جسد زنده » شهادت http://jasadezende.ir/wp هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده Thu, 01 Jul 2010 19:28:22 +0000 fa hourly 1 http://wordpress.org/?v=7176 تو شهید نیستی! http://jasadezende.ir/wp/1389/02/u_rnt_shahid/ http://jasadezende.ir/wp/1389/02/u_rnt_shahid/#comments Fri, 14 May 2010 08:39:57 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=1765 هیچ ربطی به هیچ تشییع‌جنازه‌ای ندارد.

کادر بسته: شهید روی زمین افتاده، البته هنوز شهید نشده است. هر چند ثانیه یک بار سرش را می‌آورد بالا، با نگاهی درداندود به زخم عمیقی که در ناحیه سینه‌اش ایجاد شده نگاه می‌کند. خون قُلپ قُلپ می‌زند بیرون. شهید به ازای هر قطره خون، یک دانه تسبیح می‌اندازد. دارد حساب می‌کند چند تا قطره خون ریخته است. شهید تسیبح را سه دور می‌چرخاند. ملک‌الموت با ظاهری سفید و گوگولی‌مگولی سر می‌رسد، دست شهید را می‌گیرد، شهید بلند میشود و هر دو به سمت آسمان می‌روند. پیکر پاک شهید روی زمین افتاده.

دوربین همینطور می‌آید بیرون. کلوزآپ تبدیل به واید شات می‌شود. یک دفعه ده‌بیست روز می‌گذرد [از این تریپا که هی خورشید از اینور کادر میاد میره اونور کادر. تگ: راز بقا]. بچه‌های لشکر سر می‌رسند. از پشت موتورهای نوی گل‌مالیده‌شده [از اینهایی که عاج لاستیک‌هاش هنوز ساییده نشده] پیاده می‌شوند، چفیه‌های مرتب را از دور گردن باز می‌کنند، نه اینکه مثل زن جوان بچه از دست داده نعره بزنند بلکه بسیار متشخص شروع می‌کنند به نجوا: مَهدی! آه! مهدی! چرا رفتی از پیش ما! وای مهدی! آخ مهدی! یک نفر خوشکل و سفید و ترگل و برگل  [با یقه‌ای به سفیدی برف] که باید سید باشد و اسمش در مایه‌های «دانیال»، ریز می‌گرید. همه به سید دانیال تسلیت می‌گویند. قرار است شهید بعدی سید دانیال باشد!

بچه‌ها دفترچه‌ی «مهدی» را از جیبش در می‌آورند. یکی دو صفحه‌ی اولْ وصیت‌نامه است؛ دو حالت دارد: یا از همان وصیت‌نامه‌های کلیشه‌ای مزخرف در مورد اسلام و امام و اینهاست که دیگر لزومی ندارد فیلم به آن بپردازد. یا اینکه در وصیت‌نامه‌اش راجع به ایران و ایران‌زمین و اینها نوشته و بر وحدت «ملی» با «دیگر ادیان و طریقت‌ها» تاکید کرده، اینجا حتی ممکن است یکی یک خاطره از شهید یادش بیاید که شهید داشته دختربازی می‌کرده، یک حاج‌آقایی رد میشود و میگوید: آفرین! اگر فردا جنگ بشود خود تو می‌روی با دشمن می‌جنگی. و به پسر ریشویی که خواسته تذکر بدهد می‌کوبد که: به تعداد خرهای روی زمین طویله وجود دارد! به تو چه؟ بخیلی؟

برمی‌گردیم به صحنه‌ی کشف شهید و تورق دفترچه‌ی مهدی. می‌رسند به صفحه سوم:

ثواب امروز، ده مرداد: صد و سه بار سلام اول * ۶۹ + پنج بار سلام دوم * ۱ + نماز جماعت صبح * ۷۲ سال با اسب تندرو + نماز جماعت ظهر * ۵۰ سال اسب تندرو + بوسیدن پرچم ایران * ۳۰ + بوسیدن قرآن * ۱۵۰ + دو کلمه قرآن خواندن * ۱۰۰۰۰۰۰ + گریه برای یک شهید * ۱۲۳ + ده قطره خون * ۱۲۱۲۳۱۲۳۱۲۳

ثواب امروز، یازده مرداد: … [همینطوری مثلا بیست روز رو پر کرده، روز آخر هم خونی است؛ یعنی آقا ما بردیم! ما شهید شدیم! ما که رفتیم آسیا!]

***

این مالیخولیا نبود، تصویری بود که از شهید ساخته‌ایم. یا با فیلم‌های مزخرف آن کارگردان یا سریال‌های بی‌سر و ته عرفانی این یکی کارگردان. آخر هم مثلا یکی آمد این کلیشه را خراب کند، چشم را زد کور کرد. جالب اینجاست که همه این‌ چیزهایی که خواندید و به نظرتان عجیب آمد و توهین آمیز [اگر نیامد کلا چرا اینجا هستید؟ چرا وقتتان را هدر می‌دهید؟ بروید هری پاتر بخوانید] از تریبو‌ن‌های رسمی و غیر رسمی دارد ترویج میشود!

بعد از نوشتن این مطلب، دنبال عکس شهید علی هاشمی میگشتم برای همین جمله‌ی آخر که چپ‌چین‌اش کرده‌ام؛ که مثلاً عنوان مطلب خطاب به علی هاشمیست. چشمم افتاد به مطلبی از دکتر محسن رضایی، با عنوان «الگوی اتحاد ملی؛ شهید هاشمی به‌روایت محسن رضایی» [اینجا]. خودم هم باورم نمی‌شود که بدون خواندن متن «دکتر» رضایی این چندخط را نوشته باشم. من دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارم، عکس علی هاشمی را هم نمی‌گذارم.

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست!

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1389/02/u_rnt_shahid/feed/ 17
فرقان: ظهر عاشورا http://jasadezende.ir/wp/1388/10/zohre_ashoora_forghan/ http://jasadezende.ir/wp/1388/10/zohre_ashoora_forghan/#comments Thu, 24 Dec 2009 20:26:53 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=957

الا انّ الدّعى ابن الدّعى قد ترکنى بین السّلة و الذلّة و هیهات ذلک منى: هیهات منا الذلّة.

«آگاه باشید! این حرامزاده فرزند حرامزاده مرا بین انتخاب ذلت و کشته شدن مخیّر گذاشته است؛ هرگز ذلت و خوارى را بر نخواهم گزید. زیرا خوارى و ذلت از ما [خاندان رسالت] به دور است.»

احتجاج شیخ طبرسی، ص۳۳۶؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص۱۱۰

****

شنبه بعد از انتخابات، حوالی ظهر، یکی از رفقای سابق (که بعداً فهمیدیم داماد یکی از نزدیکان سید محمد خاتمی شده است) زنگ زد که فلانی، زدند و بردند و خوردند و تقلب کردند و … . اصل حرفش این بود که «آنهایی که سنگشان را به سینه می‌زنی چندان هم علیه‌السلام نیستند». جای دیگری هم گفته بود که «همانقدر که ممکن است من بر خط نفاق باشم ممکن است تو بر خط نفاق باشی». بحث‌هایمان انتهایش یا به مباهله ختم میشد یا به اینکه «هر چه باشد ما هنوز با هم برادریم، قبول محسن؟» من هم بله را میگفتم و خداحافظی. حقیقت چندان آشکار نبود و محآجّه بی‌فایده.

*

بعد از ۲۳ خرداد داد و بیداد راه انداخته بود که «بله با دوستان روشنفکرم خواهم ماند، چرا که دوست روشنفکرم در خون غلتیده است و هیچ پناهی بهتر از خون بی‌گناه نیست». حرف گوش نمی‌کرد که چه کسی کشته و چرا کشته و کدام گناه و کدام بی‌گناه؟ حرفهای او دهن‌پرکن و هیئت منصفه‌خَرکن بود و حرفهای من فرافکنی و «من نبودم دستم بود». حق با او می‌نمود. گروه را ترک کردم.

*

۲۴ خرداد میدان ولیعصر بودم، به همراه محمد امین. بعد از جشن پیروزی حزب‌الهی‌ها برگشتیم سمت دانشگاه. صادق کاسترو را دیدیم که میگفت به دانشگاه حمله کرده‌اند و ریخته‌اند توی فنی و فتح‌اش کرده‌اند؛ چرا؟ چون یک عده از داخل دانشگاه و پشت سردر، «الله اکبر» را آتش زده‌اند. با میثم راه افتادیم سمت دانشکده فنی امیرآباد و بعدش هم کوی. مصطفی اینجا کمی شرح داده اما نصفه‌نیمه. نیمه اصلی ماجرا را شاید بعداً در مجالی بنویسم. فردایش بیانیه دادیم و محکوم کردیم و سید حسین و اسحاق راه افتادند داخل هرچه بازداشتگاه در تهران بود که بچه‌ها را پیدا کنند، بعدش هم با همکاری دکتر رهبر و دکتر زاکانی بچه‌ها  آزاد شدند؛ و جلسه بچه‌های بسیج با هیئت تحقیق و تفحص مجلس و شورای عالی امنیت ملی و یک شماره کامل نشریه سپیدار که هنوز زیر تیغ خودسانسوری امثال من مانده و چاپ نشده است.

بچه‌های کوی و مخصوصاً بچه‌های فنی کاملا عصبانی بودند و حق کاملا برایشان واژگونه‌ می‌نمود.

*

روز قدس گذشت و روایتی نوشتم که هیچ‌گاه منتشرش نخواهم کرد. فقط اینکه مجید اینجا خیلی خوب – به غیر از بد و بیراه‌هایی که به ولی فقیه گفته – شرح داده و در لمحة البصری می‌نمایاند تمام آنچه را که بود.

*

۱۳ آبان دانشگاه نبودم. رفته بودم میدان هفت تیر. بعد از برگشتن نشستم متنی نوشتم به نام مردم در برابر مردم. نوعی خودزنی ایدئولوژیک، تعمداً هم با اسم مستعار. می‌خواستم بازخوردها را ببینم. بازخوردها جالب بود، دکتر میخواست خفه‌ام کند، یکی زنگ زده بود به سردبیر که «اصلا فلانی بسیجی است؟» و جالبتر اینکه محمدهادی از من میپرسید این جواد داغستانی کیست که میخواهم بزنمش. و از همه هیجان‌انگیزتر واکنش حیات نو بود که متن مرا «گزارشی یک‌طرفه که مردم را اراذل و اوباش خوانده بود» نامیده بود. دوستان اصلاح‌طلب ما نخوانده تحلیل می‌کنند لابد …

وقتی این متن احسان و این روایت خودسانسورشده‌ی سلمان را خواندم و متوجه شدم که در دانشگاه چه گذشته است، سرم درد گرفت. نه که از نوشته خودم پشیمان باشم؛ نه. فقط کمی حقیقت برایم روشن‌تر از پیش شده بود. اینکه در دانشگاه کسی نبوده و تفنگی هم نبوده، بسیجی‌ای نبوده و اشک‌آوری هم نبوده، ریشویی نبوده و مانعی برای آزادی اندیشه هم نبوده؛ و هر چه خواسته‌اند گفته‌اند و هرکار خواسته‌اند کرده‌اند؛ و باقی نگذاشتند از معاصی، منکری ناکرده و از فواحش، سیئه‌ای نادیده … حقیقت کمی آشکار می‌نمود.

*

۱۶ آذر  پدرمان در آمد، بی برو برگرد بین منویات سازمان و تفکرات خودمان جر خوردیم. به صورت نود درجه و کاملا کلاسیک. طوری که بخیه‌ هم فایده نداشت. این را نوشتم و کلی وبلاگ و وبسایت ضدانقلاب لینک دادند که «ببین! خودشان هم اعتراف میکنند». به در و دیوار زدیم که به پیر به پیغمبر اشتباه کردند و هر کس سیلی خورده بیاید پولش را میدهیم و هر کس شیشه روی سرمان ریخته ما معذرت میخواهیم. البته – بی‌انصافی نکنم – یک بیانیه مردانه هم در شد که آره! ما هم با سرکوب مخالفیم و هم با آشوب. کلا ما انسان‌های گل و بلبلی هستیم و همه را – به شرط محرمیت – بر کول مبارک سوار میکنیم.

نتیجه‌اش هم شد این. اینکه حقیقت چه بود و با که بود آنقدر گم شد و آنقدر تار شد که دوستی به من میگفت این چفیه را بردار! سنگ اینها را به سینه نزن. من که جوابم روشن (یک چیزی توی همین مایه‌ها) بود اما او هم حق داشت؛ چرا که حقیقت کاملا وارونه می‌نمود.

*

۱۸ آذر شد و من اینجا به طور مبسوط نوشتم که چه شد. شبیه ۱۳ آبان یک سری آدم توانستند منویاتشان را بروز بدهند. و من باز به حکمت این آیه نورانی ایمان آوردم که «و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه». ایمان آوردم به اینکه اگر آن اعرابی ناشناس با صورت بسته و پرچم سبز وارد کوفه شد، حسین نیست! عبیدالله است! حقیقت کم‌کم داشت برای من کاملاً روشن می‌شد.

*

روز عاشورا. اصلا تنها دلیل من برای شکستن روزه‌‌ی سکوت همین است. این که بریزند و هیئت را مچاله کنند و طبل پاره کنند و آجر بر سر بچه هیئتی بزنند و … . حقیقت دیگر روشن است. حالا دوستان در خواب مانده ما می‌خواهند همان حرفهای بی‌بی‌سی را تکرار کنند که «عزاداری مردم و ظلم‌ستیزی آخرزمانی‌شان با سرکوب رژیم ملاها سرکوب شد» [تیتر مشترک مجاهدین خلق و بی‌بی‌سی پرشیان می‌تواند باشد] یا بگویند «باز هم خون بیگناه ریختید بر زمین».

تیارت آنقدر بد چیده شده و کارگردان آنقدر ناشی که نفهمیده در روزی که تنها یک نفر با تیر کشته شود، چطور میتوان گفت کشتار صورت گرفته؟ و چطور آن فرد باید خواهرزاده موسوی باشد؟ البته من جای کارگردان نتراشیده‌ی قصه بودم زیاد به خودم زحمت نمیدادم، وقتی بعضی دوستان مدتهاست مغزشان را تعطیل کرده‌اند و افسانه می‌بافند. وقتی اصلا نمی‌توان در مورد نام مقدس «ندا آقا سلطان» با ایشان بحث کرد. وقتی تقلب را بدون سند و مدرک، تجاوز را بدون شاهد و مأخذ و سرکوب را با توهمات ذهنی‌شان مطرح می‌کنند دیگر نیازی به کارگردانی پیچیده نیست.

آمّا

برای آن کسی که دنبال فهم حقیقت است، همین عاشورا کافی‌ست که بداند سبز چیست و چه شده و از اول برای چه آمده بود و چگونه منحرف شد و چطور ملای داستان ما، خود به هوس آش نذری خیالی، دنبال جماعت روان شده و بیانیه صادر میکند پشت هم. این عاشورا فرقان بود. و همانطور که اسماعیل هنیه در مورد جنگ غزه گفت که «سپاه حق و باطل از هم جدا شد» این عاشورا نیز همین کار را کرد. حقیقت چون خورشید ظهر عاشورا بر فراز آسمان می‌درخشد.

*

حرف آخر هم اینکه

ما صبوریم، با بصیرتیم و دیگر بهانه به دست کسی نخواهیم داد. جگر ما فراوان تاب فشار دندانهایمان را دارد. مولایمان امر کند، تا ابدالآباد سکوت خواهیم کرد؛ مولایمان امر کند، احدی از هتاکان بر زمین نخواهد ماند. ما چشم به لبان مولا دوخته‌ایم و دست بر قبضه شمشیر داریم.

مکث

در آتش غیرت ما – که شعبه‌ای ناچیز از غیرت عباس ابن امیرالمؤمنین است – ذوب خواهند شد. لا ریب فیه

مکث

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1388/10/zohre_ashoora_forghan/feed/ 44
http://jasadezende.ir/wp/1388/09/867/ http://jasadezende.ir/wp/1388/09/867/#comments Wed, 25 Nov 2009 09:04:00 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/1388/09/867/ والله

بالله

تالله

از گناه آل سعود نخواهیم گذشت.

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1388/09/867/feed/ 1
روایتی از تدفین شهدا در امیرکبیر http://jasadezende.ir/wp/1387/12/amirkabir_tadfin_revayat/ http://jasadezende.ir/wp/1387/12/amirkabir_tadfin_revayat/#comments Wed, 25 Feb 2009 12:07:17 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=342 ‏هر کس که سعادت داشت بر جبهه ارادت داشت
این خانه مصفا بود تا بوی شهادت داشت

حدود ساعت یک بعد از ظهر، از در حافظ وارد دانشگاه می‌شوی. سیل جمعیت را می‌بینی که در حال خروج هستند. با چشمانی گودافتاده و سری به زیر افکنده. وقتی می‌رسی نزدیک مسجد دانشگاه، تریبون را می‌بینی که … یا الله! یا الله! شهدا را می‌بینی بر دوش بچه‌های بسیج پلی‌تکنیک. نمی‌فهمی اینجا کجاست. یادت می‌رود این دانشگاه، قطب اپوزیسیون است. می‌سوزی، دلق و سالوس به کناری می‌افکنی و بلند می‌شوی. بلند می‌شوی و بالا می‌روی. آه! برادرانم! آه! برادران، برادرانم را بر دوش گرفته‌اید! آه! برادران!

صدای هیاهو تو را به خود می‌آورد. گویی از بلندی با صورت به زمین خورده‌ای، فریاد وحشی وحشی تو را به خود می‌آورد. توجه‌ات به سمت سپاهی از سیاهی جلب می‌شود. بی اختیار می‌روی سمت سِلف دانشگاه و جمعیت را می‌بینی؛ دو جبهه روبروی هم. عده‌ای پشت به شهدا و عده‌ای رو به شهدا. آنانکه پشتشان به شهداست بسیجیانند و آنانکه رویشان به شهدا اپوزیسیون، یا به قول بچه‌های بسیج پلی‌تکنیک لمپن‌ها، و یا به قول بی‌بی‌سی و رادیوفردا و ای‌یو‌تی‌نیوز دانشجویان معترض به تدفین اجساد در دانشگاه. اما قصه چیست؟

برخی از لیدرهای لمپن‌ها ظاهر پریشانی دارند: موهای بلند، یاد شورشیان دانشگاه کلمبیا افتادم. جمعیت دویست سیصدنفره روبرو که از حمایت برخی از دانشجویان تماشاچی هم برخوردار هستند  به «بسیج» ناسزا می‌گوید و  این طرف بچه‌های بسیج سعی دارند جمع دویست سیصد نفره مخالف را از مراسم دور نگه‌دارند. محمد می‌رود بالای دوش یکی از بچه‌ها و فریاد می‌زند: دانشجوی مسلمان اتحاد اتحاد. و گل پرتاب می‌کند سمت مخالفین. من در صف دوم خط مقدم هستم. در حال گفتن شعار اتحادیم که ناگهان مشتی بر هوا می‌رود و سنگریزه سمت‌مان پرتاب می‌کند. هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟ آن‌چه به وضوح روشن است تمایل طرف اپوزیسیون به انتحار و آشوب‌طلبی و تلاش طرف بسیجی به آرام‌کردن اوضاع است. به علت وخامت اوضاع چشمی(!) برمی‌گردیم عقب. از طرفی برخی از نیروهای مردمی که با جو نامناسب و غیراسلامی دانشگاه ناآشنا هستند، شروع به دم گرفتن و سینه‌زدن می‌کنند. فریاد یازهرا بلند می‌شود و از آن طرف صدای دست زدن و هو کردن می‌آید. خب صبر کار هر کسی نیست. تمام سعی بچه‌های بسیج امیرکبیر این است که جمعیت را آرام کنند. گفتم که صبر کار هر کسی نیست.

بقیه‌اش گفتن چندانی ندارد. جلوآمدن جمعیت معترض (بخوانید هتاک) با شعار مرگ بر استبداد، شعار علیه بسیجیان تا دلت بخواهد – مِن جمله: سگ سیاه کثیف دانشگاه جای تو نیست، بسیجی وحشی شده، وحشی وحشی وحشی …، ای خواهر بسیجی دانشگاه رستوران نیست، نهار دیگه تموم شد بسیجی برو گم‌شو و قس علی هذا – و شعار علیه مقدسات که زبان شرم دارد از بازگفتنش.

این همه غوغا؛ خب که چی؟

برادر جان، گمان کرده‌ای اگر شهید را که به دانشگاه بیاوری، نمی‌توانند بگویند اینها به خاطر وطن کشته شده اند؟ نمی‌توانند بگویند اینها فریب مسئولین و سخنرانی‌های خمینی را خوردند؟ نمی‌توانند بگویند بسیج از شهدا سوء استفاده میکند؟ چرا! می‌گویند. بیشتر هم می‌گویند. اما تفاوت چیست؟ تفاوت در این است که این‌بار شهیدی هست زنده که وقتی تو علیه‌اش حرف می‌زنی و آشوب می‌کنی، خودش از خودش دفاع می‌کند. قبول نداری؟ همین‌جا صبر کن ساعت ۲۱ شود. صبر کن همه بروند. آن‌وقت بیا و ببین این بچه‌بسیجی‌هایی که از دو طرف طعن و آزار دیدند، چگونه کنار این قبور بر زمین می‌نشینند و نجوا می‌کنند. بیا و ببین چگونه از این غربت می‌گریند. بیا و ببین چگونه همین پنج شهید گمنام کنارشان بر زمین می‌نشینند، سرشان را در آغوش می‌گیرند و دلداری‌شان می‌دهند. بیا و ببین بوی یاسی را که اینجا پیچیده‌است. هر چند تو نمی‌فهمی!

بیا و برای بچه شیعه خذعبلاتی را بباف که امثال علی افشاری ملعون می‌بافتند و می‌بافند. همان شنونده یه ظاهر مُطیع‌ات با گذر از کنار این قبور، با دیدن یک پرچم یازهرا، با دیدن تابلوی «یا فاطمه! من عقده دل باز نکردم.» چنان برمی‌گردد ایستگاه اول تحجر که بیا و تماشا کن. چنان عاشورایی شود که هزار جزوه و نشریه بسیج نتواند یک‌صدم آن اثر را داشته باشد. بسم الله! راه باز است! بیا و برای بچه شیعه خذعبل بباف!

آشوب طلب

خط مشخص بود، قدری گرد گرفته بود، الان مشخص‌تر شد. وای از روزی که پرده بیافتد. مدعیان دموکراسی و حقوق بشر چنان فحاشی و غوغاسالاری می‌کردند و متحجران خشک‌مغز بسیجی آن‌قدر صبر و شکیبایی و اخلاق نیک از خود نشان دادند که دیگر جایی برای بحث نمانده بود. اخلاق و انصاف جایی در قاموس این عزیزان ندارد، روشن‌فکری و تمدن نیز.

استفاده سیاسی از شهدا، تقویت بسیج و …

شوخی که نداریم برادر من! شما با فرهنگ شهادت مخالفی. شما با شهادت مخالفی. حتی در مقاله‌ات هم اشاراتی داری به اینکه جنگ بازی قدرت بود و این کشتگان یا برای وطن رفتند یا کلا از بیخ – العیاذ بالله – کودن بودند و فریب فرماندهان را خورده اند. عنوان کرده‌ای که بهره‌برداری سیاسی‌ست! احسنت! خوب گرفته‌ای اصل مطلب را! کجای کاری؟ این امت از حرکت امام حسین (ع) هم استفاده سیاسی می‌کنند. حتی از زندگانی ائمه هدی علیهم السلام. از روز اول شما باید با ساخته شدن «مسجد» مخالفت می‌کردی، این شهدا که فرزندان این مکتب‌اند.

عناوینی نظیر استفاده سیاسی از شهدا و اشاره به نزدیک بودن انتخابات نه تنها دروغ نیست بلکه عین حقیقت است. ما از شهدا استفاده سیاسی می‌کنیم، ولی برادر جان! حواست نیست! ما نه از پیکر شهدا، نه از خانواده شهدا، نه از گریه مردم بر شهدا، که از عقاید شهدا استفاده سیاسی می‌کنیم. ما از وصیت‌نامه‌های شهدا استفاده سیاسی می‌کنیم. و از گفتن این حرف هیچ ابایی نداریم که در پی گسترش فرهنگ شهادت در سراسر گیتی هستیم، دانشگاه که سهل است، کاخ سفید را هم فتح خواهیم کرد و شهیدی در حیاطش دفن می‌کنیم! گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را!

قبرستان

ما دانشگاهی را که شهید در آن نباشد قبرستان می‌دانیم. ما دانشگاهی را که امثال شما در آن درس بخوانند و آروغ آنتی اسلامیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم بزنند قبرستان می‌دانیم. ما دانشگاهی را که اساتید آن در حمایت از میمون کودن زمانه، هاشم آغاجری، کلاسهایشان را تعطیل کنند قبرستان می‌دانیم. نه! قبرستان؟ نه! هرگز! قبرستانها برای ما معتقدین به معاد مکانهای پستی نیستند. قبرستانهای ما زندگی زایند. یاد مرگ دلهای ما را زنده می‌کند. وچه بهتر از مزار شهید که زندگی و حیات را در رگ و قلب ما جاری کند. بر خلاف شما سالوس بر تنان، ما اینان را مشتی استخوان نمیدانیم که «من یحیی العظام و هی رمیم؟»! ما اعتقاد داریم شهیدان نه مُردگان که زندگانی هستند «در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون»! پس این به زعم «شما مردگان حقیقی» قبرستان؛ برای ما مُحیی‌تر از آن محیط آکادمیک نجسی‌ست که وصفش رفت. البته به قول برادرم محمدالیاس چه چیزی ترسناک‌تر از همین یک‌تکه استخوان؟

باقی شبهات

برادران امیرکبیری به شبهات تکراری و متداول مخالفان طرح پاسخهای مبسوطی داده‌اند که مخالغان نه تنها این پاسخ‌های منطقی و مستدل را نادیده می‌انگارند بلکه باز هم بر دلایل خود اصرار جالبی دارند. چند مورد از وبلاگهای رفع شبهات را اینجا و اینجا و اینجا ببینید.

بسیجیان

بسیجی یعنی شیعه، بسیجی یعنی دمی تیغ بر حنجر دشمن زدن و دمی دیگر خنجر دشمن را بوسه زدن و دمی دیگر سر به محمل کوفتن. بسیجی یعنی تقیه و شهادت‌طلبی. بسیجی یعنی صبر. بسیجی یعنی ماندن در خانه و همسرت بین دیوار و در، بسیجی یعنی سر مرحب خیبری با یک ضربت روی سینه اش. بسیجی یعنی دستی دمی خیبرگشا و دمی دیگر بسته کِشان کِشان در کوچه‌ها. بسیجی یعنی به مادرت توهین شود و لب به دندان بگزی، مبادا سوء استفاده کنند. بسیجی یعنی حرف حقت را در سینه بمیرانی تا پازل دشمن کامل نشود. بسیجی یعنی به رسول الله توهین شود و تو در حالی که سرخ شده‌ای از خشم و دست و پایت می‌لرزد از غیرت، برادرت را بگیری و آرام کنی و بوسه‌ای بر جبهه‌اش که:‌

برادر! صبر داشته باش! شیعه یعنی صبر!

پیروزی بزرگ

شهدا را در امیرکبیر دفن کردند. پخش زنده از صدا و سیما بدون نشان‌دادن کوچک‌ترین انعکاسی از آشوبها. کل نیروهای اپوزیسیون قادر نبودند حتی اعتراض خود را به صحن مراسم بکشانند. اخلاق و اخلاق‌مداری صاحبان اصلی آن و مدعیان دروغین آن بر شاهدان هویدا شد. پروژه به تشنج کشیدن دفن شهدا شکست خورد. حالا نوبت رسانه‌های دانشجویی و شخصی‌ست که نگذارند دشمنان بر موج مرده اعتراضشان سوار شوند. کاری که متاسفانه دشمنان در انجام آن بسیار ورزیده و در صحنه هستند و ما، صاحبان اصلی حق و پیروزمندان این میدان، همیشه در انجام آن اهمال کرده‌ایم. این سلام همه ما دوستداران شهادت و پیروان حضرت عشق است خطاب به بچه‌های بسیج امیرکبیر:

کف پایت بوسه‌گاه من است برادر دل‌خسته‌ام.


پس نگاشت ۰: بیانیه بسیج امیرکبیر پیرامون تدفین شهدا در آن دانشگاه را اینجا بخوانید.

پس نگاشت۱: این تنها روایتی بود از روز دوشنبه پنجم اسفند هشتاد و هفت و نگاهی اجمالی به مواضع طرفین از دید یک شاهد عینی. مطمئنا خیلی ناگفته‌ها باقی مانده است و پرونده هم‌چنان مفتوح است. البته برادرم علی الهیاری پور روایتی بسیار کامل‌تر از آنچه قلم قاصر من تحریر کرده نگاشته است که در اینجا میتوانید بخوانید. حفظه الله. و این هم روایتی دیگر.

پس نگاشت۲: دوست عزیزم، مسعود حبیبی مقاله‌ای در ای‌یو‌تی‌نیوز منتشر کرده و تدفین شهدا را به نقد نشسته است؛ که انصافا خالی از غرض‌ورزی‌ست. ان شاء الله اگر وقت کنم در پاسخ به آن قلم خواهم زد.

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1387/12/amirkabir_tadfin_revayat/feed/ 44
پاراچنار، غزه و وظیفه ما http://jasadezende.ir/wp/1387/11/parachenar_gaza_us/ http://jasadezende.ir/wp/1387/11/parachenar_gaza_us/#comments Thu, 05 Feb 2009 21:48:28 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=264 مدتی‏ست اسم جدیدی بر سر زبان‏ها افتاده است: پاراچنار. “پاراچنار از غزه مظلوم تر است. پاراچنار را دریابید ای نامسلمان‏ها!” و تعابیری از این دست. از آنجایی‏که حکومت در این باره سکوت کرده، این سوال در ذهن خیلی از ما ایجاد شده است که مگر خون مردم غزه از پاراچناری‏ها رنگین تر بود؟ همان دعوای چچن و فلسطین … . خب بنشینیم ببینیم اصلا قصه چیست و دعوا سر چیست؟

پاراچنار: زخمی کهنه

حدود اوایل تابستان سال گذشته بود که خبرهایی جسته و گریخته از پاراچنار به گوش میرسید. البته آن موقع بحث قیام الحوثی در یمن بیشتر داغ بود و ذهن‏ها کمتر درگیر پاراچنار. پاراچنار حدود یک سال است محاصره است. چه کسانی پاراچنار را محاصره کرده اند؟ ظاهرا عده ای از مردم منطقه در برابر سلاحهای خاموش ارتش پاکستان و قوای آمریکایی پاراچنار را محاصره کرده، منع آمد و شد را برقرار کرده اند و اگر از شیعه بودن کسی باخبر شوند او را مثله کرده و می‏کشند.

طالبان؟

با توجه به جنگی که بین قوای آمریکایی و القاعده برقرار است بعید است توانی برای این گروه مانده باشد تا بتواند برای کشتار مردم شیعه پاراچنار اقدامی انجام دهد. این را هم باید در نظر بگیریم که قرابت ذاتی طالبان و القاعده مانع از این می‏شود که طالبان زعما و نخبگان جهان‏وطنی خود را در برابر قوای کفر تنها بگذارد و به کشتار شیعیان – یا به تعبیر ابومصعب الزرقاوی شیاطین خاموش – بپردازد. این است که من صحبت از طالبان و نسبت دادن این اتفاقات به این گروه را درست نمی‏دانم. اگر با جغرافیای مردمی پاکستان آشنا باشید، حتما میدانید که قبایل پشتون پاکستان و افغانستان خاستگاه اصلی طالبان است. یعنی همان نسبتی که بین مردم ما و بسیجی‏ها برقرار است در پاکستان بین پشتون ها و طالبان برقرار است. پس اگر قبایلی خواستند شر شیعیان را کم کنند نباید به پای طالبان نوشته شود، هر چند طالبان از این جنایتها برائتی نجسته است و به صورت غیرمستقیم منافعش هم تامین میشود. من جایی به طور رسمی ندیده ام که طالبان حوادث پاراچنار را به گردن گرفته باشد اما نه تنها محال نیست که محتمل هم هست طالبان از کشته شدن شیعیان رضایت‏مند باشد.

اشتباه آمریکایی! مردم یا تروریست‏ها؟

ما نباید حوادث پاراچنار را با نسبت دادن به یک گروه و در نظر نگرفتن علقه ها و عصبیت‏های مذهبی موجود، تفسیر کنیم. واقعیت این است که مردمی در پاراچنار مردم دیگری را می‏کشند! جنگ همان جنگ قدیمی شیعه و سنی ست. عده ای ناصبی – آنچه ما آنها را بدان می‏نامیم – عده ای رافضی – آنچه آنها ما را بدان می‏نامند – را می کشند تا به بهشت روند و زمین را از فتنه خلاصی بخشند. این جنگی بین پیروان دو مذهب است، نه یک گروه یا ارتش متجاوز علیه یک ملت! ما نباید با تقلیل مقصران به گروهی خاص و جداپنداشتن آن گروه از مردم بومی منطقه مسئله را تحلیل کنیم. این اشتباهی ست که غربیها میکنند و تجارب عراق و افغانستان به آنها فهماند با مردم طرف هستند نه یک اقلیت رادیکال! و چه زشت است که ما غرب مآبانه با این قضیه‏ی کاملا بومی برخورد کنیم.

شیعیان، دشمن مشترک

همه قدرتمداران پاکستانی از قلع و قمع شدن جماعت شیعه پاکستان و یکی از مهمترین خاستگاههای آن یعنی پاراچنار نفع می‏برند. حتی بازماندگان حادثه مسجد لال هم بدشان نمی‏آید همان بلایی را که دولت پاکستان سرشان آورد خود بر سر شیعیان پاراچنار بیاورند. کشتار شیعیان برای دولت و دوستان غربی‏اش هم مطبوع است: مملکت اسلامی باشد اما شیعی نباشد! حکومت هر چه میخواهد باشد اما ربطی به حسین (ع) و مهدی (عج) و حزب فرامرزی ولایت فقیه و خمینی (ره) نداشته باشد. این است که ارتش آمریکا، ارتش پاکستان، قوای القاعده، نیروهای طالبان و تمامی احزاب سیاسی پاکستان (غیر از جماعت معدودی از شیعیان داخل در سیاست ) از مثله شدن جریان شیعی نفع می‏برند. پس مردم پاراچنار ناچارند بمیرند!

پاراچنار یا غزه؟ مسئله این است

آیا اساسا مقایسه پاراچنار و غزه درست است؟ خیر! این دو موضوع از یک سنخ نیستند! پرواضح است که در دیدگاه کلان، با محوریت وحدت امت واحده رسول اکرم (ص) در برابر تمام قوای کفر، غزه به مثابه خط مقدمی است که اگر از دست برود، دشمن ضربه سهمگینی به کل موجودیت “اسلام” وارد کرده است. حال آنکه پاراچنار مسئله ایست بین دو قوم. بازمانده ای از یک جهالت تاریخی. که متاسفانه پرداخت ناصحیح به آن میتواند کینه، دشمنی و عداوت بین مسلمانان را افزونتر کرده و کل موجودیت “امت واحده” را خدشه دار کند. اگر بخواهم مثال بزنم میگویم غزه شلمچه است و پاراچنار سیستان! دشمن اصلی صدام است و یاغیان در سیستان دشمنان فرعی و البته مهم!

آیت الله العظمی صافی: “پاراچنار از غزه مظلوم‏تر است”

با مطرح شدن موضوع پاراچنار اولین جمله ای که زبان به زبان نقل شد و همه شنیدند این بود که “پاراچنار از غزه مظلومتر است”. خدا حضرت آیت الله صافی را حفظ نماید، آیا منظور ایشان این است که از غزه حمایت نشود؟ یا منظور ایشان این است که به جای حمایت از غزه از شیعیان پاراچنار حمایت کنیم؟ صد البته که نه! ایشان  برای نشان‏دادن عمق فاجعه، ناگزیر از چنین مقایسه ای بودند. معنای مستقیم این صحبت این است که ای مردمی که از غزه حمایت میکنید، به طریق اولی بر شما واجب است از پاراچنار نیز حمایت کنید!

به نظر شما، ای دلسوزان امت اسلام، و ای مدافعان تمام مظلومان و پابرهنگان عالم، از حدیث “الغیبة اشد من الزنا” باید این نتیجه را گرفت که غیبت نکنیم ولی زنا بکنیم؟ این تشبیه را بگذارید کنار این نتیجه ی مستقیم از بیانات حضرت آیت الله صافی که “بی اعتنایی به مظلومان پاراچنار ظلمی عظیمتر از بی اعتنایی به مظلومان غزه است”.

حجتیه و آب گل‏آلود

چرا پاراچنار الان مطرح شد؟ اخبار مثله کردن شیعیان – نمونه اش را اینجا ببنید – قبل از شروع جنگ غزه منتشر شده بود. آن موقع این سیل اخبار و مقایسه پاراچنار با غزه کجا بود؟ هدف عده ای از پیش کشیدن این مباحث مخصوصا هنگامی که جهان اسلام تازه از آزمایش غزه – سرافراز یا سرشکسته – بیرون آمده بود چیست؟ اساسا چرا به جای فریاد “وا پاراچنارا” میگویند ” پاراچنار لا غزه”! چرا با اولین فریاد به جای اثبات پاراچنار، غزه را نفی میکنند. ننگ بر عالمان مقصر و جاهلان قاصر!

آن کسانی که میگفتند فلسطینیان ناصبی هستند و اینگونه چشم بر ظلم ظالم و “یا للمسلمین” مظلوم می‏بستند، حق ندارند صحبتی از مردم پاراچنار کنند. لعنت بر این قوم منافق!

سکوت نظام

احتیاط شرط عقل است

با توجه به مطالبی که در بخش “پاراچنار: زخمی کهنه” گفته شد روشن است که موضع گیری راجع به پاراچنار حساسیت بالقوه ای دارد. کافیست یک اظهار نظر نابخردانه از جانب یکی از مسئولین نظام شیعی ایران صورت بگیرد، آنگاه گرگهای الازهر و مکه و مدینه، به جان وحدت امت اسلامی بیافتند و شکاف بین کشورهای اسلامی را بیشتر و بیشتر کنند. دعوای شیعه و سنی، شیعه و سلفی، شیعه و وهابی زهر مهلکی ست برای جهان اسلام. نگاهی به عراق بیاندازید. هر دو طرف – شیعه و سنی – دارند همدیگر را لت و پار میکنند. سلفی ها صحن امامان ما را منفجر میکنند، برادران شیعه ما مساجد سنی ها را خراب میکنند. این آشفته بازار اگر به کشورهای دیگر هم سرایت کند، آیا اثری از جهان اسلام میماند؟ و آیا جز این است که در چنین آشفته بازار، آمریکا و متحدانش میشوند فرشته نجات؟ آیا میخواهید رویای سلام تی وی و شیعه نیوز و سنی آنلاین تعبیر شود؟

احتیاط با سکوت متفاوت است

آیا میتوان از تکنوکراتهای وزارت خارجه انتظار داشت قبل از پیام محتمل حضرت آقا، تحرکی کنند؟ آیا میتوان از برادر ارزشی (!) قشقایی انتظار داشت صحبتی از تریبون رسمی وزارت خارجه ایران راجع به طرفهای متخاصم پاراچنار داشته باشد و به دولت پاکستان اخطار شدید اللحن بدهد که جلوی این نسل کشی را بگیرد؟ نظر شما چیست؟ آیا این انتظار به جایی ست؟ البته که الان همه آقایان سرگرم سیورسات بساط مذاکره با آمریکا هستند (یادم باشد مطلبی راجع به این مذاکره بنویسم). چه انتظاری‏ست از این دیپلمات‏های تنگ مزاج؟

مطالبه غیردولتی

نقش وبلاگ، رسانه و جریانات ایمیلی را در مطالبه غیردولتی از نظام برای تعیین موضع و کمک به شیعیان مظلوم پاراچنار نباید نادیده گرفت. حجتی برای سکوت نیست. بسم الله

ویرایش ۲۹ بهمن ماه ۸۷: نقل از اینجا

مردم پاراچنار اینک با ستم دو لبه روبرو شده اند. اولا آن را در عرض غزه قرار داده اند و ثانیا بدون توجه به واقعیت های این منطقه و با ایجاد یک جنگ رسانه ای – که به جای سرزمین پاراچنار در سایت های خبری راه انداخته شده است  – حساسیت ها را به مواردی غیر از موارد واقعی ایجاد کرده اند و مردم پاراچنار از این گونه بازی ها هرگز استقبال نمی کنند.  و هیچکس از چنین بازیهایی استقبال نمی کند و این سایت ها فردا – که همه با واقعیتها آشنا شوند – به کاربران خود چه پاسخی خواهند داد؟؟؟


پس نگاشت: من همین‏جا از مسئولان سازمان فخیمه صدا و سیما درخواست میکنم پاراچنار را پوشش ندهند! خودمان یک کاریش میکنیم، شما همان مشکل برنامه نود را حل کنید مملکت از دست نرود!

پس نگاشت ۲: برادر بزرگوار سید روح الله رضوی، در مطلبی قابل تامل، به خبررسانی هدفدار رسانه ها و بایکوت پاراچنار اشاره کرده اند. این مطلب را که تاریخ نگارش آن – تیرماه ۸۷- نیز قابل درنگ است در اینجا میتوانید بخوانید.

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1387/11/parachenar_gaza_us/feed/ 21