Archive for the ‘تاریخ شفاهی’ tag
تاریخ شفاهی انتخابات قسمت سوم – روز واقعه
۲۲ خرداد ۸۸
پارسال همین موقع یعنی واپسین جمعهی خرداد، ساعت ۱۲:۳۰ شب یعنی همین الانی که دارم مینویسم، شرکت بودم. صبحش جزو اولین نفرات رأیام را انداخته بودم و به سرعت آمده بودم سمت شرکت. شنبهاش که ۲۳ام بود تحویل چندتا از پروژهها بود و پروژهای که من رویش کار میکردم نیز فاز اولش جزو همانها. کار تقریبا کامل بود از آن حیثی که نرسیده بود و مدیر فنی قانع شده بود به کمِ ما؛ که کمیتمان هنگام کدزدن همیشه لنگِ خوشگلی و سختنویسی است به جای سرعت و پروژهها همیشه دیرتر از موعد … بگذریم.
بزرگراه حقانی بودم که مهدی زنگ زد که: فلانی! شنیدهام رأیت عوض شده؟ خندیدم و گفتم: ما طرفداران محسن رضایی به دکتر رأی دادیم. گفت کدام دکتر؟ گفتم یک دکتر که بیشتر نداریم. مسافران تاکسی هر جور که نگاهم کردند آنقدر مستِ رأی صبح بودم که حواسم نبوده باشد. شرکت که رسیدم، پیامک که نبود، مدام زنگ میخوردم. از این طرف و آن طرف. خبرها بسیار ناامید کننده. ظهر نشده بود که قلمنیوز از قول کمیته صیانت از آرا دهها مورد تخلف گزارش کرده بود. اگر اشتباه نکنم حول و حوش ساعت ۱۲ ظهر عددش شده بود نود یا نود و یک. مهدی الف کارش شده بود اف۵ روی قلمنیوز. ساعت حدود ۳ یا چهار بود که ورق برگشت. خبرها مسرت بخش بود. بچهها میگفتند رأی شهرستانها خوب است. از یکی از رفقا که ستاد انتخابات وزارت کشور بود جویا شدم تأیید کرد.
مست بود از پیروزی. زنگ زدم، این طرف، آن طرف، این شهر، آن شهر، خلاصه کانتکتلیست موبایلم خمساش در رفت؛ به غیر از آنها که بیخبرتر از خود ما نشسته بودند پای بیبیسی یا آرآیآیبی. آخر آن روز بیحجابی آزاد بود و حسینیه ارشاد و کلوزآپ از … ؛ بگذریم بحث چیز دیگریست. خلاصه اینکه تا حدود ۳ بعدازظهر سربالایی بود و بعدش سرپایینی. لامصب دستانداز هم نداشت. بعضی شهرستانها طوری رأی داده بودند که باورش برای خود ما که ایمان به امانتداری دولت داریم هم سخت بود. بهزاد میگفت از ستاد موسوی تماس گرفتهاند نمایندههای سر صندوق را فراخواندهاند که بروید بیرون؛ به بهانهی قطع پیامک و قطع خط تلفن ستاد مرکزیشان. بهزاد میگفت بازی در سر دارند و کیست که نداند؟ دلم آشوب بود. همان حدود ظهر بود که قلمنیوز تیتر زد: پیروزی موسوی با ۸۰ درصد آرا. متن را که میخواندی مربوط به صندوقهای استرالیا یا سوییس یا لندن بود. لابد اینها الاههی صداقتند؛ ما هم کأن الاغ. لابد!
مادرم گوشیاش را گذاشته بود خانه، سر صندوق بود و دوست داشتم نظرش را بدانم. وانگهی از رفقا که اجرایی بودند و همان حوالی مأمور به امر انتخابات آمار گرفته بودم. نزدیک خانه ما ۶ به ۴ بود به نفع موسوی. خیلی بد نبود و امیدوارم میکرد.
وضع کار در این شرایط چطور است به نظر شما؟ هیچ! در گروه همدورهای ها هم همان بحث و جدل همیشگی. ساعت حدود ده شب بود ـ این را خوب یادم هست ـ یکی از رفقا که قبلا حجتیهای بود و بعداً سبز شد نامهای زد به همان گروه و آرا را پیشبینی کرد؛ فردایش دیدم دقیقا همان پیشبینی البته او گفته بود دکتر ۱۹ که شد ۲۴/۵. نسبتها دقیقا همان بود. همین آدم فردا صبحش نامه زده بود که تقلب شده. خر بیار باقالی بار کن.
یا آن یکی رفیق جوگیر ما. ساعت ۱۲:۳۰ بود شایدم ۱۲:۳۵ زنگ زده: «فلانی! بهت …» صدای هقهقاش میآید … «بهت تبریک میگم. حقتون بود. واقعا هم رأی داشتید. ۴ سال سفر استانی و …» منِ خر هم داشتم دلداریاش میدادم. حالا این آدم کیست و چه کارهاست بماند؛ مهم این است که کروبیچی تمام عیار بود و اپوزیسیونِ طرفدار تغییر قانون اساسی. همین آدم فردایش که شنبه بود و ۲۳ خرداد حدود ساعت ۱۰ نامه زد که : «فلانی! شرافتتون رو به چی فروختید؟ چرا رأی مردم رو عوض کردید؟ فلانی جان! من به شما علاقه دارم». بدبخت! خودمان ته این جور علاقهداشتنهاییم.
بعدازظهر به جای کار، بیشتر در کوچه بودم جلوی در شرکت، مشغول به تلفن، گوشی داغ کرده بود و شکر خدا که شارژر همیشه همراهم هست. دعایی هم به جان حضرت هاشمی کردیم که موجب شده بودند پیامکها قطع شود. دقیقا دیروزش پیامکها قطع شد و سببش این بود که شایعه کرده بودند آقا جواب نامه ی هاشمی را دادهاند و فلان گفتند و غیره؛ که بله ما هم ناراضیایم و در فشاریم. چارشنبهاش که میشد پریشب، میدان ونک داشتند نامه هاشمی به آقا را پخش میکردند بین مردمی که آتشفشان خشمشان نشت کرده بود به کف خیابان. احمقها پیامکها را از چندین سرور ارسال کردهبودند وزارت هم امر کرده بود پیامک بیپیامک؛ مملکت تعطیل. باز هم خر بیاور باقالی بار کن. یک سال است رفتهایم صنف خرآور و باقالیبارکن.
کسی هم ـ حسب احساس مسؤولیت فراوان ـ فراخوان داده بود جمع بشویم فلان جا. که من نرفتم و رفقا رفته بودند و ظاهراً صحبت کرده و شام خورده اند و بعضی رفته اند خانه و بعضی همانجا خوابیده اند تا خود صبح؛ که با فتنه مبارزه کرده باشند. خب تجربهاش نبود؛ الان خیلی فرق کردهایم نباید خرده گرفت. اما اخلاص آن روزها چیز عجیبی بود. روزهای سختی بود. فشار را میشد به صورت فیزیکی حس کرد؛ از بس که بحث نازل شده بود روی گردههای ما؛ و هیچ حائلی نبود. نظام خود ما بودیم، بچه حزبالهیها.
مثل این داستانهای ادامهدار باقیاش بماند برای فردا که شنبه باشد، خاطرات ۲۳ خرداد پار را بنویسم ان شاء الله.
مطالب مرتبط:
تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت دوم – قبل از ۲۲ خرداد
جمعه پیش از انتخابات، پارک دانشجو، ساعت ۴ بعد از ظهر، روبروی تئاتر شهر
پسری نشسته بود با تیشرت سفید، دستبند سبز، شلوار جین و کفشهای اسپرت. نقاشی میکشید. فریدالدین گیر داد که برویم سر وقتش. آستینش را کشیدم که بیخیال اخوی، چه کارش داری. رفت شروع کرد بحث کردن:
- آقا شوما به کی رای میدِین؟
آشکارا متوجه علاقه سیاسی ما شده بود: «من بحث نمیکنم آقا! کار من نقاشیه. من با قلمم حرف میزنم.» فریدالدین ـ مثل همیشهی پیلهکردنهایش ـ گفت: نه این که تابلوئس. میخواستم ببینم این نقاشی آقای میرحسین که کشیدِین، علاقه سیاسی شوماس؟ این تازه سوال دوم فریدالدین بود که پسر عصبانی شد: «لطفا مزاحم کار من نشید، من نقاشی میکشم میفروشم، ده سال هم هست اینجا هستم.»
- ما که دعوا نداریم اخوی. فرید حاجی شما هم بیخیال شو.
شنبه پیش از انتخابات، میدان ولیعصر، ابتدای بلوار کشاورز، وسط بلوار
ما بودیم و یک عده با دستبندها و تیشرتهای بنفش و یک عده سبز. بچههای احمدینژادی تک و توک ایستاده بودند به بحث، با کیف دانشگاه و قیافههای خسته. سبزها قبراق بودند، با لباسهای سبز و دستبندهای سبز، بنفشها هم دختر و پسرشان قابل تشخیص نبود. بیشتر نگاه میکردم تا بحث. دیدم یک بحث خیلی داغ شده، پسری بود کُرد و به زعم خودش شیعه، طرفدار کروبی بود و داشت با یک پسر با ظاهر حزب الهی که دستبندی سبز به دست داشت بحث میکرد. داغ کرده بود و داد میکشید. پسر سبز ـ خیلی تاثیرگذار ـ بازی ترس اجرا میکرد و عقب عقب میآمد. دستهایش را میگرفت بالا: تسلیم! باشه! نزن! آقا ایشون میخواد من رو بزنه! من که چیزی نگفتم!
در گوش هادی دادمان گفتم: اینها هم آموزشهای حزبی است اخوی؟
همان شب، میدان ولیعصر، ضلع جنوب شرقی میدان، روبروی بازار موبایل ایرانیان
نمیدانم همان شب بود یا یکشنبه بود که وحید جلیلی آمده بود و داشت بحث میکرد. سجاد صفار هم بود و مهدی شاهآبادی و الیاس و سید حسین و دکتر و … . امیر تفرشی را دیدم که از همه جایش پرچم ایران آویزان کرده و دارد دو تا پرچم هم توی هوا میچرخاند. گفتم امیرخان پس فرق ما و اونا چیه؟ خندید و گفت هیچی. خندیدم و گفتم دمت گرم.
من در دو شب، در همین مکان مقدس با دو کاراکتر عجیب بحث کردم؛ نمیدانم کدامش شنبه بود و کدامش یکشنبه، هر دو را مینویسم:
کاراکتر اول: درود بر هاشمی
پسری قد بلند که سنش میخورد سالهای اول یا دوم دانشگاه باشد ـ شبیه امام صادقیها بود ـ داشت به هاشمی فحش میداد. کامله مردی در حدود ۳۵ تا چهل، با ریشهایی بسیار تنک و کوتاه، شکم برآمده، کت و شلوار بر تن و کیفی اداری در دست با او بحث میکرد.
- آقا من میگم چرا به خودتون جرأت میدید به آقای هاشمی توهین کنید؟
رو کرد به من و گفت «بد میگم آقا؟» عرض کردم: «کی توهین کرده حاجی جان؟ اشتباه کرده توهین کرده. حاج آقا پیشینه نظام ما هستند. سوء تفاهم شده» با دست اشاره کرد به طرف بحثش و گفت: «همین احمدی نژادیها». پسر قد بلند با دریافت یک چشمک بحث را رها کرد و من ادامه دادم:
- حاج آقا! شما بگید. الان حق با کیه؟
- ببین پسرم، اسمت چیه؟ «محسن»، ببین محسن جان [کیفش را زمین گذاشت و سیگاری روشن کرد] آقای احمدی نژاد توی این چهار سال همه چیز ما رو به باد داد.
- به خدا منم همینو میگم.
- آفرین! حالا ما چرا باید دوباره بهش رای بدیم؟
- حاجی جان! شما که میدونی اون طرف کیا هستند؟
- احسنت! اصلا من شک دارم به این موسوی. بچه خوبیه ها اما ضد انقلاب رفتهاند پشتش.
- میگن بهایی ها هم ازش حمایت کردن حاجی.
- لا اله الا الله … [صورتش را آورد جلو] بهاییها؟ «در گوشش گفتم درست نیست بگیم اما حقیقتیه که هست» لا اله الا الله … [پوک عمیقی به سیگارش زد] «بعد من میگم چرا ابراز تبری نمیکنه؟» ببین پسرم، ما جنگ دیدیم، صلح دیدیم، توسعه دیدیم، خود من وکیل دادگستری هستم [سرش را آورد نزدیک] قاضی هستم.
- خدا حفظتون کنه.
- نه جدی عرض میکنم.
- بنده جسارت نکردم، حاجی شما میگید تکلیف چیه؟
- احمدی نژاد خیلی به ما ضربه زد، مملکت چند سال رفت عقب.
- البته کار خوب هم کرد ها.
- بر منکرش لعنت، اما زیرساختها، زیرساختها رو نابود کرد آقا. از اون طرف سبزها هم که معلوم نیست چی هستند، چپ هستند که خب باز بده یه پسرفت دیگه، لیبرال هستند که پناه بر خدا …
- مام موندیم حاجی جان. نگاه نکن قیافهمون احمدینژادیه ولی این از حب علی نیست از بغض معاویه ست.
در طول این مدت دست من را در دستش گرفته بود و در خیابان کنار میدان قدم میزدیم. در سمندش را باز کرد : از کدوم طرفی میری برسونمت عزیزم؟
- نه حاجی جان، ما یه وری میریم که عمرا به مسیر شما نمیخوره. دعا بفرمایید.
- یا علی.
سیگارش را خاموش کرد و رفت.
کاراکتر دوم: مرگ بر مشایی
مردی بود در حد چهل سال، صورتش از فرط سیگار کشیدن، سیاه بود و لاغر. قدش تا شانهام بود، شلوار جین تنگ پوشیده بود با پیراهنی کوتاه و تنگ و آستینهایی کوتاهتر. ریش از بیخ تراشیده و کفش اسپورت. نمیدانم بحث از کجا شروع شد و چه مسیری را طی کرد که ناگهان فاز بحث عوض شد:
- داداش، من محل کارم همین جاست، پاساژ ایران، اینطوری که شما میگید نیست. احمدینژاد آدم خوبیه اما دور و بریهاش … امان از دور و بریهاش. این مشایی آدم اسرائیله.
- شمام خیلی جدی گرفتین این بنده خدا رو. اسرائیل؟
از اینجای مکالمه به بعد، تقریبا نجوا بود. سرش را آورده بود نزدیک و در گوش من حرف میزد. من هم گردنم را خم کرده بودم که بتوانم بشنوم. ریتم صحبت طوفانی بود و من چون طفلی اسیر یک استاد فن خطابه: میدونی توی … [یکی از شهرهای استان فارس] درگیری شد پارسال؟ حدس بزن چند نفر کشته شدند؟ سر چی؟ سر یک سخنرانی آقای احمدی نژاد. حتی امام جمعه اون شهر هم علیه احمدینژاد حرف زد تو نماز جمعه. چرا؟ چون اطلاعات غلط داده بودند و ایشون یک شهر رو کرد بخش و شهر دیگر رو کرد شهرستان. دعوا شد. سر ۲۰ نفر با بیل شکافته شد. میدونی چرا بچههای ما توی اربیل لو رفتند؟ حدس بزن. خب مشخصه. آقاجان لوشون دادند، به خدا لوشون دادند. میدونی چند سال کار عملیاتی بچههای ما دود شد رفت هوا؟ من رو نگاه کن! من بهم میخوره این تیپ و قیافه؟ من یک کارمند سادهی وزارت هستم. بله اطلاعات. تو اصلا میدونی چرا آقای مشایی گفت دوست مردم اسرائیله و بعدش معذرتخواهی نکرد؟ تو میدونی چرا سد سیوند رو با اون همه سر و صدا راه انداختند؟
موبایلش را درآورد و گفت: ببین بذار نشونت بدم چند شب پیش اینجا چی برام بلوتوث کردند. همین سبزهای مادر… . بیا ببین: عکسی را نشانم میدهد از روزنامه اطلاعات یا کیهان سال ۵۹ که از قول آقای طالقانی نوشته شده در حجاب اجباری در کار نیست.
- میدونی اینها کجا رو نشونه گرفته اند؟ به خدا این رو که دیدم سرم داغ شد. بیناموسی هم حدی داره. یعنی فردا میخوان …
- حاجی این که چیزی نیست، صریحش رو تو روزنامههاشون چاپ میکنند.
- نه تو نمیفهمی. ببین، این که این قضیه فراگیر بشه میدونی چی میشه؟ احمدی نژاد ما رو به خاک سیاه نشوند، ببین چی بلوتوث میشه. دختر و پسر توی هم … لا اله الا الله … ببین احمدینژاد آدم خوبیه اما دور و بریهاش. امان از دور و بریهاش. تو میدونی سر اون قضیه که …
چند تا قضیه دیگر هم مثال آورد که نشان دهد مشایی جاسوس است و این اتفاقات بدون در نظر گرفتن جاسوس بودن مشایی توجیهناپذیر است. صرف نظر از درستی گزارههایی که از دهانش درمیآمد و ربط منطقیشان، من آچمز شده بودم. پایم شروع کرده بود به طرز خفیفی لرزیدن و احساس میکردم همه چیزم را باختهام. متوجه شده بود که نطقش اثر کرده. لختی درنگ کرد، بعد گفت:
- ببین بعد نماز صبحت توسل کن به حضرت زهرا. تو دلت پاکه، شما جوونها دارید گول میخورید. توسل کن خودشون راه درست رو نشونت میدن.
از من جدا شد و رفت و من همانجا خشکم زده بود. شبهای دیگر هم دیدم که تک و توک بچهها را به بحث گرفته. هر وقت میدیدمش راهم را کج میکردم که دوباره گرفتارم نکند. انسان عجیبی بود، فکر کنم خودش اهل علوم غریبه بود. صد رحمت به مشایی.
ادامه دارد …
مطالب مرتبط:
تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت اول – قبل از ۲۲ خرداد
تصمیم گرفتم تاریخ شفاهی قبل و بعد از انتخابات را ثبت کنم. باید ثبت کنیم، در برابر تاریخ مسئولیم.
داخل تاکسی پیکان، ساعت ۲۱:۵۰، پایینتر از پارک دانشجو
سه نفر روی صندلی عقب نشستهایم. یک پسر جوان بدون هیچ علامت سبزی در سمت چپ، مردی حدود سی ساله، قدکوتاه و خوشبرخورد در وسط و من در سمت راست. یک خانم حدودا سی و چند ساله با روسری سبز و موهایی دستافشان و راننده چهل ـ چهل و پنج ساله هم در جلو نشستهاند. مرد میان سال میپرسد: مناظره کروبی با احمدینژاده؟ جوان جواب میدهد: آره. هنوز شروع نشده. مرد میانسال جواب میدهد: آقا زودتر برو لطفا برسیم. (راننده غرولند میکند که مگه نمیبینی ترافیک رو؟) به مناظره موسویش که نرسیدیم، ببینیم کروبیش و چه میکنه!
خانم بدحجاب* میگوید: این رو هم لوله میکنه. جوان با تعجب میپرسد شما به کی رای میدید؟ زن که لهجه خاصی ندارد جواب میدهد ما اصفهانی هستیم و هم دور قبل و هم این دور به احمدی رای میدهیم. بعد شروع میکند موسوی را مسخره کردن. پسر که عصبی شده زیر لب میگوید: چیز بهتر از چیتوزه! زن برمیگردد طوری که همهمان میترسیم. فریاد میزند پسرهی بیشعور! یک بار دیگه توهین کنی میزنم لهت میکنم! راننده تاکسی برای آرام کردن فضا شروع میکند از احمدینژاد تعریف کردن. یکی دو برگه روزنامه (ایران و کیهان) در میآورد و نشان میدهد: این همه خدمت کرده. خانم بیزحمت اون داشبورد رو باز کن. آره اون برگه رو بده. دستت درد نکنه.
ببین آقا! بیا! دو هزار تا بیمارستان ساخته!
پسر بحث را میبرد سمت کروبی. زن بدحجاب فحشی میدهد و میگوید: خواهر من همسر شهیده. سر حضانت بچهش چنان بلایی سرش آوردن که نگو. از اصفهان اومدیم جماران بریم پیش امام همین کروبی … (فحش) زد تو گوش خواهرم چنان که از گوشش خون اومد. مرتیکهی … (فحش) زندانی کرد خواهر منو. چرا؟ چون میخواست شوهر کنه این کروبی … (فحش) داشت بچهشو ازش میگرفت. اصلا احمدی باید همهشون رو تو تلویزیون رسوا کنه. من زمان امام همین شکلی بودم، الانم همین شکلیام، از همه چادریها هم مسلمونترم. راننده میگوید: درستشم همینه.
خانه، شنبه قبل از انتخابات
مادر با چشمانی اشکبار دارد نوشته روی دیوار را پاک میکند: خدا ازتون نگذره. مرا میبیند اشکهایش را پاک میکند، «سلام مادر»ای میگوید و میرود داخل خانه. روی دیوار تازه رنگ شده راهپله با خودکار و دستخطی که عجله از آن میبارد نوشتهاند: مرگ بر احمقینژاد. پوستر «مردی میآید» را زیرنویس میکنم که: سلام بر مقداد زمانه؛ که پیشانی بلندش آماج سنگهای سگهای وحشی معاویهست. و میچسبانم روی در خانه. میروم در خانهی همسایه انگشت شستم را از بالا تا پایین میکشم روی در. برمیگردم خانه، مادر سرش را با سبزی پاک کردن گرم کرده است.
چهارشنبه قبل از انتخابات، جردن، ساعت دوازده شب
کمی پایینتر از تقاطع آرش، باندی گذاشتهاند و آهنگی پخش میکند «موسوی دشمن فقر و فساد و تبعیض» نه قافیه دارد نه وزن، اما شش و هشت خوبیست. مردم نیمه میرقصند. پارچه سبزی گرفتهاند و هر ماشینی که میرود سمت ونک از زیر آن میگذرد. مشکل بچه مزلفهای جردن نشین فقر است؟ فساد است؟ یا تبعیض؟ میخندیم و روان میشویم سمت ونک.
چهارشنبه قبل از انتخابات، میدان ونک، ساعت یک بامداد
میدان سراسر سبز است. پیامک زدهاند که صادقیه هفتصد نفر جمع شدهاند علیه رهبری شعار میدهند. بررسی میکنم بچهها تکذیب میکنند. «اگر به شعار باشد همینجا دارند مرگ بر دیکتاتور میگویند» این را پشت تلفن به یکی از دوستان که از دردشت زنگ زده میگویم. شعاردادنها هماهنگ است، لیدرها نشان دارند: بازوبندی سبز کمی بالاتر از آرنج. جماعت بسیار شادند. هر ده دقیقه یک نفر با پرچم ایران از وسط جماعت میگذرد، هو میشود و پرچم و عکسهایش را جماعت پاره میکنند. لبخند میزند و میرود تا نفر بعدی بیاید. ده تا جوان ریشو میبینم، سیگار در دست و عصبی. چفیه میچرخانند. میروم چیزی بگویم میترسم. پیامک میزنم به یکی از بچهها، قرار میشود کنترل کند. یکی از سیگاریها شروع میکند با یک زن تماما بیحجاب (به استثنای یک روسری سبز یک وجبی) که سگی در بغل دارد لاس زدن. کاش شب حمله به کوی هم از این دست زنها بودند تا سر تو را گرم کنند!
دیشباش همین موقع نشسته بودیم لای چمنهای ضلع شمالی میدان، سلمان میگفت از همین درختها امثال تو را دار میزنند. دیشب سلمان با من بود، اما امشب نه. خیلی ترسیدم، نه برای خودم.
حقانی از جلوی موسسه اطلاعات بسته است تا خود میدان، دخترها و پسرها روی لبه صندلیها نشستهاند و چیزی در هوا میچرخانند: پارچه سبز. راننده یکی دو ماشین یا مستاند یا اکس زدهاند، از هر دو ماشین دخترانی پیاده میشوند، روسریهای سبزشان را در میآورند و شروع میکنند رقصیدن. ناگهان متوجه شدم قلبم دارد قفل میشود. میروم جهان کودک، گم میشوم بین باغچهای که در ضلع جنوب شرقی تقاطع است. کمی نفس تازه میکنم تا نیافتم. دو تا پراید هاچ بک میآیند بعد از تقاطع، میزنند کنار، ده جوان پیاده میشوند، در صندوق عقب را باز میکنند، باندهای بزرگ نمایان میشود: شروع میکنند رقصیدن. یک موتوری رد میشود و رو به من فحشی به احمدینژاد و مادر من میدهد. خدا را شکر میکنم که به آقا فحش نداد.
دوشنبه قبل از انتخابات، میدان ولیعصر
مرد حدودا سیساله، دست خانمش را گرفته. از من میپرسد به نظرت کی رای میاره؟ میگویم مهم نیست، مهم این است که هر کسی هست با رای بالا رای بیاورد. تعجب میکند. اشاره میکنم به خیابان و جماعتی را که مثل استادیوم شعار میدهند نشانش میدهم و میگویم: بعد از انتخابات داستان داریم! اگه با قاطعیت رای نیاره کسی، شورش میشه. با تعجب میگوید: دقت نکرده بودم. حق با شماست. حدس میزنم که میخواست از من بشنود که به احمدی رای میدهم تا دلش گرم شود در این وانفسای سبز. عذاب وجدان میگیرم نکند به خاطر حرف من و حفظ نظم عمومی به موسوی رای بدهد!
مناظره احمدی و هاشمی (در ظاهر احمدی و موسوی)، ساعت ۲۲:۱۰، روبروی صداوسیما
پیامک میکنم به همه: «احمق از آقا جلو زد! قبل از انتخابات بدتر از هجده تیر خواهیم داشت.» یکی از بچههای جنبش جواب میدهد: خفه شو! یکی از بچهها میگوید: احمق تویی! بقیه جوابها را بعدا حضوری دریافت میکنم. آخرین جواب را چندی پیش علی ش. به من داد: چهار ماه بعد از انتخابات.
دوشنبه بعد از انتخابات، خیابان پورسینا، طبقه سوم رو به خیابان پر از جمعیت
موسوی از مقابلمان میگذرد. بچهها میگویند دارد میرود سمت آزادی که ملت را آرام کند. میثم میپرسد میدونی چند نفر شهید دادیم؟ سرم را پایین انداختم و گفتم
بیش از اونی که به تو گفتن.
(*) چیزی به اسم بدحجاب نداریم، یا حجاب هست یا نیست. اما به دلیل نزدیک بودن این معنی عرفی به تصویر واقعی فرد مورد نظر از لفظ اشتباه بدحجاب استفاده شده است.