جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘جسد زنده’ tag

در اهمیت رسانه شخصی

with 9 comments

به بهانه دزدیده شدن مطلبم و درج آن در یک رسانه خودی، بدون کسب اجازه

وبلاگ یک رسانه شخصی است. وبلاگ نویس بدون گرفتن دستمزد و یا حتی قراردادن تبلیغات در وبلاگش، دغدغه هایش را مکتوب میکند. وبلاگ نویس حتی اگر وابستگی فکری به یک جریان سیاسی داشته باشد، در وبلاگش مستقل تر می اندیشد. او چون در ارتباط مستقیم و بی واسطه با مخاطب است و از تیغ نقد در امان نیست، مجبور است با منطق و استدلال صحبت کند. وبلاگ نویسی که با عصبیت کمتر و انصاف بیشتر و مستند به ادله صحبت کند، توفیق بیشتری در مطرح شدن حرف و نظرش می یابد.

وبلاگ نویس اما هیچ پشتیبانی ندارد. وبلاگ نویس نه وکیل دارد و نه هیچ قانونی از او حمایت میکند. دزدی های ادبی (اینچنین که آقای مبینی خیلی دردناک نوشته است) با وبلاگنویس ممکن است کاری کند که تصمیم بگیرد مطالب ادبی اش را رمز دار کند. دزدی های خبری و تحلیلی باعث میشود وبلاگ نویس هیچ اعتمادی به فضای رسانه ای اش نداشته باشد. ممکن است شما تحلیلی درباره دکتر علیمحمدی بنویسید اما دو روز بعد، همان متن را که بندهایش پس و پیش شده است در یکی از رسانه های هوادار دولت ببینید  و متوجه بشوید جمله بندی شما به گزارش «فلان نیوز» بوده است!  ممکن است شما مطلبی از سر عقیده بنویسید و سهواً یا عمداً فیلتر شوید، حتی اگر وبلاگ شما اولین رقیب مکتوب بی بی سی باشد: حتی اگر وبلاگ شما آهستان باشد. فرض کنید وبلاگی به بررسی تاریخ حوزه و مصاحبه با صاحب نظران علوم حوزوی بپردازد؛ چنین وبلاگی هم ممکن است به خاطر دفاع از مقام علمی علما و گلایه از سطحی شدن مسائل سیاسی در حوزه های علمیه، فیلتر شود: همچون فرید مدرسی.

وبلاگ نویسی کار ساده ای است. یک صفحه رایگان باز میکنی و هر خذعبلی خواستی مینویسی. اما کسب اعتماد مخاطب و بالابردن میزان بازدیدکننده های ثابت  – و نه تفننی – امری ساده نیست. وبلاگ نویسی که برای عقیده اش مینویسد از این نمیترسد که مطلبش دزدیده شود یا حقش پایمال، چرا که با خدا معامله کرده و ممکن است بر سر همین معامله، به زندانهای جمهوری اسلامی هم سری بزند و برود پیش حسین درخشان. اما این رفتار شما رسانه های دولتی و نیمه دولتی و سبز و ضدانقلاب با رسانه های شخصی تنها کاری که میکند خشکاندن جوانه امید در دل وبلاگ نویسان جوانیست که میخواهند بدون وسوسه ی پست بالاتر در خبرگزاری و خبرنگار نمونه شدن و ترفیع گرفتن و مشهور شدن، بی مزد و منت از انقلاب و از اسلام دفاع کنند.

کاش به صراط مستقیم برگردیم و از هوای نفس دوری کنیم. این مهم نیست که خبرگزاری ما اولین خبرگزاری باشد که از «سِزامی؛سرنخ‌جدید از دست‌داشتن‌موساد در ترور علی‌محمدی» سخن بگوید؛ مهم این است که وبلاگهایی داشته باشیم که در هر کدام چند آرپی جی زن رو به تل آویو هدف گرفته باشند.

ریشه همدیگر را خشک نکنیم.

Written by م. ع.

دی ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۰۸ ب.ظ

مخاطب وبلاگ

with 18 comments

مدت زیادی است که میخواهم در این مورد بنویسم. این که «تو»ی وبلاگم کیست. این وبلاگ شخصی است، سیاسی است یا ادبی؟ واقعیت این که حدیث نفس کم نمی‌نویسم، برخی اوقات هم مطالبی تحلیلی-رسانه‌ای در آن میگذارم، گاهی هم مطالبی ادبی و قطعه‌داستان. از وقتی هویت واقعی‌ام را فاش کردم، وبلاگ جسد زنده رفت به سمت یک وبلاگ کلاسیک که هر از گاهی در هر موردی که حتی سوادش را هم نداشته باشم مطلبی در آن گذاشته میشود. وبلاگی با مخاطبانی خاص از طیف دانشجوی حزب‌الهی. قبل‌ترها اما مخاطبان فرق داشتند، وبلاگ ادبی تر و شخصی تر بود، شخصیت نویسنده مهم نبود؛ و پا در کفش بزرگترها نمی‌کرد.

خب از لوازم این تغییر، تغییر در قالب، محتوا، هدف‌گذاری و حتی چهره وبلاگ بود. تغییراتی که اگر خواننده وبلاگ بوده باشید متوجه‌اش شده اید. البته هنوز نتوانسته ام به طور کامل این مشکل را با خودم حل کنم که حدیث نفس ننویسم. هر چند میدانم که نباید بنویسم، اما خب کفّ نفس کار سختی است و نیاز به ممارست دارد. هنوز نتوانسته‌ام به طور کامل متوجه این قصه بشوم که باید مطالبم در شأن خوانندگانی باشد که مرا – هویت واقعیم را – می‌شناسند. مطلب  صدای سکه آخرین مثال بود از این ناهماهنگی نیت نویسنده و هویت خواننده.

قصدم از نوشتن این پست صرفا نزدیک کردن دید نویسنده و خواننده نسبت به مطالب وبلاگ است  و ارزش دیگری ندارد.

۱۶ آذر را جدی بگیرید.

روز سختی خواهیم داشت به امید خدا.

حق

Written by م. ع.

آذر ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۶:۰۱ ب.ظ

Posted in یادداشت

Tagged with

فستیوال جنون

with 12 comments

آخرش یک روزی دیوانه میشوم. آخرش یک روزی دیوانه میشوم و تو خود میدانی دیوانه شدن من با دیوانه شدن دیگری متفاوت است، همچنان که دیوانه شدن دیگری با دیوانه شدن من یکسان نیست.

آخرش یک روزی دیوانه میشوم. و تو بهتر از هر کسی میدانی دیوانه شدن چه بهایی دارد. تو خود میدانی که سرم را برای سنگهای کودکان آماده کرده ام. و تو خود میدانی جامه جذامیان کنار گذارده ام برای چنان روزی. خوب میدانی دندانهایم طاقت شکسته شدن دارند و پیشانی ام آمادگی غسل در خون. گرده ام امتحانش را پس داده، روزی که دیوانه بشوم، تمام بارهای بردوش را بر زمین خواهم گذارد و سنگین ترین بارهای خلق شده را بر دوش خواهم کشید. چنین روزی بیگمان روزی بزرگ خواهد بود؛ برای من! و یک روز عادی برای دیگری!

بالاخره روزی میرسد که می آیم کنار خانه ات. بالاخره نوبت من هم میشود. بالاخره نوبت دیوانگی من هم میشود. روزگار به خود خواهد دید آن روزی را که پا بر پلکان ت بگذارم. آرام آرام دست بر دامن صبا خواهم زد، شاید به همان آرامی و شاید در همان روز … نه! بگذار رازی باشد میان من و تو! که روزی که دیوانه شوم با چشمان شهلایت … بگذار نگویم که امروز، امروز روز دیوانگی من نیست و بیم آن دارم که با این ذکرها همان روز بشود همین امروز! بگذار بین خودم و خودت بماند روزی که دیوانه شوم چه ها که نمیکنم.

دیر یا زود، روزی دیوانه خواهم شد و رحل اقامت از زمین برخواهم کند. خانه به دوشی خواهم شد اسباب مهاجرت ساز کرده، رو به کویر تشنگی هایت عزم مسافرت کرده، دل به بیدلی بیابان سپرده، انار قلب بر فنجان عشق فشرده، زیبا و زشت بر کناری نهاده، پشت پا به دنیا نواخته. روزی خواهد رسید که زمین را جز برای شبی در آغوش نگیرم. روزی خواهد آمد که آسمان سقف من باشد. تو خود میدانی که این کوزه شکسته را خواهم درید. میدانی که این قفس را نه سزای چو من خوش الحانی ست. روزی خواهد رسید که دست من نیز بر دامن پرده ات برسد؛ و آن، بی گمان، روزی بی کران بزرگ خواهد بود؛ برای من! و روزی بسیار عادی، شاید عادی تر از روزهای عادی دیگر، برای دیگری!

روز دیوانه شدنم را جشن خواهم گرفت. در میدان شهر خواهم رقصید، شک نکن شک نکن که ظاهر فریبنده ام را برهنه می آرایم از برایت. روزی دیوانه خواهم شد و بیگمان دیوانه شدن من با دیگری متفاوت است چنان که دیوانه شدن دیگری با دیوانه شدن من یکسان نیست.

سکوت سفید

سکوت سفید

Written by م. ع.

مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۶ ب.ظ

رقص سپید

with 12 comments

- اگر بتوان این پدیده را بیولوژیکال نگاه کرد می‌رسیم به یکی از نواحی مغز. این ناحیه هنگام دست دادن چنین حالتی دارای بار مغناطیسی بسیار ناچیزی میشود. اما این ناچیز بودن آنقدر زیاد هست که آن  را در نمایشگر آزمایشگاه پررنگ تر جلوه دهد. نگاه کنید آقای دکتر.

- بله! می‌بینم! مثل اینکه دوباره دچار حمله شد. پرستار لطفا دو سی سی آرام بخش قوی.

- نه دکتر! صبر کنید! بگذارید ببینیم نتیجه چه می‌شود.

- اما ادامه این حالت برای بیمار ضرر دارد …

- درست می‌فرمایید. اما برای درمان قطعی بیمار لازم است چنین تحقیقاتی صورت گیرد؛ وانگهی این آرام‌بخش‌ها مشکل او را حل نمی‌کنند. (با لحنی آرام‌تر ادامه می‌دهد) این بیمار سال‌هاست بدون آرام‌بخش با این درد زندگی کرده است.

- باشد! صبر می‌کنیم.

دوربین می‌رود سمت شیشه بزرگی که بخش پزشکان را از اتاق آزمایش جدا کرده است. دوربین از شیشه می‌گذرد. مردی جوان با اندامی تکیده روی صندلی نشسته است. دستانش را روی میز گذارده گویی میخواهد اتل متل بازی کند. کف دستان + کف پنج انگشت دست. به پشت دست‌ها خیره شده است؛ با گردنی مایل به شانه راست. لبخندی محو صورت خاکستری ش را پوشانده؛ گویی ارمغان دورانی سخت و پر رنج و درد، به یادگار روی صورت حک شده. مرد جوان کف دستانش را کمی از میز فاصله میدهد. نوک انگشتانش را چنان روی میز می‌رقصاند که گویی در حال تایپ کردن است. رد پای نوک انگشتانش روی میز غبار گرفته نقش می‌بندد.

- دارد چیزی می‌نویسد؟ این مرد عریضه نویس بوده؟

- یکی از دوستانش می‌گفت علاقه به نویسنده‌گی داشته.

- پس دارد می‌نویسد. به نظر شما چه می‌نویسد؟

- به نظر می‌رسد قصیده‌ای، غزلی …

- یا داستانی عاشقانه!

- چطور؟

رزیدنتی که پشت مانیتور نشسته است مکالمه پزشکان را قطع می‌کند: جناب دکتر! علائم شدید شدند. ملاحظه بفرمایید.

به سمت مانیتور می‌روند. ناحیه ای از مغز که پررنگ شده بود، کم‌رنگ و پررنگ میشود؛ به تناوب.

- آقای دکتر! من مسئول سلامت این بیمار هستم. دیگر نمی‌توان صبر کرد. آرام‌بخش را تزریق می‌کنیم.

- نه دکتر! بگذارید کمی صبر کنیم. مسئولیت این آزمایش با من.

سرعت دستان مرد جوان به شدت بالا رفته است. هر چند جمله که می‌نویسد زیر چشمش را؛ گونه اش را؛ با آستین پاک می‌کند. گردن ش را به شانه راست متمایل کرده؛ با لبخندی محو؛ می‌گرید و می‌نویسد. هر چند جمله یک بار اشکهایش را پاک می‌کند. نفسش به شماره افتاده.

- آقای دکتر! من باید به سوگند پزشکی ام عمل کنم.

- نه …

دکتر به همراه دو پرستار قوی جثه وارد اتاق آزمایش می‌شوند. بیمار از نوشتن می‌ایستد. دستانش را روی میز می‌گذارد و سرش را به پایین می‌اندازد. دکتر آستین خیس بیمار را با حالت اشمئزازی بالا می‌زند، رگ را پیدا می‌کند و …

مرد جوان را خواب می‌رباید.

Written by م. ع.

تیر ۳۱م, ۱۳۸۸ at ۴:۲۰ ب.ظ

ی ا ح ق

with 10 comments

اصلا راز و رمز این همه سادگی در چیست؟ تو می دانی؟ تو که نمی دانی … یعنی نه تنها تو نمی دانی که من هم نمی دانم؛ سوال یعنی همین! یعنی چیزی را که نمی دانی چیست می پرسی اش. اصلا ندانستن یعنی چه؟ می گویمت جهل یعنی در بسته یا پسته سر بسته یا … همین را مسجع کن با چند لفظ دیگر و بگذار همین جا تا خودت یا دیگری خیال کنی عجب نویسنده نابالغی! جهل یعنی سیلی نواخته به صورت جاهل، و فاعل این فعل را اگر نتوان اول شناخت شاید بتوان دید، یا اگر نتوان دید شاید بتوان شناخت … بگذریم … و اصلا  پرسش یعنی سیلی ای را که کسی به تو نواخته با سیلی جواب بدهی که

لا یدفع الشر الا بالشر.

یادم هست آن بچگی ها که مادرم نمی گذاشت بروم پایین ساختمان و با بچه های همسایه بازی کنم، همیشه خوشحال بودم از اینکه من بچه شهرستانی تازه به تهران آمده نمی توانم با این بچه های بی ادب همسایه بازی کنم. این روزها … نه دقیقترش میشود این سالها … خیلی از بچه های تازه به دوران رسیده شهرستانی را می دیدم که با احتیاط دست دوستی دراز می کردند. چه می خواستم بگویم؟ نه منظورم این چیزها نبود …

بگذریم

دوگانه را باید با غسل به جای آورد. این از آداب طلبگی ست. طلبه یعنی کسی که طالب است. خب تو که طالبی در این هوای سرد هم باید بهایش را بپردازی. روزه دار بی نیاز از مسواک کردن است؛ اما حالا که شکم چرانی ت شده باب طبع دل تنگ و به جای شمیم عطر، هوای مسموم فاحشه خانه را بر جامه می افشانی … باید پیه غسل با آب سرد و غیربهداشتی را هم به تن بمالی. گفته بود که؛ فطهر ثیابک … اما چه باک؟ دوگانه هم قضا شد به درک، که

شرب و خمرم خود گواه بندگیست

نمی دانم چرا هوس کرده ام آن بچه تازه به دوران (بخوان تازه به تهران) رسیده ناراضی و مستضعف باشم که این کنار وصف ش رفته : من اخلال گرم! چقدر دوست تر دارم به یاد همان … اصلا به کسی چه ربطی دارد من چه چیزی دوست دارم؟ وقتی به خاطر می آورم چه کسانی یک روز می آمدند اینجا و اینها را می خواندند اصلا شرم میکنم چیزی بنویسم. برای بعضی شرم از خودم و برای بعضی شرم از ایشان … زبان را جهاز کرده ام چیزی بگوید که فقط برخی گوشها را جواز فهم آن باشد:

افانت تسمع الصم و لو کانوا لایعقلون؟

آسمان و زمین را درنوردی باز هم می رسی به همان منزل اول. شرح منازل را ساربانان کرده اند. قصد م ملال خاطرت نیست. فقط این که قدر این نفس را بدان. نه! پیامبر نیز نیستم که گواه، معجزه بیاورم. وانگهی در این دوران جاهلی، خرق عادت از عادات ساحران است. ساحران و ساحرات … بگذریم

گه فضل​ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا

ی ا  ح ق

Written by م. ع.

تیر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ب.ظ

Posted in شطح

Tagged with