Archive for the ‘حزبالهیها’ tag
دغدغهها و سقف ظرف وارونه وجود
اشاره: برای امیرحسین ثابتی و حسین قدیانی؛ امیدوارم بیایند و بخوانند. کلمه به کلمهش هدفمند نوشته شده است. این اولین و انشاءالله آخرین مطلبی است که در مورد قدیانی مینویسم.
چند تا موضوع بود که قصد داشتم امشب در موردش بنویسم. طرح نوشته را در ذهنم ساختم: یکی دو تا مسئله را مطرح میکنم و این کار را میکنم و آن کار را میکنم و این را اینگونه میگویم و آن را آنگونه مینویسم. به رسم همیشه قبل از نوشتن مطلب ـ حسب عادت ـ صفحه گودر را گشودم و …
دیدم امیرحسین ثابتی بلاگفا را تهدید کرده، البته تهدیدش نرم است که اگر این وضع ادامه یابد بچهحزبالهیها از بلاگفا سلب اعتماد میشوند. چند روز پیش هم حسین قدیانی بلاگفا را تهدید کرده بود و من به هادی گفتم باز هم ما شدیم مسخرهی ملت. دیروز در نمایشگاه حسین قدیانی را دیدم و وقتی سرش خلوت شد نقدم را گفتم، انتظار داشتم تند جوابم را بدهد اما خیلی خوب و نرم جوابم را داد. گفتم و گفت و آخرش عذر تقصیر خواست و خداحافظی کرد و من و سلیم هم آمدیم رفتیم پی کارمان.
انتقاد من از حسین قدیانی ماند پیش خودم و خودش، و جوابی که داد ـ و سلیم ناراحت شد و من نشدم ـ هم پیش خودمان میماند. من نیامدم اینجا از حسین قدیانی گلایه کنم یا از امیرحسین ثابتی شکایت. امید حسینی در این مطلب خیلی خوب در مورد بلاگفا و سرویس رایگان اینترنتی توضیح داده، من بیشتر از اینش را لزومی نمیبینم بگویم. اما در عجبم ما برای چه میجنگیم برادران؟ برای خودمان؟ وای بر منِ جسد. اگر مشکل با بلاگفاست مگر قبلا نبود؟ اگر بحث سر سانسور است مگر بحث جدید است؟ اگر صحبت از امنیت یا تبلیغات بلاگفاست مگر بلاگفا امروز کارش را شروع کرده؟ فردا هم لابد اگر حسین فیلتر شود شما ضدفیلتراسیون میخواهی بنویسی و بگویی امری ناخوشایند است!
آمدم امشب که در مورد پیشنهادات علیرضای عزیز بنویسم، در مورد شیوه برخورد با منتقد در صدر اسلام بنویسم، در مورد سیره شهید بهشتی بنویسم، در مورد تظاهرات علیه حجاب بنویسم، و آخرش هم دو تا وبلاگ مفید معرفی کنم و برای یک سایت هم تبلیغ؛ که بیایید کمک کنید راهش بیاندازیم. اما دلم چرکین شد. آقای ثابتی! آقای قدیانی! بس کنید! وبلاگ من و وبلاگ شما چه اهمیتی دارد؟ کتاب من و کتاب شما چه اهمیتی دارد؟ این تهدیدهای بچهگانه چه معنایی دارد؟ خب بروید یک سایت بزنید آقای خودتان باشید؛ شما که مستضعف یا کمبازدید نیستید.
ما داریم برای چه میجنگیم؟
یک بار این را برای رضا امیرخانیِ نازنین و متواضع نوشته بودم که نکند برای قبرِ خالیِ سمپاد روضه خوانده باشد:
آقای استاد، حسین قدیانی را که دیدم فهمیدم گریه برای قبر خالی عبث است. آن یکی نویسنده از دیوانگیهای خودش مینویسد آن یکی از سردرگمیهای خودش، خب یکی آن طرفی هم از فلان دوستدخترهایش قافیه و غزل میسازد، چه فرقی میکند؟ گریه برای قبر خالی عبث است! میخواهد سنگ قبرش نوشته باشد حاج احمد کاظمی یا زهرا کاظمی! راستی! حاج احمد را یادت هست استاد؟ چقدر سنگین نگاه میکرد. حسین قدیانی – نمیشناسمش و اصلا نمیخواهم ازش تعریف کنم – برای قبر خالی روضه نخواند. نمیفهمم، نمیفهمم چرا من تا به حال برای قبر خالی گریه میکردم؟
دو چیز باعث شد از نوشتن این نوشته پشیمان شوم. یکی تعریفها و تمجیدهایی که باعث شد منتقدْ حسود خوانده شود و برای تهدید بلاگفا از حضرت آقا مایه گذاشته شود و حرمت همهچیز و همهکس ریخته شود و دیگری جوابی که همان موقع آقای امیرخانی به من داد؛ جوابی که نشانم داد کار پاکان را قیاس از خود مگیرم.
بله آقای ثابتی. شاید قدیانی سرش گرم مجوز کتاب و فحاشی منتقدان و اشتیاق هوادارانش باشد ـ خدا شاهد است برای سلامتی و توفیق و هدایت قلمش دعا میکنم ـ اما شما مثل خود من دانشجویی و هنوز آنقدر معروف نشده ای که نیایی و این مطلب را از این پابرهنه نخوانی. ما نباید برای قبر خالی گریه کنیم امیرحسینجان. ما باید برای اسلام حکومت جهانی میساختیم، ما باید برای فرهنگ جهاد میکردیم، ما باید قدس را آزاد میکردیم … آنوقت حالا میآییم تمام هم و غممان را چند ماه میگذاریم برای یک وبلاگ و نویسندهاش. یک روز برای معرفی، یک روز برای وبلاگش، یک روز برای کتابش … برای چه؟ یک وبلاگ که شده قطعهای از بهشت؟ شهدا که تنزیلشان دادهایم در بابای خودمان و عمه و خاله و داییمان؟ نه عزیز من! بهشت و قِطَعٌ متجاورات آن جاییست متعلق به عباد الرحمن؛ الذین … . بیش از این نمیتوانم حرف بزنم خودت مطلب را بگیر.
فدای وجودت، جسد
سکوت کن پسر
پسنگاشت: تیتر را یکبار دیگر با توجه بخوان.
دهنمکی بسیجیها را اخراج کرد
نیمچهنقدی بر دوگانهی مسعود دهنمکی
مقدمه:
بهانه من برای نوشتن مطلبی حول «اخراجیها»، دو چیز بود. یکی مقایسهای که محمدجواد میری بین «اخراجیهای دهنمکی» و «به رنگ ارغوان حاتمیکیا» انجام داده بود [مقایسهای که بسیار بر من گران آمد] و دیگری نمایش تلویزیونی این اثر فاخر و ارزشمند ساعاتی پیش از سال تحویل؛ که ما متحجران دگماتیست، سال را با رنجش خاطر به پایان برده باشیم، ان شاء الله. و با خون دل و اشک دیده …
در این نقد سعی شده به هیچ وجه به شخصیت کارگردان پرداخته نشود و هر جا چنین چیزی مشاهده فرمودید، خاضعانه درخواست دارم آن را تذکر دهید تا اصلاحش کنم.
اخراجیها، روایتگر ایران دهه هشتاد نه دفاع مقدس
اخراجیها اثر ارزشمندی است، اما متعلق به امروز جامعه ماست. اخراجیها روایتگر دههی پر از توپ و خمپاره و ریش و چادر و منافق و کمیته و امت و امام و همت و باکری نیست، اخراجیها متعلق به امروز است، دقیقا همینجایی که ما ایستادهایم. نشانههایی که از فرهنگ و گفتار عامیانه دهه هشتاد در فیلم میبینیم، اتفاقی نیست. اگر «بزغاله» توجیه کوتاه کردن پیراهن عربی بر تن کاراکتر معتاد را «مد بودن مانتوی کوتاه چاکدار» میداند، اگر سید جواد به گرینوف میگوید «شما هاچبک نیستید و صندوقدار هستید»، اگر دیالوگ تصنعی منافقی که هواپیما را به گروگان میگیرد بیش از آنکه رگههای چپ و عمیق مارکسیستی داشته باشد شبیه بیانیه های انجمن موسوم به اسلامی بورژوازاده و شلتنبان است؛ دقیقا نشان همین حقیقت است که فیلم متعلق به چه دورهای است.
من دهه شصت یک طفل نیسوار بودم، اما فیلم دیدار امام با رزمندگان را دیدهام، فیلم دیدار امام با مردم را هم دیدهام. دیدهام رزمندگان هنگام مصاحبه نگاهشان به زمین است، دیدهام نوجوانِ اسیر به خبرنگار غیرمسلمان امر میکند که حجاب را رعایت کند، من نبودهام اما دیدهام … آیا دهه شصت آنی است که در این فیلمها دیدهام یا آنچه در اخراجیها میبینیم؟ دهه شصت آنی است که آوینی در روایت فتح میگوید یا اینی که از زبان «بزغاله» و «مجید سوزوکی» و «رسول» و «اسی» میشنویم؟ آه! کجایی سید مرتضا که سینهام تنگ دهه شصتِ روایت فتح است …
بسیجیها در اقلیت
در سراسر دوگانه دهنمکی بسیجیها در اقلیت محض هستند؛ چه در شهر که یک سید جواد هاشمی است و هزار ریاکار و مابقی الوات و دزد، چه در جبهه که همه سیاهی لشکر هستند و فقط یک بسیجی روی نارنجک میپرد و باز صد رحمت به اخراجیهای یک که چند بسیجی هستند با هم رزم بروند و شعر حماسی بخوانند؛ چه در اخراجیهای دو هنگام اسیر شدن هیچ رندی نیست. هیچ کس نمیداند جلوی دوربین چه باید بگوید الا دو فرمانده و یک روحانی. در اردوگاه اسرا که همه دزد و لاابالیاند، مابقی سیاهی لشکرند و ده پانزده تا هم بسیجی هستند. آقای دهنمکی پس «سیزدهساله» های جبهه کجای فیلم شما هستند؟ همت و باکری و متوسلیان و زینالدین و بروجردی نمیخواهیم، دو تا بسیجی غیر از شخصیتهای اصلی فیلمتان بگویید که تصویر کرده باشید. در این هشت سال جنگ هیچ بسیجیای در جبهه نبود؟
آیا جبهه پر از دزد بود که اردوگاه اسرا اینگونه پر از دزد باشد؟ بله، دزد هم داشتیم، جاسوس هم داشتیم، آدم فروش هم داشتیم؛ اما این همه؟ با این غلظت؟ با این بیپردگی؟ من اسیر نبودهام اما پای صحبت آزادهها نشستهام، آقای دهنمکی شما را به خدا به من بگویید آیا اردوگاه اسرا این بوده که بسیجیها در اقلیت باشند؟ شما را به خدا مرا روشن کنید چه کسانی رفتهاند جنگیدهاند، نکند همه این مدت ما را گول زدهاند، آنچه در اخراجیها میبینیم درست است یا آنچه در «بوی پیراهن یوسف» و «از کرخه تا راین» میبینیم؟ چرا این آزادهها هیچوقت نماز نمیخوانند؟ چرا؟ آقای دهنمکی چرا؟
محک بسیجی بودن
بسیجی وقتی «واویلا لیلی» میشنود سرش داغ میشود، گوشهایش سرخ میشود، رگ گردنش میزند بیرون. اگر در تاکسی باشد پیاده میشود، اگر در خانه باشد به همسایه تذکر میدهد، اگر در اردوگاه باشد چه؟ چند درصد اردوگاه با شنیدن این آواز در حال رقص بودند؟ و بسیجیهایی که عصبانی شدند چند نفر بودند؟ دست بالا ده نفر … نه خیلی بالا گفتم! پنج یا شش نفر! من فکر کنم خود کارگردان هم عصبانی نشد از این آواز زیبا؛ چه همه اثر فاخرش آکنده از این رقص و آواز و طرب بود.
و این حقیقت تلخ که بسیجیها در اقلیت هستند همان جامعه امروز ماست. بسیجی به معنای دهه شصتی آن، امروز در جامعه ما کم است و این شاهد دیگری بر «امروزی» بودن اخراجیها. کما اینکه در دهه شصت بسیجیها نه در شهر و نه در جبهه در اقلیت نبودند.
هیچ زنی محجوب نیست
در اثر ارزشی برادر بزرگوارِ ارزشیمان، هیچ زنی نیست که هنگام صحبت با نامحرم رویش را سفتتر بگیرد، نگاهش را زمین بیاندازد، یا صدایش محکمتر شود. آیا ما «نیمه پنهان ماه» نخواندهایم؟ آیا همسران شهدا، مادران شهدا، خواهران شهدا را ندیدهایم؟ آیا نماینده زن در دوگانه دهنمکی باید یک عده لمپن دزد باشند و دست بالا یک مهماندار روشنفکر و «وطنپرست» با غلظت بالای آرایش؟ آقای دهنمکی این فیلم دفاع مقدس است که ساختهای؟ من یک سوال دارم آقای دهنمکی؛ از خانم سیده زهرا حسینی خجالت نمیکشی؟
مذهبیترین زن فیلم به راحتی میگوید «شیطونه میگه بزنم اونجاش». چند درصد زنان ما اینگونه بودهاند؟ آه! سید مرتضا یاد روایت فتحهایی که از زنان بسیجی و آرپیجیزن ساختی به خیر، یاد «دا» به خیر … آه! سید مرتضا! …
تیپهای ناقص و شخصیتپردازی معیوب
اخراجیها در تیپسازی ناموفق است: سیدجواد هاشمی نمونه تیپیک یک بسیجی روشنضمیر است، بابامیرزا نماینده یک عارفِ شاعرِ سهتار نواز، گرینوف نماینده نانبهنرخروزخوارهای ریاکار، دکیِ مطرب نماینده نانبهنرخروزخوارهای تاکتیک ۱-۱[یکی به نعل و یکی به میخ]، حاجآقا نماینده آقای ابوترابی [مثلاً] و … . اما این تیپها چقدر مربوط به دهه شصت هستند و چقدر مربوط به دهه هشتاد؟
آیا کسی مثل میرزابابا در جبهه کم بوده؟ چرا او در جبهه حضور نمییابد؟ پسر بابامیرزا چرا در جبهه حضور نمییابد؟ امثال او چند درصد بسیجیها را تشکیل میدادهاند؟ به این دیالوگ از گرینوف در رویای فوتبالش توجه کنید: «برادرا! فوتبال امروز تکلیفه! بهترین دفاع امروز سازشه!» آیا این ادبیات مسئولین در دوره جنگ است یا در دوره پس از جنگ؟ دیالوگ دکی مطرب بعد از ارشد شدن که «اسم و رسم مهم نیست مهم اینه که در زمانهی فتنه بتونیم خودمون رو مدیریت کنیم» مربوط به هشت سال جنگ است یا دوره پس از آن؟ آیا در جنگ حب ریاست داشتند؟
فیلمسازی توانمند است که بتواند هنگام تصویرکردن جنگ، دیدهبان بسازد و هنگامهی پس از جنگ، آژانس. اگر آژانس به جای دهه هفتاد ما را ببرد دهه شصت و آنچه را در دیدهبان گفته شده بگوید شکست خورده است. روبان قرمز باید درباره بعد از جنگ صحبت کند نه در مورد خود جنگ؛ چرا که نه محبوبه و نه جمعه نمیفهمند جنگ یعنی چه، هر چند جمعه معنای دیگری از جنگ در ذهنش است. فیلمسازی توانا است که بداند چه میخواهد بگوید، رویهی فیلمنامه او را به دنبال نکشد و پیام را نیاورد دهه هشتاد. فیلمساز بر فیلمنامه سوار باشد نه «جذابیت» و «شهرت» بر فیلمساز. اگر میخواهد برای آینده فیلمی بسازد اولش بنویسد «سال ۸۵ در ناکجاآباد» و اگر میخواهد روایتی تخیلی کند ابتدای فیلم بنویسد «این داستان واقعی نیست».
آقای دهنمکی! در دهه شصت و در میانه ی توپ و خمپاره که مردم در صف نفت میایستادند، چگونه مردم محلهی پامنار میتوانند با هواپیما به مشهد مقدس مسافرت کنند؟ شما در دیدار حضوری فرمودید که «سکانس هواپیما» را برای افزایش جذابیت فیلم افزودهاید. بله! فرشتگان زیباروی شما، خانمها فروزنده و ضیغمی و خداداد و شریفینیا نمیتوانستند در اردوگاه حضور یابند. شما حق دارید که اینچنین پازل مضحکی را تصویر کنید؛ اما خواهشاً توالی منطقی حوادث را رعایت فرمایید.
ناسیونالیسم و پلورالیسم، بزرگترین خیانت اخراجیها
بزرگترین خیانت آقای کارگردان، که باعث شد به جای «اقصی» از «اخراجیها» بنویسم همین است. واقعا باید خون گریست.
روحانی فیلم در یکی از نقاط عطف داستان رو به همه اسرا کرده و شروع به نطق میکند، در نطق حماسیاش میفرماید: «اون چیزی که مهمه آبروی ایرانزمین و انقلابمونه»[تا حالا ندیدهام یک آخوند انقلابی و حتی غیرانقلابی از این لغت پررنگشده استفاده کند] و تو فکر میکنی کاش لفظ انقلاب را استفاده نمیکرد! جای دیگری هست که رسول به اسی میگوید: «لات، خاک و ناموس وطن میفهمه یعنی چی». یا آنجا که از فرد مسیحی میپرسند چرا به جبهه آمدی میگوید: «مسلمان نیستم اما ایرانی که هستم». یا وقتی یکی از اسرا میگوید: «نقل حزبالهی و غیر حزبالهی نیست! اینا با ایرونی جماعت مشکل دارند» و تو از خودت میپرسی مگر منافقین ایرانی نیستند؟ پس چرا با آنان مشکلی ندارند؟ یا جایی که حاجآقا به بسیجی که از «جنگ بین خودمون» میترسد میگوید «اینا انقدام بد نیستن، اگر خوب دقت کنی میبینی ته دلشون به اون چیزایی که من و تو اعتقاد داریم یه اعتقادکی دارند» تو میپرسی کسی که «اعتقادک» دارد میآید جبهه بجنگد و اسیر شود؟
و از همه بزرگتر، و زشتتر، و مضحکتر، سرود «ای ایران ای مرز پرگهر» است که در انتهای فیلم همه با هم شروع به خواندن میکنند. اینجای فیلم که رسید مادرم که منقلب شده بودند گفتند: الان میخوانند «خمینی ای امام» و وقتی شنیدند «ای ایران ای مرز پرگهر» … انگار که … آقای کارگردان! آیا بسیجیهای دهه شصت ای ایران ای مرز پرگهر میخواندند؟ اصلا آیا بسیجیها برای «مرز پرگهر» جنگیدند؟ یا برای «اسلام»؟ یا برای «امام»؟
و تو خوشحال میشوی از اینکه لااقل یکی از بعثیها یک جا میگوید «کربلا کربلا میآییم میآییم نخوانید!» و تو یادت میآید که رزمندگان چه حال و هوایی داشتهاند، در سرودهایشان چه میخواندهاند و برای حسین علیه السلام و عباس اشک میریختند نه برای «ایرانزمین»! تقبل الله حاج آقا! دعا بفرمایید!
جایی که «بزغاله» رو به «اسی» کرده و میگوید: «ممکنه مطرب باشیم، دزد باشیم، معتاد باشیم اما آدم خرید و فروش نمیکنیم» کدام ارزش انسانی تبلور مییابد؟ فیلم میسازیم که ارزشها را زنده کنیم یا روشنفکری لمپن را نهادینه کنیم؟
آقای دهنمکی! تمام فیلم منتظر بودم نگاهی، پیامی، صحبتی و حتی عکسی از «امام» ببینم، مخصوصا آنجا که افسران توانستند رادیو ایران را در اردوگاه پخش کنند؛ اما خبری نشد. اشکالی ندارد فیلم از عکس و صحبت و پیام امام خالی باشد، اما دیگر چرا با میراث آن بزرگوار اینگونه رفتار میکنید؟ نظر امام را راجع به «جنگ برای سرزمین» میدانید؟ حتما میدانید … حتما میدانید …
شعار یا شعارزدگی؟
به نظر میرسد بیشترین تلاش فیلمساز این بوده که فیلم شعاری از کار در نیاید. اما دقیقاً آنجایی که قرار است فیلم پیامی بدهد درگیر همین آفت یعنی شعار میشود. وقتی سیدجواد هاشمی رو به اسرا میگوید: «این بازی فوتبال نیست، این یک نقشه است» یا آن دیالوگ حماسی حاجآقا، یا مرام گذاشتنهای رسول؛ همگی به دلیل عدم پرداخت مناسب شخصیتها و حتی میزانسنهای مورد نظر، سطحی، مبتذل و شعاری به نظر میرسند. دهنمکی که تمام فیلم کوشیده مخاطب را با خود همراه کند تا بتواند این حرف نهایی را بزند، گرفتار عدم حرفهایگری و ابتذال پیام میشود و نمیتواند به مقصودش برسد.
مثل او مثل پدری است که تمامی شکلاتهایش را خرج آرامسازی کودکش میکند تا بتواند حرفی را به او بزند، اما در انتها هم موفق نمیشود. تماشاگر از شکلاتهای فیلم استفاده میکند بدون آنکه به حرف پدر توجهی کند.
کانکلوژن
این که ما با همه تفاوتها کنار هم باشیم، ایران را بسازیم، ایرانیهای خوب و نازنینی باشیم و به قول محمدکاظم کاظمی «عیسی به دین خویش موسی به دین خویش / ماییم و صلح کل در سرزمین خویش» شاید برای امروز، ایران بعد از انتخابات حرف قشنگی باشد، حرفی باشد به رنگ صورتی و با طعم کاکائو، به قشنگی عروسکهای «باربی» و بتواند دختربچهها را آرام کند اما … اما این حرف برای دهه شصت نیست … این حرف برای حاجآقا ابوترابی نیست … این حرف برای بسیجیهای امام نیست …
آقای دهنمکی! بسیجیهای دهه شصت هیچجای فیلم شما نبودند.
شما آنها را از جبهه، از شهر، از اردوگاه و حتی از خاطرات مردم پاک کردید.
به قول عزیزی نفس عمیق
پسنگاشت: تنها چیزی که آرام میکند، آب است روی آتش، شاید نوای این بسیجی دهه شصتی باشد که میخواند …
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
بنابراحتیاط واجب، مختلط باشد
مرثیهای برای یک تشکل دانشجویی
اردو باید مختلط باشد، فرقی ندارد مقصد کیش است یا کرانهی اروند، شهادتگاه فکه است یا تفرجگاه رامسر. اردو باید مختلط باشد و هر کس جز این بگوید از خط اسلام راستین خارج است. راهیان نور باید مختلط باشد، اردوی جهادی باید مختلط باشد، اردوی مطالعاتی باید مختلط باشد، اردوی زیارتی باید مختلط باشد، جلسات شورای مرکزی باید مختلط باشد، کرسیهای آزاداندیشی باید مختلط باشد؛ دختر و پسر در همهی شئون برابرند: انشاء الله در آینده خوابگاهها و توالتها و … هم مختلط خواهند شد.
اختلاط خوب است و هر که جز این را منظور کند متحجر است و بر او لازم است که یک دورهی کامل کتب زیر را بخواند:
۱- زن در آینهی جمال و جلال؛ نه برای اینکه بفهمد طبق برهان و قرآن و عرفان، زن میتواند به مراتب بالای کمال برسد که برای اینکه بفهمد زن همان مرد است؛ هیچ شأن مستقل و منزلت منحصری هم ندارد.
۲- مسئله حجاب؛ نه برای اینکه بفهمد حضور زن با رعایت موازین شرعی در جامعه بلا اشکال است بلکه برای اینکه بفهمد حضور زن با یا بدون رعایت موازین شرعی در جامعه یک امر ضرور است!
۳- اصول عقاید آقای مصباح؛ برای رد گم کنی.
البته نویسندگان این کتب منظور دیگری داشتهاند و این مقاصد از این کتب استخراج شدنی نیست، اما مرحوم گادامر به ما آموخته که همان قرائتی را از متن داشته باشیم که میخواهیم، بله! میشود و میتوانیم!
****
اشکال از این جوانان ِ خودپیرهمردبینِ خودایدئولوگانگار ِ بیسرپرست نیست که در قاموسشان اصل بر اختلاط است، اشکال از نظام دانشگاهی ماست. وقتی «اشتراک مساعی دختر و پسر جوان در هر امری اعم از علمی، فرهنگی، عقیدتی، جهادی و …» بشود اصل، وقتی بشود از یک جاهایی از دفاع مقدس [ولو ناچیز] یا جهاد سازندگی برای این اصل، تجربهی مقدس تراشید؛ آنوقت دیگر از سنت رسولالله نیز منصوصالعله تر خواهد شد. آنگاه است که ندای هیچ منادی و نقد هیچ منتقد و ارشاد هیچ دلسوز و نهی از منکر هیچ ناصحی کارگر نخواهد افتاد.
بسیاری از ما ـ خوانده شود جوانهای به زعم ظاهر حزبالهی ـ حاضر نیستیم همسرمان رنگ آفتاب و مهتاب ببیند، آن وقت میشویم امین ناموس مردم و با دختر همکلاسی همسفر میشویم به مقصد عرفان، به مقصد جهاد، به مقصد قرب الی الله! به کجا میرویم؟ به کجا میرویم؟
قلهی رفیع تقوا ـ که مولای متقیانش مینامند ـ از سلام کردن بر زنان جوان ابا داشتند مبادا آفتش بیش از ثوابش باشد(۱). ما را چه شده است که خود را منزهتر از «امیرالمؤمنین» میدانیم و نه سلام، که پیامک که جلسه که اردوی مختلط با دختران جوان برگزار میکنیم.
وای بر ما! و وای بر این سکولاریسم ِ نهفته؛ و وای بر این فمینیزم محجوب؛ و وای بر این دین ِ دنیازدهی ملخخورده.
وای بر ما!
مکث
۱-وَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یُسَلِّمُ عَلَى النِّسَاءِ وَ کَانَ یَکْرَهُ أَنْ یُسَلِّمَ عَلَى الشَّابَّةِ مِنْهُنَّ وَ یَقُولُ أَتَخَوَّفُ أَنْ یُعْجِبَنِی صَوْتُهَا فَیَدْخُلَ عَلَیَّ أَکْثَرُ مِمَّا أَطْلُبُ مِنَ الْأَجْر.
الکافی ج۲ باب التسلیم على النساء ص ۶۴۸
انقلاب سوم؛ تسخیر صدا و سیما
وقتی قرار شد با تأیید و تأکید امام، آنتن رادیو دو ساعت در هفته به یک روحانی جوان داده شود تا در مورد قرآن و نماز و زکات برای مردم صحبت کند؛ هیچ کس گمان نمیکرد این برنامه شروعی باشد برای این روحانی کاشانی تا برنامهاش که برآمده از ریشهی تنومند انقلاب اسلامی بود رشد کند و مسائلی چون نماز، توجه به قرآن، اقامهی نماز جماعت ظهر عاشورا، زکات، ازدواج در سنین پایین و … را در جامعه مطرح کرده و بسیاری از آنان را عملی سازد. «محسن قرائتی» نوید یک انقلاب در صدا و سیما بود که به دلیل «بییاوری» ادامه نیافت.
فتنهی سبز و عدم توانایی «یقهسفیدهای اصولگرای کلیشهشده» در پاسخگویی تئوریک و سیاسی به خواستههای لیبرال سبزها [که علت آن بحث جدایی را میطلبد]، صدا و سیما را واداشت تا طیف عظیمی از نیروهای سانسورشدهی خط امامی را به جلوی دوربین راه دهد. از کچوئیانِ روشنفکر و استاد دانشگاه تا سعید قاسمیِ چریک، از وحید جلیلیِ اخراجشده از ساحت مدیریت لیبرالِ یقهآخوندی تا فروز رجاییفر شهادتطلبِ سازشناپذیر. راهیابیِ برنامهسازِ اخراجشدهی رادیو جوان به تلویزیون و صدور اجازهی ساخت برنامهی زنده در پربینندهترین وقت روز در یکی از شبکههای اصلی، عقبنشینی مبارکی بود که نوید انقلاب دیگری را میدهد که کم از تسخیر لانهی جاسوسی نیست.
صدا و سیما از آن حزبالهیهاست؛ هر چند این مهم ۳۰ سال به تأخیر افتاده باشد. برنامهسازان و نویسندگان و فیلمسازان جوانِ حزبالهی آمادگی آن را دارند که مدیران متعهد صدا و سیما را از درد کمبود نیروی متخصص و متعهد برهانند؛ کافیست به ایشان میدان داده شود.
پس نگاشت: بگذار ما را «افراطی» بخوانند؛ مردم – پابرهنهها – تشنهی این «افراطیگری فراموششده» هستند.
هان! ما! به کجا میرویم؟ – قسمت دوم
در قسمت اول کمی به صورت مسئله پرداختیم و سعی کردیم به درک واحدی در مورد مشکل «استفاده بیش از حد از اینترنت» در نسل خودمان برسیم. در این بخش به یکی از راهحلها میپردازیم.
نیاز ذاتی انسان به اجتماع
انسان موجودی است اجتماعی. برخی از متفکران، انسان خارج از اجتماع را انسان نمیدانند. گذشته از این دیدگاه افراطی، میتوان گفت انسان موجودی دارای دو بعد فردی و اجتماعی است. ما در جوامع مختلفی حضور داریم؛ با درجه اشتراک مختلف. خانواده، گروههای مختلف دوستی، همدورهایهای مدرسه و یا دانشگاه، پایگاه بسیج محل، گروههای صنفی و عقیدتی مختلف. ما نمیتوانیم به طور کلی از جامعه دور باشیم.
برای حضور در هر کدام از گروههایی که عضوش هستیم، نیاز به زمان و دغدغه داریم. هنگامی که به جای حضور در گروههای معمول دنیای حقیقی، وقت خود را به بازی کامپیوتری و یا وبگردی صرف میکنیم، بُعد جمعی خودمان را تضعیف کردهایم. بعد از مدتی خواه ناخواه با گرایش به سمت گروههای اینترنتی، به گروهپذیری با کسانی روی میآوریم که چون ما دغدغههای مشترکی دارند و احیانا دچار آسیبهای مشترکی شدهاند. استفاده بیرویه ما از وب اجتماعی (وب ۲) دقیقا بیانگر این است که میخواهیم بعد تضعیفشدهی جمعیمان را ترمیم کنیم بیآنکه به منشأ اصلی مشکل پی برده باشیم.
نتیجه این میشود که انزوای حقیقی ما ریشهدارتر شده و به جای تغذیه سالم از گروههای حقیقی که باید عضو آن باشیم، دچار سوءتغذیه گروههای مجازی میشویم.
مسجد، همآوردگاه مسلمین
در اسلام، بعد از خانواده مهمترین پایگاه مردمی و حکومتی مسجد است. در مورد مسجد و کارکردهای آن بسیار صحبت شده:
- تالیف قلوب مسلمین؛
- شرکت در کنشهای جمعی و مذهبی که هم به روح جمعی و هم به ایمان فردی کمک میکند؛
- تحصیل علوم اسلامی اعم از عقاید و اخلاق و احکام
- تبادل نظر حول مسائل روز (فرهنگی و مذهبی و سیاسی)
- تقویت هنجارهای مذهبی (ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر)
- آگاه شدن از احوال همسایگان (با توجه به حقوق فراوانی که همسایگان نسبت به یکدیگر دارند)
- مجالست با علما (با توجه به روایاتی که تاکید بر دوستی با عالمان دارند)
- مجالست اقشار مختلف در کنار یکدیگر و زدودن قشربندی کاذب طبقاتی (البته در سطح محلات قشربندی بسیار محدود است)
پرواضح است به دلیل عدم مطالعه کافی و همچنین عجله در نوشتن متن، این سیاهه ناقص است و میتوان بسیار به آن افزود. حال بنگریم ما، جوانان مسلمان حزبالهی، با مسجد چه کردهایم. چه نسبتی با مسجد داریم؟ نماز صبح و ظهر و عصر که پیشکش، چند شب در هفته برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد محل میرویم؟ چقدر با عالمی که پیشنماز مسجد است مجالست داریم؟ بسیار زشت است اگر متوجه بشویم چند درصد مسجدیها بالای چهل سال دارند و ما، جماعت هفده تا سی ساله که بیشترین سهم جمعیتی مملکت را داریم چه نسبت کمی از نمازگزاران را شکل میدهیم.
ممکن است اشتغال به کار تا آخر شب و یا حضور در دانشگاه را بهانه کنیم. اما باز جای این سوال باقیست که صرف نیم ساعت وقت و رفتن به مسجد نزدیک محل کار و یا کنار دانشگاه چقدر زحمت دارد؟ آخر هفتهها هم که باید کنار خانواده باشیم و وقت رفتن به مسجد نیست! شاید پرداختن به اموری چون «وب ۲» باعث شده نه به خانواده برسیم و نه به مسجد اما هر کدام را بهانه نپرداختن به آنیکی بکنیم. خیلی اوقات تنبلیمان را که نتیجه وساوس شیاطین است با مسائل دیگری توجیه میکنیم. نظر شما چیست؟
در مطلب بعد راجع به خانواده صحبت خواهیم کرد