا از روی آب و هوا، سرعت وزش نسیم و حتی زاویه آفتاب میفهمید کجاست. دمپاییهای نعلینوارش به پایش زیاده بود. سرش پایین بود. سرگیجه رهایش نمیکرد. از نسیم خنکی که ریشهای تنکاش را نوازش میکرد متوجه شد نزدیک دارالشفا شده است. همینطور ذکر میگفت. شمرده شمرده و با سرعت. اصلا نمیفهمید کجاست. گفتم که سرش پایین بود، مثل همیشه.
دست نحیفاش را به سمت سینه برد. همینطور که دست چپش رانش را میفشرد، لبهایش بر هم میلغزید و ذکر میگفت، دست راستش را بر قلباش گذاشته بود. سعی میکرد توجه کسی را جلب نکند. سرگیجه داشت، اصلا نمیدانست این بوی آشنا از کجا میآید. میدانست از کجا، اما دلیلش را نمیدانست. نمیدانست کجاست، نمیتوانست بداند. گفتم که سرش پایین بود، مثل همیشه.
لحظهای خیال کرد پیرمردی – قریب نود ساله – با قدی کوتاه و عمامه ای کوچک، از کنارش رد میشود. نگاهش را بالا نیاورد. لبخند پیرمرد را دید. لبخندی بر لبش نقش بست. بهجتی به او دست داد که بوی صلوات میداد. چه میگویم؟ از داستان جدا افتادیم. میگفتم: سرش پایین بود، مثل همیشه.
حالا تو فرض کن از جلوی دارالشفا هم رد شده باشی، پیاده رو هم گشادتر شده باشد. اصلا فرض را بر این بگذار که خیابان شیرازی هم تمام شده باشد. اصلا خیال کن که نسیم فراگیری با بوی یاس تو را به سرگیجه واداشته باشد. اصلا فرض کن دست راستت را بر سینه گذاشته باشی و از صمیم جانت برآورده باشی این نفس را که:
السلام علیک یا ثامن الحجج
ولی این دلیل نمیشود که بدانی کجایی، گفتم که: سرت پایین است؛ مثل همیشه.
پیرزن
از انتشارات زدم بیرون. هوا – هی همچین – سرد بود. سرم را داخل شالگردنم فرو بردم. در آن هوای سرد جواب میداد انصافاً. باید میدان را دور میزدم تا برسم به ماشین. آن طرف میدان پارکش کرده بودم، طرح ترافیک و این صحبتها. آمدم سمت راست میدان. داشتم از روی خطکشی عرض خیابان را طی میکردم که نگاهم جلب شد به پیرزنی که دو سه قدمی جلوتر از من سلانه سلانه راه میرفت. دستان نحیفش چروکیده و پیر بود، اما نمیلرزید. عجیب بود، نه؟ در هر صورت من که عجله داشتم گفتم بیخیال به من چه بارش سنگین است. خواستم از کنارش رد شوم که وسوسه شدم نگاهی به چهره اش بیاندازم. با خودم گفتم بابا پیرزنه! بی خیال! اینقدر جانماز آب نکش!
نگاهش کردم. صورت سپیدی داشت. لبخندی بر لبانم نقش بست. زیبا بود. فکر کن پنجاه سال پیش چه چیزی بوده! استغفروالله! مردک! فرویدیست! احمق! آدم باش! انگار صدایم را شنید. متوجه شد. نگاهم کرد. بدون اینکه به روی خودم بیاورم، با اعتماد به نفس گفتم سلام حاج خانوم! بگذارید کمکتون کنم. تعارف کرد که نه متشکرم. به نرمی بارش را از دستش گرفتم و همینطور زبان میریختم. نه حاج خانوم. شما جای مادر من. یکی دیگه هم بار مادر ما رو به گردن میگیره. خدا بیناست.
خدا بیناست. بلی. ناجور هم بیناست. همینطوری که راه می رفتیم ناگهان فکری به ذهنم رسید. گفتم برسانمش دم خانهاش. ثواب دارد؛ بنده خدا کمتر اذیت میشود! آره خیر سرت! توی بدبخت دنبال سوژه میگردی! چه بهتر از این پیرزن مهجبین خوشبرخورد میان این شهر خاکستری پر از پیرمرد خاکستری؟(ر.ک.جهان بی جان). خب بابا! تسلیم! باشد! اصلا تو راست میگویی …
چهکاره ای پسرم؟ گفتم نویسندهام حاج خانوم. گفت این که نشد جواب من! از تو پرسیدم چهکارهای؟ نگاهم به زمین بود. سرم را بالا آوردم و چشم در چشمانش دوختم. نتوانستم. دوباره نگاهم را انداختم زمین. گفتم شما هم اصول دین میپرسید حاج خانوم! گفت بگو مادر. تعجب کردم! گفتم عجب اعتماد به نفسی دارید مادرجان! توهین به شما نشه، ده سالی از شما مسنتر هستند، بدشان میآید مادر صداشان بزنی. گفت آنها هنوز در حال و هوای چارده سالگی ماندهاند. کسی را نداشتهاند بزرگشان کند یا به خاطرش بزرگ شوند – قدری درنگ کرد – تو چه؟ کسی را داشتهای؟ دلم لرزید. گفت بلرز! باید بلرزی!
عجب پیرزن حکیمیست! کم کم داشتم میترسیدم. ولی خب ارزشش را داشت، سوژه خوبی میشد برای یک داستان، خدا را چه دیدی؟ شاید رمان! دلم را زدم به دریا و گفتم خانهتان کجاست مادر؟ گفت سمت جمالزاده. گفتم با ماشین میرسانمتان. گفت تو که ماشین نداری. گفتم اذیت نکن دیگر مادر! یعنی نکنید منظورمه! الان توی داستانیم! اصلا شما باور کردهای من نویسندهام؟ چه کتابی چه رمانی چه کشکی؟ همه اش تخیل است و داستان. گفت تخیلت سینه به سینه ی واقعیت، زمان را میشکافد. شاید روزی به تخیلت رسیدی و با او زندگی کردی، شاید با هم سلام علیکی کردید و از کنار هم گذشتید، بیهیچ مزاحمتی. شاید هم تا آخر عمر موازی با هم طی طریق کردید، بیهیچ سلام علیکی. تنم لرزید. گفت نلرز! چیزی نیست!
عجب پیرزن فیلسوفیست! سوار ماشین شدیم. انداختم سمت کارگر شمالی. گفتم از فرعی میرسانمتان. هیچ نگفت. نمیدانم چرا از ماشین خوشش نمیآمد. باز هم حدیث نفس مرا شنید. گفت نه که از ماشین خوشم نیاید. با خیالیاش راحت نیستم! گفتم مختصات بگویم واقعی شود؟ پراید سفید هاچ بک مدل هشتاد و سه … حرفم را برید: میخواهی هر کس خواست ماشین بخرد توی گوگل سرچ کند و بیاید اینجا ضایع شود؟ خنده ام گرفت. با صدای بلند خندیدم.
عجب پیرزن تکنولوژیکیست! او هم همپای من خندید، دندانهای سفیدش مشخص شد. نه که خیال کنی دهانش را چار طاق گشودها! نه! کمی دهانش را باز کرد، به قاعده دیده شدن اندکی از دندانهای پیش. البته من که نگاهم به جلو بود! باور کن! پرسید چند سالت است؟ گفتم سی و سه سال. گفت پسرجان! چرا خالی میبندی؟ زدم روی ترمز! گفتم ببین مادر جان! بیا قراری با هم بگذاریم! من الان یک نویسندهی سی و سه ساله معتاد به سیگار و نوشتن هستم. یک پراید دارم قابلدار نیست، چند کتاب و یک رمان تا حالا تالیف کردهام. الان هم دارم شما را میرسانم خانهتان مگر سوژهای پیدا کنم برای یک داستان کوتاه. OK؟ خندید، به حیای یک دختر چارده ساله، فقط دندانهای پیشش اندکی دیده میشد. اه! اینقدر اذیتم نکن! باشد این را هم میگویم که دهانش پر از بوی یاس بود! لعنت به من!
بوی یاس را مگر تو میفهمی؟ میدانستم میخواهد کدام قصه را رو کند! گفتم مادر جان! من همان جوان بیست و یک ساله با ریش تنک در داستان کفشداری هستم! (ر.ک. نسخه قبلی جسد!) گفت اشتباهت همین جاست. گفتم ؟ گفت ! گفتم جان جسد توضیح بده مادر جان، تو را به خدا! هر که را دیدم یا به ریشم خندید، یا پوزخند زد، یا طعنه. همهشان مسخرهکنان یا سرزنشکنان رفتند. مادرجان! چیزی هست بگو! گفت خودت باید میفهمیدی! این دوازده سالی که گذشت! این مویی که سپید کردی، ریه ای که پر از دود کردی، دانشگاهی که تمام نشده رهایش کردی، خانواده ای که ترکش کردی، دنیایی که خرابش کردی … فریاد زدم بسه، بسه …
سکوت سفید
سکوت سفید
سکوت سفید
سکوت سفید
سکوت سفید
سکوت سفید
ضبط را روشن کردم. مهدی سماواتی شروع کرد، بی هوا! … الهی ان حرمتنی فمن ذا الذی یرزقنی و ان خذلتنی فمن ذا الذی ینصرنی … -چه شد؟ چرا نخواندیاش؟ برگرد و با طمانینه این تکه مناجات را بخوان! – سرم را گذاشتم روی فرمان. شانه هایم می لرزید. شانه هایم می لرزید یعنی چه؟ چرا از بیرون روایت میکنی؟ داشتم گریه میکردم! مثل یک زن جوان شوهر از دست داده گریه میکردم. لعنتی! میفهمی؟ نه نمیفهمی!
به خودم آمدم! اتوبوس چند ایستگاهی رد شده بود از آنجایی که من باید پیاده میشدم. کاغذ خیس شده بود. مچاله اش کردم و انداختم داخل کیف. خدا را شکر کسی حواسش به من نبود، اشکهایم را پاک کردم. خواستم پیاده شوم که دیدم پیرزن در قسمت زنانه نشسته است. اشکش را پاک میکند. وقتی دید دارم نگاهش میکنم خندید. لبهایش از هم باز شد، اتوبوس را بوی یاس پر کرد … لعنت به تو آقای نویسنده! …
لعنت به من …
رسیدیم دم خانه اش.
شفاعت
دو خواهر بودند، هر دو روی صندلی چرخدار. چند روزی مانده بود تا به سن قانونی برسند. زیباروی نبودند، اما جملگی آشنایان شیفته رفتارشان بودند. پدر حدیثه را از صندلی عقب ماشین روی صندلی چرخدار گذاشت و به مادر آخرین توصیه ها را کرد. هر سه وارد قسمت زنانه مجلس روضه شدند. حدیثه به شدت آرام بود. وقتی روضه شروع شد، محدثه، همان که چند ثانیه ای پس از حدیثه به دنیا آمده است، شروع کرد فشار دادن دست بر ران. حدیثه متوجه شد و لبخندی زد. محدثه رنگ به چهره نداشت. مدتی تحمل کرد. میکروفون رسید دست مداح مجلس. محدثه ناغافل جیغ خفیفی کشید. همه مجلس زنانه به سمت او برگشت. چادرش را روی صورتش کشید تا رنگ پریده اش را نبینند. با دستش رانش را نیشگون میگرفت تا هیچ نگوید. مداح شروع کرد: “مسجد ارگ آتیش گرفت لااقل مسمار نداشت”.
محدثه صرعی نبود، اما ناگهان متشنج شد، شروع کرد لرزیدن و رعشه گرفتن. به زمین افتاد. همه دورش جمع شده بودند، مادر مستاصل شده بود دختر دسته گلش را چه کند. سریع آب آوردند و درونش تربت ریختند. محدثه به خود میپیچید و بلند ضجه میزد “یا حسین” . اگرچه خودش متوجه نبود اما حدیثه دید که دارد پاهایش را بر زمین میکوبد. مانند مار زخم خورده ای بر زمین میلولید و به فرش چنگ میزد. مادر – چه کسی میتوانست بی تفاوت باشد؟ – همه زنها بلند بلند گریه میکردند. محدثه دست هایش را کرد لای موهایش، و مانند اسیری زیر شکنجه، در سینه فریاد زد “یا حسین”.
نمیدانست از درد قلب است یا از چیز دیگری. بلند بلند گریه میکرد و یا حسین میگفت. میگفت؟ نه! فریاد میزد! دستش را گذاشت روی قلبش، محکم فشار داد. نمیخواست از جا بیرون بزند. مادر سریع رفت سراغ کیفش تا پروپرانولول را بیاورد. حدیثه لبخندی بر لب، مدام اشک می ریخت. هیچ کدام هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.
محدثه کمی آرام شده بود، همان طور زیر لب میگفت یا حسین و مانند ابر بهاری گریه میکرد، مقنعه و چادرش نامرتب شده بود. همانطور که دست چپش روی قلبش بود و آن را میفشرد، دست راستش را بر زمین گذاشت و چهار زانو نشست. به مادر اشاره کرد که آب میخواهد. مادر خواست برخیزد که شنید:
- خودم میرم میخورم.
محدثه برخاست، سمت آبدار خانه رفت. حدیثه لبخند میزد و میگریست، مانند ابر بهار. هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.
*****
قطب نما را برداشت و به پشت بام رفت. محاسبه کرده بود اگر شرق مطلق، صفر درجه مثلثاتی باشد، باید رو به زاویه ۲۰۰ درجه بایستد. به پشت بام رسید. دویست درجه را پیدا کرد. دستش را گذاشت روی سینه و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین.
ناگهان بغضش باز شد، خواست بلند بلند بگرید. انگشت به دندان گرفت و محکم فشار داد.
- آقا! من نمیدونم پسر شما الان کجاست، دلمم نمیاد تا وقتی شما هستید، تا وقتی اون گنبد رو از فاصله دو هزار کیلومتری می بینم، رو کنم سمت جمکران، اومدم سفارش من رو به پسرتون حضرت حجت ابن الحسن بکنید …
دیگر نتوانست روی پا بند شود، به زانو افتاد و آرام آرام، مثل اسیری که زیر شکنجه التماس کند گفت: آقا! نذر شما! آقا! پاهاش رو بهش برگردونید آقا! آقا نذر شما آقا! آقا قول شرف به شما و به جدتون اباعبدالله که امشب شب عاشوراشه، دیگه عمراً به ازدواج باهاش فکر نکنم.
به سجده افتاد، نمیفهمید کفر است رو به کربلا سجده کردن، فاینما تولوا فثم وجه الله!
جهاد
جهاد دفاعی نیازی به اذن حاکم شرع ندارد، چه رسد حکم! فافهم!
بغضت را در گلو نگه دار. رایانه ات را خاموش کن. سربند یازهرا ببند …
این است بغض حیدری، صهیون. یا ایستاده می میریم یا خونت را به آسمان نشان خواهیم داد.
ویرایش صبح اول محرم: نماز مغرب امشب، روبروی دفتر حافظ منافع مصر، تحصن تا تعطیلی یا تعطیل کردن.
آمدن الزامی نیست، خرجش یک شناسنامه المثنی ست؛ مذهب: “آیین بی غیرتان”