Archive for the ‘جنبش دانشجویی’ tag
بیانیه بسیج تهران علیه سکوت در برابر فجایع فلسطین
وای بر ما که خودمان هم ۱۵ روز تعطیل بودیم!
به نام الله،
پاسدار حرمت خون شهدای مدینه و کربلا، شهدای تهران و شلمچه، شهدای بیروت و ضاحیه، و شهدای غزه و خانیونس
امسال هم سال، نو شد. سال نو مبارک. یا مقلب القلوب والابصار… . نوروز برای ما جشنی مقدس، ملی و مذهبی است. نوروز ایام شادی و بازگشت به دامان طبیعت است. ایام تجدید قوا برای یک سال کار، مبارزه و جهاد. اما امسال شاهد اتفاق عجیب و دردناکی بودیم: امسال متوجه شدیم در ایام نوروز مبارزه تعطیل است. آرمانخواهی تعطیل است. اهتمام به امور مسلمین تعطیل است. بالکل «غیرت دینی» تعطیل است.
قدس در التهاب است، سلام فیاض از جانب صهیونیستها مأموریت مییابد که با خودشان مذاکره کند، وابستگان حماس در کرانه باختری بازداشت میشوند، اسرای فلسطینی دربند اسرائیل تحت فشار و شکنجه قرار میگیرند اما در تهران، امالقرای جهان اسلام، صدایی از صدا و سیما، رسانهای که با پول بیتالمال مسلمین اداره میشود شنیده نمیشود. همان مسلمینی که ۹ دی و ۲۲ بهمن نشان دادند آرمانهایشان چیست و زیر کدام بیرق سینه میزنند. همان مسلمینی که به خاطر توهین به بیرق سیدالشهدا(ع) خشمگینانه به خیابان ریختند و خواستار مجازات آشوبگران شدند. حرم ابراهیمی به اشغال زنان ارتش اسرائیل درآمد، صدایی از رامین مهمانپرست، سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی به گوش نرسید. سخنگوی وزارتی که قرار بود انقلاب را صادر کند و از «نهضتهای آزادی بخش مستضعفین در سراسر جهان» حمایت کند. مستضعفین را که فراموش کردیم، آرمان فلسطین را هم بایکوت کردیم؟
سالهاست که به طور ضمنی از ساختن معبد سوم سلیمان به جای مسجد الاقصی صحبت میکنند، امسال اما به صورت علنی صحبت از این امر شد. در چند مرحله گروههای دست راستی اسرائیلی با بیل و کلنگ به اقصی حملهور شدند که پلیس اسرائیل ریاکارانه جلوشان را گرفت. لولههای آبی که شالوده اقصی را فرسوده میکنند از کار نیافتادهاند و حفاریهای دیوار ندبه همچنان ادامه دارد. آیا مردم ما این اخبار را میدانند؟ خیر! صدا و سیمای ما وضع راههای کشور و گزارش آب و هوا را به اخبار قبله دوم مسلمین ترجیح داده و افکار عمومی را منحرف کرده است.
لیبرمن و نتانیاهو صحبت از قدس به عنوان پایتخت اسرائیل سر دادهاند و خودشان را برای انتقال پایتخت از تلآویو به «اورشلیم» آماده کردند، اما از تهران صدایی به گوش نمیرسد. فعالان سیاسی و «قیمهای یقهسفید» که ادعای میراث امام روحالله را دارند، همانهایی که به فکر وحدت مسئولین هستند و امت واحده را فراموش کردهاند، به تعطیلات و مسافرت مشغول بودند. کنفرانس عربی در لیبی تشکیل میشود و عربهای سازشکار به «هرمنوتیک سازش» میپردازند اما تنها خبری که از رسانه ملی به گوش میرسد «عدم موفقیت» اعراب است. از وزارت خارجه و آقای مهمانپرست و جناب متکی هم خبری در دسترس نیست، آقایان شما را به وصیتنامه امام قسم لااقل یک کنفرانس ناموفق تشکیل میدادید.
اسرائیل در برابر اعتراض مجامع بینالمللی به شهرکسازی در شرق قدس میپردازد و یهودیسازی کل بیتالمقدس را با قدرت تمام به پیش میبرد. به نظر میرسد جمهوری اسلامی حتی از مجامع بینالمللی و حتی از دول سازشکار عرب هم در دفاع از فلسطین عقب افتاده است! سوال اینجاست: دولت جمهوری اسلامی در این پانزده روز کجا بود؟ سوال اینجاست: مجلس شورای اسلامی و در رأس آن جناب آقای دکتر لاریجانی و کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی در این پانزده روز کجا بودند؟ سوال اینجاست: صدا و سیمای جمهوری اسلامی در این پانزده روز جز «تشویش اذهان عمومی» کار دیگری میکرد؟ چرا اخبار صدا و سیما فقط خبر از تعطیلی دنیا میداد؟ گناهی بزرگتر از غفلت در برابر دشمن خونخوار وجود دارد؟
جنگندههای اسرائیل، شرق خانیونس، واقع در نوار غزه را مورد یورش قرار دادند. محاصره غزه به تنهایی نبض این منطقه یک و نیم میلیونی را متوقف کرده و مردم بیدفاع از بحران دارو و غذا رنج میبرند. جنگندههای اسرائیل چندین بار حریم هوایی لبنان را نقض کردهاند، اما اینها هیچ کدام مهم نیستند. چرا که ام القرای جهان اسلام در تعطیلات نوروزی است!
آقایان مسئولین رسانههای دولتی، آقایان نمایندههای مجلس، آقایان شورای عالی امنیت ملی، آقایان وزارت امور خارجه، ما به عنوان بزرگترین تشکل دانشجویی انقلابی و به عنوان فرزندان معنوی امام روحالله به شما هشدار میدهیم که این سکوت، خیانت آشکار به اسلام، قرآن، انقلاب و اندیشههای والای امام روحالله است و از پاره شدن عکس آن امام عزیز بیشتر به اسلام ضربه میزند.
ما به عنوان بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران از شما درخواست داریم که نسبت به جرم «تشویش اذهان عمومی مسلمین» در ایام نوروزی اظهار ندامت کنید. از شما میخواهیم که هر چه سریعتر این سکوت ننگین خبری و رسانهای را بشکنید و به خط امام بازگردید. به پیوست نسخهای از وصیتنامه آن امام عزیز را ضمیمه میکنیم تا مگر با خواندن آن، آرمانهای انقلاب و امام را یادآور شوید.
آقایان مسئولین! این مردم ولینعمت شما هستند و آرمانهایشان را در ۹ دی و ۲۲ بهمن به جهانیان نشان دادند. ننگ سکوت ذلیلانه را بر این مردم انقلابی نسپندید. آنان را آگاه کنید. هیچ مسلمانی یافت میشود که اشک و ضجه مادر فلسطینی را ببیند، آواره شدن برادر فلسطینی را ببیند، بمباران غزه و بیروت را ببیند و بر جای آرام گرفته باشد؟
شما را چه میشود؟ در سال «همت مضاعف، کار مضاعف» به فکر همایش برگزار کردن در مورد نام سال هستید یا آن را با تمام وجود دریافته اید؟ همت و کار شما در دفاع از آرمان قرآنی مسجد معراج نبوی چه شده است؟ نکند ولایتمداری شما به چاپ پوستر از تمثال حضرت آقا و نقل قول ایشان خلاصه شود! آقای مهندس ضرغامی! آقای دکتر متکی! و آقایان مسئولین! به عمل کار برآید به سخندانی نیست!
بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران بر ذمه خود میبیند به عنوان بخشی از جبهه دانشجویی اسلام علیه کفر، تا پای جان در راه آرمانهای اسلام و امام روحالله پایفشاری کند و در صورتی که این روند ننگین بر دیپلماسی خارجی و سیاست رسانهای صدا و سیما ادامه یابد، اعتراضات خود را از مسیرهای دیگری پی گیری نماید.
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین
پیوست: وصیتنامه الهی – سیاسی امام روحالله
[این] هم سندش
سکوت
پسنگاشت: بیانیه جسورانهای بود که از بسیج تهران انتظارش را نداشتم. مخصوصا کنایه به «یقهسفیدها» و همچنین اشاره به تناقض بزرگنمایی پاره شدن عکس امام و سکوت در مورد آرمانهای امام!
بنابراحتیاط واجب، مختلط باشد
مرثیهای برای یک تشکل دانشجویی
اردو باید مختلط باشد، فرقی ندارد مقصد کیش است یا کرانهی اروند، شهادتگاه فکه است یا تفرجگاه رامسر. اردو باید مختلط باشد و هر کس جز این بگوید از خط اسلام راستین خارج است. راهیان نور باید مختلط باشد، اردوی جهادی باید مختلط باشد، اردوی مطالعاتی باید مختلط باشد، اردوی زیارتی باید مختلط باشد، جلسات شورای مرکزی باید مختلط باشد، کرسیهای آزاداندیشی باید مختلط باشد؛ دختر و پسر در همهی شئون برابرند: انشاء الله در آینده خوابگاهها و توالتها و … هم مختلط خواهند شد.
اختلاط خوب است و هر که جز این را منظور کند متحجر است و بر او لازم است که یک دورهی کامل کتب زیر را بخواند:
۱- زن در آینهی جمال و جلال؛ نه برای اینکه بفهمد طبق برهان و قرآن و عرفان، زن میتواند به مراتب بالای کمال برسد که برای اینکه بفهمد زن همان مرد است؛ هیچ شأن مستقل و منزلت منحصری هم ندارد.
۲- مسئله حجاب؛ نه برای اینکه بفهمد حضور زن با رعایت موازین شرعی در جامعه بلا اشکال است بلکه برای اینکه بفهمد حضور زن با یا بدون رعایت موازین شرعی در جامعه یک امر ضرور است!
۳- اصول عقاید آقای مصباح؛ برای رد گم کنی.
البته نویسندگان این کتب منظور دیگری داشتهاند و این مقاصد از این کتب استخراج شدنی نیست، اما مرحوم گادامر به ما آموخته که همان قرائتی را از متن داشته باشیم که میخواهیم، بله! میشود و میتوانیم!
****
اشکال از این جوانان ِ خودپیرهمردبینِ خودایدئولوگانگار ِ بیسرپرست نیست که در قاموسشان اصل بر اختلاط است، اشکال از نظام دانشگاهی ماست. وقتی «اشتراک مساعی دختر و پسر جوان در هر امری اعم از علمی، فرهنگی، عقیدتی، جهادی و …» بشود اصل، وقتی بشود از یک جاهایی از دفاع مقدس [ولو ناچیز] یا جهاد سازندگی برای این اصل، تجربهی مقدس تراشید؛ آنوقت دیگر از سنت رسولالله نیز منصوصالعله تر خواهد شد. آنگاه است که ندای هیچ منادی و نقد هیچ منتقد و ارشاد هیچ دلسوز و نهی از منکر هیچ ناصحی کارگر نخواهد افتاد.
بسیاری از ما ـ خوانده شود جوانهای به زعم ظاهر حزبالهی ـ حاضر نیستیم همسرمان رنگ آفتاب و مهتاب ببیند، آن وقت میشویم امین ناموس مردم و با دختر همکلاسی همسفر میشویم به مقصد عرفان، به مقصد جهاد، به مقصد قرب الی الله! به کجا میرویم؟ به کجا میرویم؟
قلهی رفیع تقوا ـ که مولای متقیانش مینامند ـ از سلام کردن بر زنان جوان ابا داشتند مبادا آفتش بیش از ثوابش باشد(۱). ما را چه شده است که خود را منزهتر از «امیرالمؤمنین» میدانیم و نه سلام، که پیامک که جلسه که اردوی مختلط با دختران جوان برگزار میکنیم.
وای بر ما! و وای بر این سکولاریسم ِ نهفته؛ و وای بر این فمینیزم محجوب؛ و وای بر این دین ِ دنیازدهی ملخخورده.
وای بر ما!
مکث
۱-وَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یُسَلِّمُ عَلَى النِّسَاءِ وَ کَانَ یَکْرَهُ أَنْ یُسَلِّمَ عَلَى الشَّابَّةِ مِنْهُنَّ وَ یَقُولُ أَتَخَوَّفُ أَنْ یُعْجِبَنِی صَوْتُهَا فَیَدْخُلَ عَلَیَّ أَکْثَرُ مِمَّا أَطْلُبُ مِنَ الْأَجْر.
الکافی ج۲ باب التسلیم على النساء ص ۶۴۸
۱۸ آذر ۸۸ – چگونه سبزها خودشان را رسوا کردند
اینقدر نگویید قانون؛ ما قانون را قبول نداریم
الغریق یتشبث بکل حشیش. وقتی آدمی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، به هر وسیلهای متوسل میشود تا لااقل موجودیتاش را حفظ کند. روز دانشجو یکی از بزنگاههایی بود که سبزها بتوانند یکی دو تا عکس از تظاهرات در داخل و احیانا خارج از دانشگاه برای بیبیسی یا واشنگتنپست بگیرند و بعد ژست که: دیدید! جنبش ما هنوز باقی است! هنوز بر پا است! هنوز استوار است!
۱۶ آذر، بسیج دانشجویی برنامه داشت. برنامه بسیج دانشجویی در سالن چمران، برنامهای صددرصد دانشجویی، قانونی و برنامهریزیشده بود. حتی برای هرچه دانشجوییتر شدن این مراسم، قرار شد به جای استفاده از سخنران مدعو، مانند استاد رحیم پور یا آقای عباسی، سخنرانی دانشجویی داشته باشیم. این برنامه مجوز رسمی داشت و انتظامات دانشگاه دستور داشت غیردانشجو به دانشگاه راه ندهد. مشکل ورود غیردانشجویان به دانشگاه تهران ابداً هیچ ارتباطی به بچههای بسیج دانشجویی دانشکده فنی یا دانشگاه تهران ندارد.
۱۶ آذر، انجمن موسوم به اسلامی برنامه نداشت. سبزها هیچ مجوزی برای تحصن یا راهپیمایی نداشتند. سبزها هیچ دلیل موجهی برای جلوگیری از ورود دانشجویان به سالن چمران نداشند. سبزها هیچ بهانهای نداشتند، میخواستند بهانهتراشی کنند. سبزها فحش میدادند: بسیجی برو گمشو، بسیجی دروغگو کارت دانشجوییت کو (طرف من رو میشناخت و توی چشم من نگاه میکرد و این شعار رو میداد)، مرگ بر تو، ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم و … . سبزها ناموس میفهمند چیست؟ ادب میفهمند چیست؟ دخترهای سبز داد میزدند: «حسین حسین شعارشه | تجاوز افتخارشه». این دختر معنی محرم و نامحرم را میداند؟ معنای تجاوز را میداند که اینطور داد میزند؟ جلوی منی که شش سال همکلاسیاش بودهام؟ حیا دارد این دختر؟ این دختر برای زنده نگه داشتن یاد سه شهید سال ۳۲ به پا خاسته است؟
۱۶ آذر، بسیج دانشجویی در پی آرامسازی جریانات رادیکال بود. تمام هم و غم بچهها این بود که به کسی توهین نشود، خونی از دماغ کسی ریخته نشود، در فضایی دانشجویی مطالبات به حق جریان حق، یعنی همان جریان حزبالهی ولایتی، مطرح شود. اما مگر سبزها گفتگو میفهمند چیست؟ مگر سبزها احترام به عقیده میفهمند چیست؟ یکی دو بار دو نفر به اشتباه شعار علیه شخص موسوی دادند و بلافاصله هم ساکت شدند، اما سبزها در تمام مدت داشتند به مرجع تقلید ما، به رهبر ما، به مقتدای ما رکیکترین توهینها را میکردند! پول میانداختند جلوی ما؛ که یعنی ما گدای پولیم و مزدور. اینها شعور دارند که جلوی همکلاسیشان ۲۵ تومانی میاندازند؟ اینها فهم دارند که با پا میزنند شیشه را خرد میکنند روی سر ما؟ اینها دانشجو هستند؟ کارت دانشجوییهایی که پنجاه تا پنجاه تا جمع میکردند، میبردند بیرون و با آنها پنجاه نفر پنجاه نفر وارد میشدند نشان از آدم بودن اینها دارد؟ اینها اصلا میفهمند قانون چیست؟ اخلاق چیست؟ دین چیست؟ ادب چیست؟
۱۶ آذر، وقتی تعداد کمی از خواهران بسیج روبروی فنی بودند و باقی حزبالهیها جلوی سردر تجمع کرده بودند، سبزهای با اخلاق آمدند که از دخترها انتقام بگیرند. سبزهای با وجدان و باشرف ،علی ن. بیچاره را که میخواست از خواهرها دفاع کند را به باد کتک گرفتند و سپس به خواهرها تعدی کردند. فکر میکردم اگر قدرت دست اینها بود چه میشد! اگر کاندیدای اینها رای میآورد چه بر سر ملت میآوردند؟
۱۶ آذر، روی سر بچهها شیشه خرد شد، کتک خوردند، اشکآور استنشاق کردند، فریاد کشیدند، کلوخ و سنگ و سکه به سرشان خورد که درگیری نشود، که همه آرام بگیرند، که خون از دماغ کسی نیاید. اما همین سران انجمن موسوم به اسلامی در مسجد دانشگاه خوابیده بودند یا در صف کیک و شیرکاکائوی جشن غدیر بودند! آن وقت بیانیه میدهند که دفاع کنند از جنبش دانشجویی و به دکتر رهبر نهیب میزنند که : استعفا! کور خواندهاید پدرسوختهها! کورخواندهاید!
۱۷ آذر، همه پردهها را دریدند. دانشجوی حزبالهی از تیر چراغ برق بالا رفت تا پرچم ایران، نه یک نماد حزبی مانند پرچم سبز، بلکه پرچم ایران را به اهتزاز در آورد و سبزهای متمدن فریاد زدند: میمون! میمون! اینها دانشجو بودند؟ ای کاش نبودند! ای کاش اینان نیز مانند آن لباس شخصی ها کارت دانشجویی نداشتند! اینها متمدن بودند؟ برای دموکراسی و حقوق بشر تلاش میکردند؟ این سبزهای بیشعور کجا و چگونه در راستای دموکراسی تلاش کردهاند؟ کدام شعار اینان در راستای آزادی عقیده بود؟ «توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد» یا «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه»؟ وقاحت از سر و روی این لجنهای مغزپستهای میبارد و آنگاه انگشت اشارهشان به سمت ما حزبالهیهاست. حیا دارند اینها؟
۱۸ آذر، جمع شدند پشت در شورای دانشکده و با ریاست پردیس فنی دعوا و احتجاج: که دکتر! تریبون آزاد بگذارید تا حرفهایمان را بزنیم. دکتر کمرهای گفت کجا؟ گفتند همین جا. دکتر برگشت به اتاق شورا. تماس و صحبت با ریاست دانشگاه که اجازه بدهند از چمران استفاده شود. با هماهنگی حراست، سبزها را از جلوی دانشکده هدایت کردند به داخل چمران. انتظامات ریاست دانشگاه، شخصا جلوی سالن چمران کارت دانشجویی بچهها را کنترل میکرد. همه حاضران در سالن دانشجو بودند.
۱۸ آذر، معاویهصفتان و زنسیرتان انجمن موسوم به اسلامی چمران را باز کردند تا تریبون آزاد برگزار کنند و بشوند سردمدار این مطالبات دانشجویی. عکس همت را از روی سن بر نداشتند تا سن خلوت شود. بلکه عکس همت را که مزین به جملهای از وی در مورد ولایت فقیه بود، ابتدا پشت و رو کردند تا همه جمعیت به وجد آمده و مست بادهی پیروزی جیغ و هورا بکشد، سپس آن را از سالن بیرون بردند! بله! بسیجی واقعی همت بود و باکری! وهمانطور که میردامادی (مسئول انجمن فنی) گفت:
«همه حرفها را بچهها زدند! (یعنی همه این حرفها را قبول داریم: اعم از توهین به رهبری، مزدور خواندن دکتر کمرهای، توهین به اصل ولایت فقیه، توهین به شهید همت) ما این حرکت را ادامه میدهیم تا شخص فرهاد رهبر از ریاست دانشگاه استعفا دهد»
۱۸ آذر، سالن چمران پر شده بود از جماعت دانشجوی سبز. غیر دانشجو نبود، لباس شخصی نبود، بسیجی هم فقط من بودم و چهارتا از بچهها. حتی مسئول بسیج هم نبود. گفتم اگر نماینده انجمن حرفی دارد ما هم باید حرف بزنیم. دکتر کمرهای صحبت کرد؛ گفت ناراحتیم که غیر دانشجو آمده است، گفت میخواهیم مشکلات حل شود، گفت نامه نوشته ایم به رئیس دانشگاه و مطالباتمان را گفتهایم. سبزها چه کردند؟ هو کردند! فریاد زدند استعفا استعفا! دکتر کمرهای – کسی که مویش را در فنی سفید کرده و استاد تمام گروه برق است – را مزدور خواندند، گفتند تو مأموری و معذور! کار را به جایی رساندند که دکتر جلسه را ترک کرد.
۱۸ آذر، سبزها خوب خودشان را نشان دادند. نه لباس شخصیای بود که بخواهد کتکشان بزند و نه بیتریبون بودند. تریبون داشتند اما به محض آنکه شروع کردند حرف زدن یکی گفت شما مزدورید. آن یکی (که کرد بود) گفت اینقدر نگویید قانون ما قانون را قبول نداریم! همه برایش کف زدند. یکی دیگر آمد و شعری حماسی خواند و گفت : فکر نکنم از اینجا تا بیت مقام معظم رهبری (این لفظ را به مسخره گفت) بیش از دو هزار متر باشد. میخواهم با ایشان حرف بزنم. منافقین انجمن موسوم به اسلامی ریختند که : نگو! رسوا میشویم! تابلو میشود ضد ولایتیم! تو را به خدا نگو! آنقدر داغ کردم که اصلا نشنیدم بعدش چه گفت. فقط اینکه رفت پایین و همه حضار تشویقش کردند.
۱۸ آذر، نماینده انجمن به بالای سن رفت و همه حرفها را تأیید کرد. یک دانشجوی بسیجی هم به بالا رفت و راجع به قانونی بودن برنامه ۱۶ آذر توضیحاتی داد اما جواب چه بود؟ عدهای به اعتراض سالن را ترک کردند و عدهای فحش و «هوکردن» را در دستور کار قرار دادند. توضیحات دانشجوی بسیجی راجع به اینکه شما حیات جنبشتان را مدیون بسیج دانشجویی هستید را کدام گوش شنوایی میخواست بشنود؟ جز هو کردن و جنجال چه منطقی دارند این وحشیهای در پوستین دانشجو فرورفته؟
جالب اینجاست که بسیج دانشجویی برای برگزاری یک برنامه قانونمند باید مؤاخذه شود اما کسانی که داعیهی اخلاق و خط امامی بودن دارند، باید در تریبون آزادشان رکیکترین الفاظ را نسبت به قانون، شهدا، ولایت فقیه و مسئولین دانشگاه به کار ببرند و سپس بشوند نماد دانشجوی معترض! بشوند نماد دموکراسی! بشوند نماد انسانیت!
دون باد شأنتان ای پست سیرتان کفتار مسلک. حنایتان برای ما رنگی ندارد. مگر از روی نعش ما رد شوید که بخواهید به توهینهایتان ادامه دهید. به خدا سوگند خودمان از دانشگاه اخراجتان خواهیم کرد؛ چنان که بچهمسلمانهای اول انقلاب مارکسیستها را از دانشگاه بیرون ریختند. معاویهصفتانِ عایشهخو، مروانسیرتانِ عمروعاصکردار؛ روی زشتتان کریهتر باد که ظرفیت هیچ تریبون و هیچ احترامی را ندارید.
لعنت خداوند بر شما قوم پَست
۱۶ آذر ۸۸ – آیا چاقو دستهاش را میبرد؟
قسمت اول
پیش نگاشت:
یک چشممان خون و دیگری اشک است، استخوان در گلو و خار در چشم، پوستین ستبر بر تن و بار بزرگ امانت ولایت بر دوش، سنگ از نامحرمان بخوریم یا از محرمان هرم حریم دوست؟ این درد را به کجا بریم که بزرگشدگان مکتب ولایت، جرعهای از جام بصیرت ننوشیدهاند؟ خدایا! تو شاهدی که تا عمق استخوانمان فریاد کشیدیم و در اوج غربت و حضیض ذلت، جامه دوستیات از تن نگسلاندیم، که جز کوی تو چه آستانیست که بدان پناه بریم؟ خدایا! تو شاهدی که در این وانفسای آخرزمانی، غربال میشویم … سپس غربال میشویم … سپس غربال میشویم …
یا صاحب الزمان، ادرکنا … بحق کَفَّیِ العباس
عکسهای دانشجویی از مراسم امروز را از اینجا بیابید. اگر با موبایل خود عکسی گرفتهاید یا فیلمی ضبط کردهاید، حتما به بچههای بسیج دانشکدهتان تحویل دهید تا به این مجموعه افزوده شود. زحمتش افتاده پای سید مجتبای نازنین و محجوب. اگر هم در راهاندازی وبسایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران میتوانید دستی بجنبانید دست بجنبانید! میت روی زمین است – والله قسم!
اصل متن :
خبرگزاری دروغپراکن فارس، که تعداد ما دانشجویان را هفت هزار نفر تخمین زده است (جهاننیوز منصفانه این عدد را چهارهزارنفر برآوردکرده)، در گزارشی به شرح ماوقع امروز پرداخته است. البته بماند که چقدر از حقایق را نگفته و چقدر را گفته است. من از حدود ساعت ۱۴:۵۰ دقیقهاش را میخواهم خودم روایت کنم (یا صاحب الزمان! ارشدونا الی الطریق الرشد …) که فارس نوشته است:
حدود ۲۰ دقیقه شعارهای دو طرف علیه یکدیگر جریان داشت تا اینکه دانشجویان ولایی که این بار تعدادشان به حدود ۱۰ هزار نفر میرسید مجددا به سمت حامیان موسوی که تعدادشان حدود هزار نفر بود حرکت کرده و در مدت زمانی کمتر از یک دقیقه با فریادهای الله اکبر توانستند بار دیگر این مکان را از آن خود کنند. اما حامیان موسوی که تعدادی از آنها در درون دانشکده حضور داشتند پس از حضور دانشجویان ولایی در مقابل دانشکده شیشههای این دانشکده را شکستند تا خردهشیشهها بر روی سر دانشجویان حاضر در این محل بریزد که همین امر موجب شد ۵ نفر از دانشجویان حاضر در محل به طور سطحی مجروح شوند.
اما من اینگونه روایت میکنم:
عضله پای چپم گرفته بود. لنگان میآمدم سمت فنی، به همراه محمد ثقفی، میثم میرزاییفرد، سیدعلی حسینی، محمدحسین صدوقی و … . سر چهارراه فنی که رسیدیم یکی از لمپنهای بسیجینما (به این واژه بیشتر خواهم پرداخت) به سمت سردر میدوید و فریاد میزد: «گرفتند! فنی رو گرفتند!» به شوخی به محمد گفتم: «انگار قدس را گرفتهاند!» رسیدیم فنی. به میثم گفتم از چمن برویم. جماعتی حدودا هزارنفره از سبزها تجمع کرده بود. تمامی پلهها، داخل دانشکده و طبقه دوم در دستشان بود. عده قلیلی (حدود سیصد نفر) که به تدریج به عدهشان اضافه میشد، از لمپنهای بسیجینما به جماعت فشار میآوردند تا راه باز کنند به داخل فنی. میثم امر کرد رفتیم بین دو گروه و پیوستیم به علی خواجه و محمد نصیری و باقی دوستان بسیج دانشجویی. یک نفر قویهیکل چشمانش سرخ شده بود، گریه میکرد و نعره میکشید، هفت نفری آوردندش عقب. «چه شده برادر؟» بوسیدمش. «عکس آقا رو پاره کردند.» بصیرت! بغض را باید خورد اخوی! مرد باش! دو تا زدم توی صورتش که اشکش بند بیاید. پیوستیم به بچهها. دستها را حلقه زدیم و پشت کردیم به خط اول سبزها. آنها به ما میگفتند اینها را کنترل کنید و ما در جواب میگفتیم آنها را کنترل کنید. خلاصه مهد کودکی شده بود. یک عده از این طرف فحش میدادند به بسیج و بسیجی، عدهای از آن طرف جری میشدند و حمله میکردند که لت و پار کنند، بچههای بسیج دانشجویی هر دو طرف را آرام میکردند، کلوخ و سکه و سنگ بر سرشان میبارید و زیر فشار دو جمعیت حلقهشان را سفت چسبیدهبودند، چون نوزاد شیرخواره پر قنداقش را.
یکی از درون دانشکده با چوب زد به شیشه. بچهها ایستاده بودند این سمت در شیشهای. شیشه خرد شد رویشان. یکی دیگر رفته بود و روی شیشهی در بعدی با ماژیک شعار مینوشت: مرگ بر منافق. از پشت با لگد شیشه را میشکاندند، دختر و پسر. فحش رکیک میدادند. سکه پرت میکردند میخورد توی شیشه، که مثلا بشکند بیافتد روی سر ما. سکه پرت میکردند به سمت بچهها، سنگ، کلوخ … بعد از آن ته جمعیتشان دو تا گل رز پرتاب میکردند – خیلی ارام – که روی سر خودشان فرود میآمد و با موبایلهایشان از همان دو تا رز از هزار زاویه فیلم میگرفتند! به این میگویند عدالت رسانهای. نمونه اش همین بیبیسی حرام زاده را ببینید چه گزارش تصویریای تهیه کرده است! (در یکی از عکسها سید علی عزیز با بلوز سفید و دهانی باز در حال جداکردن یأجوج و مأجوج است!)
به فرد شاخصی که در جمع لمپنهای حزبالهینما بود گفتم اخوی! کجا میخوای بری؟ «من باید نیروهام رو ببرم تو فنی!» چرا؟ «من باید نیروهام رو ببرم فنی!» چرا؟ «آقا ب.! از من سؤال نپرس!» در همین اثنا، نمیدانم چه شد که شعارها تند شد، شعارها خیلی تند شد، به آقا شروع کردند فحش دادن. فحشهای رکیک میدادند و سنگ پرتاب میکردند. دست میزدند و هر از گاهی دختری از آن میان جیغ میکشید، بیدلیل. بسیجینماها داغ شدند، «حیدر حیدر» گفتنهایشان شروع شد. ناگهان صدای جیغ آمد. پشت به پله ها بودم، دستم لای دست علی خواجه و حسین صدوقی. برگشتم سمت راست، پشتم، یکی اشکآور زد … یا حسین … حمله کردند، دستم داشت میشکست. دیگر نمیتوانستم طاقت بیاوریم. حسین را ول کردم و با دست راستم فشار میدادم که زاویه آرنج دست چپم را باز کنم. دستم گیر کرده بود در چنگ مردانه علی خواجه و ول کن ماجرا نبود. با هر نعره و یاحسینی بود نیرو گرفتیم و کمی عقبشان راندیم، اما در یورش دوم دستمان باز شد … جماعت ریخت داخل فنی …
دستم به هر کسی که میرسید میگرفتمش. نزن برادر! «ولم کن عوضی!» منو نگاه کن! من عوضیام؟ «نذار دست رو تو بلند کنم!» میگم نزن! اینجا من دستور میدم! «خفه شو!» دستش را گذاشت روی گلویم. فشار داد، نمیتوانستم نفس بکشم. دستم را بردم سمت گلویش. نشد … والله نشد … نتوانستم … زدم روی شانهاش. آفرین! بسیجی رو بزن! آفرین!
دویدم توی فنی. صدای شیشه آمد. سبزها دویدند داخل کتابخانه، عدهای هم سمت راهروی جنوبی. لمپنهای بسیجینما دویدند طبقه دوم کسی را که لگد زده و شیشه ریخته روی سر ملت پیدا کنند. اشک آور دوباره و سه باره. یکی داد زد: آتیش روشن کنید خفه شدیم. یکی فیلمبرداری را گرفته بود و میزد. دختری – چادری ولی سبز – آمده بود به دفاع از فیلمبردار (بیچاره نمیدانست فیلمبردار حراست است!)، لمپن بسیجینما لگدی انداخت سمت دختر. سرم داغ شد، پاهایم سفت شد، سید علی نعره زد و با مشت آمد توی صورت مردک. نفهمیدم چه شد، مشت بود که به صورتش میزدم … فیلمبردار بیچاره را کشاندیم سمت باجه بانکی و به یکی از بچهها سپردم «هیچ کاری نداری! همین جا وای میستی این کتک نخوره! افتاد؟» چشم را که شنیدم دویدم سمت راهرو شمالی. پسرک لگد میزد و درها را باز میکرد، کشیدمش کنار: نزن! «به آقا توهین کردن». هلش دادم در چارچوب در یکی از کلاسها: آقا فرمودند صبر! بصیرت! نمیفهمی؟ «چشم! غلط کردم» رهایش کردم و رفتم سمت دو سه تا دختر سبزی که قصد خروج داشتند. از در فاصله بگیرید! دارند سنگ میزنند رفقاتون! با علامت دادن خارج شدند و باز سیل سنگها ادامه پیدا کرد. پسرک داشت در باقی کلاسها را با لگد باز میکرد. اینجا دستشویی خانمهاست آی کیو!
مثل آخر همه فیلمهای لعنتی، انتظامات عزیز، حراست فداکار، و مسئولان محترم دانشکده فنی آمدند و بسیج دانشجویی را که تمامی سعیاش را کرده بود از حریم دانشگاه و دانشجو و بسیج و بسیجی و ارزشها حمایت کند، جلوی ظلم را بگیرد، جلوی توهین را با منطق بگیرد، لمپنهای سبز را آرام کند، با لمپنهای بسیجی نما برخورد کند، از دانشکده بیرون کردند و ژست گرفتند که :
ما غائله را ختم کردیم!
گور پدرتان!
چمرانگیت؛ رسوایی لمپنیسم
کل این متن را مجری برنامه به عنوان نویسنده میهمان نوشته است.
- ترسو! بذار حرفش رو بزنه!
مجری نگاهی به دختر لمپن سبزپوش میاندازد و میگوید: آخه خواهر من! من از چی بترسم؟ مملکت دست ما نیست که هست، شما رو نمیگیریم که میگیریم، قدرت نداریم که داریم، حاکمیت طرف ما نیست که هست، چه چیزی برای ترسیدن وجود داره؟ آخه تو رو خدا یه چیزی بگو بگنجه. من راهنماییت میکنم: به من بگو دیکتاتور
لمپنهای حاضر در سالن یکپارچه فریاد برآوردند:
- مرگ بر دیکتاتور
روایتی مدرسهای از آنچه گذشت
بیست و هفت مهر ۸۸، دانشکده فنی، سالن چمران، ساعت ۱۲:۵۰
از وقتی در سالن باز شد تا وقتی سرود ملی نواخته شد، بیشتر از ده دقیقه نگذشته بود اما حدود هفتاد درصد صندلیهای قسمت بالایی سالن اشغال شده بود. جماعتی که نکته بارزشان ناهمگون بودن بود. از دختران و پسران حزب الهی تا کسانی که به جداسازی جنسیتی سالن تمکین نمیکردند و با لجبازی به دنبال ایجاد آشوب بودند تا دانشجویانی که برای گرفتن پاسخ حول مسائل انتخابات به جلسه آمده بودند. بعد از سرود ملی و قرائت قرآن، مجری شعری از امیری اسفندقه را خواند که در محضر رهبری خوانده شده بود. با این مطلع که «ایران من بلات مهل سر برآورند.». به لطف قوت شعری این قصیده و بهروز بودن و حماسی و «ایرانی» بودن، جلسه نظم خاصی یافت و تا حدی سکوت بر آن حکمفرما شد. بعد از آن تریبون آزاد برگزار شد. پویا امرالهی عزیز، هر چه خواست گفت، همچنین دو دوست دیگرش. و دوستان ما بسیار ضعیف عمل کردند. جلسه شلوغ شد. نمایندهای از شلوغکنندگان آمد و حرف زد. ناصر قرهباغی به جایگاه آمد و صحبت کرد. فحش شنید و عصبانی شد و دفاع کرد. صفار هرندی به جایگاه آمد و حرف زد و فحش شنید و مرگ بر تو شنید و لنگه کفش به سمتش پرتاب شد و لبخند زد و پاسخ گفت و خیرخواهی کرد. مجری حرف زد و اتمام حجت و برنامه تمام شد. ما ماندیم و یک لنگه کفش بیصاحب! (البته کفش زنانه است! به گمانم داستان سیندرلا دارد تکرار میشود).
روایت از منظر فارس. از منظر رجانیوز. از منظر برنا. از منظر شبکه خبر دانشجو و این و این. از منظر ایرنا. از منظر ایسنا و این، گزارش تصویری تابناک، گزارش تصویری شبکه خبر دانشجو
روایتی موشکافانه و تحلیلی
میخواهیم حاضران در سالن را طیف شناسی کنیم. سه سنخ کنشگر عمده داشتیم: حزبالهیها، لمپنها و مجری/سخنرانان و دو سنخ ناظر و بیکنش: بیطرفها و خبرنگاران. موردی میگویم یادداشت بردارید:
آغاز جلسه و قرائت شعر توسط مجری
سعی لمپنها در اخلال در نظم. ننشستن در جایگاه مخصوص خانمها و آقایان و درخواست از مسئولین برای توضیح اینکه چرا تفکیک جنسیتی کردهاید؟ وقتی پاسخ میگرفتند که اینجا مسئولیت با ماست و ما نمیتوانیم بپذیریم هنگام ازدحام جمعیت دختر و پسر نزد هم باشند و برای خودشان هم بهتر است قانع شدند، اما باز هم تمکین نکردند و به صورت اقلیتهای چهار پنج نفرهی پسر میان دخترها نشستند. لمپنها سعی کردند با کفزدنهای استادیومی و هوکردن قسمتهای مختلف شعر، تشخص خود را ابراز کنند. آشکار بود که قصد اصلی لمپنها مخالفت نبود، اظهار وجود بود.
تریبون آزاد
۱. کفزدن ممتد برای پویا امرالهی صاحبامتیاز نشریه ۸۸ و به قول مجری «سردار بزرگ انجمن». تقریبا همه حرفهای پویا برای لمپنها بسیار جذاب بود. علی الخصوص دعای اللهم فک کل اسیر ای که در ابتدای صحبتش خواند. پویا همان چیزهایی را که بارها در ۸۸ نوشته بود تکرار کرد. پویا برای حرفهایش مثل سابق دلیلی نداشت، جز ادعاهای خودش و تشویق لمپنها. تنها کسی که لمپنها در حمایت از او اتفاق نظر داشتند پویا بود. پویا نماینده یک کاریزمای هنجارشکن است که میتواند رهبری سنخ لمپن را بر عهده گیرد. پویا به ما نگفت که اگر حرفهای او درست است چرا او را بازداشت نکردهاند. و چطور در میتینگ بسیج دانشجویی اینقدر آزادانه میتواند به هنجارهای حاکم بتازد؟ پویا ده دقیقه صحبت کرد. کاش هیچ کدام از دانشجوها بازداشت نمیشدند تا میشد در فضایی منطقی با آنها بحث کرد. خدا کند پویا همیشه آزاد باشد، همیشه.
۲. ایجاد تنش هنگام الف) تذکر مجری به سخنران در مورد وقت ب) شنیدن صحبتهای مخالف پ) نقاط عطف هیجانی صحبتهای موافق و مخالف. توافق درونیشده و به عبارتی حس مشترک لمپنها، اعتراض به هر گونه هنجار حاکم بود. بر هم زدن نظم جلسه، برخورد لفظی با انتظامات، شعارهای تحریکآمیز و همچنین تحت فشار گذاشتن مجری و عصبی کردن او. انتظامات بسیار خویشتندارانه و مسامحهگرانه برخورد میکرد. اعتراضات تا وقتی که در حد صحبت، ایموشن و حتی فریاد بود بیجواب میماند. مجری اما سعی کرد در این بازی وارد نشود. مجری لمپنها را نه به صورتی بیطرفانه که به صورت حریفی مقتدر و از موضع بالا به بازی گرفت. مجری حرکات لمپنها را به آشوبهای خیابانی تشبیه کرد و آنها را به رعایت منش آکادمیک خودشان و شأن غیراستادیومی سالن چمران توجه داد. مجری در عصبانیکردن جمعیت موفق بود اما این سوال باقیست که آیا هدف اولیه مجری برقراری نظم بود یا برافروختن جنگ؟
۳. ا. دانشجوی علوم کامپیوتر، بسیجیان را سگهای هاری توصیف کرد که به جان مردم افتادهاند. حزبالهیهای حاضر در سالن با هو کردن و شعار دادن مانع از ادامه این بخش از سخنان او شدند. برخورد مجری با ا. باعث واکنش یکی از دانشجویان دختر شد. او مجری را ترسو خطاب کرد و مجری جواب درخوری به او داد. ا. همچنین در مورد زیرمجموعهی سپاه بودن بسیج دانشجویی سوالاتی را مطرح کرد که مجری برنامه با اعلام اینکه بسیج دانشجو و طلبه از آغاز تاسیس که با نامه سال ۶۸ امام مصادف بود زیرمجموعه این نهاد نظامی بوده است ا. را به خواندن سخنرانی رهبری در اردیبهشت ۸۶ فراخواند که در آن به تفصیل در مورد این دوگانگی ذاتی بسیج دانشجویی (دانشجویی و سپاهی بودن) توضیح داده شدهاست.
۳. «ع. ک.»، دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده حقوق، به موضعگیریهای مجری ایراد گرفت و خواستار رعایت بیطرفی شد. مجری که آشکارا برای این سوال آماده مینمود توضیح داد که وقتی به «بسیج» توهین میشود یا در مورد آن سوالی مطرح میشود، به عنوان نماینده تشکل برگزار کننده حق تبیین اصول را دارد. مجری، ع. ک. را ترغیب کرد که نامش را برای تریبون آزاد به انتظامات دهد و از اخلال در نظم خودداری کند.
۴. «ع. ک.» به اعتراض برخاست که «اسمنوشتنها نمایشی است». مجری پس از تذکر مجدد راجع به رعایت نظم چنین پاسخ داد: «خدا شاهده که تنها اسمی که از بالا، اتاق فرمان، سپاه، بیت! و هر جای دیگهای که مد نظرتونه به من دادند اسم آقای امرالهی (صاحبامتیاز ۸۸) بود که بعد از شروع جلسه گفتند آقای ثابتی(مسئول بسیج حقوق) هم میخواهند صحبت کنند. همچنین آقای باقرزاده(دبیر سابق انجمن) هم انصراف دادند. اسم شما هم جلوی من هست منتها الان ساعت ۱۴ است و فقط دو نفر دیگه حق دارند حرف بزنند چون وقت سخنرانی ساعت ۱۴ بوده و از برنامه عقبیم.» مجری سعی کرد با استفاده از هنجارهای کلامی لمپنها عدم هراساش از این ساختارشکنی روبنایی را به رخ حاضران بکشد اما آیا این کار در راستای هدف اصلی مجری بود؟ یا تنها نوعی خودنمایی و یا واکنش عصبی-روانشناختی به حساب میآمد؟
آبستراکسیون
هنگامی که اشتری، یکی از سخنرانان صحبت از «فاسق بودن منتظری» از قول امام (ره) کرد، ع. ک. شروع به فحاشی کرد. مجری همانطور که از آقایان ثابتی و امرالهی خواسته بود از آقای اشتری نیز درخواست کرد که رعایت فضای حاکم بر جلسه را بکند و از صحبتهای تشنجآفرین خودداری ورزد. اما ک. بسیار بلوا میکرد، مجری با بیان این جمله: «آقای ک. ما میدانیم که شما نماینده جریانی هستید که همواره هوچیگری میکند اما نمیدانم چرا انتظامات در مقابل شما مماشات میکند» از مسئولین انتظامات خواست او را به بیرون هدایت کنند. با اخراج وی، لمپنها تصمیم به ترک سالن گرفتند. مجری که آشکارا خونسرد مینمود میکروفون را به دست گرفت، ایستاد و از همه کسانی که به بیان او «نمیتوانستند مدنیت خود را بروز دهند» خواست سالن را ترک کنند.
لمپنها به سمت درهای سالن میرفتند و مجری رجز میخواند:
با بد شومنی طرف شدهاید! آبستراکسیون هم بیفایده است!
مجری به شدت هو میشد: «مجری برو بیرون». یکی دو تا از لیدرهای لمپنها به جمع یادآوری کردند که باید منتظر صفار بمانیم، ما به خاطر او اینجا جمع شدهایم. تعلل لمپنها با رجزخوانیهای مجری همراه شده بود، او روی سن قدم میزد و اینچنین خطابه میکرد: «ببینید دوستان! بعد میگید من تشبیه نکنم! ولی خداییش دیگه نمیتونم نگم! نگاه کنید! رای نمیارید میریزید توی خیابون، حرف مخالف رو تحمل نمیکنید و هو میکنید، نظم جلسه رو رعایت نمیکنید و آبستراکسیون میکنید، هر چقدر شعار بدهید صدای من از همه شما بلندتره چون میکروفون دستمه! پس خواهشا نظم رو حفظ کنید». مجری سپس از همه کسانی که میخواستند در فضایی منطقی و ارام به گفتوگو بپردازند درخواست کرد که سر جایشان بنشینند. مجری به لمپنها این امکان را داد که یک نفر به نمایندگی از ایشان پنج دقیقه حق صحبت کردن دارد به این شرط که از این به بعد فضای جلسه را متشنج نکنند. شرطی که هیچگاه محقق نشد.
لمپنها فریاد «عذرخواهی عذرخواهی» سردادند. مجری قبول کرد عذر خواهی کند. او گفت: «از اون خواهری که اون گوشه نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده و از اون برادری که این طرف نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده عذرخواهی میکنم و از شما عذرخواهی نمیکنم.» مجری باز هم در مشتعل کردن هیجان لمپنها موفق بود، هر چند لمپنها به سرجایشان بازگشتند و جلسه در فضایی متشنج کارش را ادامه داد. نماینده لمپنها پنج دقیقه صحبت کرد و در این پنج دقیقه نکاتی را به صفار گوشزد کرد.
همچنین یکی دیگر از بیشفعالان معترض، که بارها نظم جلسه را به هم زده بود یک دقیقه وقت خواست و پشت تریبون رفت. صحبتهای او اینگونه پایان یافت که : «بابا ۳۰ سال حکومت دست روحانیون بوده!» که مجری میکروفون را خاموش کرد تا دیگران نشنوند که در ادامه گفت: «دیگه بسهتونه!».
سخنرانی دو سخنران
نکته بارز سخنرانیها این بود که در فضایی متشنج و احساسی به مناظرهای بین لمپنها از یک سو و سخنرانان از سوی دیگر تبدیل شد. شعارهای توهینآمیز لمپنها با جوابهای داغ و انقلابی ناصر قرهباغی مواجه میشد که مصداق دیکتاتوری را در «انفرادی به خاطر مرگ بر صدام» میدانست و همرزمی با همت را بسیجی بودن. البته در مورد شعارهایی که به حسین صفار هرندی داده شد همین بس که «مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو» و «صفار برو گمشو» و «هر کی که بیسواده با احمدینژاده» با این جوابها که «من کی هستم که به من میگید مرگ بر تو؟ من خیلی ناچیز تر از این حرفهام» «میانگین سواد دولت نهم رو بررسی کنید» و «نماد مدنیت را به سمت ما پرتاب نکنید» و تعریف از جوانان و پاکی آنها روبرو شد.
این قسمت از برنامه را در سالن حضور کمرنگی داشتم اما مختصر سخن اینکه نه صفار و نه قرهباغی هیچکدام نتوانستند در فضایی که لمپنها متشنجاش کرده بودند صحبتهای از پیش تعیین شده شان را داشته باشند و اسیر بگو مگو با شعارهای آنان بودند. (البته با مطالعه گزارشهای ایسنا و ایرنا متوجه شدم که خیلی جو سالن متشنج بوده که من متوجه این حرفها نشدم. بیشتر مشغول حوادث مختلف و آشوبگریها بودیم تا گوش دادن به سخنرانی).
یکی دیگر از نکات بارز این قسمت فضای استادیومی حاکم بر سالن بود. سبزها شعار میدادند و حزبالهیها در جواب آنها شعار میدادند. سخنران حرف میزد و سبزها او را به لجن میکشیدند و سخنران مجبور به پاسخگویی میشد. حتی در مورد شعار «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه» هم جواب صفار را شنیدند که : «آقای موسوی هم ریش دارند آقای خاتمی هم ریش دارند! این چه حرفیه آخه شما میزنید؟». خونسردی صفار و طنز کلامی او بسیار مایه مسرت ما شد. فضای استادیومی خوبی بود.
ماجرای فیلمبرداری حراست
انتظامات سالن با مسئول حراست دانشکده که در حال فیلمبرداری از لمپنها بود برخورد کرد. به عقیده انتظامات حراست نباید فیلم میگرفت حال آنکه لمپنها نگرانی خود مبنی بر پروندهسازی را با بچههای انتظامات در میان گذاشته بودند. وقتی مسئول حراست با برخوردی توهینآمیز با بچههای بسیج دانشجویی برخورد کرد مجری به بالای سن رفت، از آقای صفار عذرخواهی کرد و اعلام کرد: «این آقا که اینجان و دارن فیلم میگیرن از حراست هستند و وقتی ما گفتیم دوربین رو خاموش کنید به ما فرمودند به شما چه! خواستم عرض کنم که فیلمبرداری ایشون ربطی به بسیج دانشجویی نداره!». وقتی مجری پایین آمد مسئول حراست را دید که با نگاهی غمگین دوربین خاموش در دست به او زل زده است.
ترکیب جمعیتی حاضران در سالن

سبز: لمپنها
آبی: حزبالهیهایی که شعار میدادند.
قهوهای روشن: حزبالهیهایی که شعار نمیدادند و طیف بیطرف.
کانکلوژن
۱. هدف اصلی جلسه محقق نشد. جلسه برای رفع شبهاتی در مورد انتخابات و همچنین وقایع بعد از انتخابات بود. ناصر قرهباغی که قرار بود در مورد انتخابات صحبت کند در فضای جواب دادن به شعارهای مخالف قرار گرفت و به حرفهای اصلیاش نرسید. حتی اگر هم رسیده باشد فضایی مساعد گوش دادن و تامل کردن وجود نداشت. محمدحسین صفار هرندی نیز به جای پرداختن به سخنرانی اصلیاش مجبور بود شعارهای لمپنها را واشکافی کند تا مگر بتواند به اشتباهاتشان آگاهشان سازد. هر چند که لهم آذان لا یسمعون بها.
۲. سنخ بیطرف، بیشترین ضرر را کرد: نه تخلیه هیجانی کرد، نه به سوالات و ابهامات احتمالیاش در مورد انتخابات جوابی داد، نه هیچ کدام از طرفین را برحق دید. طیف بیطرف یا خاکستری دو گروه (لمپنها و عدهای از حزبالهیهای احساساتی) را عدهای هیجانی ارزیابی کرد که کردار و گفتارشان سرشار از تناقض است. البته این را نباید از نظر دور داشت که «تقدس جریان سبز» و «عقلانی بودن آن» به طور مطلق نزد این طیف رنگ باخت.
۳. در برابر صحبتهای منطقی بسیجیان، و عکسالعملهای ایموشنال مجری برنامه، طیف سبز، تنها به شعار دادن و فحاشی – از روی استیصال – دست زدند. اینان باز هم ثابت کردند که هیچ قدرتی جز هیجانپروری و جوسازی ندارند. اینان شانیت مدنی و اصول جایگاه دانشجویی را درک نکردهاند، با ابزارهای تمدن و انگارههای فرهنگمحور بیگانهاند و عمدتا جوانان کممطالعه و بیبصیرتی هستند که تفاوت «باکری» با «جوانانی که گول خمینی را خوردند» نمیدانند! اینان کلیدواژههای مورد مصرفشان را نیز از بر شدهاند بدون آنکه در معنای این متناقضات اندیشه کرده باشند.
و متاسفانه دانشگاههای ما پر از این لمپنهای بازیگوش است.
۴. خبرهای رسیده از جلسات بعد از این برنامه، نشاندهنده عدم رضایت مسئولان بسیج دانشگاه و دانشکده از عملکرد مجریست. به عقیده آنان مجری میبایست نقش ایجاد موازنه را ایفا میکرد نه جانبداری و تحریک احساسات حاضران. مجری از بخشهایی از عملکرد خود پشیمان است اما معتقد است رویکرد تهاجمی در قبال جریانی که تنها هدفاش برهمزدن نظم جلسه بوده است قابل دفاع است، هر چند در چند و چون آن باید بیشتر اندیشید. مجری در اجرای جنگ روانی در جهت شعله ور ساختن هیجانات طرف مقابل موفق بود اما در آرام کردن فضای سالن ناموفق نشان داد. او آرامش دادن به خودیها را با موفقیت به انجام رساند اما بیطرفانه مجریگری نکرد.
و مگر بیطرفی ارزش است؟