Archive for the ‘حضرت آقا’ tag
سید حسن «خمینی»
یک نفر صریح میگوید من امام را قبول ندارم – این بحث دیگرى است – خیلى خوب، پیروان امام و طرفداران امام با کسى که صریح بگوید من امام را قبول ندارم، راه او را غلط میدانم، حسابشان روشن است؛ اما اگر قرار است در خط امام، با اشارهى انگشت امام، این انقلاب پیش برود، باید معلوم باشد، روشن باشد و مواضع امام بزرگوارمان بدرستى تبیین شود. نباید براى خوشامد این و آن، برخى از مواضع حقیقى امام را یا انکار کرد، یا مخفى نگه داشت.
سیدحسنی که هست:
سیدحسن از یک طرف در چنبرهی زبان و قلم سالوسان و بادنجاندورقابچینهایی است که او را تا حد یک استاد و فقیه عالیقدر و تئوریسین میستایند [که البته از وجود چنین استعدادی در خاندان امام بسیار خوشنودیم و حضرت حق را شاکر]، از طرف دیگر در حلقهی یقهسفیدان اشرافی نظام گرفتار(؟) شده که علیالظاهر نزدیکترین مراودات را با وی دارند؛ همان کسانی که شاید در اواخر عمر مرحوم حاج احمدآقا، مخاطب چنین انتقادات عتابآلودی بودند.
سیدحسنی که باید:
سیدحسن نمایندهی فقه امام است؛ اگر فقیه باشد و بخواهد راه پدربزرگ را ادامه دهد. سیدحسن نمایندهی سادهزیستی و سلوک اجتماعی امام است؛ اگر میخواهد چون پدربزرگش امام قلوب مردم باشد. و شاید ممتازترین وجه وجودی نوهی امام این است که سیدحسن دشمن دشمنان ملت است. اما این سیدحسنای که ما میبینیم و ما میشناسیم … فقهاش دشمن کدام متحجر است؟ (البته هنوز زود است و انشاءالله که باشد)، سادهزیستیاش الگوی کدام مجاهد است؟ با مردم بودناش کجا عیان است؟ دشمنی او ـ که باید ادامهدهندهی راه پدربزرگ و پدر بزرگوارش علیهما سلام الله باشد ـ با کیست و چگونه است و فریاد دادخواهیاش برای مستضعفین کی به گوش ما رسیده؟
سیدحسنی که نیست:
نه! سیدحسن هیچ اینها نیست، او یک شیخ زیبا است و نه بیشتر. اشتباه نشود قصد توهین ندارم. سیدحسن برای من یک موجود خنثی است و از این جهت بسیار متاسفم. سیدحسن را عدهای دوره کردهاند که نه شیفتهی او هستند و نه حاضرند نصیحتش کنند. تا وقتی نان در نوهی امام بودن است با اویند؛ وگرنه پروژههای عبور از خمینی و فقه و اسلام ِ خشک ِ سنتی سالهاست کلید خورده و آیا سیدحسن این را نمیداند؟ یا اینکه دل خوش کرده به خاتمی و امثاله که بایستند جلوی «عبور از خاتمیها و سیدحسنها»؟ من جای سیدحسن بودم، نه به عنوان یک فقیه که لااقل به عنوان کسی که کمی تاریخ خوانده، کسانی را که به خاطر جیفهی دنیا حاضرند هرآینه مرا وانهند و سراغ دهر را بگیرند از اطرافم طرد میکردم و با مستضعفینی مینشستم که مرا به خاطر خودم و فقهام و عمامهام دوست داشته باشند. ظلم نیست این رفتار ایشان؟
سیدحسن و تذبذبِ آشکار
در صحنهی دنیای پس از امام، یک مرزبندی آشکار وجود دارد: ولایت فقیه. در جبههی موافقان چندین جبهه موجود است و در مخالفان نیز همچنین، اما این دو صفبندی در برابر یکدیگر «وحدت کلمهی درونیشان» را حفظ میکنند. جای عجب اینجاست که کسی هم خود را از موافقان و نظریهپردازان اولی بداند و هم در مورد دومیها سکوت کند و از حمایتشان نه تبری جوید. سیدحسن در دعوای مقبولیت و مشروعیت گرفتار آمده؛ چه بخواهد و چه نخواهد پابرهنهای چون من به خودش اجازه میدهد در مورد نوادهی امام چنین قضاوت کند که او «ترس از عدم محبوبیت و عدم نفوذ دارد که تبرایش از دشمنان امام را آشکار نمیکند»، البته اگر «دشمن»ای دیده شده باشد!
واقعیت این است که این دوچهرهگی هنگام بالاگرفتن دعوا یا میشود پیراهنی که از هر دو طرف میکشندش؛ یا شیئای دستوپاگیر که باید از بندش رست و به دعوا پیوست. چنان که خاتمیِ دورهی دوم شده بود؛ تیغی بیهیچ برش و شیخی بیهیچ ریش. و زینت شیخ قبیله جز به ریش است؟
دوست دارم سیدحسن را چون برادرم خطاب کنم و بگویم: «برادر دلیکدلهکن و مثل مَرد هزینهی اعتقادت را بده». جمعه ـ همان جمعیت اندک و قلیل که ادب حالیشان نمیشود و دست توی دماغشان میکنند ـ به شما نشان دادند که میفهمند اخوی. یا رومی روم، یا زنگی زنگ.
پای منبر خلف صالح امام:
نباید براى خوشامد این و آن، برخى از مواضع حقیقى امام را یا انکار کرد، یا مخفى نگه داشت. بعضى اینجور فکر میکنند – و این فکر غلطى است – که براى اینکه امام پیروان بیشترى پیدا کند، کسانى که مخالف امام هستند، آنها هم به امام علاقهمند شوند، بایستى ما بعضى از مواضع صریح امام را یا پنهان کنیم یا نگوئیم یا کمرنگ کنیم؛ نه، امام هویتش، شخصیتش به همین مواضعى است که خود او با صریحترین بیانها، روشنترین الفاظ و کلمات، آنها را بیان کرد. همینها بود که دنیا را تکان داد.
***
امام دعواى شخصى ندارد؛ اما در دائرهى مکتب، با قاطعیت کامل، جاذبه و دافعهى خود را اعمال میکند. این یک شاخص عمده از زندگى امام و مکتب امام است. تولّى و تبرّى در عرصهى سیاست هم باید تابع تفکر و فکر و مبانى اسلامى و مذهبى باشد؛ اینجا هم باید انسان ملاک و معیار را این قرار بدهد؛ ببیند خداى متعال از او چه میخواهد.
سکوت
ما هنوز هم مشتاق بوی خمینی هستیم، آسیدحسنآقا
رسالهای در باب جنگ نرم
اشاره: قبل از خواندن این متن، نمودار بیانات حضرت آقا در مورد جنگ نرم را حتما ببینید. اگر نظر مرا بخواهید هر تشکل انقلابی دانشجویی باید این نمودار را روی دیوارش نصب کند. صحبتهای حاج حسین یکتا را هم از دست ندهید. نوشتن این متن بیش از شش ساعت از وقت مرا گرفت، شاید بیانصافی نباشد ده دقیقه از وقتتان را بگیرد.
کدام جنگ؟ کدام دشمن؟

من دارم میبینم صحنه را، میبینم تجهیز را، میبینم صفآراییها را، میبینم دهانهای با حقد و غضب گشودهشده و دندانهای با غیض به هم فشردهشده را؛ علیه امام و علیه انقلاب و علیه آرمانها ... چه بکنم اگر کسی نمیبیند؟
قدم اول دشمن در جنگ نرم این است: «کدام جنگ؟». وقتی جنگی نباشد دشمنی هم نیست، پس مبارزهای هم نیست. در این حالت میتوان به راحتی در خاک «دشمن غافل» عملیات کرد بدون آنکه آب از آب تکان بخورد. در سوی مقابل قدم اول مبارزان و آزادیخواهان این است: «جنگ است!». تشخیص موقعیت جنگی و اعلان فرمان دفاع، اولین قدم در مبارزه است …
با کوفتن بر طبل جنگ، غبار غفلت از چهرهی عبوس مستضعفین برمیخیزد و خونی در رگهایشان جاری میشود. جنگ حق و باطل یک حرف انتزاعی یا تبلیغی نیست. مواجهه همهجانبه دو جبهه مؤمنین و مشرکین-کفار یا در لسان حضرت امام روحالله مستضعفین در برابر مستکبرین، امری واضح و غیرقابل انکار است. سربازان، افسران و فرماندهان این جنگ کسانی هستند که به این جنگ اعتقاد دارند، کسانی که میدانند غربِ اومانیستِ لیبرال-دموکرات با اسلام فقاهتی سر جنگ دارد، با فریادِ در گلوی تاریخ پیچیدهی محمد (ص) دشمنی دارد و هنوز سمیه و یاسر و بلال را شکنجه میدهد و برای مستضعفین جایی جز «شعب ابیطالب» باقی نمیگذارد. کسانی که اعتقاد به این جنگ ندارند، حتی اگر در حوزه سرزمینی خودی باشند، غیرخودی محسوب میشوند.
اعلام «جنگ نرم» توسط ولی فقیه، پرده از یک «واقعیت موجود» برداشت. اشاره به تهاجم فرهنگی، سپس شبیخون فرهنگی و آنگاه ناتوی فرهنگی را به یاد بیاورید. اما این بار کار به جایی رسیده که بحث «جنگ» پیش آمده است. «جنگ نرم» عبارتی است که هم در ساحت اعتقادات، هم سیاست و هم فرهنگ و هنر بسیاری از مسائل را روشن میکند؛ جبههها را خطکشی میکند؛ تکلیفها را روشن میکند و … . اولین تأثیر «اعلان جنگ» توسط حضرت آقا باید این باشد که غفلت ما از بین برود؛ که نکند با لگد دشمن بیدار شویم.
جنگ نرم؛ نه جنگ سرد!
جنگ سرد به حالتی گفته میشود که طرفین خصومت آشکار دارند اما به طرف همدیگر شلیک نمیکنند. شهید آوینی عبارتی دارد که «دو گرگ گرسنه و تیزدندان که از ترس دندان یکدیگر حمله نمیکنند و فقط غرش میکنند». این جنگ سرد است، اما جنگ نرم به بیان حضرت آقا «جنگ با استفاده از ابزارهای فرهنگی» است. جنگ نرم را میتوان بخشی از جنگ سرد دانست. اگر بیشتر بار جنگ سرد بر دوش سیاستمداران و صاحبان قدرت است که پنجه در پنجه دشمن بیاندازند، در جنگ نرم این وظیفه بر دوش کسان دیگریست. تعریف رهبری از «دانشجو» به عنوان «افسر» و «استاد» به عنوان «فرمانده» به خوبی این تمایز را آشکار میکند.
جنگ نرم بیش از آنکه «سرد» باشد «نرم» است، بیش از آنکه از ابزاری چون «قدرت» استفاده کند از «غفلت» استفاده میکند. آرام و خیزان میآید، به اسم هنر، به اسم فرهنگ، به اسم همایش و کتاب و علم. به اسم تفلسف ایمانزدایی میکند، به اسم روشنگری غیرت را محو میکند، به اسم تفکر یاد مرگ را از بین میبرد، به اسم شبکه اجتماعی حیا را ذوب میکند و پردهها را میدرد. لیبرال دموکراسی قبل از آنکه یک فراگفتمان یا پارادایم باشد یک مذهب است، لیبرال دموکراتهای انگلوساکسون نیازی به «لژ فراماسونری» یا «چمدان دلار» ندارند که کسی را به استخدام خود درآورند. کافی است ما از یاد مرگ غافل شویم و در دور باطل «لذت برای زندگی؛ زندگی برای لذت» سرازیر شویم. آن وقت خودمان هم پول میدهیم که به لیبرال دموکراسی خدمت کنیم! با توهم توطئههای کهنه و نخنما نمیتوان با این باربی هزار داماد جنگید؛ چرا که نه استالین و خروشچف ـ که خود امپریالیست بودند ـ و نه هیچکدام از دشمنان کوچک و بزرگ امپریالیسم، طرفی از این «دیگرجاسوسبینیها» نبستند.

جنگ نرم، بخشی از جنگ سرد است. هجوم فرهنگی به جمهوری اسلامی از یک سو و تهدیدهای نظامی و تحریمی ایالات متحده علیه ایران از سوی دیگر، دو تیغهی یک قیچی هستند.
اگر شیوه این جنگ را بلد نیستیم و اگر به دین و فرهنگمان تسلط کافی نداریم بهتر است سکوت کنیم تا اینکه با حرفهایمان خود را اسباب مضحکه «غیرخودیها» و «اوباش» کرده باشیم.
راهکارها
۱. غفلتزدایی از افسران
بیایید در چارچوب ترمینولوژی آقا صحبت کنیم. اولین قدم در جنگ نرم این است که افسران را بیدار کرد. باید بدنه جنبش دانشجویی را از این کرختی و فترت بیدار کرد، از این یأس و سرخوردگی که دلایل مختلفی دارد؛ مهمترین آنها حوادث پس از انتخابات است. باید به یکدیگر امید داد و از درغلتیدن به آغوش روزمرگی و گذران بیهوده دوران دانشجویی خودداری کرد. همچنان که یک مجاهد، هیچگاه به امنیت محل سکونتش دل نبسته، افسران جنگ نرم نیز در میادین فرهنگی و ایدئولوژیک، خواب راحت نباید داشته باشند. اگر قرار است دشمن از طریق فرهنگ به ما ضربه بزند، باید در برابر هر محصول و استراتژی فرهنگی دشمن هشیار باشیم. با چشمانی باز اوضاع را رصد کنیم و از خواب خرگوشی در بالین ِ «لاست» و «فرندفید» و «هالیوود» و «هریپاتر» پرهیز کنیم.
۲. تأمین لجستیک
اگر دانشگاه را آوردگاه دو جبهه حق و باطل در نظر بگیریم، توپخانههایی چون نشریه و همایش و طرح مطالعاتی و اردو و … نیاز به مرکزی دارد که از نظر فرهنگی و عقیدتی «افسران» جوان این جنگ را سیراب کند. بدون دانستن نقشه راه و هدف میانمدت و بلندمدت نمیتوان به جنگ نرم پرداخت. یکی از بهترین مراکزی که میتواند نقش لجستیک را ایفا کند «کانون اندیشه جوان» است. مرکزی که جوانان ِ سابقا دانشجو آن را میگردانند، سالها تجربه کار فکری و پژوهشی دارد، مسئولین آن با مفاهیمی چون «اندیشه»، «فرهنگ»، «دانشگاه» و «فعالیت دانشجویی» آشنایی دارند و میتوانند تجربیات بسیار ارزشمندی در اختیار تشکلهای انقلابی دانشجویی بدهند.
۳. شبکه ارتباطی
باید هماهنگ کار کرد. تشکلهای انقلابی دانشگاههای بزرگ و محوری، باید با یکدیگر همسو باشند. این به معنای به وجود آوردن یک تشکیلات جدید یا دیوانسالاری تازهای نیست، بلکه بدین معناست که تشکلهای مختلف دانشجویی بتوانند با همافزایی یکدیگر در راستای هدف مشترک حرکت کنند. از ظرفیتهای همدیگر استفاده کنند، تجربیات تلخ و شیرین یکدیگر را مورد بهرهبرداری قرار دهند، ایدهها را به اشتراک بگذارند و با «مشورت و هماندیشی برادرانه و خیرخواهانه» جبهه مستحکمی علیه ایادی نفلهی امپریالیسم شکل بدهند. با تشتت و تیرهای پراکنده در تاریکی نمیتوان به توفیق دست یافت. البته که این مهم جز با خضوع و احترام به یکدیگر دستنیافتنیست.
۴. ابزار نرم، نه ابزار سخت
با این اندیشه که «با جشن غدیر دانشگاه را فتح کردیم» نمیتوان در جنگ نرم کاری از پیش برد. کافیست طرف مقابل ـ به حق ـ عکسی از دانشجونماهایی که دانشجوهای واقعی را میزنند پخش کند تا غضنفرها بیش از رونالدوی تیم حریف گل به خودی زده باشند. با باتوم و حراست و کمیته انضباطی نمیتوان جنگ نرم را پیروز شد.
به دست آوردن افکار عمومی و مغلوبه کردن جنگِ برما غالب شده، جز با استفاده از ابزارهای دقیق اندیشمندانه و فرهنگی میسر نیست. «کرسیهای آزاداندیشی» از بهترین ابزار جنگ نرم است که البته در مورد آن رساله جداگانهای مورد نیاز است.
۵. جنگی غیردولتی و داوطلبانه
از همینجا از همه مسئولین دلسوز ـ لکن بیبصیرت ـ دانشگاه و نهادهای مختلف نمایندگی درخواست داریم که به کارهای بخشنامهای دل خوش ندارند و «افسران» را برای جنگ یاری کنند نه که به آنها فرمان دهند! اگر قرار است «فرمانده» استاد باشد به این معنا نیست که فلان مسئول در نهاد نمایندگی میتواند به دانشجو بگوید چه بکند یا نکند. هر چند این خود یک مشکل فرهنگی است و باید در مسئولین ریشهیابی روانشناختی کرد که چرا احساس قیم بودن میکنند اما دانشجو دیگر هیچ عذری ندارد که هدف والای «جنگ نرم» را که یک هدف همهجانبه است به خاطر توصیهها و منافع کوتهبینانه و محافظهکاریهای معمول یقهسفیدهای دانشگاه واگذارد و از جهاد اصلی دوری گزیند.
از آن سو، اینکه جنگ جنگ ما دانشجوها علیه ایادی امپریالیسم است خود باید بیش از پیش ما را بیدار کند. اگر ارتش و سپاه در پاسداری از مرزها غفلت کنند چه میشود؟ اگر ما در صیانت از فضای فرهنگی و رسانهای و عقیدتی کوتاهی کنیم چه میشود؟
۶. پرهیز از تقلیلهای مضر
تقلیل جنگ نرم که ابعاد گسترده فرهنگی و سیاسی دارد و لایههای فکری و حسی و رفتاری جامعه را تشکیل میدهد به عملیات روانی که ماهیتی توخالی و توهمی دارد مسالهای است که اینک عمده فعالان عرصه اینترنت و جنگ نرم بدان دچار شدهاند. راهاندازی سایت یا شبکههای اجتماعی با تولید آیدیهای متعدد و رفرشهای تصنعی و تولیدهای حجمی غیرکیفی نمیتواند واقعیت ملموس جامعه را تغییر دهد و حداکثر آمپولی موقتی آن هم صرفا برای فضاهای سیاسی و تبلیغاتی است. در فضای امروز اینترنت و تکثر چیزنیوزها!، اولویت با تولید محتوای کیفی است.
[از وبلاگ آرمانخواهی]
کانکلوژن
فرمانده کل قوا اعلان جنگ کردهاند، افسرانش نیز ما دانشجویانیم، با غفلت و دست روی دست گذاشتن تنها تیشه به ریشه خودمان و اندیشه خودمان زدهایم. باید جنبید و سستیهای گذشته را جبران کرد. خود را مجهز به سلاح اندیشه و فرهنگ ساخت و به جنگ شیاطین جن و انس رفت. جمهوری اسلامی ـ امروز ـ وظیفه دفاع از اسلام فقاهتی را بر عهده دارد و خط مقدم این دفاع، دفاعی فرهنگی و ایدئولوژیک است.
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَى الْقِتَالِ ۚ إِن یَکُن مِّنکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ ۚ وَإِن یَکُن مِّنکُم مِّائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفًا مِّنَ الَّذِینَ کَفَرُوا
بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یَفْقَهُونَ
اى پیامبر، مؤمنان را به جهاد برانگیز. اگر از [میان] شما بیست تن، شکیبا باشند بر دویست تن چیره مىشوند، و اگر از شما یکصد تن باشند بر هزار تن از کافران پیروز مىگردند، چرا که آنان قومىاند که نمىفهمند.
[سوره مبارکه انفال، آیه ۶۵، ترجمه فولادوند]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسنگاشت: ترجمه مناسبی برای جنگ نرم نیافتم.
پسنگاشت ۲: کاش مثل «خامنهای دات آیآر» یک پایگاه رسمی مربوط به امام داشتیم که آنچه از امام عزیز میخواهیم را بتوانیم بیابیم. کاش میراث امام به دست «بچهحزبالهیها» میافتاد …
ریگی زیر چکمهی جنود حقیقی الله
مسئولیت کلیککردن بر روی پیوندهایی که «صافی» شدهاند با خواننده است.
تسبیح ملائک
دستگیری «عبدالمالک ریگی» بدون شلیک حتی یک گلوله، بیشک، از الطاف جلیّه الهی بود. بعد از صدور فرمان به آب انداختن ناوشکن جماران توسط فرماندهی معظم کل قوا [اطلاعات کامل در اینجا] و به درک واصل شدن چند تروریست گروهک کموله در حوالی سردشت به دست بچههای وزارت [خبر ایسنا]، این بار خبر دستگیری بیعیب و نقص رعبآورترین تروریست بلوچستان (منطقهای در هر دو کشور ایران و پاکستان) توسط نیروهای مخلص وزارت اطلاعات با همکاری پدافند نیروی هوایی [خبر پرستیوی] سومین خبری است که هفتهای بعد از اعلام خبر «غنیسازی بیستدرصدی» به مردم اعلام میشود. البته قبل از آن نیز «شنگول و منگول» زاده شدند و «سیمرغ ۲» به فضا فرستاده شد و … .
به راستی که وعدهی حضرت باری ـ جل و علی ـ حق است که فرمود:
وَأَن لَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُم مَّاءً غَدَقًا ﴿١۶﴾ لِّنَفْتِنَهُمْ فِیهِ ۚ وَمَن یُعْرِضْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذَابًا صَعَدًا ﴿١٧﴾
و اگر بر طریقه (اسلام و ایمان) پایدار بودند آب (علم و رحمت و رزق) فراوان نصیبشان البته میگردانیدیم. (١۶) تا به آن نعمت آنها را امتحان و آزمایش کنیم، و هر که از یاد خدای خود اعراض کند خدا او را به عذابی بسیار سخت درآورد. (١٧)
[سوره مبارکه جن، ترجمه استاد الهی قمشهای]
عوعو شیاطین
توجه به عناوینی که خبرگزاریهای خارجی برای خبر مربوط به دستگیری ریگی برگزیدهاند خالی از لطف نیست: خبرگزاری AFP ، خبرگزاری رویترز، تایمزآنلاین، صدای آمریکا، خبرگزاری دولتی بریتانیا و پایگاه انگلیسی الجزیره نت، از ریگی به عنوان «رهبری نظامیان سنی» یا «رهبر شورشیان سنی» نامبردهاند. القای این تصویر در ذهن مخاطب کماطلاع از اوضاع ایران که «دولت شیعی رهبر یک گروه سنی را دستگیر کرد» مرا یاد سیاستهای رسانهای همیشگی ایشان میاندازد که به صورتی غیر مستقیم سعی در جهتدهی به ذهن مخاطب دارند. تا جایی که بتوانند گروه متخاصم موردنظرشان را تقدیس و تنزیه میکنند و آنجا که آش خیلی شور باشد سعی میکنند انگیزههای مذهبی یا قومی را عامل این خشونتها ـ آن هم از طرف هر دو طرف متخاصم ـ معرفی کنند. مثلاً جایی که تروریست نازنینشان جلوی دوربین سر انسان ببرد و یا ماشینِ مردم را در جاده متوقف کرده و صرف نظر از نژاد، مذهب، ملیت و هر هویتبندی دیگر آنها را بکشد، سعی میکنند او را رهبر یک اقلیت سنی بنامند که برای طائفهاش میجنگد. این وسط راه نجات چیست؟ آیا جز جهانیشدن و توسل به دامان مذهب لیبرال-دموکراسی؟ و یا دست کم پذیرفتن قیمومیت شیاطین چشمآبی [بخوانید مجامع بینالمللی] برای رفع مسائل فیمابین؟
این سیاست کثیف رسانهای آنجایی برای ما روشن میشود که نه از دریچه رسانه که خودمان با چشمهای خودمان شاهد واقعیت بوده باشیم[مانند قضیه ریگی]. حال اگر نگاهی به شورشهای مختلف در کشورهای آفریقایی و جنگها و کشتارهای قومی و قبیلهای و نژادی بیندازیم و سهمی که این رسانهها در درک ما از این وقایع دارند را در نظر بگیریم شاید به این حقیقت تلخ پی ببریم که خود ما نیز ـ آنجا که مستقیماً با حقیقت مواجه نیستیم و از عینک اینان به حوادث مینگریم ـ قربانی این بردهپروری رسانهای و هیپنوتیزم مدرن هستیم.
وقت مخاطب را ارزشمندتر از آن میدانم که در مورد مطلب اخیر سایت فارسی خبرگزاری دولتی بریتانیا و تکنیکهای مختلف «تنزیل درجه اهمیت خبر» که در آن استفاده شده صحبت کنم، تنها توجه شما را به دو بند انتهایی خبری جلب میکنم که خبرگزاری دولتی بریتانیا [پایگاه انگلیسیزبانش] در مورد دستگیری ریگی کار کرده است:
زیاده حشو است.
مکثر
پسنگاشت: یک مطلب کلفت در مورد فیلم پخششدهی دیشبِ تلویزیون فارسی دولتی انگلیس که از دوربین حفاطت اطلاعات ناجا به بیرون درز کرده نوشته شده که در اسرع وقت در همین وبلاگ نهاده خواهد شد، توکل بر خدا.
عهداً لک … خمینی
القسم لله الواحد الجبار، القسم للقدس العزیزة؛ عهداً لک خمینی! نُبایع خامنهای! إنّا علی العهد مع نصر الله!
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
با شنیدن این صوت چه حسی به شما دست میدهد؟ چه حسی به ما دست میدهد؟ جز اینکه فشار خونمان یکی دو عدد میرود بالا و مقدار زیادی آدِرنالین تزریق میشود توی این رگها، اتفاق دیگری هم میافتد؟ جز اینکه خوانندهی قوزکردهی پشت مانیتور، بُراق میشود و در چشمانش برق غیرت و عزت میدرخشد چیز دیگری هم هست؟ چه سرّیست در این صوت ِ عربی ِ خاورمیانهای ِ شیعی، که نه مهدی خلجی درکش میکند و نه دالیا مجاهد؟
نه خمینی ما، Al Mualim بازیهای مضحک شماست نه ما Altaïr های خائن به آرمانهای هزار و چارصدسالهی اسلام. وقتی سراسر فیلم ۲۰۱۲تان ترس از «خاورمیانهی ناشناخته» موج میزند؛ وقتی سربازان یانکیِ تا دندان مسلحتان در عراق با شنیدن نام خمینی روی زرد میکنند؛ وقتی بعد از روی کار آمدن اوباما ـ رئیس جمهور تغییر ـ سیهزار تفنگدار میفرستید به افغانستان و در یک سال بیش از سه بازی به بازار میفرستید که در آن کاخ سفید ویران شده و باید نجاتش داد؛ در حالی که دارید با علی عبدالله صالح در یمن و طالبان در افغانستان لاس میزنید: یعنی دشمن اصلی اینجاست: یعنی هنوز خمینی نمرده است: یعنی هنوز خامنهای زنده است. نه برادر! کسی را یارای نفوذ به دژ «سپاهیان آخرزمانی علی ابن ابی طالب» نیست! ترسم این است که ژاژ خاییده باشی با آنهمه پول به پای خس و خاشاک ریختن.
و تو: هان! وقت تنگ است! تیز باش و تیز رو؛ که حرم در پیش است و حرامی در پس. گر خفتی مردی و چون رفتی بردی.
پس نگاشت: فیلم ۲۰۱۲، دقیقه ۶۶، ثانیه هفدهم: متخصص آمریکایی و رئیس سفیدپوستش وارد اتاقی میشوند که در آن تلویزیون دارد صحنههایی از زلزله در ریودوژانیرو را نشان میدهد. اما این صحنه ها ربطی به آمریکای جنوبی ندارد. با دقت ببینید: تشییع جنازه امام است و چند بسیجی سرشان را میکنند داخل تابوت و امام را میبوسند. [قبل از آنکه کفن پاره شود و مجبور شوند آن را تعویض کنند]. خوب ببینید، بعد بنشینید بیاندیشید چرا؟ چه ربطی دارد؟ آیا کارگردان در لحظه تدوین این صحنه مست بوده؟ چه ارتباط منطقی وجود دارد؟
ما پیروزیم برادر! رجزخوانیهایشان با ویژوال افکت است؛ ما پیروزیم برادر!
ویرایش ۲۹ بهمن، ساعت ۸:۵۰ بامداد:
کشف سکانس مربوط به بسیجیها در فیلم ۲۰۱۲ حاصل دقت و تیزبینی دوست گرامیام، آقای محمدرضا ع. ملقب به علیسهبُعدی بود که بنده خواستم از سفر ایشان سوء استفاده کرده و به نام خودم ثبت کنم که زودتر از موعد به تهران برگشتند و اوضاع ستم شد. توبه بنده را پذیرا باشید که عشق شهرت مرا فریب داد. شطرنجی بفرمایید.
۱۶ آذر ۸۸ – آیا چاقو دستهاش را میبرد؟
قسمت اول
پیش نگاشت:
یک چشممان خون و دیگری اشک است، استخوان در گلو و خار در چشم، پوستین ستبر بر تن و بار بزرگ امانت ولایت بر دوش، سنگ از نامحرمان بخوریم یا از محرمان هرم حریم دوست؟ این درد را به کجا بریم که بزرگشدگان مکتب ولایت، جرعهای از جام بصیرت ننوشیدهاند؟ خدایا! تو شاهدی که تا عمق استخوانمان فریاد کشیدیم و در اوج غربت و حضیض ذلت، جامه دوستیات از تن نگسلاندیم، که جز کوی تو چه آستانیست که بدان پناه بریم؟ خدایا! تو شاهدی که در این وانفسای آخرزمانی، غربال میشویم … سپس غربال میشویم … سپس غربال میشویم …
یا صاحب الزمان، ادرکنا … بحق کَفَّیِ العباس
عکسهای دانشجویی از مراسم امروز را از اینجا بیابید. اگر با موبایل خود عکسی گرفتهاید یا فیلمی ضبط کردهاید، حتما به بچههای بسیج دانشکدهتان تحویل دهید تا به این مجموعه افزوده شود. زحمتش افتاده پای سید مجتبای نازنین و محجوب. اگر هم در راهاندازی وبسایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران میتوانید دستی بجنبانید دست بجنبانید! میت روی زمین است – والله قسم!
اصل متن :
خبرگزاری دروغپراکن فارس، که تعداد ما دانشجویان را هفت هزار نفر تخمین زده است (جهاننیوز منصفانه این عدد را چهارهزارنفر برآوردکرده)، در گزارشی به شرح ماوقع امروز پرداخته است. البته بماند که چقدر از حقایق را نگفته و چقدر را گفته است. من از حدود ساعت ۱۴:۵۰ دقیقهاش را میخواهم خودم روایت کنم (یا صاحب الزمان! ارشدونا الی الطریق الرشد …) که فارس نوشته است:
حدود ۲۰ دقیقه شعارهای دو طرف علیه یکدیگر جریان داشت تا اینکه دانشجویان ولایی که این بار تعدادشان به حدود ۱۰ هزار نفر میرسید مجددا به سمت حامیان موسوی که تعدادشان حدود هزار نفر بود حرکت کرده و در مدت زمانی کمتر از یک دقیقه با فریادهای الله اکبر توانستند بار دیگر این مکان را از آن خود کنند. اما حامیان موسوی که تعدادی از آنها در درون دانشکده حضور داشتند پس از حضور دانشجویان ولایی در مقابل دانشکده شیشههای این دانشکده را شکستند تا خردهشیشهها بر روی سر دانشجویان حاضر در این محل بریزد که همین امر موجب شد ۵ نفر از دانشجویان حاضر در محل به طور سطحی مجروح شوند.
اما من اینگونه روایت میکنم:
عضله پای چپم گرفته بود. لنگان میآمدم سمت فنی، به همراه محمد ثقفی، میثم میرزاییفرد، سیدعلی حسینی، محمدحسین صدوقی و … . سر چهارراه فنی که رسیدیم یکی از لمپنهای بسیجینما (به این واژه بیشتر خواهم پرداخت) به سمت سردر میدوید و فریاد میزد: «گرفتند! فنی رو گرفتند!» به شوخی به محمد گفتم: «انگار قدس را گرفتهاند!» رسیدیم فنی. به میثم گفتم از چمن برویم. جماعتی حدودا هزارنفره از سبزها تجمع کرده بود. تمامی پلهها، داخل دانشکده و طبقه دوم در دستشان بود. عده قلیلی (حدود سیصد نفر) که به تدریج به عدهشان اضافه میشد، از لمپنهای بسیجینما به جماعت فشار میآوردند تا راه باز کنند به داخل فنی. میثم امر کرد رفتیم بین دو گروه و پیوستیم به علی خواجه و محمد نصیری و باقی دوستان بسیج دانشجویی. یک نفر قویهیکل چشمانش سرخ شده بود، گریه میکرد و نعره میکشید، هفت نفری آوردندش عقب. «چه شده برادر؟» بوسیدمش. «عکس آقا رو پاره کردند.» بصیرت! بغض را باید خورد اخوی! مرد باش! دو تا زدم توی صورتش که اشکش بند بیاید. پیوستیم به بچهها. دستها را حلقه زدیم و پشت کردیم به خط اول سبزها. آنها به ما میگفتند اینها را کنترل کنید و ما در جواب میگفتیم آنها را کنترل کنید. خلاصه مهد کودکی شده بود. یک عده از این طرف فحش میدادند به بسیج و بسیجی، عدهای از آن طرف جری میشدند و حمله میکردند که لت و پار کنند، بچههای بسیج دانشجویی هر دو طرف را آرام میکردند، کلوخ و سکه و سنگ بر سرشان میبارید و زیر فشار دو جمعیت حلقهشان را سفت چسبیدهبودند، چون نوزاد شیرخواره پر قنداقش را.
یکی از درون دانشکده با چوب زد به شیشه. بچهها ایستاده بودند این سمت در شیشهای. شیشه خرد شد رویشان. یکی دیگر رفته بود و روی شیشهی در بعدی با ماژیک شعار مینوشت: مرگ بر منافق. از پشت با لگد شیشه را میشکاندند، دختر و پسر. فحش رکیک میدادند. سکه پرت میکردند میخورد توی شیشه، که مثلا بشکند بیافتد روی سر ما. سکه پرت میکردند به سمت بچهها، سنگ، کلوخ … بعد از آن ته جمعیتشان دو تا گل رز پرتاب میکردند – خیلی ارام – که روی سر خودشان فرود میآمد و با موبایلهایشان از همان دو تا رز از هزار زاویه فیلم میگرفتند! به این میگویند عدالت رسانهای. نمونه اش همین بیبیسی حرام زاده را ببینید چه گزارش تصویریای تهیه کرده است! (در یکی از عکسها سید علی عزیز با بلوز سفید و دهانی باز در حال جداکردن یأجوج و مأجوج است!)
به فرد شاخصی که در جمع لمپنهای حزبالهینما بود گفتم اخوی! کجا میخوای بری؟ «من باید نیروهام رو ببرم تو فنی!» چرا؟ «من باید نیروهام رو ببرم فنی!» چرا؟ «آقا ب.! از من سؤال نپرس!» در همین اثنا، نمیدانم چه شد که شعارها تند شد، شعارها خیلی تند شد، به آقا شروع کردند فحش دادن. فحشهای رکیک میدادند و سنگ پرتاب میکردند. دست میزدند و هر از گاهی دختری از آن میان جیغ میکشید، بیدلیل. بسیجینماها داغ شدند، «حیدر حیدر» گفتنهایشان شروع شد. ناگهان صدای جیغ آمد. پشت به پله ها بودم، دستم لای دست علی خواجه و حسین صدوقی. برگشتم سمت راست، پشتم، یکی اشکآور زد … یا حسین … حمله کردند، دستم داشت میشکست. دیگر نمیتوانستم طاقت بیاوریم. حسین را ول کردم و با دست راستم فشار میدادم که زاویه آرنج دست چپم را باز کنم. دستم گیر کرده بود در چنگ مردانه علی خواجه و ول کن ماجرا نبود. با هر نعره و یاحسینی بود نیرو گرفتیم و کمی عقبشان راندیم، اما در یورش دوم دستمان باز شد … جماعت ریخت داخل فنی …
دستم به هر کسی که میرسید میگرفتمش. نزن برادر! «ولم کن عوضی!» منو نگاه کن! من عوضیام؟ «نذار دست رو تو بلند کنم!» میگم نزن! اینجا من دستور میدم! «خفه شو!» دستش را گذاشت روی گلویم. فشار داد، نمیتوانستم نفس بکشم. دستم را بردم سمت گلویش. نشد … والله نشد … نتوانستم … زدم روی شانهاش. آفرین! بسیجی رو بزن! آفرین!
دویدم توی فنی. صدای شیشه آمد. سبزها دویدند داخل کتابخانه، عدهای هم سمت راهروی جنوبی. لمپنهای بسیجینما دویدند طبقه دوم کسی را که لگد زده و شیشه ریخته روی سر ملت پیدا کنند. اشک آور دوباره و سه باره. یکی داد زد: آتیش روشن کنید خفه شدیم. یکی فیلمبرداری را گرفته بود و میزد. دختری – چادری ولی سبز – آمده بود به دفاع از فیلمبردار (بیچاره نمیدانست فیلمبردار حراست است!)، لمپن بسیجینما لگدی انداخت سمت دختر. سرم داغ شد، پاهایم سفت شد، سید علی نعره زد و با مشت آمد توی صورت مردک. نفهمیدم چه شد، مشت بود که به صورتش میزدم … فیلمبردار بیچاره را کشاندیم سمت باجه بانکی و به یکی از بچهها سپردم «هیچ کاری نداری! همین جا وای میستی این کتک نخوره! افتاد؟» چشم را که شنیدم دویدم سمت راهرو شمالی. پسرک لگد میزد و درها را باز میکرد، کشیدمش کنار: نزن! «به آقا توهین کردن». هلش دادم در چارچوب در یکی از کلاسها: آقا فرمودند صبر! بصیرت! نمیفهمی؟ «چشم! غلط کردم» رهایش کردم و رفتم سمت دو سه تا دختر سبزی که قصد خروج داشتند. از در فاصله بگیرید! دارند سنگ میزنند رفقاتون! با علامت دادن خارج شدند و باز سیل سنگها ادامه پیدا کرد. پسرک داشت در باقی کلاسها را با لگد باز میکرد. اینجا دستشویی خانمهاست آی کیو!
مثل آخر همه فیلمهای لعنتی، انتظامات عزیز، حراست فداکار، و مسئولان محترم دانشکده فنی آمدند و بسیج دانشجویی را که تمامی سعیاش را کرده بود از حریم دانشگاه و دانشجو و بسیج و بسیجی و ارزشها حمایت کند، جلوی ظلم را بگیرد، جلوی توهین را با منطق بگیرد، لمپنهای سبز را آرام کند، با لمپنهای بسیجی نما برخورد کند، از دانشکده بیرون کردند و ژست گرفتند که :
ما غائله را ختم کردیم!
گور پدرتان!
