Archive for the ‘اخلالگر’ tag
من؛ همینی که هست
برای رضا؛ همزاد ریشوی روح مذبذب من
میخواهم بروم. بروم یکی از شهرستانهای حومه بوداپست، یکی از خیابانها را قدم بزنم؛ از بالا به پایین، پایین به بالا، بالا به پایین. بروم و بیایم. کوچههای پشت مسجد شاه اصفهان، یکی از دهکدههای حومه نورماندی یا یکی از ایستگاههای مرزی آلاسکا. هر جایی غیر از این تهران عبوس زمخت بیرحم بیناموس … بروم کوهستانهای آلپ را تمامقد فریاد بکشم، سرم را بگذارم روی گردنم، گردنم را بیافرازم سمت کبودگنبدِ میناییِ آسمانِ ابراندود، و مثل مَرد سینه سپرِ بادِ سرد کوهستان کنم … و اندکی خودم باشم. دستم را پشت کمرم حلقه کنم، آهی از دل پردرد کشم، غبار خاطرات به ریهها بیافشانم
و خودم باشم.
دوست دارم نیمههای شب راه بیافتم – مثل این دیوانهمنگهای فشل – در کوچهپسکوچههای پشت شوش، دل بدهم به ملکوت سوتزدنهای پیرمرد آشغالجمعکن. که کنار هر سطل زباله میایستد و سرش را میکند توی آن زبالهدان گرانقیمت و یکی دو تکه بیرون میآورد که تنپوشاش شود یا سقف روی سرش. دوست دارم تا خود صبح بنشینم کنار آتش و به دردهای دل پردرد پیرمرد آشغالجمعکن گوش فرا دهم. دور از هیاهوی ترافیک سنگین نگاه و همهمهی رباخواریهای مضحک پایتخت
و خودم باشم.
سکوت سفید
دوست دارم علیه همه قیود ناصواب قیام کنم؛ دوست دارم بر صورت هر که از من تعریف میکند خاک بریزم. دوست دارم دست بیاندازم گردن خودم؛ خود اصفهانیام؛ رضای دوستداشتنی و پشمالو؛ رضای عزیز؛ رضای نازنین؛ رضای نازکدل؛ رضای عاشق؛ رضای خندان؛ رضای گریان؛ رضای دریادل؛ رضای غریب … دست بیاندازم گردناش و هایهای، مردانه، چنان که گوش فلک کر شود از این همه عصیان آدمیزادان، چنان که خزنه دوزخ را رقص افتد، بگرییم. پایتخت و مردمان هتاکاش را به سخره گیریم. آتش بکشیم … آتش بگیریم
و خودمان باشیم.
سکوت سفید
دوست دارم فریاد بزنم: من خودم هستم. دوست دارم بفهمانمت که من خودم هستم. همین استخوانهای زخمدیدهی تراش عشق خوردهی خیانتکشیدهی مست لایعقل لایفهم احساساتی بیتربیت. همینی که هستم. همینی که هست؛
چنان همین هوایی که پر است از سرب، همینی که هست؛
چنان همین مردمان بادهپرست بیدین که هستند، همینی که هست؛
چنان این زنبازان ناپاکزهدانی که هستند، همینی که هست؛
چنان همین شبهای سیاه و بیرحم تهران، همین کودکان و دختران دستفروش مترو، همین شکمهای گرسنه، سر بر بالین … همین شکمهای سیر، سر بر سجده … همین دستان خونین از آسیاب گندم، همین عرقهای بر جبین از شرم که چیزی ندارم محض قوت شب زن و بچهها،
همینی که هست.
سکوت سفید
دوست دارم همیشهی آزگار، خارج بمانم از این قیدهای لاقیدیِ روزگار. دوست دارم غلیان کنم و جویهای لجنآلود تهران را پر از الماس کنم، دوست دارم بریزم به هم و کاباره را به آتش کشم و باده بر زمین بریزم، دوست دارم بروم آن بالای بالا، نور سالن را خاموش کنم، بایستم پشت بلندگو و فریاد کنم:
آی آدمها!
کمی هم خجالت بکشید لطفا!
مرد
شبهجزیره، جزیرهایست برای خودش؛ با تنهاییای هولناکتر از هول قیامة.
راس ساعت شش و بیست و پنج دقیقه غیبات میزد. یک روز که تصادفا زود باید میرفتم خانه، دیدم دست پیرمرد کمبینای خدماتچی را گرفته بودی و میبردیاش سمت بیرون دانشکده. گفتم ببینم کجا میروی. بردیاش تا دم بیمارستان و سوار اتوبوس راهآهناش کردی و برگشتی. در راه، تا لب به شکر باز میکرد، بحث را میبردی سمت اینکه پایش درد میکند یا نه! مَرد! از آن روز روان شدم پشتت و قدم جای قدمت گذاشتم. بیهیچ خطا … بیهیچ لغزش …
سکوت سفید
سه نفر بودید. دو پسر و یک دختر. شاگرد اولهای دورهتان. میآمدی درسهای برقی را با من ـ این افلیج بر دار مشروطه جانداده ـ کار میکردی. یک روز دیدی که آن یکیتان، نمره مرا به سخره گرفته است، من ِ مفلوک هم بنا به ضرورت جمع، بر بساط بیآبرویی خویش خندان و رویسرخ و خجل. رو ترش کردی و آمدی مرا از آن جمع بردی سمتی و نشستیم با هم قرآن خواندن. بغض کردهبودم و تو هم به ضرورت مردانگیات سجده واجب خواندی و رفتیم سجده … رفتیم و دلی سیر گریستیم … . یادم نمیآید دیگر با آن یکیتان حرف زده باشی الا جواب سلام. مَرد! میگویمت؛ میگویمت امشب که چرا اینچیزها را از تابوت خاطرات پنجساله کشیدهام بیرون … میگویمت که چرا لبریز شدهام …
سکوت سفید
شب امتحان بود. قرار بود کتابت را بیاورم دم خانهتان. پل پنجم بلوار ابوذر. یکی از فرعیها میپیچیدی سمت غرب و ته کوچه شهید افشار، دو سه خانهی آجر قرمز، از همانها که جهاد سازندگی، دمدمای اول انقلاب برای بیغوله نشینها میساخت، از یکیشان بیرون آمدی … با همان لباسی که دانشگاه میآمدی. برادر کوچکت هم با تو بود. شرم کردم. شرم کردم از لباس گرمی که بر تنم ضجهی شرم میزد و عرق سردی که بر تمام تنم نشسته بود و لرز آشکاری که بر چارستونم افتاده بود و لبخند گرمی که به بلندای ابروی توکلت فی اعلی علیین بود و دست تناورت که بر شانهام ـ این بیغولهنشین ظواهر سخیف ـ هیزم دوستی میسوزاند. گرمام کردی مَرد. گرمام کردی! مگر میشود فراموش کنم این روزگار با تو بودنها را؟
سکوت سفید
زیارت عاشورا که شروع میشد میرفتم چهار پنج ردیف عقبتر مینشستم زل میزدم به شانههای ستبر مردانهات. تمام که میشد تو میرفتی سجده و نماز زیارت و بعدش سر کلاس. و من مینشستم محو جبروت الهی و ساعتها غرق و … . آه! مَرد! مَرد!
سکوت سفید
دوستی داشتی علامه دهر. مینشستیم از هر دری به هر دیواری قصیده و غزل بود و بعدش تفسیر و تعدیل و جرحاش. میانداختیم پیاده از خود امیرآباد تا میدان امام حسین، به تفسیر قرآن و بررسی تطور فقه شیعه و بحثهای نازل سیاسی و جریانشناسی فلسفی. من هم شنا میکردم در محاورات شما دو. یک شب ساعت دوازده سمت فردوسی بودیم و یکی دو روسپی کنار خیابان. دیدم. دیدم که رفتی کنار کفش فروشی ایستادی که مثلا بند کفش نیمهپارهات باز شده. خم شدی و شانههایت میانه رقصاش گرفته بود … گریه میکردی مرد!
سکوت سفید
میفهمی من کی شکستم مؤمن؟ مرا اینگونه میخواندی! سلامت این بود: سلام مؤمن! و خداحافظی ات: حق! مؤمن! حق! میتوانی درک کنی این برادر کوچکتر کی شکست؟ یکی آمده بود به التماس که وضعم فلان است و بهمان. فهمیدی که صدایش به من میرسد. دست در گردنش انداختی و بردیاش کمی آنطرف تر. گرماش کردی از امید و نویدش دادی که قدرت خدا سلطان کل است! بغضم گرفته بود از پدر نداشته و برادر رفته و … همیشهی حضور با خدا بودی و همیشهی ظهور در خود بودم. افسوس! افسوس و صد افسوس!
سکوت سفید
نمیدانم … نمیدانم … راز این مـرد رازمدار خوشخندهی پاکسیرت، بر سینه من سنگینی کرد … کاسهام شکست و اینگونه پیمانه به باد دادم …. فقط … فقط این که خدا نکند، خدا نکند ماه، این همدم و همراز همه تنهایان عالم، اشک مَرد را برهنه ببیند! بیگمان زنجیر پاره خواهد کرد: لا ریب فیه …
سکوت سفیدسکوت سفید
حق!
مؤمن!
خق!
نه نه نه!
چمباتمه زده بود گوشه سلول انفرادی. تکه کاغذی مچاله شده را در دست گرفتهبود و روی آن مینوشت. هر از گاهی زیر لب میگفت “نه نه نه!”، سپس کاغذ را مچاله و به گوشه دیگر سلول پرتاب میکرد. پس از اندکی مکث و خودخوری، مانند سوسکی میخزید، کاغذ مچاله شده را برمیداشت، صافش میکرد و دوباره نوشتن را میآغازید. قلمش انگشت سبابه اش بود و جوهرش … بی جوهر بود …
- دو سه تا؟
- شش تا!
- گفتم دو سه تا؟
- شش تا!
- خانم اجازه! مگه دو سه تا نمیشه شش تا؟ اکبری داره درست میگه دیگه. نه؟ خودتون گفتین دو سه تا میشه شش تا!
معلم هاج و واج به دانشآموز اول ابتدایی که با شجاعتی مثالزدنی مانند اسپارتاکوسی بیهمتا از میان خیل بردگان برخاسته بود و از همقطارش دفاع میکرد، خیره شده بود. از خود میپرسید، دو سه تا؟ شجاعت یا وقاحت؟
“نه نه نه!”. مچاله اش کرد و پرتابش کرد کنج دیگر سلول.
- وقت هواخوریه!
زندانبان بازویش را گرفت و به داخل حیاط زندان برد. گوشهای، سکویی خاکی یافت. رویش نشست. شروع کرد کف دست چپش نوشتن.
پسرک، گوشه ای کنار صحن نشسته بود. پشت به ضریح، رو به قبله. خیره شده بود به جوانی که چفیه روی سر انداخته، بر سنگ صحن زانو زده بود؛ رو به ضریح، پشت به قبله. صورت جوان هویدا نبود. پسرک به خودش آمد. اصلا نمیدانست چرا همیشه میآیند گوهرشاد. فقط همین را از نن جون شنیده بود که مادر از بچگی گوهرشاد را به پنجره فولاد و شفاگرفتنهایش ترجیح میداد. اما این که چرا؟ نمیدانست. از طفل هفت ساله چه کسی انتظار دارد چنین چیزهایی بداند؟ یا حتی راجع به آن فکر کند؟
“نه نه نه!” برگه را از کلاسور جدا کرد، در مشت مچاله اش کرد و از بالای تراس به درون باغ پرتاب کرد. در روان نویس را بست و به طرز طریفی روی کلاسور گذاشت. میدانست رواننویس بیجوهر دستش میدهند. دکتر روانشناس دفتر یادداشت روزانهاش را بست، عینک از چشم برداشت و با اشاره ای به پرستار فهماند برای امروز بس است. پرستار به نرمی و لطافت او را به سمت اتاقش راهنمایی کرد. اتاقی مجلل و روشن، مشرف به تراسی کم و بیش بزرگتر از این تراسهای معمولی و با چشم اندازی به باغی بی کران. پرستار او را روی تخت خواباند.
اما او طبق عادت همیشگی، گوشه سلول انفرادی اش چمباتمه زد.
راه غبار آلود
حالا چه کنیم؟ یک هفته خلاف نظر حضرت آقا فکر میکردیم. امتحانها پیش روست. دهه اول محرم را از دست دادیم. سفارت که منتفی شد! چه کنیم؟ آخرش هر کار کردیم به نتیجه ای نرسید …
نخبه های جامعه
شوخی که نداریم برادر من. بدون داشتن جماعت نخبه و شورای رهبری نمیتوانیم حرکت کنیم. ما در دانشگاه، نخبه ایم. به این معنی که دانشگاه را میشناسیم. مشکلات و موانع پیش رو را میدانیم. برنامه برایش داریم و ان شاء الله فتحش میکنیم. هم از لحاظ تئوریک هم از لحاظ عملیاتی، قدرتمند و صاحب سبکیم. هم جماعت پیشرو داریم هم نیروی پاکار. اگر کاری نمیکنیم مشکل از جای دیگری ست که مقال بحثش اینجا نیست. در دانشگاه حجت بر ما تمام است.
اما وقتی از اِشل دانشگاه بالاتر میآییم دیگر دستمان بسته است. نه از لحاظ عملیاتی قدرتی داریم و نه از لحاظ نظری درک درستی از واقعیات جامعه مان داریم. ما نمیدانیم چگونه به پیام حسینی رهبر یک جامعه لبیک بگوییم که کنار صدای ما، چند میلیون صدای دیگر هم شنیده شود. ما نمیدانیم با چه شرایطی باید طرف شویم. طرف حساب مسئولین هستند یا توده مردم؟ ما باید رو به سرداران سپاه قدس بیاوریم و قصد اعزام کنیم یا برویم درون تکایا و مردم را با “کربلای ۱۴۳۰″ آشنا کنیم؟ ما برای مواجهه عقلانی با “جامعه” باید از “نخبگان جامعه” کمک بگیریم. اما حق داریم بگوییم “کدام نخبه ها؟” !
سالهاست دارالفنون به موزه تاریخ پیوسته و نخبه های مملکت دیگر مجبور نیستند ادبیات و افکار غربیها را قِرقره کنند، ادعا میشود انقلاب “نخبه ها”ی بسیاری پرورش داده ست. اما من از شما میپرسم این “نخبه ها” کجا هستند؟ چند نفر میشناسید همانند دکتر یعقوب توکلی سر از جهان اسلام در بیاورد؟ دکتر افروغ این یک هفته کجا بود؟ چرا سراغش نرفتیم؟ امثال دکتر رامین که فقط بلدند قبل از اسم حضرت آقا، “امام” بیاورند در این هنگامه ی بلا کجا بودند؟ دکتر حسن عباسی که قدر موهای سر من، دکترین صادر کرده است خفقان گرفته است؟ تئوریسین های “صاحب جنگ!” ای که فرمانده جنگ بودند، جز حمله به دولت چه کردند؟ واقعا امثال محسن رضایی الان باید راجع به وحدت ملی فکر کنند؟ آنهایی که از منابرشان “اوباما” و “اسرائیل” را توصیه اخلاقی میکنند واقعاً نخبه هستند؟ یا عده ای مردم سوار قدرت طلب سفیانی مذهب که از منبر پیامبر بالا پایین میروند؟
من نمیدانم “نخبه ها” الان کجا هستند! یک باره بگویید حضرت آقا خودشان بیایند هم رهبری کنند، هم هدایت تک تک اجزای جامعه، هم سلاح به دست بگیرند و بجنگند، هم بر منبر روند و عموم مسلمین را بیدار کنند، هم دوربین به شانه بگیرند و مستند بسازند، هم رمان بنویسند و فرهنگ سازی کنند، دست آخر هم خودشان عملیات استشهادی انجام دهند! تا ما رستگار شویم! بنده به جز حاجی پناهیان کسی را ندیدم پشت پیام آقا را گرم کرده باشد. حاشا به غیرت هر چه مدعی بی ایمان مسلمانی!
مسئولین
از انصاف نگذریم مسئولینی انقلابی داریم. این طبیعیست که یک مسئول، هنگامه ی بحران باید مراقب خیلی از چیزهایی باشد که من و توی دانشجو نباید باشیم. مثال بزنم؟ شما میگویی مردم را اعزام کنید، فکر این را کرده ای مملکت وارد جنگ شود چه میشود؟ ناآرامیهای قومی و مذهبی از کردستان تا گنبد تا کاشمر تا طائبات و زاهدان و کرمان و اهواز را چه میکنی؟ نارضایتی های مدنی را چه میکنی؟ تحریم سنگین و عدم صدور نفت را چه میکنی؟ شوخی نکن دیگر، که قلبم ضعیف است!
مسئول حسب مسئولیتی که نسبت به تمامی حیطه مسئولیتش دارد، مجبور است جامع الاطراف فکر کند و تصمیم بگیرد. نتیجه مستقیم چنین امری این است که تصمیمات وی “محافظه کارانه” به نظر برسد. اینجا دو اشتباه ممکن است بکنیم: یکی اینکه مسئول را از دایره اسلام خارج شده بدانیم و وی را منافق بخوانیم ، و دیگری اینکه در تصمیم گیری از وی تبعیت کنیم. نمونه هر دو اشتباه را شاهد بودیم و متاسفانه دومی را زعمای جنبش دانشجویی مرتکب شدند. … بگذریم … لا اله الا الله …
آنچه به نظر میرسد این که مسئولین برای انجام کوچکترین حرکتی راجع به غزه نیازمند تایید مردمی هستند. موضع گیری رسمی حکومت نیازمند پشتوانه ولو ظاهری مردمی ست.
مردم
تصور کنید هشتاد درصد مردم، فلسطین را یک مملکت جدای از اسلام و ایران، و مردمش را ناصبی فرض کنند! در آن صورت کدام مسئولی میتواند اقدام کند و یا کدام رهبری میتواند پیام حسینی صادر کند؟
میگویی کدام مردم اینچنین فکر میکنند؟ مردم ونک به بالا؟ (شهرک های حزب الهی نشین در دامنه کوه را هیچ هم حساب نمیکنم، شرمنده! رگه هایی از کمونیسم دارم!) خیر! مردم پابرهنه ی صاحب انقلاب را میگویم! مردم خیابان انقلاب به پایین! (ونک تا انقلاب زیاد مسکونی نیست فرضاً!) چرا این صاحبان انقلاب اینقدر با انقلاب بیگانه شده اند؟ اندیشه حسینی که مردم را جلوی سربازان شاه، سینه سپر کرده میفرستاد کجاست؟
روراست باشیم. روی این ملت باید بیشتر از اینها کار کرد. بله! مادر من حاضر است بنشیند برای غزه گریه کند، مادر تو هم ایضا، اما کدامشان حاضر است پسرش برود غزه کشته شود؟ بماند که همین یک هفته هم که درس نخواندیم کلی عاق شدیم! درست است که باید به مردم خوش بین باشیم، اما واقع بینی را از بین نبریم برادر من. ما کجای کاریم و مردم کجا؟ عده ای از دانشجویان میگویند ما را اعزام کنید تا کشته شویم، حال آنکه عده ای از همین مردم که ضد انقلاب هم نیستند نمی دانند حماس مقصر است یا اسرائیل! (کاش میشد نظرات برخی خوانندگان را عمومی میکردم عمق فاجعه را بفهمی!)
هیئات ما، در بهترین حالت بویی ظاهری از اندیشه حسینی دارد و روحانی محترم، چند جمله ای راجع به غزه سخنرانی میکند، اما این سخنرانی ها کجا و سخنرانی های امثال شهید مفتح که مردم را آماده شهادت میکرد کجا!
حوزه
مدت زیادیست دل خوش کرده ایم به تغییرات حوزه. اما حوزه چه میکند؟ این پیامهای چند خطی علما که نشد کارنامه حوزه! این همه فاضل و طالب و اندیشمند، در زمینه های مختلف کجا هستند؟ حوزه خوب میداند برای ارتباط برقرار کردن با مردم چه کند، این را در انقلاب ۵۷ ثابت کرده ست. اما در این دهه محرم چه کرد؟ یک عده هیئت با شمار میلیونی در خدمت این عزیزان، گوش من دانشجو به دهان این فضلا، چشم جوان دغدغه مند به نوشته های این طلاب، چه کردند؟ تکرار کلیشه ای سخنرانی های سی سال پیش، دقت کن سی سال پیش شهید مطهری هنر است؟ والله من بهتر از شما بلدم! به خدا ما بهتر از شما منبر رفتیم برای این بچه ها! آخر یک حرکتی بکنید! راهکار بدهید! برنامه بریزید.
خیر سرمان دلمان خوش است علمای حوزه مان به فقه السیاسة و فقه الاجتماع آشنا هستند، کو؟ نتیجه اش کجاست؟ در این موقع بحران، هر کسی انتظار دارد از پیام رهبری جامعه شیعی ایران، هزاران تفسیر و شرح و جزوه و سخنرانی فقط از خود قم که چندین مدرسه علمیه دارد خارج شود. کو؟ من نمیگویم و انتظار هم ندارم طلاب مانند ما اجتماع کنند و کتک بخورند، اینها باید برای فکر ما خوراک درست کنند، چه کردند؟ کجاست همایش دفاع عملی و نظری از حقانیت حماس؟ ژست بشر دوستانه گرفتن در حمایت از کودکان غزه را که مردم آرژانتین هم بلدند!
نخبه های حوزه کجا هستند؟ شاگردان زعمای بزرگ که نمیتوانند رسماً به مردم بگویند بروید جهاد کنید، چه کردند؟ چه کردید؟ والله مسئولید روز قیامت!
دانشجویان
تا اینجایش روضه شب عاشورا بود. حالا میخواهم برایت مقتل گودال را بخوانم. آخر به تو میشود گفت دانشجو؟ ای بی بصیرت! احساساتی! بدبخت! قشری نگر!
میخواهی لب مطلب را بدانی؟ استراتژی نداشتیم. یعنی داغ کردیم و گفتیم برویم مصر را بگیریم (راجع به فرودگاه بگذار خفقان بگیرم که … ). یک هفته تمامی دانشجوهای حزب الهی فکر میکردند باید تعرض کنند، حال آنکه حضرت آقا مخالف صریح بودند. بنشینیم فکر کنیم چرا باید اینقدر توی آفساید باشیم. این هنر نیست که من الان بیایم بگویم فلان جا اشتباه کردیم. اگر راست میگویم برای هفته بعد و زمان امتحانات راهکار بدهم. این همه عزیزی که نظر میگذارند و سوال میپرسند و اعلام استیصال میکنند و میگویند عمومی اش نکن، چشم شان به من و تویی ست که ادعای نظریه سازی برای جنبش داریم، چه کرده ایم؟
ما نه تنها اشتباه کردیم بلکه هنوز هم داریم اشتباه میکنیم. ما از دوستان “علوم اجتماعی” و “علوم سیاسی” و علی الخصوص دانشجویان امام صادقی، همان انتظاری را نسبت به خودمان داشتیم که از حوزه نسبت به مردم داریم. این همه پول بیت المال را خرجتان نمیکنند که الان گیج و واگیج مانده باشید چه باید کرد! آن همه تئوری انقلاب و جنبشهای اجتماعی که به خوردتان دادند چه شد؟ نمیتوانید یک جنبش پایدار دو هفته ای بین دانشجوها سامان دهید؟ واقعا دوستان امام صادقی ما باید با یک نقل قول از حضرت آقا، همه فعالیتها را تعطیل کنند و بنشینند پشت کامپیوتر و یک گیگا بایت محتوا (عجب محکی!) تولید کنند، آنگاه در یو۸ راجع به بدیهی ترین مسائل صحبت شود؟ دوستان امام صادقی ما … بگذریم … لا اله الا الله …
یک عمر داشتیم از تحکیمی های ۵۸ تقلید میکردیم. خیالمان راحت بود در واکنش به هر اتفاقی، میتوانیم به مسئولین فحش بدهیم، مردم را هم “اکثرهم لا یعقلون” فرض کنیم، و برویم سفارت بگیریم. خدا را شکر که همه کاسه کوزه ها شکست و مجبور شدیم بنشینیم از صفر شروع کنیم. الان میدانیم که نیاز داریم واسطه مردم و مسئولین باشیم، میدانیم که نباید عصبانیتمان از اسرائیل و سران عرب را با دعوا با ناجا خالی کنیم و راحت شویم. الان میدانیم باید استراتژی و راهبردی برای آزادی غزه داشته باشیم، هم در کوتاه مدت، هم در میان مدت، هم در بلند مدت. وای بر ما اگر دوباره بر زمین بخوریم …
برخی ناگفتنی ها
من سعی میکنم راجع به جنبش جهان اسلام دانشجویان هیچ نگویم! دیگر مُرده که لگد زدن ندارد! تقدیم با عشق به بچه های شریف!
پس نگاشت ۱: منظور از مسئولین در این صحبت، دولت و شورای عالی امنیت ملی بود. وگرنه نظام ما که پر است از طلحه و زبیر و عبدالله ابن عمر و …
پس نگاشت ۲: برخی اوقات احساس میکنم نخبه ها، جای خود را با مسئولین اشتباه می گیرند و دچار محافظه کاریهای آن چنینی میشوند!
نقد درون گفتمانی
با خودم گفتم لحظه ای بایستم و با خودم بیاندیشم چه شد و چه کردیم و چه میخواهیم بکنیم. این گزارشی از این چند روز است.
دفتر حافظ منافع مصر:
دیدگاه اول: تسخیر حتی به خون!
اینان با این که برای معاهداتی که دولت اسلامی با دیگران (ولو کفار) امضا کرده است احترام قائل هستند و با استناد به سنت حضرت رسول که تا طرف مقابل عهد خود را نقض نکند معاهده محترم خواهد بود، اعتقاد داشتند بنا به واقعیات موجود و همچنین پیام طوفانی حضرت آقا، که مصر و اردن را در حرب علیه مسلمین همکار “کافر حربی” نامیده اند، معاهده فوق، خود به خود از درجه اعتبار ساقط شده است. و این دولت است که بنا به مصلحتسنجی های نادرست بر حفظ و تقویت این رابطه تاکید دارد. طرفداران این نظریه، (که بنده از این قماش بودم و هستم) مترصد آن بودند تا با تسخیر، این رابطه از بند مو نازکتر را قطع کنند، ولو به خون! اینان نیروهای انتظامی را هم ترغیب میکردند سپر خویش بیاندازند و به صف مجاهدین بپیوندند. [خوارج شدیم رفت!]
این که چرا طرفداران دیدگاه اول، پیش از اجرایی شدن طرحشان منصرف شدند را در پایان همین مقاله بررسی خواهیم کرد.
دیدگاه دوم: تحصن تا قطع رابطه
این عزیزان بر اعتقاد دسته اول بر قطع رابطه بودند، اما مقابله با ناجا را جایز نمیدانستند. به عقیده این دوستان، صحیح نیست ما در برابر برادرانمان بایستیم که آنها نیز به وظیفه خود عمل میکنند. اینان دوست داشتند دولت را مجاب کنند که این رابطه را با زبان خوش قطع کند، وگرنه ما همین جا تا صبح میخوابیم! [الـــــــــــــــتماس دعا برادر!]
دیدگاه سوم: مخالفان قطع رابطه
گویند: ایران چندی ست دفتری به نام حافظ منافع در مصر گشوده ست که از قبل آن بسیاری خدمات به ملت مصر ارزانی داشته است. این گشایش در روند صدور انقلاب اسلامی به مصر، خود افقی جدید بوده است. درست است که پایین بودن سطح دیپلماتیک این رابطه و سختگیری امنیتی و سیاسی مصر محدودیتهای فراوانی برای جمهوری اسلامی ایجاد کرده است، اما نمیتوان چشم بر خدمات این دفتر بست. به گمان این عده اظهار نظرهای اخیر طنطاوی و مهدی عاکف بازتاب همین فعالیتهای محدود بوده است، اولی در مخالفت با تشیع [نگو چه ربطی دارد که ناراحت میشوم] و دومی در حمایت از تشیع و سیاست هسته ای ایران [ربطش را فهمیدم؟]. افزایش فعالیتهای اخیر اخوان المسلمین و همچنین توصیه های سید حسن نصرالله به افسران نظامی مصر را در همین رابطه میدانستند و به همین رابطه بند تنبانی با مصر هم به دیده گنج مینگریستند.
باغ قلهک:
به جرات میتوان گفت این یک تله امنیتی و سیاسی بود. ناجا در برابر دفتر حافظ منافع به شدت تحت فشار افکار عمومی حاضرین (رسانه همچنان حلقه مفقوده) بود و نیازی به سوپاپ اطمینانی برای تخلیه احساسات دانشجوها داشت. از طرفی یکشنبهشب تلویحاً به خود بنده توصیه شد “اگر شما مَردید برید باغ قلهک رو بگیرید!”. روز حادثه بچه ها وقتی میرسند روبروی دفتر حافظ منافع مصر، به صورتی باورنکردنی با تعداد زیادی نیروی ضد شورش مواجه میشوند. با هدایت تعدادی از دانشجوهای فارغ التحصیل شده که الان در سازمان بسیج دانشجویی استخدام شده اند، جمعیت به سمت باغ قلهک گسیل داده میشود. ظاهراً قرار بر این بوده است بچه ها پشت در و دیوار باغ تجمع کنند، اما باز هم بسیجی بی ترمزی خود را ثابت کرد و عده ای از پیشگامان با بالا رفتن از دیوار و باز کردن در، موفق میشوند تا رسیدن نیروی انتظامی پنجاه نفر را وارد کنند. در این حین، پرچم باغ پایین میآید و پرچم فلسطین بالا میرود. چندی بعد ناجا با بستن خیابان شریعتی و به سرعت به معرکه میرسد و اقدام به پذیرایی از دانشجویان داخل میکند، که با ورود دکتر سراج و آرام کردن جمع دانشجویان و نیروهای انتظامی و سپس خواندن زیارت عاشورا، جو برای خارج شدن شورشی های بسیجی مساعد میشود. من هنوز از خودم میپرسم چرا فلانی باید بعد از سه ماه جواب سلام ندادن با من تماس بگیرد که “باغ را بگیرید و سفت نگه دارید، ما از بالا چانه زنی میکنیم اذیتتان نکنند!” ؟
اما سوالی هم از رسانه ها: چرا حامد طالبی باید دقیقاً با بچه ها وارد باغ قلهک شود؟ چرا خبرگزاری فارس باید از ورود اولین نفر به باغ عکس داشته باشد؟ چرا خبر این تصرف به سرعت در تلکست ایرنا قرار میگیرد؟ این را بگذارید کنار این حقیقت تلخ که از چهار روز تجمع روبروی دفتر حافظ منافع مصر هیچ خبری مخابره نشد الا یک خبر ناقص در ایسنا و یک عکس از فردی که عکس مبارک را آتش میزد. بدون نشان دادن جمعیت، بدون انعکاس سخنرانی ها، بدون انعکاس کتک خوردن بچه بسیجی ها، دو سر شکسته در یکشنبه شب و دختر دانشجویی که چهارشنبه شب کتک خورد. در تجمعات روبروی دفتر حافظ منافع مصر، آقای حامد طالبی ِ همیشه در صحنه کجا بود؟ رسانه ها کجا بودند؟ نتیجه فلاش های آن همه عکاس و فیلمبردار چه شد؟ جز یک مصاحبه مختصر در شبکه خبر و چند خبر نادقیق در تلکستهای ایسنا و ایرنا کجا منعکس شد؟
آیا جز این است که سردبیر رسانه های مختلف اجازه درج کوچکترین خبری در مورد مصر نداشتند الا بشرطها و شروطها؟ حاشا به غیرت بسیجی مسئولین!
تحصن در فرودگاه:
دست و بازوی دوستان و استادان عزیزم در جنبش عدالتخواه دانشجویی، مجمع وبلاگ نویسان مسلمان و دیگر عزیزان گمنامی که این حرکت زیبا و دور از شعار را به راه انداختند می بوسم. بسیار خرسندم که طرح ایشان مورد عنایت “شورای عالی امنیت ملی” قرار گرفت و پشتیبانی رسانه های رسمی و غیر رسمی را در پی داشت. این را نگفتم که از اجر عزیزان بکاهم. آقا صادق! ما مخلصتیم شـَـدید! خدا قوت!
مشکلی به نام نقل قول!
باز هم همان مشکل همیشگی: نقل قول از حضرت آقا! اولین نقل قول وقتی به صحنه می آید که بچه های امام صادق برای کسب تکلیف در مورد رزم یا عدم رزم به یکی از اعضای خانواده حضرت آقا رجوع میکنند و ایشان هم با استفسار از حضرت آقا، نقل میکند که اگر میتوانستیم سه لشکر میفرستادیم، اما چون …[این تکه عمومی نیست] این کار را نمیکنیم و جهاد فقط جهاد نظامی نیست و رسانه ای و سیاسی و فرهنگی و کذا و کذا. این نقل قول کافیست تا امام صادق دیگر در هیچ کدام از جلسات یو۸ شرکت نکند.
دومین نقل قول وقتی مطرح میشود که بچه های تحکیم طیف شیراز و انجمن مستقل با عنوان “تسخیر سفارت اردن” روبروی آن سفارت تجمع میکنند. یکی از روحانیون که ظاهرا حجت الاسلام محمدیان مسئول نهاد رهبری در کل دانشگاهها، وی را فرستاده نقل قولی میکند مبنی بر اینکه حضرت آقا با تعرض به سفارت خانه ها و دیپلماتها مخالفند، به این دلیل که اینها در پناه حکومت اسلامی هستند و ما با دولتهای اینها معاهده امضا کرده ایم، البته ایشان از تحصن و اعتراضات دانشجویی حمایت میکنند. با این نقل قول تقریباً تمامی دانشجویان از مقابل سفارت اردن متفرق میشوند.
اینجا باید متذکر این نکته شد که دفتر حضرت آقا، بارها و بارها اعتبار نقل قولهای شفاهی و بدون تایید آن دفتر را ساقط کرده است. درست است که من به صحت هر دو نقل قول اطمینان دارم، اما دلیل نمی شود فکر و تحلیل خودم را کنار بگذارم. چقدر باید این بحث را تبیین کنیم که دانشجو باید بصیرت داشته باشد، نیاز به دست خط و امضا نداشته باشد. وقتی حضرت آقا پیامی به آن شور و شعور می دهند این دستخطهای ناقض چه معنایی میتواند داشته باشد؟ چرا باید تحلیل این همه دانشجوی بسیجی از پیام با این نقل قولها این همه تفاوت داشته باشد؟ برادران بالاخره ما فکوریم یا نه؟
سوالی هم از آنهایی که به سرعت پازل را در ذهن ما کامل میکردند: اگر حضرت آقا با تحصن ها مخالف نیستند و حمایت میکنند چرا باز هم تجمع روبروی دفتر حافظ منافع مصر، که با لیدری دکتر سراج ادامه می یابد همچنان بایکوت خبری می شود؟
و من همچنان به برادران یادآوری میکنم اسلام، نظام، حضرت آقا از ما میخواهند بصیر و دانا باشیم و خود تحلیل کنیم؛ و برادران ِ آچمَز شده نمیدانند بالاخره با مصر مبارزه کنند یا بروند درسشان را بخوانند؟ و ما باز هم چوب نقل قولها را میخوریم.
و ما باز هم دریغ و افسوس میخوریم …
که تنها ده ضربت شمشیر تا خیمه معاویه باقی بود …
کانکلوژن:
شش روز از فاجعه غزه گذشت و ما هیچ نکرده ایم. والله بالله مسئولیم. به خدای آسمان و زمین مسئولیم در برابر این کشتار، در برابر این مظلومیت، در برابر این گودال قتلگاه. صدا و سیما هم که فقط به اغنای عاطفی می پردازد، برادران ما انگار نهضت بکائین میخواهند راه بیاندازند! کو تئوریسین های نظامی و سیاسی؟ کو شخصیتهای تاثیرگذار در افکار عمومی مملکت و جهان اسلام؟ کو راهکار عملی برای این همه نیروی آزاد شده؟
آه!
پس نگاشت ۱: با اینکه با بسیاری از جهت گیریها و تحلیلهای دکتر سراج مخالف بوده و هستم، اما ایشان را به عنوان یک فرمانده صبور و با طمانینه می ستایم. پرخاشجویی های امثال بنده و نافرمانی های مدنی و غیرمدنی که در حضور خودی و غیر خودی از خود نشان دادیم، جز با لبخند و سعه صدر ایشان مواجه نشد. بالاخره یکی از بازماندگان امثال همت و بروجردی را دیدیم … چاکریم دکتر!
پس نگاشت ۲: دکتر سراج! شما در برابر استدلال ما، استدلال نیاوردید و از حربه نقل قول استفاده کردید. کاش میگذاشتید ما این حرکت به زعم شما اشتباه را عملی میکردیم اما به اجتهاد خودمان! ما “ببخشید گفتن” بعد از مسجل شدن اشتباهمان را بلدیم دکتر جان!
حیف و صدافسوس …