جسد زنده » بسیجی http://jasadezende.ir/wp هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده Thu, 01 Jul 2010 19:28:22 +0000 fa hourly 1 http://wordpress.org/?v=1119 دغدغه‌ها و سقف ظرف وارونه وجود http://jasadezende.ir/wp/1389/02/daghdagheha/ http://jasadezende.ir/wp/1389/02/daghdagheha/#comments Mon, 10 May 2010 19:45:06 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=1742 اشاره: برای امیرحسین ثابتی و حسین قدیانی؛ امیدوارم بیایند و بخوانند. کلمه به کلمه‌ش هدف‌مند نوشته شده است. این اولین و ان‌شاءالله آخرین مطلبی است که در مورد قدیانی مینویسم.

چند تا موضوع بود که قصد داشتم امشب در موردش بنویسم. طرح نوشته را در ذهنم ساختم: یکی دو تا مسئله را مطرح میکنم و این کار را میکنم و آن کار را میکنم و این را اینگونه میگویم و آن را آنگونه مینویسم. به رسم همیشه قبل از نوشتن مطلب ـ حسب عادت ـ صفحه گودر را گشودم و …

دیدم امیرحسین ثابتی بلاگفا را تهدید کرده، البته تهدیدش نرم است که اگر این وضع ادامه یابد بچه‌حزب‌الهی‌ها از بلاگفا سلب اعتماد می‌شوند. چند روز پیش هم حسین قدیانی بلاگفا را تهدید کرده بود و من به هادی گفتم باز هم ما شدیم مسخره‌ی ملت. دیروز در نمایشگاه حسین قدیانی را دیدم و وقتی سرش خلوت شد نقدم را گفتم، انتظار داشتم تند جوابم را بدهد اما خیلی خوب و نرم جوابم را داد. گفتم و گفت و آخرش عذر تقصیر خواست و خداحافظی کرد و من و سلیم هم آمدیم رفتیم پی کارمان.

انتقاد من از حسین قدیانی ماند پیش خودم و خودش، و جوابی که داد ـ و سلیم ناراحت شد و من نشدم ـ هم پیش خودمان می‌ماند. من نیامدم اینجا از حسین قدیانی گلایه کنم یا از امیرحسین ثابتی شکایت. امید حسینی در این مطلب خیلی خوب در مورد بلاگفا و سرویس رایگان اینترنتی توضیح داده،‌ من بیشتر از اینش را لزومی نمی‌بینم بگویم. اما در عجبم ما برای چه می‌جنگیم برادران؟ برای خودمان؟ وای بر منِ جسد. اگر مشکل با بلاگفاست مگر قبلا نبود؟ اگر بحث سر سانسور است مگر بحث جدید است؟ اگر صحبت از امنیت یا تبلیغات بلاگفاست مگر بلاگفا امروز کارش را شروع کرده؟ فردا هم لابد اگر حسین فیلتر شود شما ضدفیلتراسیون می‌خواهی بنویسی و بگویی امری ناخوشایند است!

آمدم امشب که در مورد پیشنهادات علیرضای عزیز بنویسم، در مورد شیوه برخورد با منتقد در صدر اسلام بنویسم، در مورد سیره شهید بهشتی بنویسم، در مورد تظاهرات علیه حجاب بنویسم، و آخرش هم دو تا وبلاگ مفید معرفی کنم و برای یک سایت هم تبلیغ؛ که بیایید کمک کنید راهش بیاندازیم. اما دلم چرکین شد. آقای ثابتی! آقای قدیانی! بس کنید! وبلاگ من و وبلاگ شما چه اهمیتی دارد؟ کتاب من و کتاب شما چه اهمیتی دارد؟ این تهدید‌های بچه‌گانه چه معنایی دارد؟ خب بروید یک سایت بزنید آقای خودتان باشید؛ شما که مستضعف یا کم‌بازدید نیستید.

ما داریم برای چه می‌جنگیم؟

یک بار این را برای رضا امیرخانیِ نازنین و متواضع نوشته بودم که نکند برای قبرِ خالی‌ِ سمپاد روضه خوانده باشد:

آقای استاد، حسین قدیانی را که دیدم فهمیدم گریه برای قبر خالی عبث است. آن یکی نویسنده از دیوانگی‌های خودش می‌نویسد آن یکی از سردرگمی‌های خودش، خب یکی آن طرفی هم از فلان دوست‌دخترهایش قافیه و غزل می‌سازد، چه فرقی می‌کند؟ گریه برای قبر خالی عبث است! می‌خواهد سنگ قبرش نوشته باشد حاج احمد کاظمی یا زهرا کاظمی! راستی! حاج احمد را یادت هست استاد؟ چقدر سنگین نگاه می‌کرد. حسین قدیانی – نمی‌شناسمش و اصلا نمی‌خواهم ازش تعریف کنم – برای قبر خالی روضه نخواند. نمی‌فهمم، نمی‌فهمم چرا من تا به حال برای قبر خالی گریه می‌کردم؟

دو چیز باعث شد از نوشتن این نوشته پشیمان شوم. یکی تعریف‌ها و تمجید‌هایی که باعث شد منتقدْ حسود خوانده شود و برای تهدید بلاگفا از حضرت آقا مایه گذاشته شود و حرمت همه‌چیز و همه‌کس ریخته شود و دیگری جوابی که همان موقع آقای امیرخانی به من داد؛ جوابی که نشانم داد کار پاکان را قیاس از خود مگیرم.

بله آقای ثابتی. شاید قدیانی سرش گرم مجوز کتاب و فحاشی منتقدان و اشتیاق هوادارانش باشد ـ خدا شاهد است برای سلامتی و توفیق و هدایت قلمش دعا می‌کنم ـ  اما شما مثل خود من دانشجویی و هنوز آنقدر معروف نشده ای که نیایی و این مطلب را از این پابرهنه نخوانی. ما نباید برای قبر خالی گریه کنیم امیرحسین‌جان. ما باید برای اسلام حکومت جهانی می‌ساختیم، ما باید برای فرهنگ جهاد می‌کردیم، ما باید قدس را آزاد می‌کردیم … آن‌وقت حالا می‌آییم تمام هم و غم‌مان را چند ماه میگذاریم برای یک وبلاگ و نویسنده‌اش. یک روز برای معرفی، یک روز برای وبلاگش، یک روز برای کتابش … برای چه؟ یک وبلاگ که شده قطعه‌ای از بهشت؟ شهدا که تنزیل‌شان داده‌ایم در بابای خودمان و عمه و خاله و دایی‌مان؟ نه عزیز من! بهشت و قِطَعٌ متجاورات آن جاییست متعلق به عباد الرحمن؛ الذین … . بیش از این نمیتوانم حرف بزنم خودت مطلب را بگیر.

فدای وجودت، جسد

سکوت کن پسر

پس‌نگاشت: تیتر را یک‌بار دیگر با توجه بخوان.

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1389/02/daghdagheha/feed/ 6
رساله‌ای در باب جنگ نرم http://jasadezende.ir/wp/1389/01/about_jangenarm/ http://jasadezende.ir/wp/1389/01/about_jangenarm/#comments Thu, 08 Apr 2010 10:28:58 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=1556 اشاره: قبل از خواندن این متن، نمودار بیانات حضرت آقا در مورد جنگ نرم را حتما ببینید. اگر نظر مرا بخواهید هر تشکل انقلابی دانشجویی باید این نمودار را روی دیوارش نصب کند. صحبت‌های حاج حسین یکتا را هم از دست ندهید. نوشتن این متن بیش از شش ساعت از وقت مرا گرفت، شاید بی‌انصافی نباشد ده دقیقه از وقتتان را بگیرد.

کدام جنگ؟ کدام دشمن؟

چه بکنم اگر کسی نمی‌بیند؟

من دارم می‌بینم صحنه را، می‌بینم تجهیز را، می‌بینم صف‌آرایی‌ها را، می‌بینم دهان‌های با حقد و غضب گشوده‌شده و دندان‌های با غیض به هم فشرده‌شده را؛ علیه امام و علیه انقلاب و علیه آرمانها ... چه بکنم اگر کسی نمی‌بیند؟

قدم اول دشمن در جنگ نرم این است: «کدام جنگ؟». وقتی جنگی نباشد دشمنی هم نیست، پس مبارزه‌ای هم نیست. در این حالت می‌توان به راحتی در خاک «دشمن غافل» عملیات کرد بدون آنکه آب از آب تکان بخورد. در سوی مقابل قدم اول مبارزان و آزادی‌خواهان این است: «جنگ است!». تشخیص موقعیت جنگی و اعلان فرمان دفاع، اولین قدم در مبارزه است …

با کوفتن بر طبل جنگ، غبار غفلت از چهره‌ی عبوس مستضعفین برمی‌خیزد و خونی در رگ‌هایشان جاری می‌شود. جنگ حق و باطل یک حرف انتزاعی یا تبلیغی نیست. مواجهه همه‌جانبه دو جبهه  مؤمنین و مشرکین-کفار یا در لسان حضرت امام روح‌الله مستضعفین در برابر مستکبرین، امری واضح و غیرقابل انکار است. سربازان، افسران و فرماندهان این جنگ کسانی هستند که به این جنگ اعتقاد دارند، کسانی که می‌دانند غربِ اومانیستِ لیبرال-دموکرات با اسلام فقاهتی سر جنگ دارد، با فریادِ در گلوی تاریخ‌ پیچیده‌ی محمد (ص) دشمنی دارد و هنوز سمیه و یاسر و بلال را شکنجه می‌دهد و برای مستضعفین جایی جز «شعب ابیطالب» باقی نمی‌گذارد. کسانی که اعتقاد به این جنگ ندارند، حتی اگر در حوزه سرزمینی خودی باشند، غیرخودی محسوب می‌شوند.

اعلام «جنگ نرم» توسط ولی فقیه، پرده‌ از یک «واقعیت موجود» برداشت. اشاره به تهاجم فرهنگی، سپس شبیخون فرهنگی و آنگاه ناتوی فرهنگی را به یاد بیاورید. اما این بار کار به جایی رسیده که بحث «جنگ» پیش آمده است. «جنگ نرم» عبارتی  است که هم در ساحت اعتقادات، هم سیاست و هم فرهنگ و هنر بسیاری از مسائل را روشن می‌کند؛ جبهه‌ها را خط‌کشی می‌کند؛ تکلیف‌ها را روشن می‌کند و …  . اولین تأثیر «اعلان جنگ» توسط حضرت آقا باید این باشد که غفلت ما از بین برود؛ که نکند با لگد دشمن بیدار شویم.

جنگ نرم؛ نه جنگ سرد!

جنگ سرد به حالتی گفته می‌شود که طرفین خصومت آشکار دارند اما به طرف همدیگر شلیک نمی‌کنند. شهید آوینی عبارتی دارد که «دو گرگ گرسنه و تیزدندان که از ترس دندان یکدیگر حمله نمیکنند و فقط غرش می‌کنند». این جنگ سرد است، اما جنگ نرم به بیان حضرت آقا «جنگ با استفاده از ابزارهای فرهنگی» است. جنگ نرم را میتوان بخشی از جنگ سرد دانست. اگر بیشتر بار جنگ سرد بر دوش سیاستمداران و صاحبان قدرت است که پنجه در پنجه دشمن بیاندازند، در جنگ نرم این وظیفه بر دوش کسان دیگریست. تعریف رهبری از «دانشجو» به عنوان «افسر» و «استاد» به عنوان «فرمانده» به خوبی این تمایز را آشکار می‌کند.

جنگ نرم بیش از آنکه «سرد» باشد «نرم» است، بیش از آنکه از ابزاری چون «قدرت» استفاده کند از «غفلت» استفاده می‌کند. آرام و خیزان می‌آید، به اسم هنر، به اسم فرهنگ، به اسم همایش و کتاب و علم. به اسم تفلسف ایمان‌زدایی می‌کند، به اسم روشنگری غیرت را محو می‌کند، به اسم تفکر یاد مرگ را از بین می‌برد، به اسم شبکه اجتماعی حیا را ذوب می‌کند و پرده‌ها را می‌درد. لیبرال دموکراسی قبل از آنکه یک فراگفتمان یا پارادایم باشد یک مذهب است، لیبرال دموکراتهای انگلوساکسون نیازی به «لژ فراماسونری» یا «چمدان دلار» ندارند که کسی را به استخدام خود درآورند. کافی است ما از یاد مرگ غافل شویم و در دور باطل «لذت برای زندگی؛ زندگی برای لذت» سرازیر شویم. آن وقت خودمان هم پول میدهیم که به لیبرال دموکراسی خدمت کنیم! با توهم توطئه‌های کهنه و نخ‌نما نمی‌توان با این باربی هزار داماد جنگید؛ چرا که نه استالین و خروشچف ـ که خود امپریالیست بودند ـ و نه هیچ‌کدام از دشمنان کوچک و بزرگ امپریالیسم، طرفی از این «دیگرجاسوس‌بینی‌ها» نبستند.

میوه امپریالیزم جز جنگ نیست.

جنگ نرم، بخشی از جنگ سرد است. هجوم فرهنگی به جمهوری اسلامی از یک سو و تهدیدهای نظامی و تحریمی ایالات متحده علیه ایران از سوی دیگر، دو تیغه‌ی یک قیچی هستند.

اگر شیوه این جنگ را بلد نیستیم و اگر به دین و فرهنگمان تسلط کافی نداریم بهتر است سکوت کنیم تا اینکه با حرف‌هایمان خود را اسباب مضحکه «غیرخودی‌ها» و «اوباش» کرده باشیم.

راهکارها

۱. غفلت‌زدایی از افسران

بیایید در چارچوب ترمینولوژی آقا صحبت کنیم. اولین قدم در جنگ نرم این است که افسران را بیدار کرد. باید بدنه جنبش دانشجویی را از این کرختی و فترت بیدار کرد، از این یأس و سرخوردگی که دلایل مختلفی دارد؛ مهم‌ترین آنها حوادث پس از انتخابات است. باید به یکدیگر امید داد و از درغلتیدن به آغوش روزمرگی و گذران بیهوده دوران دانشجویی خودداری کرد. همچنان که یک مجاهد، هیچ‌گاه به امنیت محل سکونتش دل نبسته، افسران جنگ نرم نیز در میادین فرهنگی و ایدئولوژیک، خواب راحت نباید داشته باشند. اگر قرار است دشمن از طریق فرهنگ به ما ضربه بزند، باید در برابر هر محصول و استراتژی فرهنگی دشمن هشیار باشیم. با چشمانی باز اوضاع را رصد کنیم و از خواب خرگوشی در بالین ِ «لاست» و «فرندفید» و «هالی‌وود» و «هری‌پاتر» پرهیز کنیم.

۲. تأمین لجستیک

اگر دانشگاه را آوردگاه دو جبهه حق و باطل در نظر بگیریم، توپخانه‌هایی چون نشریه و همایش و طرح مطالعاتی و اردو و …  نیاز به مرکزی دارد که از نظر فرهنگی و عقیدتی «افسران» جوان این جنگ را سیراب کند. بدون دانستن نقشه راه و هدف میان‌مدت و بلندمدت نمی‌توان به جنگ نرم پرداخت. یکی از بهترین مراکزی که میتواند نقش لجستیک را ایفا کند «کانون اندیشه جوان» است. مرکزی که جوانان ِ سابقا دانشجو آن را می‌گردانند، سالها تجربه کار فکری و پژوهشی دارد، مسئولین آن با مفاهیمی چون «اندیشه»، «فرهنگ»، «دانشگاه» و «فعالیت دانشجویی» آشنایی دارند و میتوانند تجربیات بسیار ارزشمندی در اختیار تشکل‌های انقلابی دانشجویی بدهند.

۳. شبکه ارتباطی

باید هماهنگ کار کرد. تشکل‌های انقلابی دانشگاه‌های بزرگ و محوری، باید با یکدیگر همسو باشند. این به معنای به وجود آوردن یک تشکیلات جدید یا دیوان‌سالاری تازه‌ای نیست، بلکه بدین معناست که تشکل‌های مختلف دانشجویی بتوانند با هم‌افزایی یکدیگر در راستای هدف مشترک حرکت کنند. از ظرفیت‌های همدیگر استفاده کنند، تجربیات تلخ و شیرین یکدیگر را مورد بهره‌برداری قرار دهند، ایده‌ها را به اشتراک بگذارند و با «مشورت و هم‌اندیشی برادرانه و خیرخواهانه» جبهه مستحکمی علیه ایادی نفله‌ی امپریالیسم شکل بدهند. با تشتت و تیرهای پراکنده‌ در تاریکی نمیتوان به توفیق دست یافت. البته که این مهم جز با خضوع و احترام به یکدیگر دست‌نیافتنی‌ست.

۴. ابزار نرم، نه ابزار سخت

با این اندیشه که «با جشن غدیر دانشگاه را فتح کردیم» نمی‌توان در جنگ نرم کاری از پیش برد. کافی‌ست طرف مقابل ـ به حق ـ عکسی از دانشجونماهایی که دانشجوهای واقعی را می‌زنند پخش کند تا غضنفرها بیش از رونالدوی تیم حریف گل به خودی زده باشند. با باتوم و حراست و کمیته انضباطی نمیتوان جنگ نرم را پیروز شد.

به دست آوردن افکار عمومی و مغلوبه کردن جنگِ برما غالب شده، جز با استفاده از ابزارهای دقیق اندیش‌مندانه و فرهنگی میسر نیست. «کرسی‌های آزاداندیشی» از بهترین ابزار جنگ نرم است که البته در مورد آن رساله جداگانه‌ای مورد نیاز است.

۵. جنگی غیردولتی و داوطلبانه

از همینجا از همه مسئولین دلسوز ـ لکن بی‌بصیرت ـ دانشگاه و نهادهای مختلف نمایندگی درخواست داریم که به کارهای بخش‌نامه‌ای دل خوش ندارند و «افسران» را برای جنگ یاری کنند نه که به آنها فرمان دهند! اگر قرار است «فرمانده» استاد باشد به این معنا نیست که فلان مسئول در نهاد نمایندگی میتواند به دانشجو بگوید چه بکند یا نکند. هر چند این خود یک مشکل فرهنگی است و باید در مسئولین ریشه‌یابی روانشناختی کرد که چرا احساس قیم بودن می‌کنند اما دانشجو دیگر هیچ عذری ندارد که هدف والای «جنگ نرم» را که یک هدف همه‌جانبه است به خاطر توصیه‌ها و منافع کوته‌بینانه و محافظه‌کاریهای معمول یقه‌سفید‌های دانشگاه واگذارد و از جهاد اصلی دوری گزیند.

از آن سو، اینکه جنگ جنگ ما دانشجوها علیه ایادی امپریالیسم است خود باید بیش از پیش ما را بیدار کند. اگر ارتش و سپاه در پاسداری از مرزها غفلت کنند چه میشود؟ اگر ما در صیانت از فضای فرهنگی و رسانه‌ای و عقیدتی کوتاهی کنیم چه می‌شود؟

۶. پرهیز از تقلیل‌های مضر

تقلیل جنگ نرم که ابعاد گسترده فرهنگی و سیاسی دارد و لایه‌های فکری و حسی و رفتاری جامعه را تشکیل می‌دهد به عملیات روانی که ماهیتی توخالی و توهمی دارد مساله‌ای است که اینک عمده فعالان عرصه اینترنت و جنگ نرم بدان دچار شده‌اند. راه‌اندازی سایت یا شبکه‌های اجتماعی با تولید آی‌دی‌های متعدد و رفرش‌های تصنعی و تولیدهای حجمی غیرکیفی نمی‌تواند واقعیت ملموس جامعه را تغییر دهد و حداکثر آمپولی موقتی آن هم صرفا برای فضاهای سیاسی و تبلیغاتی است. در فضای امروز اینترنت و تکثر چیزنیوزها!، اولویت با تولید محتوای کیفی است.

[از وبلاگ آرمانخواهی]

کانکلوژن

فرمانده کل قوا اعلان جنگ کرده‌اند، افسرانش نیز ما دانشجویانیم، با غفلت و دست‌ روی دست گذاشتن تنها تیشه به ریشه خودمان و اندیشه خودمان زده‌ایم. باید جنبید و سستی‌های گذشته را جبران کرد. خود را مجهز به سلاح اندیشه و فرهنگ ساخت و به جنگ شیاطین جن و انس رفت. جمهوری اسلامی ـ امروز ـ وظیفه دفاع از اسلام فقاهتی را بر عهده دارد و خط مقدم این دفاع، دفاعی فرهنگی و ایدئولوژیک است.

یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَى الْقِتَالِ ۚ إِن یَکُن مِّنکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ ۚ وَإِن یَکُن مِّنکُم مِّائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفًا مِّنَ الَّذِینَ کَفَرُوا

بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یَفْقَهُونَ

اى پیامبر، مؤمنان را به جهاد برانگیز. اگر از [میان‌] شما بیست تن، شکیبا باشند بر دویست تن چیره مى‌شوند، و اگر از شما یکصد تن باشند بر هزار تن از کافران پیروز مى‌گردند، چرا که آنان قومى‌اند که نمى‌فهمند.

[سوره مبارکه انفال، آیه ۶۵، ترجمه فولادوند]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس‌نگاشت: ترجمه مناسبی برای جنگ نرم نیافتم.

پس‌نگاشت ۲: کاش مثل «خامنه‌ای دات آی‌آر» یک پایگاه رسمی مربوط به امام داشتیم که آنچه از امام عزیز میخواهیم را بتوانیم بیابیم. کاش میراث امام به دست «بچه‌حزب‌الهی‌ها» می‌افتاد …

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1389/01/about_jangenarm/feed/ 34
عهداً لک … خمینی http://jasadezende.ir/wp/1388/11/ahdan_laka_khumaini/ http://jasadezende.ir/wp/1388/11/ahdan_laka_khumaini/#comments Mon, 15 Feb 2010 20:37:28 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=1281 القسم لله الواحد الجبار، القسم للقدس العزیزة؛ عهداً لک خمینی! نُبایع خامنه‌ای! إنّا علی العهد مع نصر الله!

Download audio file (hezbulla.mp3)

با شنیدن این صوت چه حسی به شما دست می‌دهد؟ چه حسی به ما دست می‌دهد؟ جز اینکه فشار خونمان یکی دو عدد می‌رود بالا و مقدار زیادی آدِرنالین تزریق می‌شود توی این رگ‌ها، اتفاق دیگری هم می‌افتد؟ جز اینکه خواننده‌ی قوز‌کرده‌ی پشت مانیتور، بُراق می‌شود و در چشمانش برق غیرت و عزت می‌درخشد چیز دیگری هم هست؟ چه سرّیست در این صوت ِ عربی ِ خاورمیانه‌ای ِ شیعی، که نه مهدی خلجی درکش می‌کند و نه دالیا مجاهد؟

نه خمینی ما، Al Mualim بازی‌های مضحک شماست نه ما Altaïr های خائن به آرمان‌های هزار و چارصدساله‌ی اسلام. وقتی سراسر فیلم‌ ۲۰۱۲تان ترس از «خاورمیانه‌ی ناشناخته» موج می‌زند؛  وقتی سربازان یانکی‌ِ تا دندان مسلح‌تان در عراق با شنیدن نام خمینی روی زرد می‌کنند؛ وقتی بعد از روی کار آمدن اوباما ـ رئیس جمهور تغییر ـ سی‌هزار تفنگدار می‌فرستید به افغانستان و در یک سال بیش از سه بازی به بازار می‌فرستید که در آن کاخ سفید ویران شده و باید نجاتش داد؛ در حالی که دارید با علی عبدالله صالح در یمن و طالبان در افغانستان لاس می‌زنید: یعنی دشمن اصلی اینجاست: یعنی هنوز خمینی نمرده است: یعنی هنوز خامنه‌ای زنده است. نه برادر! کسی را یارای نفوذ به دژ «سپاهیان آخرزمانی علی ابن ابی طالب» نیست! ترسم این است که ژاژ خاییده باشی با آن‌همه پول به پای خس و خاشاک ریختن.

و تو: هان! وقت تنگ است! تیز باش و تیز رو؛ که حرم در پیش است و حرامی در پس. گر خفتی مردی و چون رفتی بردی.

پس نگاشت: فیلم ۲۰۱۲، دقیقه ۶۶، ثانیه هفدهم: متخصص آمریکایی و رئیس سفیدپوستش وارد اتاقی می‌شوند که در آن تلویزیون دارد صحنه‌هایی از زلزله در ریودوژانیرو را نشان می‌دهد. اما این صحنه ها ربطی به آمریکای جنوبی ندارد. با دقت ببینید: تشییع جنازه امام است و چند بسیجی سرشان را میکنند داخل تابوت و امام را می‌بوسند. [قبل از آنکه کفن پاره شود و مجبور شوند آن را تعویض کنند]. خوب ببینید، بعد بنشینید بیاندیشید چرا؟ چه ربطی دارد؟ آیا کارگردان در لحظه تدوین این صحنه مست بوده؟ چه ارتباط منطقی وجود دارد؟

ما پیروزیم برادر! رجزخوانی‌هایشان با ویژوال افکت است؛ ما پیروزیم برادر!

ویرایش ۲۹ بهمن، ساعت ۸:۵۰ بامداد:

کشف سکانس مربوط به بسیجی‌ها در فیلم ۲۰۱۲ حاصل دقت و تیزبینی دوست گرامی‌ام، آقای محمدرضا ع. ملقب به علی‌سه‌بُعدی بود که بنده خواستم از سفر ایشان سوء استفاده  کرده و به نام خودم ثبت کنم که زودتر از موعد به تهران برگشتند و اوضاع ستم شد. توبه بنده را پذیرا باشید که عشق شهرت مرا فریب داد. شطرنجی بفرمایید.

]]> http://jasadezende.ir/wp/1388/11/ahdan_laka_khumaini/feed/ 22 ۱۶ آذر ۸۸ – آیا چاقو دسته‌اش را می‌برد؟ http://jasadezende.ir/wp/1388/09/azar16th_88_suicide/ http://jasadezende.ir/wp/1388/09/azar16th_88_suicide/#comments Mon, 07 Dec 2009 21:33:57 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=905 قسمت اول

پیش نگاشت:

یک چشممان خون و دیگری اشک است، استخوان در گلو و خار در چشم، پوستین ستبر بر تن و بار بزرگ امانت ولایت بر دوش، سنگ از نامحرمان بخوریم یا از محرمان هرم حریم دوست؟ این درد را به کجا بریم که بزرگ‌شدگان مکتب ولایت، جرعه‌ای از جام بصیرت ننوشیده‌اند؟ خدایا! تو شاهدی که تا عمق استخوانمان فریاد کشیدیم و در اوج غربت و حضیض ذلت، جامه دوستی‌ات از تن نگسلاندیم، که جز کوی تو چه آستانیست که بدان پناه بریم؟ خدایا! تو شاهدی که در این وانفسای آخرزمانی، غربال می‌شویم … سپس غربال می‌شویم … سپس غربال می‌شویم …

یا صاحب الزمان، ادرکنا … بحق کَفَّیِ العباس

عکس‌های دانشجویی از مراسم امروز را از اینجا بیابید. اگر با موبایل خود عکسی گرفته‌اید یا فیلمی ضبط کرده‌اید، حتما به بچه‌های بسیج دانشکده‌تان تحویل دهید تا به این مجموعه افزوده شود. زحمتش افتاده پای سید مجتبای نازنین و محجوب. اگر هم در راه‌اندازی وب‌سایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران می‌توانید دستی بجنبانید دست بجنبانید! میت روی زمین است – والله قسم!

اصل متن :

خبرگزاری دروغ‌پراکن فارس، که تعداد ما دانشجویان را هفت هزار نفر تخمین زده است (جهان‌نیوز منصفانه این عدد را چهارهزارنفر برآوردکرده)، در گزارشی به شرح ماوقع امروز پرداخته است. البته بماند که چقدر از حقایق را نگفته و چقدر را گفته است. من از حدود ساعت ۱۴:۵۰ دقیقه‌اش را می‌خواهم خودم روایت کنم (یا صاحب الزمان! ارشدونا الی الطریق الرشد …) که فارس نوشته است:

حدود ۲۰ دقیقه شعارهای دو طرف علیه یکدیگر جریان داشت تا اینکه دانشجویان ولایی که این بار تعدادشان به حدود ۱۰ هزار نفر می‌رسید مجددا به سمت حامیان موسوی که تعدادشان حدود هزار نفر بود حرکت کرده و در مدت زمانی کمتر از یک دقیقه با فریادهای الله اکبر توانستند بار دیگر این مکان را از آن خود کنند. اما حامیان موسوی که تعدادی از آنها در درون دانشکده حضور داشتند پس از حضور دانشجویان ولایی در مقابل دانشکده شیشه‌های این دانشکده را شکستند تا خرده‌شیشه‌ها بر روی سر دانشجویان حاضر در این محل بریزد که همین امر موجب شد ۵ نفر از دانشجویان حاضر در محل به طور سطحی مجروح شوند.

اما من اینگونه روایت می‌کنم:

عضله پای چپم گرفته بود. لنگان می‌آمدم سمت فنی، به همراه محمد ثقفی، میثم میرزایی‌فرد، سیدعلی حسینی، محمدحسین صدوقی و … . سر چهارراه فنی که رسیدیم یکی از لمپن‌های بسیجی‌نما (به این واژه بیشتر خواهم پرداخت) به سمت سردر می‌دوید و فریاد می‌زد: «گرفتند! فنی رو گرفتند!» به شوخی به محمد گفتم: «انگار قدس را گرفته‌اند!» رسیدیم فنی. به میثم گفتم از چمن برویم. جماعتی حدودا هزارنفره از سبزها تجمع کرده بود. تمامی پله‌ها، داخل دانشکده و طبقه دوم در دستشان بود. عده قلیلی (حدود سیصد نفر) که به تدریج به عده‌شان اضافه می‌شد، از لمپن‌های بسیجی‌نما به جماعت فشار می‌آوردند تا راه باز کنند به داخل فنی. میثم امر کرد رفتیم بین دو گروه و پیوستیم به علی خواجه و محمد نصیری و باقی دوستان بسیج دانشجویی. یک نفر قوی‌هیکل چشمانش سرخ شده بود، گریه می‌کرد و نعره می‌کشید، هفت نفری آوردندش عقب. «چه شده برادر؟» بوسیدمش. «عکس آقا رو پاره کردند.» بصیرت! بغض را باید خورد اخوی! مرد باش! دو تا زدم توی صورتش که اشکش بند بیاید. پیوستیم به بچه‌ها. دست‌ها را حلقه زدیم و پشت کردیم به خط اول سبزها. آن‌ها به ما میگفتند اینها را کنترل کنید و ما در جواب می‌گفتیم آنها را کنترل کنید. خلاصه مهد کودکی شده بود. یک عده از این طرف فحش می‌دادند به بسیج و بسیجی، عده‌ای از آن طرف جری می‌شدند و حمله می‌کردند که لت و پار کنند، بچه‌های بسیج دانشجویی هر دو طرف را آرام می‌کردند، کلوخ و سکه و سنگ بر سرشان می‌بارید و زیر فشار دو جمعیت حلقه‌شان را سفت چسبیده‌بودند، چون نوزاد شیرخواره پر قنداقش‌ را.

یکی از درون دانشکده با چوب زد به شیشه. بچه‌ها ایستاده بودند این سمت در شیشه‌ای. شیشه خرد شد روی‌شان. یکی دیگر رفته بود و روی شیشه‌ی در بعدی با ماژیک شعار مینوشت: مرگ بر منافق. از پشت با لگد شیشه‌ را می‌شکاندند، دختر و پسر. فحش رکیک میدادند. سکه پرت میکردند میخورد توی شیشه، که مثلا بشکند بیافتد روی سر ما. سکه پرت میکردند به سمت بچه‌ها، سنگ، کلوخ … بعد از آن ته جمعیت‌شان دو تا گل رز پرتاب میکردند – خیلی ارام – که روی سر خودشان فرود می‌آمد و با موبایلهایشان از همان دو تا رز از هزار زاویه فیلم میگرفتند! به این میگویند عدالت رسانه‌ای. نمونه اش همین بی‌بی‌سی حرام زاده را ببینید چه گزارش تصویری‌ای تهیه کرده است! (در یکی از عکسها سید علی عزیز با بلوز سفید و دهانی باز در حال جداکردن یأجوج و مأجوج است!)

به فرد شاخصی که در جمع لمپن‌های حزب‌الهی‌نما بود گفتم اخوی! کجا میخوای بری؟ «من باید نیروهام رو ببرم تو فنی!» چرا؟ «من باید نیروهام رو ببرم فنی!» چرا؟ «آقا ب.! از من سؤال نپرس!» در همین اثنا، نمی‌دانم چه‌ شد که شعارها تند شد، شعارها خیلی تند شد، به آقا شروع کردند فحش دادن. فحشهای رکیک میدادند و سنگ پرتاب میکردند. دست میزدند و هر از گاهی دختری از آن میان جیغ میکشید، بی‌دلیل. بسیجی‌نماها داغ شدند، «حیدر حیدر» گفتنهایشان شروع شد. ناگهان صدای جیغ آمد. پشت به پله ها بودم، دستم لای دست علی خواجه و حسین صدوقی. برگشتم سمت راست، پشتم، یکی اشک‌آور زد … یا حسین … حمله کردند، دستم داشت می‌شکست. دیگر نمیتوانستم طاقت بیاوریم. حسین را ول کردم و با دست راستم فشار میدادم که زاویه آرنج دست چپم را باز کنم. دستم گیر کرده بود در چنگ مردانه علی خواجه و ول کن ماجرا نبود. با هر نعره و یاحسینی بود نیرو گرفتیم و کمی عقبشان راندیم، اما در یورش دوم دستمان باز شد … جماعت ریخت داخل فنی …

دستم به هر کسی که میرسید می‌گرفتمش. نزن برادر! «ولم کن عوضی!» منو نگاه کن! من عوضی‌ام؟ «نذار دست رو تو بلند کنم!» میگم نزن! اینجا من دستور میدم! «خفه شو!» دستش را گذاشت روی گلویم. فشار داد، نمیتوانستم نفس بکشم. دستم را بردم سمت گلویش. نشد … والله نشد … نتوانستم … زدم روی شانه‌اش. آفرین! بسیجی رو بزن! آفرین!

دویدم توی فنی. صدای شیشه آمد. سبزها دویدند داخل کتابخانه، عده‌ای هم سمت راهروی جنوبی. لمپن‌های بسیجی‌نما دویدند طبقه دوم کسی را که لگد زده و شیشه ریخته روی سر ملت پیدا کنند. اشک آور دوباره و سه باره. یکی داد زد: آتیش روشن کنید خفه شدیم. یکی فیلمبرداری را گرفته بود و میزد. دختری – چادری ولی سبز – آمده بود به دفاع از فیلمبردار (بیچاره نمیدانست فیلمبردار حراست است!)، لمپن بسیجی‌نما لگدی انداخت سمت دختر. سرم داغ شد، پاهایم سفت شد، سید علی نعره زد و با مشت آمد توی صورت مردک. نفهمیدم چه شد،  مشت بود که به صورتش میزدم  … فیلمبردار بیچاره را کشاندیم سمت باجه بانکی و به یکی از بچه‌ها سپردم «هیچ کاری نداری! همین جا وای میستی این کتک نخوره! افتاد؟» چشم را که شنیدم دویدم سمت راهرو شمالی. پسرک لگد میزد و درها را باز میکرد، کشیدمش کنار: نزن! «به آقا توهین کردن». هلش دادم در چارچوب در یکی از کلاس‌ها: آقا فرمودند صبر! بصیرت! نمیفهمی؟ «چشم! غلط کردم» رهایش کردم و رفتم سمت دو سه تا دختر سبزی که قصد خروج داشتند. از در فاصله بگیرید! دارند سنگ می‌زنند رفقاتون! با علامت دادن خارج شدند و باز سیل سنگ‌ها ادامه پیدا کرد. پسرک داشت در باقی کلاسها را با لگد باز میکرد. اینجا دستشویی خانم‌هاست آی کیو!

مثل آخر همه فیلمهای لعنتی، انتظامات عزیز، حراست فداکار، و مسئولان محترم دانشکده فنی آمدند و بسیج دانشجویی را که تمامی سعی‌اش را کرده بود از حریم دانشگاه و دانشجو و بسیج و بسیجی و ارزشها حمایت کند، جلوی ظلم را بگیرد، جلوی توهین را با منطق بگیرد، لمپنهای سبز را آرام کند، با لمپنهای بسیجی نما برخورد کند، از دانشکده بیرون کردند و ژست گرفتند که :

ما غائله را ختم کردیم!

گور پدرتان!

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1388/09/azar16th_88_suicide/feed/ 57
چمران‌گیت؛ رسوایی لمپنیسم http://jasadezende.ir/wp/1388/07/chamran_gate/ http://jasadezende.ir/wp/1388/07/chamran_gate/#comments Mon, 19 Oct 2009 18:58:58 +0000 م. ع. http://jasadezende.ir/wp/?p=616 کل این متن را مجری برنامه به عنوان نویسنده میهمان نوشته است.

- ترسو! بذار حرفش رو بزنه!

مجری نگاهی به دختر لمپن سبزپوش می‌اندازد و می‌گوید: آخه خواهر من! من از چی بترسم؟ مملکت دست ما نیست که هست، شما رو نمیگیریم که میگیریم، قدرت نداریم که داریم، حاکمیت طرف ما نیست که هست، چه چیزی برای ترسیدن وجود داره؟ آخه تو رو خدا یه چیزی بگو بگنجه. من راهنماییت میکنم: به من بگو دیکتاتور

لمپن‌های حاضر در سالن یک‌پارچه فریاد برآوردند:

- مرگ بر دیکتاتور

روایتی مدرسه‌ای از آن‌چه گذشت

بیست و هفت مهر ۸۸، دانشکده فنی، سالن چمران، ساعت ۱۲:۵۰

از وقتی در سالن باز شد تا وقتی سرود ملی نواخته شد، بیشتر از ده دقیقه نگذشته بود اما حدود هفتاد درصد صندلی‌های قسمت بالایی سالن اشغال شده بود. جماعتی که نکته بارزشان ناهم‌گون بودن بود. از دختران و پسران حزب الهی تا کسانی که به جداسازی جنسیتی سالن تمکین نمی‌کردند و با لج‌بازی به دنبال ایجاد آشوب بودند تا دانشجویانی که برای گرفتن پاسخ حول مسائل انتخابات به جلسه آمده بودند. بعد از سرود ملی و قرائت قرآن، مجری شعری از امیری اسفندقه را خواند که در محضر رهبری خوانده شده بود. با این مطلع که «ایران من بلات مهل سر برآورند.». به لطف قوت شعری این قصیده و به‌روز بودن و حماسی و «ایرانی» بودن، جلسه نظم خاصی یافت و تا حدی سکوت بر آن حکم‌فرما شد. بعد از آن تریبون آزاد برگزار شد. پویا امرالهی عزیز، هر چه خواست گفت، هم‌چنین دو دوست دیگرش. و دوستان ما بسیار ضعیف عمل کردند. جلسه شلوغ شد. نماینده‌ای از شلوغ‌کنندگان آمد و حرف زد. ناصر قره‌باغی به جایگاه آمد و صحبت کرد. فحش شنید و عصبانی شد و دفاع کرد. صفار هرندی به جایگاه آمد و حرف زد و فحش شنید و مرگ بر تو شنید و لنگه کفش به سمتش پرتاب شد و لبخند زد و پاسخ گفت و خیرخواهی کرد. مجری حرف زد و اتمام حجت و برنامه تمام شد. ما ماندیم و یک لنگه کفش بی‌صاحب! (البته کفش زنانه است! به گمانم داستان سیندرلا دارد تکرار میشود).

روایت از منظر فارس. از منظر رجانیوز. از منظر برنا. از منظر شبکه خبر دانشجو و این و این. از منظر ایرنا. از منظر ایسنا و این، گزارش تصویری تابناک، گزارش تصویری شبکه خبر دانشجو

روایتی موشکافانه و تحلیلی

‌می‌خواهیم حاضران در سالن را طیف شناسی کنیم. سه سنخ کنش‌گر عمده داشتیم: حزب‌الهی‌ها، لمپن‌ها و مجری/سخنرانان و دو سنخ ناظر و بی‌کنش: بی‌طرف‌ها و خبرنگاران. موردی می‌گویم یادداشت بردارید:

آغاز جلسه و قرائت شعر توسط مجری

سعی لمپن‌ها در اخلال در نظم. ننشستن در جایگاه مخصوص خانم‌ها و آقایان و درخواست از مسئولین برای توضیح اینکه چرا تفکیک جنسیتی کرده‌اید؟ وقتی پاسخ می‌گرفتند که این‌جا مسئولیت با ماست و ما نمی‌توانیم بپذیریم هنگام ازدحام جمعیت دختر و پسر نزد هم باشند و برای خودشان هم بهتر است قانع شدند، اما باز هم تمکین نکردند و به صورت اقلیت‌های چهار پنج نفره‌ی پسر میان دخترها نشستند. لمپن‌ها سعی کردند با کف‌زدن‌های استادیومی و هو‌کردن قسمت‌های مختلف شعر، تشخص خود را ابراز کنند. آشکار بود که قصد اصلی لمپن‌ها مخالفت نبود، اظهار وجود بود.

تریبون آزاد

۱. کف‌زدن ممتد برای پویا امرالهی صاحب‌امتیاز نشریه ۸۸ و به قول مجری «سردار بزرگ انجمن». تقریبا همه حرفهای پویا برای لمپن‌ها بسیار جذاب بود. علی الخصوص دعای اللهم فک کل اسیر ای که در ابتدای صحبتش خواند. پویا همان چیزهایی را که بارها در ۸۸ نوشته بود تکرار کرد. پویا برای حرفهایش مثل سابق دلیلی نداشت، جز ادعاهای خودش و تشویق لمپن‌ها. تنها کسی که لمپن‌ها در حمایت از او اتفاق نظر داشتند پویا بود. پویا نماینده یک کاریزمای هنجارشکن است که می‌تواند رهبری سنخ لمپن را بر عهده گیرد. پویا به ما نگفت که اگر حرفهای او درست است چرا او را بازداشت نکرده‌اند. و چطور در میتینگ بسیج دانشجویی اینقدر آزادانه می‌تواند به هنجارهای حاکم بتازد؟ پویا ده دقیقه صحبت کرد. کاش هیچ کدام از دانشجوها بازداشت نمی‌شدند تا می‌شد در فضایی منطقی با آنها بحث کرد. خدا کند پویا همیشه آزاد باشد، همیشه.

۲. ایجاد تنش هنگام الف) تذکر مجری به سخنران در مورد وقت ب) شنیدن صحبت‌های مخالف پ) نقاط عطف هیجانی صحبت‌های موافق و مخالف. توافق درونی‌شده و به عبارتی حس مشترک لمپن‌ها، اعتراض به هر گونه هنجار حاکم بود. بر هم زدن نظم جلسه، برخورد لفظی با انتظامات، شعارهای تحریک‌آمیز و هم‌چنین تحت فشار گذاشتن مجری و عصبی کردن او. انتظامات بسیار خویشتن‌دارانه و مسامحه‌گرانه برخورد می‌کرد. اعتراضات تا وقتی که در حد صحبت، ایموشن و حتی فریاد بود بی‌جواب می‌ماند. مجری اما سعی کرد در این بازی وارد نشود. مجری لمپن‌ها را نه به صورتی بی‌طرفانه که به صورت حریفی مقتدر و از موضع بالا به بازی گرفت. مجری حرکات لمپن‌ها را به آشوب‌های خیابانی تشبیه کرد و آن‌ها را به رعایت منش آکادمیک خودشان و شأن غیراستادیومی سالن چمران توجه داد. مجری در عصبانی‌کردن جمعیت موفق بود اما این سوال باقی‌ست که آیا هدف اولیه مجری برقراری نظم بود یا برافروختن جنگ؟

۳. ا. دانشجوی علوم کامپیوتر، بسیجیان را سگ‌های هاری توصیف کرد که به جان مردم افتاده‌اند. حزب‌الهی‌های حاضر در سالن با هو کردن و شعار دادن مانع از ادامه این بخش از سخنان او شدند. برخورد مجری با ا. باعث واکنش یکی از دانشجویان دختر شد. او مجری را ترسو خطاب کرد و مجری جواب درخوری به او داد. ا. هم‌چنین در مورد زیرمجموعه‌ی سپاه بودن بسیج دانشجویی سوالاتی را مطرح کرد که مجری برنامه با اعلام اینکه بسیج دانشجو و طلبه از آغاز تاسیس که با نامه سال ۶۸ امام مصادف بود زیرمجموعه این نهاد نظامی بوده است ا. را به خواندن سخنرانی رهبری در اردی‌بهشت ۸۶ فراخواند که در آن به تفصیل در مورد این دوگانگی ذاتی بسیج دانشجویی (دانشجویی و سپاهی بودن) توضیح داده شده‌است.

۳. «ع. ک.»، دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده حقوق، به موضع‌گیری‌های مجری ایراد گرفت و خواستار رعایت بی‌طرفی شد. مجری که آشکارا برای این سوال آماده می‌نمود توضیح داد که وقتی به «بسیج» توهین میشود یا در مورد آن سوالی مطرح میشود، به عنوان نماینده تشکل برگزار کننده حق تبیین اصول را دارد. مجری، ع. ک. را ترغیب کرد که نامش را برای تریبون آزاد به انتظامات دهد و از اخلال در نظم خودداری کند.

۴. «ع. ک.» به اعتراض برخاست که «اسم‌نوشتن‌ها نمایشی است». مجری پس از تذکر مجدد راجع به رعایت نظم چنین پاسخ داد: «خدا شاهده که تنها اسمی که از بالا، اتاق فرمان، سپاه، بیت! و هر جای دیگه‌ای که مد نظرتونه به من دادند اسم آقای امرالهی (صاحب‌امتیاز ۸۸) بود که بعد از شروع جلسه گفتند آقای ثابتی(مسئول بسیج حقوق) هم میخواهند صحبت کنند. هم‌چنین آقای باقرزاده(دبیر سابق انجمن) هم انصراف دادند. اسم شما هم جلوی من هست منتها الان ساعت ۱۴ است و فقط دو نفر دیگه حق دارند حرف بزنند چون وقت سخنرانی ساعت ۱۴ بوده و از برنامه عقبیم.» مجری سعی کرد با استفاده از هنجارهای کلامی لمپن‌ها عدم هراس‌اش از این ساختارشکنی روبنایی را به رخ حاضران بکشد اما آیا این کار در راستای هدف اصلی مجری بود؟ یا تنها نوعی خودنمایی و یا واکنش عصبی-روان‌شناختی به حساب می‌آمد؟

آبستراکسیون

هنگامی که اشتری، یکی از سخنرانان صحبت از «فاسق بودن منتظری» از قول امام (ره) کرد، ع. ک. شروع به فحاشی کرد. مجری همان‌طور که از آقایان ثابتی و امرالهی خواسته بود از آقای اشتری نیز درخواست کرد که رعایت فضای حاکم بر جلسه را بکند و از صحبت‌های تشنج‌آفرین خودداری ورزد. اما ک. بسیار بلوا می‌کرد، مجری با بیان این جمله: «آقای ک. ما می‌دانیم که شما نماینده جریانی هستید که همواره هوچی‌گری می‌کند اما نمی‌دانم چرا انتظامات در مقابل شما مماشات می‌کند» از مسئولین انتظامات خواست او را به بیرون هدایت کنند. با اخراج وی، لمپن‌ها تصمیم به ترک سالن گرفتند. مجری که آشکارا خونسرد می‌نمود میکروفون را به دست گرفت، ایستاد و از همه کسانی که به بیان او «نمی‌توانستند مدنیت خود را بروز دهند» خواست سالن را ترک کنند.

لمپن‌ها به سمت درهای سالن می‌رفتند و مجری رجز می‌خواند:

با بد شومنی طرف شده‌اید! آبستراکسیون هم بی‌فایده است!

مجری به شدت هو میشد: «مجری برو بیرون». یکی دو تا از لیدرهای لمپن‌ها به جمع یادآوری کردند که باید منتظر صفار بمانیم، ما به خاطر او اینجا جمع شده‌ایم. تعلل لمپن‌ها با رجزخوانی‌های مجری همراه شده بود، او روی سن قدم می‌زد و این‌چنین خطابه می‌کرد: «ببینید دوستان! بعد میگید من تشبیه نکنم! ولی خداییش دیگه نمی‌تونم نگم! نگاه کنید! رای نمیارید میریزید توی خیابون، حرف مخالف رو تحمل نمی‌کنید و هو می‌کنید، نظم جلسه رو رعایت نمیکنید و آبستراکسیون میکنید، هر چقدر شعار بدهید صدای من از همه شما بلندتره چون میکروفون دستمه! پس خواهشا نظم رو حفظ کنید». مجری سپس از همه کسانی که می‌خواستند در فضایی منطقی و ارام به گفت‌وگو بپردازند درخواست کرد که سر جایشان بنشینند. مجری به لمپن‌ها این امکان را داد که یک نفر به نمایندگی از ایشان پنج دقیقه حق صحبت کردن دارد به این شرط که از این به بعد فضای جلسه را متشنج نکنند. شرطی که هیچ‌گاه محقق نشد.

لمپن‌ها فریاد «عذرخواهی عذرخواهی» سردادند. مجری قبول کرد عذر خواهی کند. او گفت: «از اون خواهری که اون گوشه نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده و از اون برادری که این طرف نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده عذرخواهی میکنم و از شما عذرخواهی نمیکنم.» مجری باز هم در مشتعل کردن هیجان لمپن‌ها موفق بود، هر چند لمپن‌ها به سرجایشان بازگشتند و جلسه در فضایی متشنج کارش را ادامه داد. نماینده لمپن‌ها پنج دقیقه صحبت کرد و در این پنج دقیقه نکاتی را به صفار گوشزد کرد.

هم‌چنین یکی دیگر از بیش‌فعالان معترض، که بارها نظم جلسه را به هم زده بود یک دقیقه وقت خواست و پشت تریبون رفت. صحبت‌های او این‌گونه پایان یافت که : «بابا ۳۰ سال حکومت دست روحانیون بوده!» که مجری میکروفون را خاموش کرد تا دیگران نشنوند که در ادامه گفت: «دیگه بسه‌تونه!».

سخنرانی دو سخنران

نکته بارز سخنرانی‌ها این بود که در فضایی متشنج و احساسی به مناظره‌ای بین لمپن‌ها از یک سو و سخنرانان از سوی دیگر تبدیل شد. شعارهای توهین‌آمیز لمپن‌ها با جوابهای داغ و انقلابی ناصر قره‌باغی مواجه می‌شد که مصداق دیکتاتوری را در «انفرادی به خاطر مرگ بر صدام» میدانست و هم‌رزمی با همت را بسیجی بودن. البته در مورد شعارهایی که به حسین صفار هرندی داده شد همین بس که «مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو» و «صفار برو گم‌شو» و «هر کی که بی‌سواده با احمدی‌نژاده» با این جواب‌ها که «من کی هستم که به من میگید مرگ بر تو؟ من خیلی ناچیز تر از این حرفهام» «میانگین سواد دولت نهم رو بررسی کنید» و «نماد مدنیت را به سمت ما پرتاب نکنید» و تعریف از جوانان و پاکی آنها روبرو شد.

این قسمت از برنامه را در سالن حضور کم‌رنگی داشتم اما مختصر سخن این‌که نه صفار و نه قره‌باغی هیچ‌کدام نتوانستند در فضایی که لمپن‌ها متشنج‌اش کرده بودند صحبت‌های از پیش تعیین شده شان را داشته باشند و اسیر بگو مگو با شعارهای آنان بودند. (البته با مطالعه گزارشهای ایسنا و ایرنا متوجه شدم که خیلی جو سالن متشنج بوده که من متوجه این حرفها نشدم. بیشتر مشغول حوادث مختلف و آشوب‌گری‌ها بودیم تا گوش دادن به سخنرانی).

یکی دیگر از نکات بارز این قسمت فضای استادیومی حاکم بر سالن بود. سبزها شعار می‌دادند و حزب‌الهی‌ها در جواب آن‌ها شعار می‌دادند. سخنران حرف می‌زد و سبزها او را به لجن می‌کشیدند و سخنران مجبور به پاسخ‌گویی می‌شد. حتی در مورد شعار «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمی‌شه» هم جواب صفار را شنیدند که : «آقای موسوی هم ریش دارند آقای خاتمی هم ریش دارند! این چه حرفیه آخه شما می‌زنید؟». خونسردی صفار و طنز کلامی او بسیار مایه مسرت ما شد. فضای استادیومی خوبی بود.

ماجرای فیلم‌برداری حراست

انتظامات سالن با مسئول حراست دانشکده که در حال فیلم‌برداری از لمپن‌ها بود برخورد کرد. به عقیده انتظامات حراست نباید فیلم می‌گرفت حال آنکه لمپن‌ها نگرانی خود مبنی بر پرونده‌سازی را با بچه‌های انتظامات در میان گذاشته بودند. وقتی مسئول حراست با برخوردی توهین‌آمیز با بچه‌های بسیج دانشجویی برخورد کرد مجری به بالای سن رفت، از آقای صفار عذرخواهی کرد و اعلام کرد: «این آقا که اینجان و دارن فیلم می‌گیرن از حراست هستند و وقتی ما گفتیم دوربین رو خاموش کنید به ما فرمودند به شما چه! خواستم عرض کنم که فیلمبرداری ایشون ربطی به بسیج دانشجویی نداره!». وقتی مجری پایین آمد مسئول حراست را دید که با نگاهی غمگین دوربین خاموش در دست به او زل زده است.

ترکیب جمعیتی حاضران در سالن

سبز: لمپن‌ها

آبی: حزب‌الهی‌هایی که شعار می‌دادند.

قهوه‌ای روشن: حزب‌الهی‌هایی که شعار نمی‌دادند و طیف بی‌طرف.

کانکلوژن

۱. هدف اصلی جلسه محقق نشد. جلسه برای رفع شبهاتی در مورد انتخابات و هم‌چنین وقایع بعد از انتخابات بود. ناصر قره‌باغی که قرار بود در مورد انتخابات صحبت کند در فضای جواب دادن به شعارهای مخالف قرار گرفت و به حرف‌های اصلی‌اش نرسید. حتی اگر هم رسیده باشد فضایی مساعد گوش دادن و تامل کردن وجود نداشت. محمدحسین صفار هرندی نیز به جای پرداختن به سخنرانی اصلی‌اش مجبور بود شعارهای لمپن‌ها را واشکافی کند تا مگر بتواند به اشتباهاتشان آگاهشان سازد. هر چند که لهم آذان لا یسمعون بها.

۲. سنخ بی‌طرف، بیشترین ضرر را کرد: نه تخلیه هیجانی کرد، نه به سوالات و ابهامات احتمالی‌اش در مورد انتخابات جوابی داد، نه هیچ کدام از طرفین را برحق دید. طیف بی‌طرف یا خاکستری دو گروه (لمپن‌ها و عده‌ای از حزب‌الهی‌های احساساتی) را عده‌ای هیجانی ارزیابی کرد که کردار و گفتارشان سرشار از تناقض است. البته این را نباید از نظر دور داشت که «تقدس جریان سبز» و «عقلانی بودن آن» به طور مطلق نزد این طیف رنگ باخت.

۳. در برابر صحبت‌های منطقی بسیجیان، و عکس‌العمل‌های ایموشنال مجری برنامه، طیف سبز، تنها به شعار دادن و فحاشی – از روی استیصال – دست زدند. اینان باز هم ثابت کردند که هیچ قدرتی جز هیجان‌پروری و جوسازی ندارند. اینان شانیت مدنی و اصول جایگاه دانشجویی را درک نکرده‌اند، با ابزارهای تمدن و انگاره‌های فرهنگ‌محور بیگانه‌اند و عمدتا جوانان کم‌مطالعه و بی‌بصیرتی هستند که تفاوت «باکری» با «جوانانی که گول خمینی را خوردند» نمیدانند! اینان کلیدواژه‌های مورد مصرفشان را نیز از بر شده‌اند بدون آنکه در معنای این متناقضات اندیشه کرده باشند.

و متاسفانه دانشگاه‌های ما پر از این لمپن‌های بازیگوش است.

۴. خبرهای رسیده از جلسات بعد از این برنامه، نشان‌دهنده عدم رضایت مسئولان بسیج دانشگاه و دانشکده از عمل‌کرد مجری‌ست. به عقیده آنان مجری می‌بایست نقش ایجاد موازنه را ایفا می‌کرد نه جانب‌داری و تحریک احساسات حاضران. مجری از بخش‌هایی از عملکرد خود پشیمان است اما معتقد است روی‌کرد تهاجمی در قبال جریانی که تنها هدف‌اش برهم‌زدن نظم جلسه بوده است قابل دفاع است، هر چند در چند و چون آن باید بیش‌تر اندیشید. مجری در اجرای جنگ روانی در جهت شعله ور ساختن هیجانات طرف مقابل موفق بود اما در آرام کردن فضای سالن ناموفق نشان داد. او آرامش دادن به خودی‌ها را با موفقیت به انجام رساند اما بی‌طرفانه مجری‌گری نکرد.

و مگر بی‌طرفی ارزش است؟

]]>
http://jasadezende.ir/wp/1388/07/chamran_gate/feed/ 19