جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘جنازه’ tag

نه نه نه!

with 6 comments

چمباتمه زده بود گوشه سلول انفرادی. تکه کاغذی مچاله شده را در دست گرفته‏بود و روی آن مینوشت. هر از گاهی زیر لب می‏گفت “نه نه نه!”، سپس کاغذ را مچاله و به گوشه دیگر سلول پرتاب می‏کرد. پس از اندکی مکث و خودخوری، مانند سوسکی می‏خزید، کاغذ مچاله شده را برمی‏داشت، صافش می‏کرد و دوباره نوشتن را می‏آغازید. قلمش انگشت سبابه اش بود و جوهرش … بی جوهر بود …

- دو سه تا؟

- شش تا!

- گفتم دو سه تا؟

- شش تا!

- خانم اجازه! مگه دو سه تا نمیشه شش تا؟ اکبری داره درست می‏گه دیگه. نه؟ خودتون گفتین دو سه تا میشه شش تا!

معلم هاج و واج به دانش‏آموز اول ابتدایی که با شجاعتی مثال‏زدنی مانند اسپارتاکوسی بی‏همتا از میان خیل بردگان برخاسته بود و از هم‏قطارش دفاع میکرد، خیره شده بود. از خود می‏پرسید، دو سه تا؟ شجاعت یا وقاحت؟

“نه نه نه!”. مچاله اش کرد و پرتابش کرد کنج دیگر سلول.

- وقت هواخوریه!

زندان‏بان بازویش را گرفت و به داخل حیاط زندان برد. گوشه‏ای، سکویی خاکی یافت. رویش نشست. شروع کرد کف دست چپش نوشتن.

پسرک، گوشه ای کنار صحن نشسته بود. پشت به ضریح، رو به قبله. خیره شده بود به جوانی که چفیه روی سر انداخته، بر سنگ صحن زانو زده بود؛ رو به ضریح، پشت به قبله. صورت جوان هویدا نبود. پسرک  به خودش آمد. اصلا نمیدانست چرا همیشه می‏آیند گوهرشاد. فقط همین را از نن جون شنیده بود که مادر از بچگی گوهرشاد را به پنجره فولاد و شفاگرفتن‏هایش ترجیح میداد. اما این که چرا؟ نمی‏دانست. از طفل هفت ساله چه کسی انتظار دارد چنین چیزهایی بداند؟ یا حتی راجع به آن فکر کند؟

“نه نه نه!” برگه را از کلاسور جدا کرد، در مشت مچاله اش کرد و از بالای تراس به درون باغ پرتاب کرد. در روان نویس را بست و به طرز طریفی روی کلاسور گذاشت. می‏دانست روان‏نویس بی‏جوهر دستش می‏دهند. دکتر روان‏شناس دفتر یادداشت روزانه‏اش را بست، عینک از چشم برداشت و با اشاره ای به پرستار فهماند برای امروز بس است. پرستار به نرمی و لطافت او را به سمت اتاقش راهنمایی کرد. اتاقی مجلل و روشن، مشرف به تراسی کم و بیش بزرگتر از این تراسهای معمولی و با چشم اندازی به باغی بی کران. پرستار او را روی تخت خواباند.

اما او طبق عادت همیشگی، گوشه سلول انفرادی اش چمباتمه زد.

Written by م. ع.

دی ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۷ ق.ظ

حوض

with 19 comments

علی، علی، علی … همه با هم، یا علی.

به عزت و شرف لا اله الا الله … لا اله الا الله … حسن، حسن بدو آسید رضا رو صدا بزن، پسر ارشد باس جلو تابوت رو بگیره. آسید رضا کجاست؟ سلام مسعود، غسال خونه رو سپردم دست آسید مهدی خودش کارهاش رو ردیف کنه. جنازه رو بعد غسل برداشتیم آوردیم پابوس آقا، دم آخری، زیارت. یالله حاج آقا. سلام ٌ علیکم. منور فرمودید.

***

صدای جیغی از پس جمعیت به گوش میرسد.

***

بابا … کجا رفتی؟ بابا … من و تنها گذاشتی … خواهر بزرگه چرا اینقدر بی تابه؟ زهرا سادات کنار جمعیته، برو بگو بیاد آبجیشو آروم کنه، آره خواهر، انگاری این دو تا اصلا از یه ننه بابا نیستند زبونم لال. مشکل از اکرم سادات نیست که، زهرا سادات بی احساسه. لا اله الا الله تو تشییع جنازه مومن غیبت نکنید. میگن دیشب تو خلوت کلی گریه کرده. اینو سید میثم میگفت پسر آسید رضا. حرف راست رو باس از بچه شنفت.

***

روبروی ایوان اسمال طلا، یکی دو کبوتر می خواستند کنار حوض بنشینند و گلویی تازه کنند، بچه ها نمی گذاشتند؛ می ترساندندشان.

***

آقا داداش، کجایی پس؟ بابا بیا زیر جنازه رو بگیر. (نگاهش رو انداخت زمین). منظورم این بود بیا زیر تابوت رو بگیر. به به آسید رضا. سلام ٌ علیکم حاج آقا. و علیکم السلام آسید رضای محلاتی. آسید جان خوب نیست میت رو زمین بمونه. فرزند ارشدشی باس زیر تابوت رو بگیری. دست بجنبون.

علی، علی، علی … همه با هم، یا علی.

Written by م. ع.

آذر ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۹ ب.ظ