جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘امامزاده’ tag

اول وقت

with 16 comments

پسرک نان بربری را سفت زیر بغل گرفته بود و به سرعت می‌دوید. از کوچه کنار بازارچه دوید داخل حیاط امامزاده. از میان صحن گذشت و داخل قسمت دستشویی ها شد. کارگر افغانی مشغول کندن چاه بود. پسرک، نان بربری را گذاشت کنار دیوار، روی بغچه کارگر. ٔخسته نباشیدٔ ای سمت کارگر فرستاد و به سرعت خارج شد. پسرک، دوباره دوید داخل بازارچه. سه چار دکان اول را پشت سر گذاشت، رسید به دکان سید. از زیر دخل قابلمه‌ای را که داخل بغچه پیچیده شده‌بود برداشت و قبل از این‌که ٔالان میامٔ اش را اوستا بشنود، ده قدمی از دکان دور شده بود. اولین کوچه،‌ پنج یا ششمین در چوبی را که نیمه‌باز بود، به عجله باز کرد. داخل شد.

وای! باز هم یادش رفته بود! برگشت بیرون، در را بست،‌ گویی زمان را به عقب برگردانده است. ده سالی بیش نداشت. کلون مردانه را به شدت بر بدن پیر در کوفت، در را نیم‌باز کرد و ٔیا اللهٔ ای فرستاد داخل خانه. ٔیا اللهٔ رفت گوشه حیاط، از هشتی وارد اتاق شد،‌ نشست کنار سجاده پیرزن. منتظر شد تا نمازش را تمام کند. وقتی سلام نماز را شنید،‌ خود را سریع و با ذکر ٔبسم اللهٔ ای پرتاب کرد داخل گوش سنگین پیرزن. لبخندی بر لبان پیرزن نقش بست، نه دندانی در دهان داشت و نه نوایی در نای؛ وگرنه پسرک می‌شنید که پیرزن گفته است ٔبفرما پسرمٔ.

اما خب،‌ اگر هم دندان داشت باز افاقه‌ نمی‌کرد. پسرک لختی پیش قابلمه غذا را پشت در اتاق،‌ تو بگو در دهانه هشتی گذارده بود و به دو فرار کرده بود. حتی منتظر نشد ٔالتماس دعأیش گونه پیرزن را نوازش کند. وقتی برگشت دکان،‌ اوستا پشت به در نشسته بود روی سجاده نماز و تسبیح می‌گرداند؛ به تعقیب نماز.  ٔقبول باشدٔ شان در هوا با هم تلاقی کرد. به احترام ادب،‌ پسرک زودتر شنید. لبخندش را اوستا اما؛ ندیده شنید.

- التماس دعا پسرم، بدو که اول وقت گذشت.

Written by م. ع.

بهمن ۳م, ۱۳۸۷ at ۵:۳۹ ب.ظ