جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘تنهایی’ tag

هانیه

with 9 comments

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

هانیه، دبه‌ی سفید را گذاشت زیر شیر آب، شیر را باز کرد. چند بچه، قد و نیم‌قد، این‌طرف و آن‌طرف بازی بزرگانه‌ی «گرگم به هوا» مشق می‌کردند. یکی هم کمی خل‌وضع، چوبی زیر آرنج زده بود و اطوار درمی‌آورد که «انا الأمریکی!». هانیه لبخند تلخی زد. آفتاب اذیت میکرد، دست راست شد سایبان پیشانی، دست چپ اهرمی عمود بر کمر. گردن کج کرد و چشم دوخت سمت مسجد بزرگ، نماز وسطی تازه تمام شده بود، خیل جمعیت به سمت اتوبوس‌ها می‌آمد، عمدتاً زائر بودند و اتوبوس‌سوار. گرد و خاک پای نماز‌گزارده‌گان، خانه‌ی «علی» را در گرگ و میش خاک و غصه غرق کرده بود. دیوارهای بلند مسجد کوفه هم، که هزار سال است دیگر تماشا ندارند، خیره‌ی بهت ظهرگاهی هانیه‌ی قصه ما. هانیه … آه! … هانیه …

به خود که آمد دبه لبالب شده و آب شیری‌رنگ سرریز کرده بود. شیر را بست. نگاهی ریز اما نافذ پیشانی‌اش را خاراند، دخترکی سه-چار ساله، پابرهنه دامن سیاهی بر پا و پیراهنی سرخ‌رنگ بر تن، انگشت سبابه به دهان گرفته بود و خیره‌ی هانیه با نگاه می‌پرسید: برویم؟ گل از گل هانیه شکفت، خم شد و بوسه‌ای از دخترک گرفت: «عزیزکم! دامن مرا رها نکنی‌ها!». هانیه … آه! … هانیه …

دبه‌ی بزرگ سفید پر از آب شُرب را به دست گرفت. روبنده را انداخت. پشت به میثم تمار راه افتاد به سمت خانه. گله‌ی سگ‌ها منتظر استقبال بودند. پسر عِمران، از ورای هزاره‌های پیش، نَظّاره‌گر دختران شعیب بود و اشک می‌ریخت، علی‌استحیاء … . میثم تمار، تکیه‌زده به خانه‌ی «علی»، عرق شرم می‌ریخت از نگاه عریان سربازان آمریکایی و پسرک خل‌وضع فریاد می‌زد: «انا الأمریکی!».

هانیه … آه! … هانیه …

یک نفس عمیق بکش؛ مَرد!

پس نگاشت: تاریخ بغض سیاه و سرخ دختر سه-چارساله‌ی خاندان علی را چگونه فراموش کند؟ بختکِ نکبتِ کوفیان، کی گره‌گشای ظهور توست؟ ای یمانیِ خراسانیِ هاشمی‌نسبِ علوی‌تبار فاطمی‌گوهر … بیا که از در و دیوار بیابان‌هامان سیل اشک جاریست … تو را به جان عزیزان سفرکرده‌ات، جان در رگ زمین نمانده …

Written by م. ع.

فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹ at ۹:۵۴ ب.ظ

بهار

without comments

گریه نکن عزیزکم؛ گریه نکن نازنینم. بیا، بیا اینجا کنار باغچه بنشین، روی این روسری ترکمنی … همانی که پار، برایت سوغاتی آوردم. تو که می‌دانی دل نازک من، نجابت اشک‌های ماه‌پاره را ندارد. ببین، یک سبد «مریم» برایت هدیه آورده‌ام، همه‌گی خوشبو، خوش‌عطر؛ چشمانت را ببند …

روی دیوار سلول انفرادی حک کرد: کهیعص

Written by م. ع.

فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹ at ۱۰:۰۷ ب.ظ

حفاظت شده: سیبِ زمینی

with 4 comments

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


Written by م. ع.

دی ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۰ ب.ظ

من؛ همینی که هست

with 19 comments

برای رضا؛ هم‌زاد ریشوی روح مذبذب من

می‌خواهم بروم. بروم یکی از شهرستان‌های حومه بوداپست، یکی از خیابان‌ها را قدم بزنم؛ از بالا به پایین، پایین به بالا، بالا به پایین. بروم و بیایم. کوچه‌های پشت مسجد شاه اصفهان، یکی از ده‌کده‌های حومه نورماندی یا یکی از ایست‌گاه‌های مرزی آلاسکا. هر جایی غیر از این تهران عبوس زمخت بی‌رحم بی‌ناموس … بروم کوهستان‌های آلپ را تمام‌قد فریاد بکشم، سرم را بگذارم روی گردنم، گردنم را بیافرازم سمت کبودگنبدِ میناییِ آسمانِ ابراندود، و مثل مَرد سینه سپرِ بادِ سرد کوهستان کنم … و اندکی خودم باشم. دستم را پشت کمرم حلقه کنم، آهی از دل پردرد کشم، غبار خاطرات به ریه‌ها بیافشانم

و خودم باشم.

دوست دارم نیمه‌های شب راه بیافتم – مثل این دیوانه‌منگ‌های فشل – در کوچه‌پس‌کوچه‌های پشت شوش، دل بدهم به ملکوت سوت‌زدن‌های پیرمرد آشغال‌جمع‌کن. که کنار هر سطل زباله می‌ایستد و سرش را می‌کند توی آن زباله‌دان گران‌قیمت و یکی دو تکه بیرون می‌آورد که تن‌پوش‌اش شود یا سقف روی سرش. دوست دارم تا خود صبح بنشینم کنار آتش و به درد‌های دل پردرد پیرمرد آشغال‌جمع‌کن گوش فرا دهم. دور از هیاهوی ترافیک سنگین نگاه و هم‌همه‌ی رباخواری‌های مضحک پایتخت

و خودم باشم.

سکوت سفید

دوست دارم علیه همه قیود ناصواب قیام کنم؛ دوست دارم بر صورت هر که از من تعریف می‌کند خاک بریزم. دوست دارم دست بیاندازم گردن خودم؛ خود اصفهانی‌ام؛ رضای دوست‌داشتنی و پشمالو؛ رضای عزیز؛ رضای نازنین؛ رضای نازک‌دل؛ رضای عاشق؛ رضای خندان؛ رضای گریان؛ رضای دریادل؛ رضای غریب … دست بیاندازم گردن‌اش و های‌های، مردانه، چنان که گوش فلک کر شود از این همه عصیان آدمی‌زادان، چنان که خزنه دوزخ را رقص افتد، بگرییم. پایتخت و مردمان هتاک‌اش را به سخره گیریم. آتش بکشیم … آتش بگیریم

و خودمان باشیم.

سکوت سفید

دوست دارم فریاد بزنم: من خودم هستم. دوست دارم بفهمانمت که من خودم هستم. همین استخوان‌های زخم‌دیده‌ی تراش عشق ‌خورده‌ی خیانت‌کشیده‌ی مست لایعقل لایفهم احساساتی بی‌تربیت. همینی که هستم. همینی که هست؛

چنان همین هوایی که پر است از سرب، همینی که هست؛

چنان همین مردمان باده‌پرست بی‌دین که هستند، همینی که هست؛

چنان این زن‌بازان ناپاک‌زهدانی که هستند، همینی که هست؛

چنان همین شب‌های سیاه و بی‌رحم تهران، همین کودکان و دختران دست‌فروش مترو، همین شکم‌های گرسنه، سر بر بالین … همین شکم‌های سیر، سر بر سجده … همین دستان خونین از آسیاب گندم، همین عرق‌های بر جبین از شرم که چیزی ندارم محض قوت شب زن و بچه‌ها،

همینی که هست.

سکوت سفید

دوست دارم همیشه‌ی آزگار، خارج بمانم از این قیدهای لاقیدی‌ِ روزگار. دوست دارم غلیان کنم و جوی‌های لجن‌آلود تهران را پر از الماس کنم، دوست دارم بریزم به هم و کاباره را به آتش کشم و باده بر زمین بریزم، دوست دارم بروم آن بالای بالا، نور سالن را خاموش کنم، بایستم پشت بلندگو و فریاد کنم:

آی آدم‌ها!

کمی هم خجالت بکشید لطفا!

Written by م. ع.

مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۲ ب.ظ

سیاهی

with 13 comments

زمانه را چه شده‌ست؟ چه قدرناشناس شده است! کدام پدر، لقمه حرام در دهان فرزندش گذارده که این‌چنین، این‌چنین بی‌پروا، بی‌پرده ارزش‌ها دریده می‌شود و حرمت‌ها بی‌احترام؟ کدام عشوه، رحم مادران را حرامی‌پرور کرده‌ست؟ کدام نعره مستانه جای اذان‌های پدربزرگ را گرفته‌ست که قداره‌کش محل، این‌چنین سربه‌زیر عیال لچک به سرش ‌شود که زیر باران عشوه‌های زنک بی‌حیا برای پسر بکر همسایه، شکنجه‌ی خنده هدیه می‌دهد؟ خدایا! زمانی بود که سبیل این لوطی حرمت داشت!

دست کدام نامحرم پرده خانه‌مان را کنار زد؟ صورت تراشیده کدام بی‌غیرت بر لبان فواحش لاله‌زار نشست و کدام عطر نفرین‌شده، حکم زنای خواهرم با عابران هیز پیاده‌رو را امضا کرد؟ کدام تپه شاهد جماع سیم‌تنان بی‌وضو و بی‌غیرتان جنب بود؟ خدایا! این طاعون از کجا به خانه‌مان آمد؟ این موش از کدام سوراخ تغذیه کرد؟ جغد شوم بی‌حیایی از کدام آسمان چون بلا نازل شد و هوهو کنان، بیرق یاحسین خانه‌مان را سرنگون کرد؟ خفاش بی‌رگ خیانت بر کدام شاخه درخت طوبایمان نشست؟ چرا نشست؟ مگر ملک مقرب به پاسبانی‌اش نگمارده بودی؟ خدایا! این به عقوبت کدام گناه‌مان بود؟

خدایا! اینان لوط و ابراهیم را پیر کردند. زکریا را در درخت سر بریدند. خدایا! این مردمان، همانند که دامن کبریایت را به لوث شرک «مسیح ابن الهی» آلودند. بارالها! اینان تهمت زنندگان بر مریم‌اند! خداوندگارا! این مردمان صبح و شام فریادشان بلند است از خواهرم، خواهر چادری‌ام که انهم اناس یتطهرون! برادرم را به سخره می‌گیرند که نگاهش بر زمین است. خدایا! ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس! وقتش نرسیده بر ما ابابیل بفرستی؟ یا حتی سزاوار امطارت نیز نیستیم؟ خانه‌مان را بر سرمان آوار نمی‌کنی؟ بارالها! عذاب‌مان نمی‌کنی؟

عنقریب است که ابلیس بر دامنه طور و سینین، مستند آدم و حوای بهشت پخش کند و برای سلامتی یهودا مراسم ختم امن یجیب برپا دارد. همین روز‌هاست که خون مسیح بر سر مردم ببارد. ابوجهل و ابوجهال از داخل کازینو‌هاشان به سمت ونک و جردن هجوم بیاورند برای خریدن دخترکان باکره‌ی تازه‌روسپی‌شده. دیری‌ست اهالی سیاست سر در آخور حرام‌زادگان هند دارند، ابوسفیان تاجر بزرگ شهر است و زنا تجارت می‌کند. بلال را با سِهام الشیطان تازیانه می‌زنند و عمار را با گیسوان دختران دانش‌جو زبان برید‌ه‌اند. ناموس مالک را به اسارت برده‌اند و نطفه ابن حنظله را با ربا سیراب کرده‌اند. شریح، شریح قاضی بزرگ شهر، زنازاده ست. امام جمعه‌ی چارشنبه‌های ام‌القرا رشوه‌گیر است.

خدایا! لایق عذابت نیستیم؟

ربنا! اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا

Written by م. ع.

شهریور ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ب.ظ