Archive for the ‘بسیجی’ tag
عهداً لک … خمینی
القسم لله الواحد الجبار، القسم للقدس العزیزة؛ عهداً لک خمینی! نُبایع خامنهای! إنّا علی العهد مع نصر الله!
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
با شنیدن این صوت چه حسی به شما دست میدهد؟ چه حسی به ما دست میدهد؟ جز اینکه فشار خونمان یکی دو عدد میرود بالا و مقدار زیادی آدِرنالین تزریق میشود توی این رگها، اتفاق دیگری هم میافتد؟ جز اینکه خوانندهی قوزکردهی پشت مانیتور، بُراق میشود و در چشمانش برق غیرت و عزت میدرخشد چیز دیگری هم هست؟ چه سرّیست در این صوت ِ عربی ِ خاورمیانهای ِ شیعی، که نه مهدی خلجی درکش میکند و نه دالیا مجاهد؟
نه خمینی ما، Al Mualim بازیهای مضحک شماست نه ما Altaïr های خائن به آرمانهای هزار و چارصدسالهی اسلام. وقتی سراسر فیلم ۲۰۱۲تان ترس از «خاورمیانهی ناشناخته» موج میزند؛ وقتی سربازان یانکیِ تا دندان مسلحتان در عراق با شنیدن نام خمینی روی زرد میکنند؛ وقتی بعد از روی کار آمدن اوباما ـ رئیس جمهور تغییر ـ سیهزار تفنگدار میفرستید به افغانستان و در یک سال بیش از سه بازی به بازار میفرستید که در آن کاخ سفید ویران شده و باید نجاتش داد؛ در حالی که دارید با علی عبدالله صالح در یمن و طالبان در افغانستان لاس میزنید: یعنی دشمن اصلی اینجاست: یعنی هنوز خمینی نمرده است: یعنی هنوز خامنهای زنده است. نه برادر! کسی را یارای نفوذ به دژ «سپاهیان آخرزمانی علی ابن ابی طالب» نیست! ترسم این است که ژاژ خاییده باشی با آنهمه پول به پای خس و خاشاک ریختن.
و تو: هان! وقت تنگ است! تیز باش و تیز رو؛ که حرم در پیش است و حرامی در پس. گر خفتی مردی و چون رفتی بردی.
پس نگاشت: فیلم ۲۰۱۲، دقیقه ۶۶، ثانیه هفدهم: متخصص آمریکایی و رئیس سفیدپوستش وارد اتاقی میشوند که در آن تلویزیون دارد صحنههایی از زلزله در ریودوژانیرو را نشان میدهد. اما این صحنه ها ربطی به آمریکای جنوبی ندارد. با دقت ببینید: تشییع جنازه امام است و چند بسیجی سرشان را میکنند داخل تابوت و امام را میبوسند. [قبل از آنکه کفن پاره شود و مجبور شوند آن را تعویض کنند]. خوب ببینید، بعد بنشینید بیاندیشید چرا؟ چه ربطی دارد؟ آیا کارگردان در لحظه تدوین این صحنه مست بوده؟ چه ارتباط منطقی وجود دارد؟
ما پیروزیم برادر! رجزخوانیهایشان با ویژوال افکت است؛ ما پیروزیم برادر!
ویرایش ۲۹ بهمن، ساعت ۸:۵۰ بامداد:
کشف سکانس مربوط به بسیجیها در فیلم ۲۰۱۲ حاصل دقت و تیزبینی دوست گرامیام، آقای محمدرضا ع. ملقب به علیسهبُعدی بود که بنده خواستم از سفر ایشان سوء استفاده کرده و به نام خودم ثبت کنم که زودتر از موعد به تهران برگشتند و اوضاع ستم شد. توبه بنده را پذیرا باشید که عشق شهرت مرا فریب داد. شطرنجی بفرمایید.
۱۶ آذر ۸۸ – آیا چاقو دستهاش را میبرد؟
قسمت اول
پیش نگاشت:
یک چشممان خون و دیگری اشک است، استخوان در گلو و خار در چشم، پوستین ستبر بر تن و بار بزرگ امانت ولایت بر دوش، سنگ از نامحرمان بخوریم یا از محرمان هرم حریم دوست؟ این درد را به کجا بریم که بزرگشدگان مکتب ولایت، جرعهای از جام بصیرت ننوشیدهاند؟ خدایا! تو شاهدی که تا عمق استخوانمان فریاد کشیدیم و در اوج غربت و حضیض ذلت، جامه دوستیات از تن نگسلاندیم، که جز کوی تو چه آستانیست که بدان پناه بریم؟ خدایا! تو شاهدی که در این وانفسای آخرزمانی، غربال میشویم … سپس غربال میشویم … سپس غربال میشویم …
یا صاحب الزمان، ادرکنا … بحق کَفَّیِ العباس
عکسهای دانشجویی از مراسم امروز را از اینجا بیابید. اگر با موبایل خود عکسی گرفتهاید یا فیلمی ضبط کردهاید، حتما به بچههای بسیج دانشکدهتان تحویل دهید تا به این مجموعه افزوده شود. زحمتش افتاده پای سید مجتبای نازنین و محجوب. اگر هم در راهاندازی وبسایت بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران میتوانید دستی بجنبانید دست بجنبانید! میت روی زمین است – والله قسم!
اصل متن :
خبرگزاری دروغپراکن فارس، که تعداد ما دانشجویان را هفت هزار نفر تخمین زده است (جهاننیوز منصفانه این عدد را چهارهزارنفر برآوردکرده)، در گزارشی به شرح ماوقع امروز پرداخته است. البته بماند که چقدر از حقایق را نگفته و چقدر را گفته است. من از حدود ساعت ۱۴:۵۰ دقیقهاش را میخواهم خودم روایت کنم (یا صاحب الزمان! ارشدونا الی الطریق الرشد …) که فارس نوشته است:
حدود ۲۰ دقیقه شعارهای دو طرف علیه یکدیگر جریان داشت تا اینکه دانشجویان ولایی که این بار تعدادشان به حدود ۱۰ هزار نفر میرسید مجددا به سمت حامیان موسوی که تعدادشان حدود هزار نفر بود حرکت کرده و در مدت زمانی کمتر از یک دقیقه با فریادهای الله اکبر توانستند بار دیگر این مکان را از آن خود کنند. اما حامیان موسوی که تعدادی از آنها در درون دانشکده حضور داشتند پس از حضور دانشجویان ولایی در مقابل دانشکده شیشههای این دانشکده را شکستند تا خردهشیشهها بر روی سر دانشجویان حاضر در این محل بریزد که همین امر موجب شد ۵ نفر از دانشجویان حاضر در محل به طور سطحی مجروح شوند.
اما من اینگونه روایت میکنم:
عضله پای چپم گرفته بود. لنگان میآمدم سمت فنی، به همراه محمد ثقفی، میثم میرزاییفرد، سیدعلی حسینی، محمدحسین صدوقی و … . سر چهارراه فنی که رسیدیم یکی از لمپنهای بسیجینما (به این واژه بیشتر خواهم پرداخت) به سمت سردر میدوید و فریاد میزد: «گرفتند! فنی رو گرفتند!» به شوخی به محمد گفتم: «انگار قدس را گرفتهاند!» رسیدیم فنی. به میثم گفتم از چمن برویم. جماعتی حدودا هزارنفره از سبزها تجمع کرده بود. تمامی پلهها، داخل دانشکده و طبقه دوم در دستشان بود. عده قلیلی (حدود سیصد نفر) که به تدریج به عدهشان اضافه میشد، از لمپنهای بسیجینما به جماعت فشار میآوردند تا راه باز کنند به داخل فنی. میثم امر کرد رفتیم بین دو گروه و پیوستیم به علی خواجه و محمد نصیری و باقی دوستان بسیج دانشجویی. یک نفر قویهیکل چشمانش سرخ شده بود، گریه میکرد و نعره میکشید، هفت نفری آوردندش عقب. «چه شده برادر؟» بوسیدمش. «عکس آقا رو پاره کردند.» بصیرت! بغض را باید خورد اخوی! مرد باش! دو تا زدم توی صورتش که اشکش بند بیاید. پیوستیم به بچهها. دستها را حلقه زدیم و پشت کردیم به خط اول سبزها. آنها به ما میگفتند اینها را کنترل کنید و ما در جواب میگفتیم آنها را کنترل کنید. خلاصه مهد کودکی شده بود. یک عده از این طرف فحش میدادند به بسیج و بسیجی، عدهای از آن طرف جری میشدند و حمله میکردند که لت و پار کنند، بچههای بسیج دانشجویی هر دو طرف را آرام میکردند، کلوخ و سکه و سنگ بر سرشان میبارید و زیر فشار دو جمعیت حلقهشان را سفت چسبیدهبودند، چون نوزاد شیرخواره پر قنداقش را.
یکی از درون دانشکده با چوب زد به شیشه. بچهها ایستاده بودند این سمت در شیشهای. شیشه خرد شد رویشان. یکی دیگر رفته بود و روی شیشهی در بعدی با ماژیک شعار مینوشت: مرگ بر منافق. از پشت با لگد شیشه را میشکاندند، دختر و پسر. فحش رکیک میدادند. سکه پرت میکردند میخورد توی شیشه، که مثلا بشکند بیافتد روی سر ما. سکه پرت میکردند به سمت بچهها، سنگ، کلوخ … بعد از آن ته جمعیتشان دو تا گل رز پرتاب میکردند – خیلی ارام – که روی سر خودشان فرود میآمد و با موبایلهایشان از همان دو تا رز از هزار زاویه فیلم میگرفتند! به این میگویند عدالت رسانهای. نمونه اش همین بیبیسی حرام زاده را ببینید چه گزارش تصویریای تهیه کرده است! (در یکی از عکسها سید علی عزیز با بلوز سفید و دهانی باز در حال جداکردن یأجوج و مأجوج است!)
به فرد شاخصی که در جمع لمپنهای حزبالهینما بود گفتم اخوی! کجا میخوای بری؟ «من باید نیروهام رو ببرم تو فنی!» چرا؟ «من باید نیروهام رو ببرم فنی!» چرا؟ «آقا ب.! از من سؤال نپرس!» در همین اثنا، نمیدانم چه شد که شعارها تند شد، شعارها خیلی تند شد، به آقا شروع کردند فحش دادن. فحشهای رکیک میدادند و سنگ پرتاب میکردند. دست میزدند و هر از گاهی دختری از آن میان جیغ میکشید، بیدلیل. بسیجینماها داغ شدند، «حیدر حیدر» گفتنهایشان شروع شد. ناگهان صدای جیغ آمد. پشت به پله ها بودم، دستم لای دست علی خواجه و حسین صدوقی. برگشتم سمت راست، پشتم، یکی اشکآور زد … یا حسین … حمله کردند، دستم داشت میشکست. دیگر نمیتوانستم طاقت بیاوریم. حسین را ول کردم و با دست راستم فشار میدادم که زاویه آرنج دست چپم را باز کنم. دستم گیر کرده بود در چنگ مردانه علی خواجه و ول کن ماجرا نبود. با هر نعره و یاحسینی بود نیرو گرفتیم و کمی عقبشان راندیم، اما در یورش دوم دستمان باز شد … جماعت ریخت داخل فنی …
دستم به هر کسی که میرسید میگرفتمش. نزن برادر! «ولم کن عوضی!» منو نگاه کن! من عوضیام؟ «نذار دست رو تو بلند کنم!» میگم نزن! اینجا من دستور میدم! «خفه شو!» دستش را گذاشت روی گلویم. فشار داد، نمیتوانستم نفس بکشم. دستم را بردم سمت گلویش. نشد … والله نشد … نتوانستم … زدم روی شانهاش. آفرین! بسیجی رو بزن! آفرین!
دویدم توی فنی. صدای شیشه آمد. سبزها دویدند داخل کتابخانه، عدهای هم سمت راهروی جنوبی. لمپنهای بسیجینما دویدند طبقه دوم کسی را که لگد زده و شیشه ریخته روی سر ملت پیدا کنند. اشک آور دوباره و سه باره. یکی داد زد: آتیش روشن کنید خفه شدیم. یکی فیلمبرداری را گرفته بود و میزد. دختری – چادری ولی سبز – آمده بود به دفاع از فیلمبردار (بیچاره نمیدانست فیلمبردار حراست است!)، لمپن بسیجینما لگدی انداخت سمت دختر. سرم داغ شد، پاهایم سفت شد، سید علی نعره زد و با مشت آمد توی صورت مردک. نفهمیدم چه شد، مشت بود که به صورتش میزدم … فیلمبردار بیچاره را کشاندیم سمت باجه بانکی و به یکی از بچهها سپردم «هیچ کاری نداری! همین جا وای میستی این کتک نخوره! افتاد؟» چشم را که شنیدم دویدم سمت راهرو شمالی. پسرک لگد میزد و درها را باز میکرد، کشیدمش کنار: نزن! «به آقا توهین کردن». هلش دادم در چارچوب در یکی از کلاسها: آقا فرمودند صبر! بصیرت! نمیفهمی؟ «چشم! غلط کردم» رهایش کردم و رفتم سمت دو سه تا دختر سبزی که قصد خروج داشتند. از در فاصله بگیرید! دارند سنگ میزنند رفقاتون! با علامت دادن خارج شدند و باز سیل سنگها ادامه پیدا کرد. پسرک داشت در باقی کلاسها را با لگد باز میکرد. اینجا دستشویی خانمهاست آی کیو!
مثل آخر همه فیلمهای لعنتی، انتظامات عزیز، حراست فداکار، و مسئولان محترم دانشکده فنی آمدند و بسیج دانشجویی را که تمامی سعیاش را کرده بود از حریم دانشگاه و دانشجو و بسیج و بسیجی و ارزشها حمایت کند، جلوی ظلم را بگیرد، جلوی توهین را با منطق بگیرد، لمپنهای سبز را آرام کند، با لمپنهای بسیجی نما برخورد کند، از دانشکده بیرون کردند و ژست گرفتند که :
ما غائله را ختم کردیم!
گور پدرتان!
چمرانگیت؛ رسوایی لمپنیسم
کل این متن را مجری برنامه به عنوان نویسنده میهمان نوشته است.
- ترسو! بذار حرفش رو بزنه!
مجری نگاهی به دختر لمپن سبزپوش میاندازد و میگوید: آخه خواهر من! من از چی بترسم؟ مملکت دست ما نیست که هست، شما رو نمیگیریم که میگیریم، قدرت نداریم که داریم، حاکمیت طرف ما نیست که هست، چه چیزی برای ترسیدن وجود داره؟ آخه تو رو خدا یه چیزی بگو بگنجه. من راهنماییت میکنم: به من بگو دیکتاتور
لمپنهای حاضر در سالن یکپارچه فریاد برآوردند:
- مرگ بر دیکتاتور
روایتی مدرسهای از آنچه گذشت
بیست و هفت مهر ۸۸، دانشکده فنی، سالن چمران، ساعت ۱۲:۵۰
از وقتی در سالن باز شد تا وقتی سرود ملی نواخته شد، بیشتر از ده دقیقه نگذشته بود اما حدود هفتاد درصد صندلیهای قسمت بالایی سالن اشغال شده بود. جماعتی که نکته بارزشان ناهمگون بودن بود. از دختران و پسران حزب الهی تا کسانی که به جداسازی جنسیتی سالن تمکین نمیکردند و با لجبازی به دنبال ایجاد آشوب بودند تا دانشجویانی که برای گرفتن پاسخ حول مسائل انتخابات به جلسه آمده بودند. بعد از سرود ملی و قرائت قرآن، مجری شعری از امیری اسفندقه را خواند که در محضر رهبری خوانده شده بود. با این مطلع که «ایران من بلات مهل سر برآورند.». به لطف قوت شعری این قصیده و بهروز بودن و حماسی و «ایرانی» بودن، جلسه نظم خاصی یافت و تا حدی سکوت بر آن حکمفرما شد. بعد از آن تریبون آزاد برگزار شد. پویا امرالهی عزیز، هر چه خواست گفت، همچنین دو دوست دیگرش. و دوستان ما بسیار ضعیف عمل کردند. جلسه شلوغ شد. نمایندهای از شلوغکنندگان آمد و حرف زد. ناصر قرهباغی به جایگاه آمد و صحبت کرد. فحش شنید و عصبانی شد و دفاع کرد. صفار هرندی به جایگاه آمد و حرف زد و فحش شنید و مرگ بر تو شنید و لنگه کفش به سمتش پرتاب شد و لبخند زد و پاسخ گفت و خیرخواهی کرد. مجری حرف زد و اتمام حجت و برنامه تمام شد. ما ماندیم و یک لنگه کفش بیصاحب! (البته کفش زنانه است! به گمانم داستان سیندرلا دارد تکرار میشود).
روایت از منظر فارس. از منظر رجانیوز. از منظر برنا. از منظر شبکه خبر دانشجو و این و این. از منظر ایرنا. از منظر ایسنا و این، گزارش تصویری تابناک، گزارش تصویری شبکه خبر دانشجو
روایتی موشکافانه و تحلیلی
میخواهیم حاضران در سالن را طیف شناسی کنیم. سه سنخ کنشگر عمده داشتیم: حزبالهیها، لمپنها و مجری/سخنرانان و دو سنخ ناظر و بیکنش: بیطرفها و خبرنگاران. موردی میگویم یادداشت بردارید:
آغاز جلسه و قرائت شعر توسط مجری
سعی لمپنها در اخلال در نظم. ننشستن در جایگاه مخصوص خانمها و آقایان و درخواست از مسئولین برای توضیح اینکه چرا تفکیک جنسیتی کردهاید؟ وقتی پاسخ میگرفتند که اینجا مسئولیت با ماست و ما نمیتوانیم بپذیریم هنگام ازدحام جمعیت دختر و پسر نزد هم باشند و برای خودشان هم بهتر است قانع شدند، اما باز هم تمکین نکردند و به صورت اقلیتهای چهار پنج نفرهی پسر میان دخترها نشستند. لمپنها سعی کردند با کفزدنهای استادیومی و هوکردن قسمتهای مختلف شعر، تشخص خود را ابراز کنند. آشکار بود که قصد اصلی لمپنها مخالفت نبود، اظهار وجود بود.
تریبون آزاد
۱. کفزدن ممتد برای پویا امرالهی صاحبامتیاز نشریه ۸۸ و به قول مجری «سردار بزرگ انجمن». تقریبا همه حرفهای پویا برای لمپنها بسیار جذاب بود. علی الخصوص دعای اللهم فک کل اسیر ای که در ابتدای صحبتش خواند. پویا همان چیزهایی را که بارها در ۸۸ نوشته بود تکرار کرد. پویا برای حرفهایش مثل سابق دلیلی نداشت، جز ادعاهای خودش و تشویق لمپنها. تنها کسی که لمپنها در حمایت از او اتفاق نظر داشتند پویا بود. پویا نماینده یک کاریزمای هنجارشکن است که میتواند رهبری سنخ لمپن را بر عهده گیرد. پویا به ما نگفت که اگر حرفهای او درست است چرا او را بازداشت نکردهاند. و چطور در میتینگ بسیج دانشجویی اینقدر آزادانه میتواند به هنجارهای حاکم بتازد؟ پویا ده دقیقه صحبت کرد. کاش هیچ کدام از دانشجوها بازداشت نمیشدند تا میشد در فضایی منطقی با آنها بحث کرد. خدا کند پویا همیشه آزاد باشد، همیشه.
۲. ایجاد تنش هنگام الف) تذکر مجری به سخنران در مورد وقت ب) شنیدن صحبتهای مخالف پ) نقاط عطف هیجانی صحبتهای موافق و مخالف. توافق درونیشده و به عبارتی حس مشترک لمپنها، اعتراض به هر گونه هنجار حاکم بود. بر هم زدن نظم جلسه، برخورد لفظی با انتظامات، شعارهای تحریکآمیز و همچنین تحت فشار گذاشتن مجری و عصبی کردن او. انتظامات بسیار خویشتندارانه و مسامحهگرانه برخورد میکرد. اعتراضات تا وقتی که در حد صحبت، ایموشن و حتی فریاد بود بیجواب میماند. مجری اما سعی کرد در این بازی وارد نشود. مجری لمپنها را نه به صورتی بیطرفانه که به صورت حریفی مقتدر و از موضع بالا به بازی گرفت. مجری حرکات لمپنها را به آشوبهای خیابانی تشبیه کرد و آنها را به رعایت منش آکادمیک خودشان و شأن غیراستادیومی سالن چمران توجه داد. مجری در عصبانیکردن جمعیت موفق بود اما این سوال باقیست که آیا هدف اولیه مجری برقراری نظم بود یا برافروختن جنگ؟
۳. ا. دانشجوی علوم کامپیوتر، بسیجیان را سگهای هاری توصیف کرد که به جان مردم افتادهاند. حزبالهیهای حاضر در سالن با هو کردن و شعار دادن مانع از ادامه این بخش از سخنان او شدند. برخورد مجری با ا. باعث واکنش یکی از دانشجویان دختر شد. او مجری را ترسو خطاب کرد و مجری جواب درخوری به او داد. ا. همچنین در مورد زیرمجموعهی سپاه بودن بسیج دانشجویی سوالاتی را مطرح کرد که مجری برنامه با اعلام اینکه بسیج دانشجو و طلبه از آغاز تاسیس که با نامه سال ۶۸ امام مصادف بود زیرمجموعه این نهاد نظامی بوده است ا. را به خواندن سخنرانی رهبری در اردیبهشت ۸۶ فراخواند که در آن به تفصیل در مورد این دوگانگی ذاتی بسیج دانشجویی (دانشجویی و سپاهی بودن) توضیح داده شدهاست.
۳. «ع. ک.»، دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده حقوق، به موضعگیریهای مجری ایراد گرفت و خواستار رعایت بیطرفی شد. مجری که آشکارا برای این سوال آماده مینمود توضیح داد که وقتی به «بسیج» توهین میشود یا در مورد آن سوالی مطرح میشود، به عنوان نماینده تشکل برگزار کننده حق تبیین اصول را دارد. مجری، ع. ک. را ترغیب کرد که نامش را برای تریبون آزاد به انتظامات دهد و از اخلال در نظم خودداری کند.
۴. «ع. ک.» به اعتراض برخاست که «اسمنوشتنها نمایشی است». مجری پس از تذکر مجدد راجع به رعایت نظم چنین پاسخ داد: «خدا شاهده که تنها اسمی که از بالا، اتاق فرمان، سپاه، بیت! و هر جای دیگهای که مد نظرتونه به من دادند اسم آقای امرالهی (صاحبامتیاز ۸۸) بود که بعد از شروع جلسه گفتند آقای ثابتی(مسئول بسیج حقوق) هم میخواهند صحبت کنند. همچنین آقای باقرزاده(دبیر سابق انجمن) هم انصراف دادند. اسم شما هم جلوی من هست منتها الان ساعت ۱۴ است و فقط دو نفر دیگه حق دارند حرف بزنند چون وقت سخنرانی ساعت ۱۴ بوده و از برنامه عقبیم.» مجری سعی کرد با استفاده از هنجارهای کلامی لمپنها عدم هراساش از این ساختارشکنی روبنایی را به رخ حاضران بکشد اما آیا این کار در راستای هدف اصلی مجری بود؟ یا تنها نوعی خودنمایی و یا واکنش عصبی-روانشناختی به حساب میآمد؟
آبستراکسیون
هنگامی که اشتری، یکی از سخنرانان صحبت از «فاسق بودن منتظری» از قول امام (ره) کرد، ع. ک. شروع به فحاشی کرد. مجری همانطور که از آقایان ثابتی و امرالهی خواسته بود از آقای اشتری نیز درخواست کرد که رعایت فضای حاکم بر جلسه را بکند و از صحبتهای تشنجآفرین خودداری ورزد. اما ک. بسیار بلوا میکرد، مجری با بیان این جمله: «آقای ک. ما میدانیم که شما نماینده جریانی هستید که همواره هوچیگری میکند اما نمیدانم چرا انتظامات در مقابل شما مماشات میکند» از مسئولین انتظامات خواست او را به بیرون هدایت کنند. با اخراج وی، لمپنها تصمیم به ترک سالن گرفتند. مجری که آشکارا خونسرد مینمود میکروفون را به دست گرفت، ایستاد و از همه کسانی که به بیان او «نمیتوانستند مدنیت خود را بروز دهند» خواست سالن را ترک کنند.
لمپنها به سمت درهای سالن میرفتند و مجری رجز میخواند:
با بد شومنی طرف شدهاید! آبستراکسیون هم بیفایده است!
مجری به شدت هو میشد: «مجری برو بیرون». یکی دو تا از لیدرهای لمپنها به جمع یادآوری کردند که باید منتظر صفار بمانیم، ما به خاطر او اینجا جمع شدهایم. تعلل لمپنها با رجزخوانیهای مجری همراه شده بود، او روی سن قدم میزد و اینچنین خطابه میکرد: «ببینید دوستان! بعد میگید من تشبیه نکنم! ولی خداییش دیگه نمیتونم نگم! نگاه کنید! رای نمیارید میریزید توی خیابون، حرف مخالف رو تحمل نمیکنید و هو میکنید، نظم جلسه رو رعایت نمیکنید و آبستراکسیون میکنید، هر چقدر شعار بدهید صدای من از همه شما بلندتره چون میکروفون دستمه! پس خواهشا نظم رو حفظ کنید». مجری سپس از همه کسانی که میخواستند در فضایی منطقی و ارام به گفتوگو بپردازند درخواست کرد که سر جایشان بنشینند. مجری به لمپنها این امکان را داد که یک نفر به نمایندگی از ایشان پنج دقیقه حق صحبت کردن دارد به این شرط که از این به بعد فضای جلسه را متشنج نکنند. شرطی که هیچگاه محقق نشد.
لمپنها فریاد «عذرخواهی عذرخواهی» سردادند. مجری قبول کرد عذر خواهی کند. او گفت: «از اون خواهری که اون گوشه نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده و از اون برادری که این طرف نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده عذرخواهی میکنم و از شما عذرخواهی نمیکنم.» مجری باز هم در مشتعل کردن هیجان لمپنها موفق بود، هر چند لمپنها به سرجایشان بازگشتند و جلسه در فضایی متشنج کارش را ادامه داد. نماینده لمپنها پنج دقیقه صحبت کرد و در این پنج دقیقه نکاتی را به صفار گوشزد کرد.
همچنین یکی دیگر از بیشفعالان معترض، که بارها نظم جلسه را به هم زده بود یک دقیقه وقت خواست و پشت تریبون رفت. صحبتهای او اینگونه پایان یافت که : «بابا ۳۰ سال حکومت دست روحانیون بوده!» که مجری میکروفون را خاموش کرد تا دیگران نشنوند که در ادامه گفت: «دیگه بسهتونه!».
سخنرانی دو سخنران
نکته بارز سخنرانیها این بود که در فضایی متشنج و احساسی به مناظرهای بین لمپنها از یک سو و سخنرانان از سوی دیگر تبدیل شد. شعارهای توهینآمیز لمپنها با جوابهای داغ و انقلابی ناصر قرهباغی مواجه میشد که مصداق دیکتاتوری را در «انفرادی به خاطر مرگ بر صدام» میدانست و همرزمی با همت را بسیجی بودن. البته در مورد شعارهایی که به حسین صفار هرندی داده شد همین بس که «مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو» و «صفار برو گمشو» و «هر کی که بیسواده با احمدینژاده» با این جوابها که «من کی هستم که به من میگید مرگ بر تو؟ من خیلی ناچیز تر از این حرفهام» «میانگین سواد دولت نهم رو بررسی کنید» و «نماد مدنیت را به سمت ما پرتاب نکنید» و تعریف از جوانان و پاکی آنها روبرو شد.
این قسمت از برنامه را در سالن حضور کمرنگی داشتم اما مختصر سخن اینکه نه صفار و نه قرهباغی هیچکدام نتوانستند در فضایی که لمپنها متشنجاش کرده بودند صحبتهای از پیش تعیین شده شان را داشته باشند و اسیر بگو مگو با شعارهای آنان بودند. (البته با مطالعه گزارشهای ایسنا و ایرنا متوجه شدم که خیلی جو سالن متشنج بوده که من متوجه این حرفها نشدم. بیشتر مشغول حوادث مختلف و آشوبگریها بودیم تا گوش دادن به سخنرانی).
یکی دیگر از نکات بارز این قسمت فضای استادیومی حاکم بر سالن بود. سبزها شعار میدادند و حزبالهیها در جواب آنها شعار میدادند. سخنران حرف میزد و سبزها او را به لجن میکشیدند و سخنران مجبور به پاسخگویی میشد. حتی در مورد شعار «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه» هم جواب صفار را شنیدند که : «آقای موسوی هم ریش دارند آقای خاتمی هم ریش دارند! این چه حرفیه آخه شما میزنید؟». خونسردی صفار و طنز کلامی او بسیار مایه مسرت ما شد. فضای استادیومی خوبی بود.
ماجرای فیلمبرداری حراست
انتظامات سالن با مسئول حراست دانشکده که در حال فیلمبرداری از لمپنها بود برخورد کرد. به عقیده انتظامات حراست نباید فیلم میگرفت حال آنکه لمپنها نگرانی خود مبنی بر پروندهسازی را با بچههای انتظامات در میان گذاشته بودند. وقتی مسئول حراست با برخوردی توهینآمیز با بچههای بسیج دانشجویی برخورد کرد مجری به بالای سن رفت، از آقای صفار عذرخواهی کرد و اعلام کرد: «این آقا که اینجان و دارن فیلم میگیرن از حراست هستند و وقتی ما گفتیم دوربین رو خاموش کنید به ما فرمودند به شما چه! خواستم عرض کنم که فیلمبرداری ایشون ربطی به بسیج دانشجویی نداره!». وقتی مجری پایین آمد مسئول حراست را دید که با نگاهی غمگین دوربین خاموش در دست به او زل زده است.
ترکیب جمعیتی حاضران در سالن

سبز: لمپنها
آبی: حزبالهیهایی که شعار میدادند.
قهوهای روشن: حزبالهیهایی که شعار نمیدادند و طیف بیطرف.
کانکلوژن
۱. هدف اصلی جلسه محقق نشد. جلسه برای رفع شبهاتی در مورد انتخابات و همچنین وقایع بعد از انتخابات بود. ناصر قرهباغی که قرار بود در مورد انتخابات صحبت کند در فضای جواب دادن به شعارهای مخالف قرار گرفت و به حرفهای اصلیاش نرسید. حتی اگر هم رسیده باشد فضایی مساعد گوش دادن و تامل کردن وجود نداشت. محمدحسین صفار هرندی نیز به جای پرداختن به سخنرانی اصلیاش مجبور بود شعارهای لمپنها را واشکافی کند تا مگر بتواند به اشتباهاتشان آگاهشان سازد. هر چند که لهم آذان لا یسمعون بها.
۲. سنخ بیطرف، بیشترین ضرر را کرد: نه تخلیه هیجانی کرد، نه به سوالات و ابهامات احتمالیاش در مورد انتخابات جوابی داد، نه هیچ کدام از طرفین را برحق دید. طیف بیطرف یا خاکستری دو گروه (لمپنها و عدهای از حزبالهیهای احساساتی) را عدهای هیجانی ارزیابی کرد که کردار و گفتارشان سرشار از تناقض است. البته این را نباید از نظر دور داشت که «تقدس جریان سبز» و «عقلانی بودن آن» به طور مطلق نزد این طیف رنگ باخت.
۳. در برابر صحبتهای منطقی بسیجیان، و عکسالعملهای ایموشنال مجری برنامه، طیف سبز، تنها به شعار دادن و فحاشی – از روی استیصال – دست زدند. اینان باز هم ثابت کردند که هیچ قدرتی جز هیجانپروری و جوسازی ندارند. اینان شانیت مدنی و اصول جایگاه دانشجویی را درک نکردهاند، با ابزارهای تمدن و انگارههای فرهنگمحور بیگانهاند و عمدتا جوانان کممطالعه و بیبصیرتی هستند که تفاوت «باکری» با «جوانانی که گول خمینی را خوردند» نمیدانند! اینان کلیدواژههای مورد مصرفشان را نیز از بر شدهاند بدون آنکه در معنای این متناقضات اندیشه کرده باشند.
و متاسفانه دانشگاههای ما پر از این لمپنهای بازیگوش است.
۴. خبرهای رسیده از جلسات بعد از این برنامه، نشاندهنده عدم رضایت مسئولان بسیج دانشگاه و دانشکده از عملکرد مجریست. به عقیده آنان مجری میبایست نقش ایجاد موازنه را ایفا میکرد نه جانبداری و تحریک احساسات حاضران. مجری از بخشهایی از عملکرد خود پشیمان است اما معتقد است رویکرد تهاجمی در قبال جریانی که تنها هدفاش برهمزدن نظم جلسه بوده است قابل دفاع است، هر چند در چند و چون آن باید بیشتر اندیشید. مجری در اجرای جنگ روانی در جهت شعله ور ساختن هیجانات طرف مقابل موفق بود اما در آرام کردن فضای سالن ناموفق نشان داد. او آرامش دادن به خودیها را با موفقیت به انجام رساند اما بیطرفانه مجریگری نکرد.
و مگر بیطرفی ارزش است؟
روایتی از تدفین شهدا در امیرکبیر
هر کس که سعادت داشت بر جبهه ارادت داشت
این خانه مصفا بود تا بوی شهادت داشت
حدود ساعت یک بعد از ظهر، از در حافظ وارد دانشگاه میشوی. سیل جمعیت را میبینی که در حال خروج هستند. با چشمانی گودافتاده و سری به زیر افکنده. وقتی میرسی نزدیک مسجد دانشگاه، تریبون را میبینی که … یا الله! یا الله! شهدا را میبینی بر دوش بچههای بسیج پلیتکنیک. نمیفهمی اینجا کجاست. یادت میرود این دانشگاه، قطب اپوزیسیون است. میسوزی، دلق و سالوس به کناری میافکنی و بلند میشوی. بلند میشوی و بالا میروی. آه! برادرانم! آه! برادران، برادرانم را بر دوش گرفتهاید! آه! برادران!
صدای هیاهو تو را به خود میآورد. گویی از بلندی با صورت به زمین خوردهای، فریاد وحشی وحشی تو را به خود میآورد. توجهات به سمت سپاهی از سیاهی جلب میشود. بی اختیار میروی سمت سِلف دانشگاه و جمعیت را میبینی؛ دو جبهه روبروی هم. عدهای پشت به شهدا و عدهای رو به شهدا. آنانکه پشتشان به شهداست بسیجیانند و آنانکه رویشان به شهدا اپوزیسیون، یا به قول بچههای بسیج پلیتکنیک لمپنها، و یا به قول بیبیسی و رادیوفردا و اییوتینیوز دانشجویان معترض به تدفین اجساد در دانشگاه. اما قصه چیست؟
برخی از لیدرهای لمپنها ظاهر پریشانی دارند: موهای بلند، یاد شورشیان دانشگاه کلمبیا افتادم. جمعیت دویست سیصدنفره روبرو که از حمایت برخی از دانشجویان تماشاچی هم برخوردار هستند به «بسیج» ناسزا میگوید و این طرف بچههای بسیج سعی دارند جمع دویست سیصد نفره مخالف را از مراسم دور نگهدارند. محمد میرود بالای دوش یکی از بچهها و فریاد میزند: دانشجوی مسلمان اتحاد اتحاد. و گل پرتاب میکند سمت مخالفین. من در صف دوم خط مقدم هستم. در حال گفتن شعار اتحادیم که ناگهان مشتی بر هوا میرود و سنگریزه سمتمان پرتاب میکند. هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟ آنچه به وضوح روشن است تمایل طرف اپوزیسیون به انتحار و آشوبطلبی و تلاش طرف بسیجی به آرامکردن اوضاع است. به علت وخامت اوضاع چشمی(!) برمیگردیم عقب. از طرفی برخی از نیروهای مردمی که با جو نامناسب و غیراسلامی دانشگاه ناآشنا هستند، شروع به دم گرفتن و سینهزدن میکنند. فریاد یازهرا بلند میشود و از آن طرف صدای دست زدن و هو کردن میآید. خب صبر کار هر کسی نیست. تمام سعی بچههای بسیج امیرکبیر این است که جمعیت را آرام کنند. گفتم که صبر کار هر کسی نیست.
بقیهاش گفتن چندانی ندارد. جلوآمدن جمعیت معترض (بخوانید هتاک) با شعار مرگ بر استبداد، شعار علیه بسیجیان تا دلت بخواهد – مِن جمله: سگ سیاه کثیف دانشگاه جای تو نیست، بسیجی وحشی شده، وحشی وحشی وحشی …، ای خواهر بسیجی دانشگاه رستوران نیست، نهار دیگه تموم شد بسیجی برو گمشو و قس علی هذا – و شعار علیه مقدسات که زبان شرم دارد از بازگفتنش.
این همه غوغا؛ خب که چی؟
برادر جان، گمان کردهای اگر شهید را که به دانشگاه بیاوری، نمیتوانند بگویند اینها به خاطر وطن کشته شده اند؟ نمیتوانند بگویند اینها فریب مسئولین و سخنرانیهای خمینی را خوردند؟ نمیتوانند بگویند بسیج از شهدا سوء استفاده میکند؟ چرا! میگویند. بیشتر هم میگویند. اما تفاوت چیست؟ تفاوت در این است که اینبار شهیدی هست زنده که وقتی تو علیهاش حرف میزنی و آشوب میکنی، خودش از خودش دفاع میکند. قبول نداری؟ همینجا صبر کن ساعت ۲۱ شود. صبر کن همه بروند. آنوقت بیا و ببین این بچهبسیجیهایی که از دو طرف طعن و آزار دیدند، چگونه کنار این قبور بر زمین مینشینند و نجوا میکنند. بیا و ببین چگونه از این غربت میگریند. بیا و ببین چگونه همین پنج شهید گمنام کنارشان بر زمین مینشینند، سرشان را در آغوش میگیرند و دلداریشان میدهند. بیا و ببین بوی یاسی را که اینجا پیچیدهاست. هر چند تو نمیفهمی!
بیا و برای بچه شیعه خذعبلاتی را بباف که امثال علی افشاری ملعون میبافتند و میبافند. همان شنونده یه ظاهر مُطیعات با گذر از کنار این قبور، با دیدن یک پرچم یازهرا، با دیدن تابلوی «یا فاطمه! من عقده دل باز نکردم.» چنان برمیگردد ایستگاه اول تحجر که بیا و تماشا کن. چنان عاشورایی شود که هزار جزوه و نشریه بسیج نتواند یکصدم آن اثر را داشته باشد. بسم الله! راه باز است! بیا و برای بچه شیعه خذعبل بباف!
آشوب طلب
خط مشخص بود، قدری گرد گرفته بود، الان مشخصتر شد. وای از روزی که پرده بیافتد. مدعیان دموکراسی و حقوق بشر چنان فحاشی و غوغاسالاری میکردند و متحجران خشکمغز بسیجی آنقدر صبر و شکیبایی و اخلاق نیک از خود نشان دادند که دیگر جایی برای بحث نمانده بود. اخلاق و انصاف جایی در قاموس این عزیزان ندارد، روشنفکری و تمدن نیز.
استفاده سیاسی از شهدا، تقویت بسیج و …
شوخی که نداریم برادر من! شما با فرهنگ شهادت مخالفی. شما با شهادت مخالفی. حتی در مقالهات هم اشاراتی داری به اینکه جنگ بازی قدرت بود و این کشتگان یا برای وطن رفتند یا کلا از بیخ – العیاذ بالله – کودن بودند و فریب فرماندهان را خورده اند. عنوان کردهای که بهرهبرداری سیاسیست! احسنت! خوب گرفتهای اصل مطلب را! کجای کاری؟ این امت از حرکت امام حسین (ع) هم استفاده سیاسی میکنند. حتی از زندگانی ائمه هدی علیهم السلام. از روز اول شما باید با ساخته شدن «مسجد» مخالفت میکردی، این شهدا که فرزندان این مکتباند.
عناوینی نظیر استفاده سیاسی از شهدا و اشاره به نزدیک بودن انتخابات نه تنها دروغ نیست بلکه عین حقیقت است. ما از شهدا استفاده سیاسی میکنیم، ولی برادر جان! حواست نیست! ما نه از پیکر شهدا، نه از خانواده شهدا، نه از گریه مردم بر شهدا، که از عقاید شهدا استفاده سیاسی میکنیم. ما از وصیتنامههای شهدا استفاده سیاسی میکنیم. و از گفتن این حرف هیچ ابایی نداریم که در پی گسترش فرهنگ شهادت در سراسر گیتی هستیم، دانشگاه که سهل است، کاخ سفید را هم فتح خواهیم کرد و شهیدی در حیاطش دفن میکنیم! گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را!
قبرستان
ما دانشگاهی را که شهید در آن نباشد قبرستان میدانیم. ما دانشگاهی را که امثال شما در آن درس بخوانند و آروغ آنتی اسلامیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم بزنند قبرستان میدانیم. ما دانشگاهی را که اساتید آن در حمایت از میمون کودن زمانه، هاشم آغاجری، کلاسهایشان را تعطیل کنند قبرستان میدانیم. نه! قبرستان؟ نه! هرگز! قبرستانها برای ما معتقدین به معاد مکانهای پستی نیستند. قبرستانهای ما زندگی زایند. یاد مرگ دلهای ما را زنده میکند. وچه بهتر از مزار شهید که زندگی و حیات را در رگ و قلب ما جاری کند. بر خلاف شما سالوس بر تنان، ما اینان را مشتی استخوان نمیدانیم که «من یحیی العظام و هی رمیم؟»! ما اعتقاد داریم شهیدان نه مُردگان که زندگانی هستند «در شادی وصولشان عند ربهم یرزقون»! پس این به زعم «شما مردگان حقیقی» قبرستان؛ برای ما مُحییتر از آن محیط آکادمیک نجسیست که وصفش رفت. البته به قول برادرم محمدالیاس چه چیزی ترسناکتر از همین یکتکه استخوان؟
باقی شبهات
برادران امیرکبیری به شبهات تکراری و متداول مخالفان طرح پاسخهای مبسوطی دادهاند که مخالغان نه تنها این پاسخهای منطقی و مستدل را نادیده میانگارند بلکه باز هم بر دلایل خود اصرار جالبی دارند. چند مورد از وبلاگهای رفع شبهات را اینجا و اینجا و اینجا ببینید.
بسیجیان
بسیجی یعنی شیعه، بسیجی یعنی دمی تیغ بر حنجر دشمن زدن و دمی دیگر خنجر دشمن را بوسه زدن و دمی دیگر سر به محمل کوفتن. بسیجی یعنی تقیه و شهادتطلبی. بسیجی یعنی صبر. بسیجی یعنی ماندن در خانه و همسرت بین دیوار و در، بسیجی یعنی سر مرحب خیبری با یک ضربت روی سینه اش. بسیجی یعنی دستی دمی خیبرگشا و دمی دیگر بسته کِشان کِشان در کوچهها. بسیجی یعنی به مادرت توهین شود و لب به دندان بگزی، مبادا سوء استفاده کنند. بسیجی یعنی حرف حقت را در سینه بمیرانی تا پازل دشمن کامل نشود. بسیجی یعنی به رسول الله توهین شود و تو در حالی که سرخ شدهای از خشم و دست و پایت میلرزد از غیرت، برادرت را بگیری و آرام کنی و بوسهای بر جبههاش که:
برادر! صبر داشته باش! شیعه یعنی صبر!
پیروزی بزرگ
شهدا را در امیرکبیر دفن کردند. پخش زنده از صدا و سیما بدون نشاندادن کوچکترین انعکاسی از آشوبها. کل نیروهای اپوزیسیون قادر نبودند حتی اعتراض خود را به صحن مراسم بکشانند. اخلاق و اخلاقمداری صاحبان اصلی آن و مدعیان دروغین آن بر شاهدان هویدا شد. پروژه به تشنج کشیدن دفن شهدا شکست خورد. حالا نوبت رسانههای دانشجویی و شخصیست که نگذارند دشمنان بر موج مرده اعتراضشان سوار شوند. کاری که متاسفانه دشمنان در انجام آن بسیار ورزیده و در صحنه هستند و ما، صاحبان اصلی حق و پیروزمندان این میدان، همیشه در انجام آن اهمال کردهایم. این سلام همه ما دوستداران شهادت و پیروان حضرت عشق است خطاب به بچههای بسیج امیرکبیر:
کف پایت بوسهگاه من است برادر دلخستهام.
پس نگاشت ۰: بیانیه بسیج امیرکبیر پیرامون تدفین شهدا در آن دانشگاه را اینجا بخوانید.
پس نگاشت۱: این تنها روایتی بود از روز دوشنبه پنجم اسفند هشتاد و هفت و نگاهی اجمالی به مواضع طرفین از دید یک شاهد عینی. مطمئنا خیلی ناگفتهها باقی مانده است و پرونده همچنان مفتوح است. البته برادرم علی الهیاری پور روایتی بسیار کاملتر از آنچه قلم قاصر من تحریر کرده نگاشته است که در اینجا میتوانید بخوانید. حفظه الله. و این هم روایتی دیگر.
پس نگاشت۲: دوست عزیزم، مسعود حبیبی مقالهای در اییوتینیوز منتشر کرده و تدفین شهدا را به نقد نشسته است؛ که انصافا خالی از غرضورزیست. ان شاء الله اگر وقت کنم در پاسخ به آن قلم خواهم زد.
کدام پیروزی؟
تصور کنید در یک جنگ نابرابر، ارتشی مجهز به مردمی حمله کند و به بهانه چند راکت، هزاران موشک به سمت غیرنظامیان شلیک کند. قساوت را تا حدی ادامه دهد که تمامی افکار عمومی دنیا، مردم غزه را مظلوم و وی را ظالم معرفی کنند. جهان اسلام میآشوبد. از آیت الله خامنه ای رهبر شیعی ایران و سید حسن نصرالله تا یوسف قرضاوی حکم به مقابله با اسرائیل میدهند. حتی محافظه کار ترین مراجع شیعه نیز سکوت را میشکنند. از بوئنس آیرس تا نیویورک، از لندن تا کیپ تاون، از قاهره تا تهران، از اسلام آباد تا سئول، همه مردم به خیابانها ریخته و خشم خود از فجایع انسانی که به دست ارتش اسرائیل به بار آمده را به نمایش میگذارند. جهانی پای صحبتهای سید حسن مینشیند. به نظر میرسد تنها او و یارانش میتوانند جلوی این دیو انسان نما را بگیرند. دنیا در حال انفجار است. آمریکا همه قطع نامه ها را وتو کرده و به شدت تحت فشار افکار عمومیست. تا آنجا که اولمرت در سخنانی آنچنان بوش را تحقیر میکند که گویی دُم، سگ را تکان میدهد! رهبر ایران پیام پیروزی برای هنیه میفرستد.
به طور غیرمنتظره ای اولمرت اعلام میکند طرح یک طرفه آتش بس را به رای کابینه گذارده است. ناگهان در شامگاه بیست و یکم، دستور آتش بس یک طرفه به ارتش داده میشود. چه اتفاقی می افتد؟
- محاصره ادامه دارد. حماس نه میتواند سلاح وارد کند، نه نیرویی به نیروهایش اضافه کند. حماس قرار است خلع سلاح شود، ولو با کمک شورای امنیت و معاهده امنیتی اسرائیل با ناتو. دولت یهود متوجه شد اگر هفت ماه که نه، هفت سال هم غزه را محاصره و منع آمد و شد مواد حیاتی برقرار کند، آب از آب تکان نمیخورد. دلیلی ندارد با این همه بلوا و آشوب جامعه جهانی، مشروعیت خود را به خطر اندازد. گرهی که با دندان باز میشود را با دست باز نمیکنند.
- حماس دیگر آن گروه تروریستی و مرموز سابق نیست که قدرت و میزان تسلیحاتش بر ما مخفی باشد. هیبت قبل از جنگش را هم ندارد. دو تن از فرماندهان و پنجاه تن از مجاهدان و مقدار زیادی مهمات را از دست داده است. پایگاههایش موشک باران شده اند. حماس، سربازی زخمی ست که مردم باید رهایش کنند تا ما با محاصره نفسش را قطع کنیم. اصلاً به خاطر همین حماس بود که ما کودکان را میکشتیم.
- گذرگاهها در اختیار اسرائیل و مصر است. اسرائیل اجازه میدهد مقدار محدودی کمکهای بشردوستانه به مردم غزه برسد. اسرائیل دوست غیرنظامیان است و مشکل اصلی اش در این مدت با حماس، به عنوان گروهکی تروریستی است.
- افکار عمومی دنیا دیگر نگران کشته شدن کودکان نیست. چرا که اسرائیل با اینکه میتوانست غزه را با خاک یکسان کند، به قطع نامه شورای امنیت تمکین کرده و آتش بس فوری را به نظامیانش دیکته کرده است. دولت یهود آن قدر برای جامعه بین الملل اعتبار قائل است که یک طرفه آتش بس اعلام کند و اجازه دهد طرف متخاصم به پرتاب راکت ادامه دهد.
- حماس یا به آتش بس اسرائیل احترام میگذارد یا نه. اگر بگذارد گرفتار همان محاصره طولانی مدت و احیاناً مادام العمر میشود. اگر حمله را ادامه دهد، این بار اوست که از سوی مجامع جهانی و رسانه ها به عنوان نیروی متخاصم و “ظالم” معرفی میشود. فراموش نکنید انسانها همیشه از مظلوم دفاع میکنند، حتی اگر مظلوم، ارتش اسرائیل باشد و ظالم، نوجوانان فلسطینی.
- جو عمومی جهان اسلام تلطیف میشود. خبری از حمله نیست. پس صحبت کردن از اعزام یا جهاد محلی از اعراب ندارد. کسانی که تا دیروز رگ غیرتشان بیرون زده بود و با پلیس کشور خودشان درگیر شده بودند و فریادشان بر سر حکومتهای دست نشانده و سفارتخانه های امریکا و اسرائیل بلند بود، برای همدیگر پیامک تبریک پیروزی میفرستند و فراموش میکنند کودکان غزه، نه آب دارند، نه دارو، نه پدر، نه سقفی بر روی سر. دولتهای تندرویی مانند ایران و سوریه منزوی میشوند و کفه ترازوی خاورمیانه به سمت مصر و عربستان برمیگردد. قطر نیز روابط تجاری با اسرائیل را به صورتی غیررسمی از سر میگیرد. پیپیپ هورا!
- همیشه قبل از حمله مهلک نهایی، باید دشمن را خواباند. شبیخون هنگام خواب زده میشود. مردم دنیا را بخوابان، مجاهدان حماس را منزوی کن، آنگاه با حمایت جامعه بین الملل (یعنی همان شورای امنیت) و بدون مخالفت آشکار رسانه ها، ضربه آخر را به حماس بزن.
و اما پیام حضرت آیت الله خامنه ای :
فاصله
در کشاکش شمشیرها، پیامی از مقر فرماندهی به دست فرمانده لشکر میرسد: درود خدا بر شما. بجنگید که پیروزید. متوجه نشدی برادر من! بجنگید که پیروزید!
پیامی سراسر امید و امر به استقامت در جهاد برای امت و سربازان خط مقدم، اسماعیل هنیه و یاران صادقش.
پیامی سراسر انذار و تهدید برای منافقان دنیای اسلام. تهدیدی مرگ آمیز: سرنوشت آنان بهتر از یهودیان جنگ احزاب نخواهد بود.
پیامی سراسر بشارت به نابودی اسرائیل و حکومتهای دست نشانده که فاصلهی خود و ملّتشان را عمیق تر میکنند: سرنوشت چنین دولتهایی معلوم است.
از کجای این پیام هلهله و فارغ شدن از جنگ بر میآید؟ برادر من! سرباز زخمی را در گودال قتلگاه رها نکن! وقت توزیع غنایم نیست! گردنه احد را خالی مکن! چقدر زنگ صدای مالک در گوشم آشناست: تنها ده ضربت شمشیر تا خیمه معاویه مانده است.
“امروز نه فقط ملّتهای مسلمان، که بسیاری از ملتهای اروپا و آمریکا حقانیت شما را از بن دندان پذیرفته اند.
شما همین امروز هم پیروزید و
با ادامهی این ایستادگی شرافتمندانه دشمن زبون و ضد بشر را باز هم بیشتر به ذلت و شکست خواهید کشاند. انشاءالله”