Archive for the ‘تولد’ tag
مرگ کویر
شب اول:
نشستهام رو به تو. کویر ِ تنهاییهای آغشته به خون چشمانم. نشستهام و برایت قصه غربت هزارساله شیرین و لیلی میخوانم، از بر. به هزاران ناله و استغاث، پریش و درهم. از دری به دیواری، از ریای به رومای. از دیروز و امروز، تا فردا و پسفردا. حکمت بود. سراسر حکمت بود آنچه باید میآموختم و نیاموختم. از این سکوت و آن فریاد، از این وحشت و آن دهشت، از این آرامش و آن ویرانی. آه! آه! کویر! که تو بودی و من بودم و سر مّرد همسفر که بر شانهام بود، گویی پدرش هستم! آقای مدیرکل چه بچه مینمود در خواب، روبروی تو، کنار من! آه! آه! کویر! کجا فریاد بزنم این همه بزرگی را که در چشمان کوچک من ریختی، و مگر دنیا بیفاعل است؟
و شب را پایانی نبود. چشمان بزرگ و سیاه تو، روح کوچک و سیاه من. و من بودم و تو بودی. و چه مذبوحانه دنبال مضمر این «تو» میگردد خوانندهی این سطور. من بودم و تو و تو بودی و من. و چهها که گفتم و نگفتی، و چهها که نگفتم و لبخند زدی. چهها که گنبد نیلوفریات به من گفت، نمیدانم چرا تعجب کرد از گریههای شباهنگام مردی ژندهپوش که در ایوان نشسته بود، تو که میدانی، نه؟
روز اول:
تنهاییها را باید کشت. تنهایی ندای خداست و شیطان و تو و نفس. و این ظلوم جهول را چه به جدال عقل و جهل؟ هَلوع و عَجول و مَنوعیم. کروبیان مشهد الرضا! بر ما ببخشایید که شاه بخشیدهاست. راز را هویدا کردن مَرگ است، فیاسیوف خذینی! تنهاییها را باید کشت.
شب آخر:
اینقدر ناز نخند خوب من، اینقدر چشمک نزن، اینقدر قند در دلم آب نکن، آوخ که شهوت محبتم غلیان کرده است. باید غسل کنم، الباقی قصه کنار رودخانه، نماز زیارت یادت نرود، بعد غسل وضو لازم نیست. حرامیان را بگو که بیایند با هم داخل شویم. فقط، فقط (طوری که ناراحت نشوند) حالیشان کن نگویند ما شیعهایم، إنا مُحِبی الرضا! بر ما ببخشایند که شاه چنین خواستهست. دوگانه تحیت با غسل آغشته به خون چشمانم. نفس محتسب ندا در داد طهارت را چه کنیم؟ که هاتفی از غیب نهیب زد خموش! خون شهید طاهر است، چون آب وضوی کروبیان! قد قامت الصلوة!
روز آخر:
چه لخت و عور نشسته ای روبروی من، همه اسرارت هویدا، همه اندرونت پیدا. روح سیاه من بی سیاهی تو تنها میماند. اما چه باک؟ چه باک که کنار دریا نجاست، هر چه بزرگ، طاهر میشود به طرفةالعینی و در سایه آفتاب، جهالت، هر چه سیاه، محو میشود به غمضة البصری. آوخ که بدون تو و بزرگیات تنها نیستم. چه نیاز به کویر وقتی آسمانی یافتهام؟ چه نیاز به گنبد مینا که آسمانی یافتهام از هر چه مینو بلنداقبالتر؟ آسمانی به بلندای گنبد نیلوفریات و سقفی به زیبایی ایوان مقصورهات.
کویر! ای تنهایی شبهای تنهایی من! ای قربانی شاهنشه بیسپاه و بیکاخ من! کویر! مُردنت را سپاس!
آسمان را عشق است که بیستاره نمیماند، مگر به بستن چشم.
و چه مذبوحانه مضمر این «تو»های آشفتهی مرا میجوید خواننده این سطور!