جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

Archive for the ‘الله’ tag

شفاعت

with 11 comments

دو خواهر بودند، هر دو روی صندلی چرخدار. چند روزی مانده بود تا به سن قانونی برسند. زیباروی نبودند، اما جملگی آشنایان شیفته رفتارشان بودند. پدر حدیثه را از صندلی عقب ماشین روی صندلی چرخدار گذاشت و به مادر آخرین توصیه ها را کرد. هر سه وارد قسمت زنانه مجلس روضه شدند. حدیثه به شدت آرام بود. وقتی روضه شروع شد، محدثه، همان که چند ثانیه ای پس از حدیثه به دنیا آمده است، شروع کرد فشار دادن دست بر ران. حدیثه متوجه شد و لبخندی زد. محدثه رنگ به چهره نداشت. مدتی تحمل کرد. میکروفون رسید دست مداح مجلس. محدثه ناغافل جیغ خفیفی کشید. همه مجلس زنانه به سمت او برگشت. چادرش را روی صورتش کشید تا رنگ پریده اش را نبینند. با دستش رانش را نیشگون میگرفت تا هیچ نگوید. مداح شروع کرد: “مسجد ارگ آتیش گرفت لااقل مسمار نداشت”.

محدثه صرعی نبود، اما ناگهان متشنج شد، شروع کرد لرزیدن و رعشه گرفتن. به زمین افتاد. همه دورش جمع شده بودند، مادر مستاصل شده بود دختر دسته گلش را چه کند. سریع آب آوردند و درونش تربت ریختند. محدثه به خود میپیچید و بلند ضجه میزد “یا حسین” . اگرچه خودش متوجه نبود اما حدیثه دید که دارد پاهایش را بر زمین میکوبد. مانند مار زخم خورده ای بر زمین میلولید و به فرش چنگ میزد. مادر – چه کسی میتوانست بی تفاوت باشد؟ – همه زنها بلند بلند گریه میکردند. محدثه دست هایش را کرد لای موهایش، و مانند اسیری زیر شکنجه، در سینه فریاد زد “یا حسین”.

نمیدانست از درد قلب است یا از چیز دیگری. بلند بلند گریه میکرد و یا حسین میگفت. میگفت؟ نه! فریاد میزد! دستش را گذاشت روی قلبش، محکم فشار داد. نمیخواست از جا بیرون بزند. مادر سریع رفت سراغ کیفش تا پروپرانولول را بیاورد. حدیثه لبخندی بر لب، مدام اشک می ریخت. هیچ کدام هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.

محدثه کمی آرام شده بود،  همان طور زیر لب میگفت یا حسین و مانند ابر بهاری گریه میکرد، مقنعه و چادرش نامرتب شده بود. همانطور که دست چپش روی قلبش بود و آن را میفشرد، دست راستش را بر زمین گذاشت و چهار زانو نشست. به مادر اشاره کرد که آب میخواهد. مادر خواست برخیزد که شنید:

- خودم میرم میخورم.

محدثه برخاست، سمت آبدار خانه رفت. حدیثه لبخند میزد و میگریست، مانند ابر بهار. هنوز به سن قانونی نرسیده بودند.

*****

قطب نما را برداشت و به پشت بام رفت. محاسبه کرده بود اگر شرق مطلق، صفر درجه مثلثاتی باشد، باید رو به زاویه ۲۰۰ درجه بایستد. به پشت بام رسید. دویست درجه را پیدا کرد. دستش را گذاشت روی سینه و گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین.

ناگهان بغضش باز شد، خواست بلند بلند بگرید. انگشت به دندان گرفت و محکم فشار داد.

- آقا! من نمیدونم پسر شما الان کجاست، دلمم نمیاد تا وقتی شما هستید، تا وقتی اون گنبد رو از فاصله دو هزار کیلومتری می بینم، رو کنم سمت جمکران، اومدم سفارش من رو به پسرتون حضرت حجت ابن الحسن بکنید …

دیگر نتوانست روی پا بند شود، به زانو افتاد و آرام آرام، مثل اسیری که زیر شکنجه التماس کند گفت: آقا! نذر شما! آقا! پاهاش رو بهش برگردونید آقا! آقا نذر شما آقا! آقا قول شرف به شما و به جدتون اباعبدالله که امشب شب عاشوراشه، دیگه عمراً به ازدواج باهاش فکر نکنم.

به سجده افتاد، نمیفهمید کفر است رو به کربلا سجده کردن، فاینما تولوا فثم وجه الله!

Written by م. ع.

دی ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۹ ق.ظ

جهاد

with 13 comments

امام خامنه ای:
همه‌ی مجاهدان فلسطین و همه‌ی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممکن موظف به دفاع از زنان و کودکان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر کس در این دفاع‌ مشروع و مقدس کشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت که در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.


سید حسن نصرالله:
ما باید به خیابان‌ها رفته و به دولت‌هایمان فشار بیاوریم تا مسئولیت‌های خود را بپذیرند. ملت‌ها می‌توانند کارهای بیشتری انجام دهند، ما در زمانی هستیم که آمریکا در آن از بحران‌های مهمی در جهان عرب از جمله نفت و ثروت رنج می‌برد. مردم قادر هستند که این درگیری‌ها را متوقف کنند. ملت‌های عربی و اسلامی باید در مقابل رژیم مصر قیام کنند تا گذرگاه رفح را باز کرده و غذا، دارو و سلاح به غزه ارسال کنند.


جهاد دفاعی نیازی به اذن حاکم شرع ندارد، چه رسد حکم! فافهم!

بغضت را در گلو نگه دار. رایانه ات را خاموش کن. سربند یازهرا ببند …

این است بغض حیدری، صهیون. یا ایستاده می میریم یا خونت را به آسمان نشان خواهیم داد.

ویرایش صبح اول محرم: نماز مغرب امشب، روبروی دفتر حافظ منافع مصر، تحصن تا تعطیلی یا تعطیل کردن.

آمدن الزامی نیست، خرجش یک شناسنامه المثنی ست؛  مذهب: “آیین بی غیرتان”

Written by م. ع.

دی ۸م, ۱۳۸۷ at ۵:۰۷ ب.ظ

with 15 comments

Written by م. ع.

دی ۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۵۹ ب.ظ

جهان بی‏جان

with 16 comments

مَرد، سنش از شصت گذر کرده بود.  پیره مردی بود برای خودش. زیرپیراهنی برایش قدری تنگ بود؛ شکم بزرگش بیرون زده بود. پیژامه ای راه راه و خاکستری به پا داشت. سیگاری میان انگشت شصت و سبابه دست چپش بود. صورتش خاکستری و پرچین، طعم  گردش روزگار چشیده، گرد روزگار بر آن وزیده، نقابی بود برای بازشناسی اش از دیگران.

ساختمانی شانزده طبقه، ساخته شده از بلوک های سیمانی، با رنگی خاکستری، آسمان را شکافته بود. در این گوشه شهر، نه فقط اینجا، که در تمام شهر، آسمان خاکستری بود. مَرد، در تراس را باز کرد، آمد روی تراس، از لای اسباب کهنه و رنگ و رو رفته صندلی زهوار در رفته ای یافت بسیار کوچک. صندلی تاشده را مانند گنجی می نگریست، اما برقی در چشمانش نبود. گویی به این یافتن عادت کرده بود. صندلی را باز کرد، قدری گرد و خاکش را گرفت و روی آن نشست. پیژامه اش بیش از پیش خاکستری شد.

نفس عمیقی کشید؛ از درون مجرای کاغذی سیگار. به صورتی جان فزا دود خاکستری رنگی را در هوا پراکند. گویی در مصاف غولی که بر آسمان شهر خیمه زده بود، رجز خوانی میکرد. نگاهش افتاد به خیابان. به قاعده هشت طبقه با سطح زمین فاصله داشت، اما چشمان تیزبین اش، خیابانهای خاکستری را خوب تشخیص میداد. ماشینهای خاکستری در هم می لولیدند. و انسانهای خاکستری که به سختی دیده می شدند.

گنجشکی خاکستری روی لبه تراس نشست. پیرمرد، سیگار را به دست گرفت. تکیه به دیوار سیمانی داد. دست راستش را روی لبه تراس، اهرم کرد و چانه اش را بر آن نهاد. چشم دوخت به ماورای دور. خط سیر نگاهش از گنجشک میگذشت. از درون دل گنجشک.

مَرد با خودش فکر میکرد این همه سال، این همه خاکستری، نه سیاهی – کمی درنگ – نه سپیدی … . مَرد دوست داشت بفهمد چه چیزی کم است. مَرد هر روز اینجا به این گنجشک، یا به گنجشک دیگری، چه فرقی میکند، خیره میشد و پاسخ همین پرسش بنیادین را در خویشتن خویش میکاوید.

گنجشک پرید. مَرد، نگاهی به آسمان انداخت، سیگار را به لبش نزدیک کرد، بوسه ای طولانی از معشوقه پانزده سانتی اش گرفت، به طرفة العینی پرتابش کرد سمت غول خاکستری. برخاست، لگدی به صندلی زهوار در رفته زد. صندلی زیر آوار اسباب کهنه و رنگ و رو رفته گم شد. مَرد، به داخل رفت، در تراس را بست.

مَرد، گویی ده سالی پیرتر شده بود. پیره مردی بود برای خودش.

Written by م. ع.

دی ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۱۳ ق.ظ

اذن دخول

with 12 comments

مَرد، چند قدم عقب تر راه می رفت. کمی که دور و بر او خلوت شد؛ مَرد قدم هایش را تند کرد که به او برسد. او متوجه شد فردی از پشت سر به سمتش می آید. او برگشت؛ لبخندی بر لبش نقش بست: “سلام اخوی”. “و علیکم السلام”. مصافحه ای با مَرد میان سال کرد. کمی با هم راه رفتند؛ از هر دری سخنی گفتند. داخل کوچه ای شدند که منزل او در آن بود. مَرد دید دیر است شروع کرد به صحبت: “حاج آقا یه بحثی بود گفتم با شما در میون بذارم.” “خب بگو عزیز دلم؛ سراپا مشتاقم”. مَرد این پا آن پا کرد. “حاجی از شما شرمم میشه.”

***

شرم … ناخودآگاه لبی گزید و در دل گفت: “یا ستار العیوب” . “برادر این رو بگیر” کیف دستی اش را داد دست مَرد. عبایش را در آورد تا کرد؛ عمامه اش را بدون اینکه عینکش تکانی بخورد از سر برداشت؛ روی عبای تا شده قرار داد؛ و گذاشت روی دیوار کوتاه باغی که از کنار آن میگذشتند. کیفش را از مَرد گرفت، دست راستش را حائل کرد دور گردن مَرد و با لحن مَردانه ای گفت: “امیر حسین فدا آق داآش شه؛ نبینم غمتو داآش. بوگو دا”. مَرد، دلش لرزید، ناگهان پاهایش سست شد؛ خواست بیافتد. امیرحسین زیر بقلش را گرفت. مَرد بی محابا زد زیر گریه. “بَهَع! داآش ما رو باش! این بود تیمت؟”

“یا ابوالفضل” . “یا اباالفضل العباس! عباس هم گریه کرد؛ زیادم گریه کرد. از عباس که بالاتر نیستیم داآش. بیریز بیرون لامصبو. نکُش خودشو”. “نه حاجی شما که نمیدونی”. محکم شانه اش را فشرد و گفت “بگو امیر حسین بگو غلومت. حرفتو بزن داآش من”. “آخه نمیشه گفت”. “گفتنی هاشو بگو”. و مَرد شروع کرد به گفتن … یا ستار العیوب …

***

بلند می خندید و دستش را از شانه مَرد بر نمیداشت. “داآش طوری اومدی تو میدون گفتیم الان امیر ارسلان نامدار رو می ترکونی! بابا این هم شد مشکل آبغوره میگیری؟” . “حاج آقا  … ” . “ببین من دست بردم سمت عمامه و عبا دوباره تو شروع کردی؟” . “باشه! آقا داآش!” . “حرفشو نزن. داآش قربونت شه. ما طرف حسابمون ناراحت میشه ها. غیرت داره.” “حاجی … آقا داآش گفتم که …” . ” لا اله الا الله! حاجی به مادرم قسمت بدم؟ به این عمامه سیاه قسمت بدم؟ اخوی! گفتم که قَرضه. تازه مال منم نیست. جیب ما طلبه ها دست خداست؛ اونم بی اجازه هی دست میکنه تو جیب ما که مال خودشه! اصلا به من و تو چه! نه؟ خودمون هزار تا درد داریم! بذار صاحابش خودش این جیب و پُر و خالی کنه.” “آخه حاجی”. بی محابا لبش را بر شانه مَرد گذاشت، بوسه ای و “یا زهرا”یی و راهش را کشید و رفت.

***

نزدیک خانه شد. صدای پاشنه در پسرش را بیدار کرد. “بابا! مامان میگفت دیگه امشب میوه میخری!” “بابا! مامان نمیخواست بگه اینقدر که من گفتم بابا کجاست اینو گفت” “بابا! باغ همسایه سگ داره شما رو که نمیگیره گاز بگیره بخوره؟ هان؟” “بابا! من اصلا میوه میخوام چی کار!” “بابا! چرا روتو کردی به دیوار؟” “بابا! چرا شونه هات می لرزه؟” …

Written by م. ع.

آبان ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۹ ب.ظ