Archive for the ‘رسانه’ tag
بیبیسی شما بزن ما برقصیم
تقدیم به بیبیسی و باقی سگهای پارسیِ انگلوفیلها
آمریکا بمب اتمی بزرگی است
که کریستف کلمب کشف کرد
و شهیدان خنثی خواهند کرد
ببین من میتوانم بنشینم یک رستوران بین راهی را تصور کنم جایی بین کوفه و حله، که یک پیرمردِ خسته نشسته پشت پیشخوان و مگس میپراند. باد در را باز و بسته میکند، نسیم ملایمی خاک را به هوا بلند میکند و همه جا آرام. که ناگهان یک قوطی (شبیه این کنسروهای استوانهای) قل میخورد از لای در، میآید وسط میزها و ناگهان همه جا سفید میشود و گوش پیرمرد شروع میکند سوت کشیدن. که چه؟ سگهای مارینز حمله کردهاند و لابد انتظار دارند در آشپزخانه که زیرزمینی است پشت پیشخوان، یکی دو تا عراقی ِ مبارز باشند. چه فرقی میکند طرفدار ایران یا مخالف؟ تو هم همهاش با این عینک ِ«مید این امریکن» بیا و القاعده را از صدریها جدا کن.
یا اینکه نه، بروم در یک کارگاه نجاری، شارع الرسول، بشوم یک پسربچهی هفتساله که با تفنگ اسباببازی چوبیاش آمده پدر را صدا بزند که ناهار را بروند خانه. پسرک پدر را در کارگاه نمیبیند. با سرخوشی راه میافتد سمت پشت کارگاه. یک موسیقی زهدار هم میگذاریم روی کار و دوربین که پشت نگاه شاد پسرک دلهرهی در و دیوار را به خوبی ترسیم کند. پسر قبل از رسیدن به در پشتی کارگاه تیر میخورد. به همین راحتی. چرا؟ خب یک سرباز سفید ِاحمق منتظر یار ِ غارِ نجارِ تروریست بودهاست و ترس بر او غلبه کرده که صدای پای یک بچه را از صدای پای یک مرد نمیتوانسته تشخیص بدهد. حالا تو بیا بنشین بگو اصلا چرا یک نجار باید تروریست باشد؟
باشد اصلا هیچ کدام اینها، یک دختر ۱۶ ساله را در نظر بگیر، پدری سگمذهب و مادری ترسو، جایی مثلا در کابل، به خاطر حفظ شرف و پا باز نکردن جلوی رئیس انگلیسی ِپدر که در فلان مهمانی دخترک را دیده و پسندیده، از خانه فرار کرده و حالا اسیر خیابان است. خانه دوست و آشنا هم نمیرود چون میداند دنبالش هستند. خب حماقت دخترانهی یک نوجوان است دیگر وگرنه کدام کرهخری با کاپیتولاسیون حاکم بر کشور تحت اشغال نظامی در میافتد؟
من همهی اینها را قلم میگیرم و چشم میدوزم به شلوغیهای تهران، به المپیک زمستانی، به ندا آقاسلطان. من یادم رفت نام آن آقایی که میخواست برود دادگاه و بگوید بلر در مورد تأسیسات کشتار جمعی صدام دروغ گفته، اما قبل از دادگاه کشته شد. بیبیسی نام آن آدم را فراموش کرد اما نام فرزاد کمانگر و داریوش فروهر را هیچگاه فراموش نمیکند.
من قول میدهم، قول میدهم هیچ کدام از این داستانها را سر هم نکنم، قول میدهم بنشینم پای بیبیسی و ایمان بیاورم مهمترین بحران جهان «جعفر پناهی» و «لکه نفتی» است. جعفر پناهی که توفیق نداشت پورن بسازد به بهانهی شکنجهنمایشدادن به مُراد دلش برسد و آن عجوزهی نیمهبرهنهی فرانسوی اسمش را بگیرد بالا که: وای ور ایز مای جعفر؟ قول میدهم بنشینم و در مورد مذاکرات صلح عباس و اوباما و این بابا اسمش چی بود؟ لیبرمن چندین مقاله بخوانم. قول میدهم بیایم صفحهی صدای شما را آباد کنم و لاس بزنم با «شاپور» و مابقی جواسیس انگلوفیلهای سگمذهب، سرِ اینکه اعدام مخالف حقوق بشر است یا تجاوز در کهریزک. به من چه که سیآیای چند بازداشتگاه مخفی دارد و ابوغریب شهریست در غرب بغداد، فعلا نمایش رقاصههای نیویورک مهمتر است از فرار مهدی هاشمی به لندن، اوه راستی! چرا با مهدی هاشمی مصاحبه نمیکنید آقای صبا؟
چگونه میتوانند دوست داشته باشند ساموراییها
فوکویاما را ؟
چگونه اقیانوس ها میسیسیپی را دوست بدارند
چگونه درخت تبر را دوست بدارد؟
چگونه دوست بدارد آفتاب تابان
انفجار اتمی هیروشیما را ؟
فرهنگ؛ هم کلید و هم قفل
تکملهی بحث «چماق بنیادگرایی بر سر حجاب»
فرهنگ و قانون پشت به پشت یکدیگرند. چه؛ مرزهای فرهنگی پیش از دیوارهای قانون صیانت جامعه را بر عهده دارند. پس برای آسیب به یک جامعه و تحت سلطه درآوردنش نیاز است که علیه دو فراساختار فرهنگ[مجموعهای از هنجارها] و قانونمداری ـ به طور همزمان ـ عملیات کرد.
برای مواجهه با مسائلی چون «اعتیاد»، «فرار از خانه»، «بدحجابی و بیعفتی»، «سستی بنیان خانواده» که مقولاتی فرهنگی هستند آیا باید از ابزارهای امنیتی بهره جست؟ هر چند هیچکس مخالف استفاده از قوای قهریه برای برقراری نظم اجتماعی نیست، به نظر میرسد استفاده از ابزارهای نرم در این مواجهه ارجح باشد. سخن بر سر آن است که تا قانون نمایندهی هنجار اجتماعی نباشد جلوگیری از قانونشکنی هزینههای بالایی خواهد داشت که چه بسا هزینهی بالا، «براندازی» باشد. لبّ کلام مطلب پیشین راقم این سطور و برخی مطالب بزرگواران دیگر این است که ایهاالناس: هنجار را ترمیم کنیم!
با قانونشکنی مبارزه کنیم اما صداوسیما، سینما، وزارت ارشاد، نویسندهگان دولتی و نفتی، مساجد و دیگر مؤلفهها و نهادهای فرهنگی را رها نکنیم. «طلا و مس» نمونهی بسیار خوبی از یک حرکت فرهنگی مثبت است که باید آن را ادامه داد. شاید یک مطلب در مورد «سینما و دانشگاه هنر» نوشتم. برای ارائهی راهحل نباید به یکی دو خط بسنده کرد فقط به عنوان سرتیتر باید اشاره شود به
۱. مجموعهی تلویزیونی ۲. فیلم سینمایی ۳. بازی رایانهای ۴. برنامه رادیویی.
امروز جایی هستیم که فرهنگ خانوادههای شهری متفاوت است از قرائت رسمی. باید به درون خانوادهها نفوذ کنیم و این کار جز از طریق رسانه ممکن نیست. و رسانهای قویتر از رسانههای متقابلی و چندرسانهای سراغ نداریم، اغماض میکنیم از اینکه خودمان، وبلاگنویسها، حل شدهایم در این برهوتِ بزرگترین رسانه، اینترنت و بت عیار آن، وب ۲. اما وجود تعداد قابل توجه وبلاگها و سازمانهای مردمنهاد که با رویکردی فرهنگی، گوی رقابت را از رقبای خمود دولتی (بخوانید نفتی) ربودهاند نشان میدهد خودمان باید آستین بالا بزنیم. البته با دستمال کثیف نمیتوان شیشه را تمیز کرد.
العاقل یکفیه الاشاره
توکل بر خدا
تو شهید نیستی!
هیچ ربطی به هیچ تشییعجنازهای ندارد.
کادر بسته: شهید روی زمین افتاده، البته هنوز شهید نشده است. هر چند ثانیه یک بار سرش را میآورد بالا، با نگاهی درداندود به زخم عمیقی که در ناحیه سینهاش ایجاد شده نگاه میکند. خون قُلپ قُلپ میزند بیرون. شهید به ازای هر قطره خون، یک دانه تسبیح میاندازد. دارد حساب میکند چند تا قطره خون ریخته است. شهید تسیبح را سه دور میچرخاند. ملکالموت با ظاهری سفید و گوگولیمگولی سر میرسد، دست شهید را میگیرد، شهید بلند میشود و هر دو به سمت آسمان میروند. پیکر پاک شهید روی زمین افتاده.
دوربین همینطور میآید بیرون. کلوزآپ تبدیل به واید شات میشود. یک دفعه دهبیست روز میگذرد [از این تریپا که هی خورشید از اینور کادر میاد میره اونور کادر. تگ: راز بقا]. بچههای لشکر سر میرسند. از پشت موتورهای نوی گلمالیدهشده [از اینهایی که عاج لاستیکهاش هنوز ساییده نشده] پیاده میشوند، چفیههای مرتب را از دور گردن باز میکنند، نه اینکه مثل زن جوان بچه از دست داده نعره بزنند بلکه بسیار متشخص شروع میکنند به نجوا: مَهدی! آه! مهدی! چرا رفتی از پیش ما! وای مهدی! آخ مهدی! یک نفر خوشکل و سفید و ترگل و برگل [با یقهای به سفیدی برف] که باید سید باشد و اسمش در مایههای «دانیال»، ریز میگرید. همه به سید دانیال تسلیت میگویند. قرار است شهید بعدی سید دانیال باشد!
بچهها دفترچهی «مهدی» را از جیبش در میآورند. یکی دو صفحهی اولْ وصیتنامه است؛ دو حالت دارد: یا از همان وصیتنامههای کلیشهای مزخرف در مورد اسلام و امام و اینهاست که دیگر لزومی ندارد فیلم به آن بپردازد. یا اینکه در وصیتنامهاش راجع به ایران و ایرانزمین و اینها نوشته و بر وحدت «ملی» با «دیگر ادیان و طریقتها» تاکید کرده، اینجا حتی ممکن است یکی یک خاطره از شهید یادش بیاید که شهید داشته دختربازی میکرده، یک حاجآقایی رد میشود و میگوید: آفرین! اگر فردا جنگ بشود خود تو میروی با دشمن میجنگی. و به پسر ریشویی که خواسته تذکر بدهد میکوبد که: به تعداد خرهای روی زمین طویله وجود دارد! به تو چه؟ بخیلی؟
برمیگردیم به صحنهی کشف شهید و تورق دفترچهی مهدی. میرسند به صفحه سوم:
ثواب امروز، ده مرداد: صد و سه بار سلام اول * ۶۹ + پنج بار سلام دوم * ۱ + نماز جماعت صبح * ۷۲ سال با اسب تندرو + نماز جماعت ظهر * ۵۰ سال اسب تندرو + بوسیدن پرچم ایران * ۳۰ + بوسیدن قرآن * ۱۵۰ + دو کلمه قرآن خواندن * ۱۰۰۰۰۰۰ + گریه برای یک شهید * ۱۲۳ + ده قطره خون * ۱۲۱۲۳۱۲۳۱۲۳
ثواب امروز، یازده مرداد: … [همینطوری مثلا بیست روز رو پر کرده، روز آخر هم خونی است؛ یعنی آقا ما بردیم! ما شهید شدیم! ما که رفتیم آسیا!]
***
این مالیخولیا نبود، تصویری بود که از شهید ساختهایم. یا با فیلمهای مزخرف آن کارگردان یا سریالهای بیسر و ته عرفانی این یکی کارگردان. آخر هم مثلا یکی آمد این کلیشه را خراب کند، چشم را زد کور کرد. جالب اینجاست که همه این چیزهایی که خواندید و به نظرتان عجیب آمد و توهین آمیز [اگر نیامد کلا چرا اینجا هستید؟ چرا وقتتان را هدر میدهید؟ بروید هری پاتر بخوانید] از تریبونهای رسمی و غیر رسمی دارد ترویج میشود!
بعد از نوشتن این مطلب، دنبال عکس شهید علی هاشمی میگشتم برای همین جملهی آخر که چپچیناش کردهام؛ که مثلاً عنوان مطلب خطاب به علی هاشمیست. چشمم افتاد به مطلبی از دکتر محسن رضایی، با عنوان «الگوی اتحاد ملی؛ شهید هاشمی بهروایت محسن رضایی» [اینجا]. خودم هم باورم نمیشود که بدون خواندن متن «دکتر» رضایی این چندخط را نوشته باشم. من دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارم، عکس علی هاشمی را هم نمیگذارم.
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست!
آقا مسعود! انتقادپذیر باش
این نوشته نقد «دارا و ندار» نیست.
وقتی که بحث هجو این طبقه نو کیسه به میان می آید باید بدانیم که این جماعت اگرچه خود سواد و عرضه توجیه رفتار تحقیر آمیز خود نسبت به فقرا را ندارند اما در آستین قلم به مزد هائی دارند که با چندر غاز دست مزد و حق التحریر آنها را به کار خواهند گرفت تا این بار نیز به اسم دفاع از حریم هنر و رسانه و اخلاق خود را پشت مقدسات پنهان کنند.از همین حالا سینه خود را برای قلم های مسموم و زهر دار آنها سپر کرده ایم.حالا که مردم با دیدن صحنه ها و دیالوگ های چند پهلوی سریال احساس می کنند حرف آنها زده می شود دیگر ملالی نیست.
[از وبلاگ مسعود دهنمکی]
برادر کوتاه بیا! شور انقلابیات را برای دفاع از آرمان مستضعفین نگه دار نه برای «اولین مجموعه تلویزیونیات». شما تازه وارد این عرصه شدهای و ممکن است هزار عیب و نقص در کارت باشد، این چه طرز بیان و صحبت است که بیایی منتقدت را «قلمبهمزد نوکیسهها» معرفی کنی و قلمش را «مسموم و زهردار» بخوانی. من نه رضا رشیدپور را میشناسم و نه با او میانهای دارم اما متنش خیلی متین، مؤدبانه و دور از تعصب بود، نه تقبیح نوکیسهها توسط شما را محکوم کرده بود و نه گفته بود به مستضعفین حمله کنیم! تنها یک تذکر داده بود و آن هم اینکه رعایت حرمت خانواده نشده است.
چرا به جای جواب منطقی به این نقد، نقاد را تخریب میکنیم؟ وبلاگ شما امروز پر شده از فحش و ناسزا به یک مجری تلویزیونی که خبط بزرگش و کبیرهی عظیمش این است که به ساحت ربوبی شما نقادانه و مؤدبانه اسائه ادب(!) نموده است! عکس سیگار کشیدن رشیدپور را بگذاریم [اینجا] و زیرش بد و بیراه به رشید پور بدهیم کار را درست میکند؟ آیا من یا کس دیگر نمیتوانیم عکسهای جناب آقای دهنمکی را با بازیگران فخیمهی اخراجیها و جشن اخراجیها بگذاریم و زیرش به ایشان بد و بیراه بگوییم؟ بیاییم عکس شما را با خانمهای اکترس بگذاریم و بگوییم «برادر! فکه یادت رفته است؟» کار درستی است؟ هر چند شاید وظیفه داشتیم این کار را بکنیم … بس کن برادر! دست بردار!
همین الان، همین الان که هنوز بیش از یک سریال نساختهایم و هنوز ریشهمان در این زمینه هنری جا خشک نکرده، بیاییم و از انتقادهای دیگران ـ ولو دشمنان اسلام!ـ در راستای اصلاح خودمان استفاده کنیم نه اینکه خودمان را در قامت ربوبیت ببینیم و از جایگاه حق مطلق با بندگان نافرمان صحبت کنیم. برادر جان! این خیلی بد است که از جایگاه تفرعن و به استظهار بینندهها و طرفداران به همه دیکته کنیم: هر کس مخالف ماست قلم به مزد نوکیسههاست. بابا شما هم یک زمانی پابرهنه بودی مثل ما، کوتاه بیا!
مطلبی نوشته بودم راجع به مجموعه چاردیواری [اینجا] و آن را با «دارا و ندار» مقایسه کرده بودم اما آن را از صفحه اصلی برداشتم. چرا که حدس زدم بحث شخصی شود و فضای فکری مخاطبان به سمت «تخریب شخصیت کارگردان» برود. چندی بعد که جواب حضرت عالی به رشیدپور را دیدم، متوجه شدم متأسفانه پیشبینیها درست از آب درآمده و انتقاد به یک اثر، انتقاد به صاحب اثر دانسته شده و حضرت کارگردان برای دفاع از مجموعهشان شیپور جنگ نواختهاند، این شد که آن مطلب را منتشر کردم.
افتادگی آموز اگر طالب فیضی اخوی جان، که «به خدا قبله کج به خدا نمیرسه». جسارتاً عرض میکنم برای «صاحبسبک» شدن و «استاد معظم معزز» شدن وقت زیاد است. عجله نفرمایید. نگاهی به وبلاگهایی که خودتان هم مطالبشان را منعکس کردهاید به درستی روشن میکند که چه کسی نوکیسه است و عمله و اکلهاش با قلمهای مسمومشان دارند دیگران را … بگذریم! حالی دست داد ما پابرهنههای بیطرفدار ناشناس [بخوانید قلمبهمزد ِ نوکیسه] را دعا بفرمایید که قلم زهردارمان دشمنان اسلام را مسموم کند نه سینه نازنین شما را.
اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً
قبله کج به خدا نمیرسه
بدینوسیله کمال تشکر خویش را از آقای سیروس مقدم، کارگردان محترم مجموعهی چاردیواری ابراز مینماید.
علل این تشکر شبانه از این قرار است:
× نمایش واقعی زندگی بچههای پامنار و مولوی به دور از اغراق، تحقیر، تقدیس
× ترسیم چهرهای شرافتمندانه از یک آشپز، یک بازیگر سیاهیلشکر، یک مربی بدنساز فوتبال، یک راننده تاکسی و یک مغازهدار بدون توهین به شغل، محل زندگی و شخصیت ایشان
× تلاش برای نشاندادن عاقبت دروغ گفتن
× به خاطر شخصیت «آهوخانم» که بدون منت به انسانهای شریف خانه میدهد و در عین حال قوانینش بسیار محکم است. کسی که مرا یاد خالهی بزرگم میاندازد و اشک در چشمانم جاری میکند. متشکرم آقای کارگردان.
× به خاطر شخصیت سادهدل «مهتاب» که در خانوادهای فقیر بزرگ شده و چیزی از نجابتش کم نشده. نه بیحیاست و به خاطر «طنز مجموعه» با نامحرم شوخی میکند و نه چنان روشنفکر است که از خواستگاری ناشیانه خیری ناراحت شود.
× به خاطر شخصیت «مریم» دختری که مهندس است و خارج رفته و درس خوانده اما آنقدر انسان هست که وقتی با فقرا مینشیند آنان را به تمسخر نگیرد و در زندگی شخصیشان دخالت نکند.
× به خاطر شخصیت «آتقی»، «خاله خانم»، «مادر نادر»، «برادر نادر»
× به خاطر گنجاندن دیالوگهای مفهومی و دور از شعار مانند «خیابون بهترین دانشگاهه» از زبان انسانهایی نه سیاه و نه سفید
× به خاطر حفظ قداست حریم خانواده و رعایت ادب، به خاطر عدم نمایش شوخیهای سخیف، صحنههای مبتذل منقل و بافور و …
× به خاطر نشاندادن «جوهر مرد کار است» و نشاندادن کسانی که سواد ندارند و «استاد و شاعر» نیستند؛و برای یک لقمه نان حلال، حمالی میکنند اما دست جلوی خلق خدا دراز نمیکنند.
× و به خاطر موسیقی ایرانی ـ ونه پاپ ـ آقای عظیمینژاد و ترانه پرمعنای آقای کاکایی.
البته انتقاداتی هم به این مجموعه وارد است. ممکن است این همه دروغ و دغل نه باعث تقبیح آن در ذهن مخاطب ـ که هدف اصلی مجموعه است ـ که باعث از بینرفتن قبح آن شود. این روش «تقبیح دروغ با دروغ زیاد گفتن» شیوه آشنای سعید آقاخانی است؛ شیوهای که اگر کمی تیشه بخورد و تعدیل شود به حقیقت امر نزدیکتر میشود. شاید عقبافتادن تعیین سرنوشت «نادر و مریم» به بهای دروغ گفتنهای این دو به اندازه کافی بیننده را از دروغ بیزار کند اما باید بپذیریم گاهی «بعضی دروغهای مصلحتی» از طرف کارگردان تنزیه و ستایش میشوند.
با اینحال مقایسه این مجموعه با بعضی از مجموعهها که با اسم عدالتخواهی به اقشار پایین دستی جامعه توهین کرده و از آنان «حاجیفیروز»، «گدا»، «احمق»، و دست مایه طنز بالاشهریها ساخته تا اشک پولدارها را در بیاورد؛ ما را مجبور میکند که از کارگردان و بازیگردان این مجموعه ـ چاردیواری ـ به خاطر نشاندادن تصویری واقعی از «بچهمحلهایمان» تقدیر کرده و دستشان را ببوسیم.
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
شاید حزبالهی نباشید اما فیلمهندی شما از هر مجموعه عدالتخواهانهای به حقیقت نزدیکتر است. متشکریم.