Archive for the ‘اخلالگر’ tag
آن مرد رفت؛ اما خدا هست
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
دلم، تنگِ نگاههای عمیقِ مرد بود. چه؛ مدتی بود رحل سفر بربسته و بار و بُنه بر دوش، سنگِ راه میسفت و دلبند یک جا نبود. از وقتی هم که زنی ستاند، خزید کنجِ تنورِ حجره؛ که آقا یار میخواهد ما برویم فقه بخوانیم. حالا تو صدی هم کبری و صغری ردیف کنی که حکایت قفلساز و چل حج بیفایده؛ مَرد فقط لبخند میزند فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب! برای دیدار آن چشمهای محجوبِ زمینپیما باید بروی قم. السلام علی بانو …
«سلام. بیا معانقه که گناهانت بریزد.» بُغض را بیشِ اوقات جایی جز گلو نیست، همانجا بمان وامانده، الان که وقتش نیست، لب بگز. «سلام مؤمن. چقدر بزرگ شدهای. دور شدهای لامصب، گردنم را باید کلی بگیرم عقب که ببینمت، قرارمان این بود؟» بگذریم. چایی سرد نشود.
«مَرد! نیستی که سوختن بچهها را ببینی. به قول خودت قیچی شدهایم. امدادی هم نداریم. خط لو رفت. نامردها گازانبری حمله کردند، کم از تعداد انگشتهای یک دستیم، با کلهم یکی دو قمقمه.» گفتم که پیرمرد کمبینا دیگر نمیآید دانشکده، گفتم که زیارت عاشورا تعطیل شده، گفتم که سینهی بچهها تنگ شده و آنی نیست که بغضی گره نخورد به قالیهای حوض آسمان. کجایی مَرد؟ دلمان تنگِ قهقههی شهداست؛ احتکار کردهای؟
لبخند میزد و حکمت میسرود. آرامش میداد و تسلیت میگفت. سریع خداحافظی کردم. حکایت یتیمی این بچهها گفتن ندارد که روضهی مکشوف دأب علما نیست. این کویرِ آتشزده و هُرمِ جهنمیاش ملائک را اذیت نمیکند؟ در عجبم از بخل آسمان.
… تصویر صحن خلوت و باران نگفتنیست
بیانیه بسیج تهران علیه سکوت در برابر فجایع فلسطین
وای بر ما که خودمان هم ۱۵ روز تعطیل بودیم!
به نام الله،
پاسدار حرمت خون شهدای مدینه و کربلا، شهدای تهران و شلمچه، شهدای بیروت و ضاحیه، و شهدای غزه و خانیونس
امسال هم سال، نو شد. سال نو مبارک. یا مقلب القلوب والابصار… . نوروز برای ما جشنی مقدس، ملی و مذهبی است. نوروز ایام شادی و بازگشت به دامان طبیعت است. ایام تجدید قوا برای یک سال کار، مبارزه و جهاد. اما امسال شاهد اتفاق عجیب و دردناکی بودیم: امسال متوجه شدیم در ایام نوروز مبارزه تعطیل است. آرمانخواهی تعطیل است. اهتمام به امور مسلمین تعطیل است. بالکل «غیرت دینی» تعطیل است.
قدس در التهاب است، سلام فیاض از جانب صهیونیستها مأموریت مییابد که با خودشان مذاکره کند، وابستگان حماس در کرانه باختری بازداشت میشوند، اسرای فلسطینی دربند اسرائیل تحت فشار و شکنجه قرار میگیرند اما در تهران، امالقرای جهان اسلام، صدایی از صدا و سیما، رسانهای که با پول بیتالمال مسلمین اداره میشود شنیده نمیشود. همان مسلمینی که ۹ دی و ۲۲ بهمن نشان دادند آرمانهایشان چیست و زیر کدام بیرق سینه میزنند. همان مسلمینی که به خاطر توهین به بیرق سیدالشهدا(ع) خشمگینانه به خیابان ریختند و خواستار مجازات آشوبگران شدند. حرم ابراهیمی به اشغال زنان ارتش اسرائیل درآمد، صدایی از رامین مهمانپرست، سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی به گوش نرسید. سخنگوی وزارتی که قرار بود انقلاب را صادر کند و از «نهضتهای آزادی بخش مستضعفین در سراسر جهان» حمایت کند. مستضعفین را که فراموش کردیم، آرمان فلسطین را هم بایکوت کردیم؟
سالهاست که به طور ضمنی از ساختن معبد سوم سلیمان به جای مسجد الاقصی صحبت میکنند، امسال اما به صورت علنی صحبت از این امر شد. در چند مرحله گروههای دست راستی اسرائیلی با بیل و کلنگ به اقصی حملهور شدند که پلیس اسرائیل ریاکارانه جلوشان را گرفت. لولههای آبی که شالوده اقصی را فرسوده میکنند از کار نیافتادهاند و حفاریهای دیوار ندبه همچنان ادامه دارد. آیا مردم ما این اخبار را میدانند؟ خیر! صدا و سیمای ما وضع راههای کشور و گزارش آب و هوا را به اخبار قبله دوم مسلمین ترجیح داده و افکار عمومی را منحرف کرده است.
لیبرمن و نتانیاهو صحبت از قدس به عنوان پایتخت اسرائیل سر دادهاند و خودشان را برای انتقال پایتخت از تلآویو به «اورشلیم» آماده کردند، اما از تهران صدایی به گوش نمیرسد. فعالان سیاسی و «قیمهای یقهسفید» که ادعای میراث امام روحالله را دارند، همانهایی که به فکر وحدت مسئولین هستند و امت واحده را فراموش کردهاند، به تعطیلات و مسافرت مشغول بودند. کنفرانس عربی در لیبی تشکیل میشود و عربهای سازشکار به «هرمنوتیک سازش» میپردازند اما تنها خبری که از رسانه ملی به گوش میرسد «عدم موفقیت» اعراب است. از وزارت خارجه و آقای مهمانپرست و جناب متکی هم خبری در دسترس نیست، آقایان شما را به وصیتنامه امام قسم لااقل یک کنفرانس ناموفق تشکیل میدادید.
اسرائیل در برابر اعتراض مجامع بینالمللی به شهرکسازی در شرق قدس میپردازد و یهودیسازی کل بیتالمقدس را با قدرت تمام به پیش میبرد. به نظر میرسد جمهوری اسلامی حتی از مجامع بینالمللی و حتی از دول سازشکار عرب هم در دفاع از فلسطین عقب افتاده است! سوال اینجاست: دولت جمهوری اسلامی در این پانزده روز کجا بود؟ سوال اینجاست: مجلس شورای اسلامی و در رأس آن جناب آقای دکتر لاریجانی و کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی در این پانزده روز کجا بودند؟ سوال اینجاست: صدا و سیمای جمهوری اسلامی در این پانزده روز جز «تشویش اذهان عمومی» کار دیگری میکرد؟ چرا اخبار صدا و سیما فقط خبر از تعطیلی دنیا میداد؟ گناهی بزرگتر از غفلت در برابر دشمن خونخوار وجود دارد؟
جنگندههای اسرائیل، شرق خانیونس، واقع در نوار غزه را مورد یورش قرار دادند. محاصره غزه به تنهایی نبض این منطقه یک و نیم میلیونی را متوقف کرده و مردم بیدفاع از بحران دارو و غذا رنج میبرند. جنگندههای اسرائیل چندین بار حریم هوایی لبنان را نقض کردهاند، اما اینها هیچ کدام مهم نیستند. چرا که ام القرای جهان اسلام در تعطیلات نوروزی است!
آقایان مسئولین رسانههای دولتی، آقایان نمایندههای مجلس، آقایان شورای عالی امنیت ملی، آقایان وزارت امور خارجه، ما به عنوان بزرگترین تشکل دانشجویی انقلابی و به عنوان فرزندان معنوی امام روحالله به شما هشدار میدهیم که این سکوت، خیانت آشکار به اسلام، قرآن، انقلاب و اندیشههای والای امام روحالله است و از پاره شدن عکس آن امام عزیز بیشتر به اسلام ضربه میزند.
ما به عنوان بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران از شما درخواست داریم که نسبت به جرم «تشویش اذهان عمومی مسلمین» در ایام نوروزی اظهار ندامت کنید. از شما میخواهیم که هر چه سریعتر این سکوت ننگین خبری و رسانهای را بشکنید و به خط امام بازگردید. به پیوست نسخهای از وصیتنامه آن امام عزیز را ضمیمه میکنیم تا مگر با خواندن آن، آرمانهای انقلاب و امام را یادآور شوید.
آقایان مسئولین! این مردم ولینعمت شما هستند و آرمانهایشان را در ۹ دی و ۲۲ بهمن به جهانیان نشان دادند. ننگ سکوت ذلیلانه را بر این مردم انقلابی نسپندید. آنان را آگاه کنید. هیچ مسلمانی یافت میشود که اشک و ضجه مادر فلسطینی را ببیند، آواره شدن برادر فلسطینی را ببیند، بمباران غزه و بیروت را ببیند و بر جای آرام گرفته باشد؟
شما را چه میشود؟ در سال «همت مضاعف، کار مضاعف» به فکر همایش برگزار کردن در مورد نام سال هستید یا آن را با تمام وجود دریافته اید؟ همت و کار شما در دفاع از آرمان قرآنی مسجد معراج نبوی چه شده است؟ نکند ولایتمداری شما به چاپ پوستر از تمثال حضرت آقا و نقل قول ایشان خلاصه شود! آقای مهندس ضرغامی! آقای دکتر متکی! و آقایان مسئولین! به عمل کار برآید به سخندانی نیست!
بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران بر ذمه خود میبیند به عنوان بخشی از جبهه دانشجویی اسلام علیه کفر، تا پای جان در راه آرمانهای اسلام و امام روحالله پایفشاری کند و در صورتی که این روند ننگین بر دیپلماسی خارجی و سیاست رسانهای صدا و سیما ادامه یابد، اعتراضات خود را از مسیرهای دیگری پی گیری نماید.
و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین
پیوست: وصیتنامه الهی – سیاسی امام روحالله
[این] هم سندش
سکوت
پسنگاشت: بیانیه جسورانهای بود که از بسیج تهران انتظارش را نداشتم. مخصوصا کنایه به «یقهسفیدها» و همچنین اشاره به تناقض بزرگنمایی پاره شدن عکس امام و سکوت در مورد آرمانهای امام!
نفرین بر سمپاد
این متن را در اوج عصبانیت و بدون وضو نوشتهام.
حالا چندین و چند هزار فارغالتحصیل داریم که ادبیشان میشود مشهورترینِ جوانِ نسخهشناسِ ایرانی که پنداری بازماندهی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد میداند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید… علمیشان سه آرشند که میشوند مهمترین گروهِ آماتوریِ عصبشناسِ جهان و صاحبِ مقالهی واقعی در نیچر… و از علم و ادب مهمتر، فرهنگ است… فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر… چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغالتحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوههایی را نظامِ مدیریتیِ تنبلپرورِ کودنگمار، قدر نمیداند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغالتحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند.
از اینجا
این متن را مقتدای من در نوشتن – زمانی که کمی جوانتر بودم – نوشته است. رضا امیرخانی. جالب است. برای من اما جدید نیست. کم ندیدهام کسانی را که از این مدرسهی لعنتیِ خیابان کارگر جنوبی درآمدهاند، تبختر از سر و رویشان میبارد و خود را «مشهورترین جوانِ … » میشناسند. جای سه نقطهاش را بگذارید: دانشجوی فنی یا مهندس برق یا روانشناس یا جراح یا … . بله! مدرسهی نوابغ است. هر که در این مدرسه درس بخواند به گواه همین متنِ پر از تبختر از «تیزهوشان» ِ انقلاب است!
سعدی حکایتی دارد، و من آنقدر آشفته و پریشانم که حال رفتن و گشتن ندارم، حافظهام هم مثل سمپادیها قوی نیست که از بر باشم، که فلانی خدا را شکر میکرد در هائیتی زلزله آمد اما خانه من سالم ماند! یادم هست سال دوم دبیرستان بودیم. مدیرمان را از مدرسه اخراج کردند: مأموران آموزش و پرورش. و تبعیدش کردند به یک جای دور. نرفت. استعفا داد و رفت یک مدرسه غیرانتفاعی ساخت در خیابان هفده شهریور: سادات موسوی. دبیرستانی که الان شده پاتوق بچههای حاجآقا جاودان. اما چرا اخراجش کردند؟ چون میانگین معدل بچههای ما در امتحانات نهایی از دبیرستانهای غیرانتفاعی نظیر پرستار و فلسفی (منطقه ۱۴ بودیم و البته هنوز هم هستیم) بالاتر بود. چرا؟ چون در المپیاد ریاضی و فیزیک بچههای ما رتبه میآوردند؛ اشتباه نکن! فقط مرحله اول و دوم. سوم به بعدش مال از ما بهتران حلینشین بود که روزی صدساعت کلاس المپیاد برایشان میگذاشتند. و خدا را شکر که ما جای این مسخره بازیها، فوتبال بازی میکردیم.
همیشه برایشان در ذهنم احترام قائل بودم. بچههای درسخوانی که در آزمون سمپاد پذیرفته شدهاند. آزمون را قبول نشدم. جوابش را دارم (که سال پنجم قضای حاجتم دیر شده بود و امتحان را نصفه رها کردم و سال سوم راهنمایی سرما خورده بودم و طاقتم طاق شد و با برگه پاسخنامه آب بینیام را گرفتم!) اما نمیدهم. بله! من یک خنگم! من در آزمون سمپاد پذیرفته نشدم در عوض در مدرسهای درس خواندم که به خاطر بازیگوشی یک هفته اخراجم کردند. در مدرسهای درس خواندم که پدرم حتی یک قران هم شهریه تحصیلم را ندهد. در مدرسهای درس خواندم که شاگرد اول کلاسمان پدرش سپور بود (بخوانید رفتگر). در مدرسهای که همکلاسیهایم از کیفشان کاندوم کشف میشد و اخراج میشدند. در مدرسهای عادی، متعلق به دولت و پایین شهر (جایی نزدیک میدان خراسان). در مدرسهای که کلاسهای فوقالعادهاش هندسه و ریاضی و فیزیک بود و کل هفت روز هفته مدرسه بودیم، اما شاگرد اول مدرسه با کممعدلترین (نفرین به لفظ «خنگ») رفیق بود. بله آقای امیرخانی! رفاقت گودی و غیرگودی برنمیداره. در مدرسه ما نه قجر بود نه خان زاده نه نوه ی لوس حاج فتاح. همه مان کریم ریقو بودیم. و آنقدر درس نمیخواندیم که بالاخره یک روزی کریمرودمان، از کنار بیمارستان روزبه برود سمت شریف و تهران و بعدش هم برکلی و ام آی تی. تا بعد از ده سال سر ایران و ایرانی منت بگذاریم که :
برایشان از خارجنشینانی میگفتیم که هر سال به ایران میآیند و در این پروژه و آن پروژه کمک میکنند… برایشان از سیدعلی میگفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند.
عدالت آموزشی یعنی چه؟ عدالت آموزشی یعنی یک عده – بروید آمار بچههای حلی را در بیاورید – که امکان درس خواندن دارند را بفرستیم در یک جزیره. در این جزیره از بدو ورود بگوییم: شما باهوشید! اصلا من چرا حرف بزنم که وقتی آمدیم دانشگاه یک عده متبختر را دیدیم که از ما جدایی میکردند. فکر هم میکردند از ما سرترند. وقتی آشناتر شدیم پرسیدم کجا درس خواندهاید. یکی با خنده گفت: خب معلومه! علامه حلی! تمام تصویر زیبایی که از رقبای سابق در ذهنم بود فروریخت. آن روز افتخار کردم که «من یک خنگم». پربیراه نیست اگر بگویم بهترین رفیقم حلی درس خوانده. اما من اینجا راجع به عموم حرف میزنم: و هیچ عامی بدون استثنا نیست.
من دلم برای عدالت آموزشی میسوزد. من دلم برای بچههای باهوشی میسوزد که میروند سمپاد (بخوانید آکواریوم تزئین شده به اساتید غربزده و یا حجتیهای تاکسیدرمیشده) و از آن تو یک چیزی در میآیند در مایههای فرار مغزها یا مهندس پردرآمد سازمان صنایع دفاع؛ البته آقای امیرخانی راجع به فرهنگ ِ هم ایرانی و هم معاصر چیزهایی را گفت که الاحقر ترجیح میدهم مثل حمار نفهم سکوت کنم! بنده غلط بکنم جسارت بکنم! من دلم برای علی میسوزد. همکلاسی دبیرستان که سال دوم از مکانیک خواندن در شریف سر باز زد تا برود سر کار که خدای ناکرده خواهرش تنفروشی نکند: جذب شرکتهای هرمی شد. بله! من دلم برای همه میسوزد و این هیچ ربطی ندارد به اینکه سمپاد بسته شد یا بسته نشد. این هیچ ربطی ندارد که چرا آقای امیرخانی امشب «زلزله به خانه او هم رسیده» و یا «آتش حجرهاش را سوزانده» و بالاخره یاد حریقی افتاده که هائیتی را لرزانده!
بعضی از دوستان عقیده دارند: خب وضع آموزش و پرورش که فلان است! پس بیایید لااقل یک منطقه آزاد داشته باشیم و نابغه پرورش بدهیم. میدانی آخرش چه میشود؟ آخرش میشود اینکه همهمان ساکن جزیرههای از هم جدایی هستیم که فقط بچهپولدارها میتوانند در آن بار حضور یابند؛ آنوقت کدام کرهخری به فکر عدالت آموزشی برای مملکت باشد؟ اصلا میدانی چیست من یک احمق کمونیستم و این متن را فقط از روی عصبانیت نوشته ام. هیچ کاری هم ندارم کدام احمق یا عاقلی این سازمان را بسته است. اما خوشحالم که بیش از این بچههای مردم تبدیل به یکسری مؤمن غربزده یا غربزدهی غربزده یا مؤمنهای انقلابی ِ «خودزده» نمیشوند؛ کسانی که در دوره تحصیل جامعه را درک نکنند، هیچ وقت جامعه را درک نخواهند کرد.
آقای امیرخانی که برای فرهنگ این مملکت چند سال رفتی آمریکا تا یک «بیوتن» بنویسی. قربان شکل ماهت، برای آموزش و پروش چه کردهای؟ همان فارغالتحصیلان مؤمن اندر مؤمن – که در خارج هم مؤمن اند – که برگشتهاند و مدرسه حلی را پربارتر کردهاند – و این لابد یعنی بالاترین خدمت به مملکت! – برای نظام زهوار دررفتهی آموزش و پرورش که از دختر هفت سالهی پیرانشهری تا پسربچهی دبستانیِ بندرگناوهای به جبر تاریخ، محکومند در آن درس بخوانند چه کردهاند؟ بحث اردوی جهادی نیست! میدانم «بشاگردپیما» هستید: بحث ایزوله بودن شما «نوابغ» از مشکلات جامعه است! بحث همان حجرهی سالم مانده است! بحث «دامن من که پاک ماند، گور پدر دختر همسایه» است. بله! بحث این است که چرا از این نجاست «خنگ و خلهای دولتی» به ساحل امن «روشنفکران ِ ایرانی ِ معاصر ِ بسیار باهوش» پناه میبرید؟ معنای «ناخنگیر» ندانستن بهتر است از این تبختر!
تا دیروز صحبت از سمپاد بود اما از فردا شما هم – مثل هزاری دیگر – پناه میبرید به مدارس خودسر غیرانتفاعی. ایالاتی خودگردان که به اعتبار ذهن مدیر یا امنای مدرسه، حجتیهای تحویل جامعه میدهند یا روشنفکر پوچمغز. صبح تا شب هم ذهن بچهها را با کنکورهای آزمایشی و المپیاد آبستن میکنند که : بله! آمار مدرسهی ما در المپیاد و کنکور … اهن و تلپ! همه از این جرثومهی «عدالت ِ ۱۲ سال آموزش رایگان و دولتی ِ مصرح در قانون اساسی» پناه میبرید به «غیرانتفاعی» و «سمپاد». خانه سمپاد که ویران شد، اما خانهی زرمداران «غیرانتفاعی» هرگز ویران نخواهد شد.
ما را «دیگر» با شما کاری نیست، حضرات ِ دامن از دریای بچههای پابرهنهی «خنگ» کشیده و بر قلهی کوه ایستاده که : وای! دامنم خیس شد!
دامن که مهم نیست؛ عدالتخواهیتان نم نکشد، استاد!
جیغ بنفش
پس نگاشت: آقای امیرخانی یک اشارهای هم به سکوت عالمانهی حضرت «نجفی» راجع به سمپاد کرده است: بله آقای امیرخانی! سر حضرات در توبرهی غیرانتفاعیها بود، وگرنه شما هم کلهپا میشدید و نفوذ حاج آقا جوادتان ماست را هم نمیبرید!
پس نگاشت ۲: این روحیهی «خودویژهبینی» لعنتی را در دوستان شهرستانی سمپادی هم دیدهام. نفرین به ارتش سرخ چین! نفرین به دود تنباکو! البته همه ارتش سرخی ها بیرحم نیستند! یکیدوتاشان بهترین رفقایم هستند.
جیغ بنفش
ویرایش شنبه ۳ بهمن ساعت ۱۲ ظهر:
منظور آقای امیرخانی از آن جوان نسخه شناس ایرانی خودشان نبوده است. بابت اشتباه در برداشتم معذرت میخواهم. اما این به اصل مطلب من خدشهای وارد نمیکند.
جیغ بنفش
در همین زمینه بخوانید:
بله! عین نابرابری است! – جستاری تحلیلی پیرامون رابطه سمپاد و عدالت آموزشی – خانم مینایی
مباد که بترکد! – دردنامهای پردرد و سیاهسفید (بسان خود روستاییمان خاکی) از احمد خیاطیان
تبعیض در خدمت عدالت! – درآمدی بر عدالت ِ آموزشی ِ اسیر ِ ویژهپروریهای ناعادلانه – خودم
۱۸ آذر ۸۸ – چگونه سبزها خودشان را رسوا کردند
اینقدر نگویید قانون؛ ما قانون را قبول نداریم
الغریق یتشبث بکل حشیش. وقتی آدمی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، به هر وسیلهای متوسل میشود تا لااقل موجودیتاش را حفظ کند. روز دانشجو یکی از بزنگاههایی بود که سبزها بتوانند یکی دو تا عکس از تظاهرات در داخل و احیانا خارج از دانشگاه برای بیبیسی یا واشنگتنپست بگیرند و بعد ژست که: دیدید! جنبش ما هنوز باقی است! هنوز بر پا است! هنوز استوار است!
۱۶ آذر، بسیج دانشجویی برنامه داشت. برنامه بسیج دانشجویی در سالن چمران، برنامهای صددرصد دانشجویی، قانونی و برنامهریزیشده بود. حتی برای هرچه دانشجوییتر شدن این مراسم، قرار شد به جای استفاده از سخنران مدعو، مانند استاد رحیم پور یا آقای عباسی، سخنرانی دانشجویی داشته باشیم. این برنامه مجوز رسمی داشت و انتظامات دانشگاه دستور داشت غیردانشجو به دانشگاه راه ندهد. مشکل ورود غیردانشجویان به دانشگاه تهران ابداً هیچ ارتباطی به بچههای بسیج دانشجویی دانشکده فنی یا دانشگاه تهران ندارد.
۱۶ آذر، انجمن موسوم به اسلامی برنامه نداشت. سبزها هیچ مجوزی برای تحصن یا راهپیمایی نداشتند. سبزها هیچ دلیل موجهی برای جلوگیری از ورود دانشجویان به سالن چمران نداشند. سبزها هیچ بهانهای نداشتند، میخواستند بهانهتراشی کنند. سبزها فحش میدادند: بسیجی برو گمشو، بسیجی دروغگو کارت دانشجوییت کو (طرف من رو میشناخت و توی چشم من نگاه میکرد و این شعار رو میداد)، مرگ بر تو، ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم و … . سبزها ناموس میفهمند چیست؟ ادب میفهمند چیست؟ دخترهای سبز داد میزدند: «حسین حسین شعارشه | تجاوز افتخارشه». این دختر معنی محرم و نامحرم را میداند؟ معنای تجاوز را میداند که اینطور داد میزند؟ جلوی منی که شش سال همکلاسیاش بودهام؟ حیا دارد این دختر؟ این دختر برای زنده نگه داشتن یاد سه شهید سال ۳۲ به پا خاسته است؟
۱۶ آذر، بسیج دانشجویی در پی آرامسازی جریانات رادیکال بود. تمام هم و غم بچهها این بود که به کسی توهین نشود، خونی از دماغ کسی ریخته نشود، در فضایی دانشجویی مطالبات به حق جریان حق، یعنی همان جریان حزبالهی ولایتی، مطرح شود. اما مگر سبزها گفتگو میفهمند چیست؟ مگر سبزها احترام به عقیده میفهمند چیست؟ یکی دو بار دو نفر به اشتباه شعار علیه شخص موسوی دادند و بلافاصله هم ساکت شدند، اما سبزها در تمام مدت داشتند به مرجع تقلید ما، به رهبر ما، به مقتدای ما رکیکترین توهینها را میکردند! پول میانداختند جلوی ما؛ که یعنی ما گدای پولیم و مزدور. اینها شعور دارند که جلوی همکلاسیشان ۲۵ تومانی میاندازند؟ اینها فهم دارند که با پا میزنند شیشه را خرد میکنند روی سر ما؟ اینها دانشجو هستند؟ کارت دانشجوییهایی که پنجاه تا پنجاه تا جمع میکردند، میبردند بیرون و با آنها پنجاه نفر پنجاه نفر وارد میشدند نشان از آدم بودن اینها دارد؟ اینها اصلا میفهمند قانون چیست؟ اخلاق چیست؟ دین چیست؟ ادب چیست؟
۱۶ آذر، وقتی تعداد کمی از خواهران بسیج روبروی فنی بودند و باقی حزبالهیها جلوی سردر تجمع کرده بودند، سبزهای با اخلاق آمدند که از دخترها انتقام بگیرند. سبزهای با وجدان و باشرف ،علی ن. بیچاره را که میخواست از خواهرها دفاع کند را به باد کتک گرفتند و سپس به خواهرها تعدی کردند. فکر میکردم اگر قدرت دست اینها بود چه میشد! اگر کاندیدای اینها رای میآورد چه بر سر ملت میآوردند؟
۱۶ آذر، روی سر بچهها شیشه خرد شد، کتک خوردند، اشکآور استنشاق کردند، فریاد کشیدند، کلوخ و سنگ و سکه به سرشان خورد که درگیری نشود، که همه آرام بگیرند، که خون از دماغ کسی نیاید. اما همین سران انجمن موسوم به اسلامی در مسجد دانشگاه خوابیده بودند یا در صف کیک و شیرکاکائوی جشن غدیر بودند! آن وقت بیانیه میدهند که دفاع کنند از جنبش دانشجویی و به دکتر رهبر نهیب میزنند که : استعفا! کور خواندهاید پدرسوختهها! کورخواندهاید!
۱۷ آذر، همه پردهها را دریدند. دانشجوی حزبالهی از تیر چراغ برق بالا رفت تا پرچم ایران، نه یک نماد حزبی مانند پرچم سبز، بلکه پرچم ایران را به اهتزاز در آورد و سبزهای متمدن فریاد زدند: میمون! میمون! اینها دانشجو بودند؟ ای کاش نبودند! ای کاش اینان نیز مانند آن لباس شخصی ها کارت دانشجویی نداشتند! اینها متمدن بودند؟ برای دموکراسی و حقوق بشر تلاش میکردند؟ این سبزهای بیشعور کجا و چگونه در راستای دموکراسی تلاش کردهاند؟ کدام شعار اینان در راستای آزادی عقیده بود؟ «توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد» یا «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه»؟ وقاحت از سر و روی این لجنهای مغزپستهای میبارد و آنگاه انگشت اشارهشان به سمت ما حزبالهیهاست. حیا دارند اینها؟
۱۸ آذر، جمع شدند پشت در شورای دانشکده و با ریاست پردیس فنی دعوا و احتجاج: که دکتر! تریبون آزاد بگذارید تا حرفهایمان را بزنیم. دکتر کمرهای گفت کجا؟ گفتند همین جا. دکتر برگشت به اتاق شورا. تماس و صحبت با ریاست دانشگاه که اجازه بدهند از چمران استفاده شود. با هماهنگی حراست، سبزها را از جلوی دانشکده هدایت کردند به داخل چمران. انتظامات ریاست دانشگاه، شخصا جلوی سالن چمران کارت دانشجویی بچهها را کنترل میکرد. همه حاضران در سالن دانشجو بودند.
۱۸ آذر، معاویهصفتان و زنسیرتان انجمن موسوم به اسلامی چمران را باز کردند تا تریبون آزاد برگزار کنند و بشوند سردمدار این مطالبات دانشجویی. عکس همت را از روی سن بر نداشتند تا سن خلوت شود. بلکه عکس همت را که مزین به جملهای از وی در مورد ولایت فقیه بود، ابتدا پشت و رو کردند تا همه جمعیت به وجد آمده و مست بادهی پیروزی جیغ و هورا بکشد، سپس آن را از سالن بیرون بردند! بله! بسیجی واقعی همت بود و باکری! وهمانطور که میردامادی (مسئول انجمن فنی) گفت:
«همه حرفها را بچهها زدند! (یعنی همه این حرفها را قبول داریم: اعم از توهین به رهبری، مزدور خواندن دکتر کمرهای، توهین به اصل ولایت فقیه، توهین به شهید همت) ما این حرکت را ادامه میدهیم تا شخص فرهاد رهبر از ریاست دانشگاه استعفا دهد»
۱۸ آذر، سالن چمران پر شده بود از جماعت دانشجوی سبز. غیر دانشجو نبود، لباس شخصی نبود، بسیجی هم فقط من بودم و چهارتا از بچهها. حتی مسئول بسیج هم نبود. گفتم اگر نماینده انجمن حرفی دارد ما هم باید حرف بزنیم. دکتر کمرهای صحبت کرد؛ گفت ناراحتیم که غیر دانشجو آمده است، گفت میخواهیم مشکلات حل شود، گفت نامه نوشته ایم به رئیس دانشگاه و مطالباتمان را گفتهایم. سبزها چه کردند؟ هو کردند! فریاد زدند استعفا استعفا! دکتر کمرهای – کسی که مویش را در فنی سفید کرده و استاد تمام گروه برق است – را مزدور خواندند، گفتند تو مأموری و معذور! کار را به جایی رساندند که دکتر جلسه را ترک کرد.
۱۸ آذر، سبزها خوب خودشان را نشان دادند. نه لباس شخصیای بود که بخواهد کتکشان بزند و نه بیتریبون بودند. تریبون داشتند اما به محض آنکه شروع کردند حرف زدن یکی گفت شما مزدورید. آن یکی (که کرد بود) گفت اینقدر نگویید قانون ما قانون را قبول نداریم! همه برایش کف زدند. یکی دیگر آمد و شعری حماسی خواند و گفت : فکر نکنم از اینجا تا بیت مقام معظم رهبری (این لفظ را به مسخره گفت) بیش از دو هزار متر باشد. میخواهم با ایشان حرف بزنم. منافقین انجمن موسوم به اسلامی ریختند که : نگو! رسوا میشویم! تابلو میشود ضد ولایتیم! تو را به خدا نگو! آنقدر داغ کردم که اصلا نشنیدم بعدش چه گفت. فقط اینکه رفت پایین و همه حضار تشویقش کردند.
۱۸ آذر، نماینده انجمن به بالای سن رفت و همه حرفها را تأیید کرد. یک دانشجوی بسیجی هم به بالا رفت و راجع به قانونی بودن برنامه ۱۶ آذر توضیحاتی داد اما جواب چه بود؟ عدهای به اعتراض سالن را ترک کردند و عدهای فحش و «هوکردن» را در دستور کار قرار دادند. توضیحات دانشجوی بسیجی راجع به اینکه شما حیات جنبشتان را مدیون بسیج دانشجویی هستید را کدام گوش شنوایی میخواست بشنود؟ جز هو کردن و جنجال چه منطقی دارند این وحشیهای در پوستین دانشجو فرورفته؟
جالب اینجاست که بسیج دانشجویی برای برگزاری یک برنامه قانونمند باید مؤاخذه شود اما کسانی که داعیهی اخلاق و خط امامی بودن دارند، باید در تریبون آزادشان رکیکترین الفاظ را نسبت به قانون، شهدا، ولایت فقیه و مسئولین دانشگاه به کار ببرند و سپس بشوند نماد دانشجوی معترض! بشوند نماد دموکراسی! بشوند نماد انسانیت!
دون باد شأنتان ای پست سیرتان کفتار مسلک. حنایتان برای ما رنگی ندارد. مگر از روی نعش ما رد شوید که بخواهید به توهینهایتان ادامه دهید. به خدا سوگند خودمان از دانشگاه اخراجتان خواهیم کرد؛ چنان که بچهمسلمانهای اول انقلاب مارکسیستها را از دانشگاه بیرون ریختند. معاویهصفتانِ عایشهخو، مروانسیرتانِ عمروعاصکردار؛ روی زشتتان کریهتر باد که ظرفیت هیچ تریبون و هیچ احترامی را ندارید.
لعنت خداوند بر شما قوم پَست
چمرانگیت؛ رسوایی لمپنیسم
کل این متن را مجری برنامه به عنوان نویسنده میهمان نوشته است.
- ترسو! بذار حرفش رو بزنه!
مجری نگاهی به دختر لمپن سبزپوش میاندازد و میگوید: آخه خواهر من! من از چی بترسم؟ مملکت دست ما نیست که هست، شما رو نمیگیریم که میگیریم، قدرت نداریم که داریم، حاکمیت طرف ما نیست که هست، چه چیزی برای ترسیدن وجود داره؟ آخه تو رو خدا یه چیزی بگو بگنجه. من راهنماییت میکنم: به من بگو دیکتاتور
لمپنهای حاضر در سالن یکپارچه فریاد برآوردند:
- مرگ بر دیکتاتور
روایتی مدرسهای از آنچه گذشت
بیست و هفت مهر ۸۸، دانشکده فنی، سالن چمران، ساعت ۱۲:۵۰
از وقتی در سالن باز شد تا وقتی سرود ملی نواخته شد، بیشتر از ده دقیقه نگذشته بود اما حدود هفتاد درصد صندلیهای قسمت بالایی سالن اشغال شده بود. جماعتی که نکته بارزشان ناهمگون بودن بود. از دختران و پسران حزب الهی تا کسانی که به جداسازی جنسیتی سالن تمکین نمیکردند و با لجبازی به دنبال ایجاد آشوب بودند تا دانشجویانی که برای گرفتن پاسخ حول مسائل انتخابات به جلسه آمده بودند. بعد از سرود ملی و قرائت قرآن، مجری شعری از امیری اسفندقه را خواند که در محضر رهبری خوانده شده بود. با این مطلع که «ایران من بلات مهل سر برآورند.». به لطف قوت شعری این قصیده و بهروز بودن و حماسی و «ایرانی» بودن، جلسه نظم خاصی یافت و تا حدی سکوت بر آن حکمفرما شد. بعد از آن تریبون آزاد برگزار شد. پویا امرالهی عزیز، هر چه خواست گفت، همچنین دو دوست دیگرش. و دوستان ما بسیار ضعیف عمل کردند. جلسه شلوغ شد. نمایندهای از شلوغکنندگان آمد و حرف زد. ناصر قرهباغی به جایگاه آمد و صحبت کرد. فحش شنید و عصبانی شد و دفاع کرد. صفار هرندی به جایگاه آمد و حرف زد و فحش شنید و مرگ بر تو شنید و لنگه کفش به سمتش پرتاب شد و لبخند زد و پاسخ گفت و خیرخواهی کرد. مجری حرف زد و اتمام حجت و برنامه تمام شد. ما ماندیم و یک لنگه کفش بیصاحب! (البته کفش زنانه است! به گمانم داستان سیندرلا دارد تکرار میشود).
روایت از منظر فارس. از منظر رجانیوز. از منظر برنا. از منظر شبکه خبر دانشجو و این و این. از منظر ایرنا. از منظر ایسنا و این، گزارش تصویری تابناک، گزارش تصویری شبکه خبر دانشجو
روایتی موشکافانه و تحلیلی
میخواهیم حاضران در سالن را طیف شناسی کنیم. سه سنخ کنشگر عمده داشتیم: حزبالهیها، لمپنها و مجری/سخنرانان و دو سنخ ناظر و بیکنش: بیطرفها و خبرنگاران. موردی میگویم یادداشت بردارید:
آغاز جلسه و قرائت شعر توسط مجری
سعی لمپنها در اخلال در نظم. ننشستن در جایگاه مخصوص خانمها و آقایان و درخواست از مسئولین برای توضیح اینکه چرا تفکیک جنسیتی کردهاید؟ وقتی پاسخ میگرفتند که اینجا مسئولیت با ماست و ما نمیتوانیم بپذیریم هنگام ازدحام جمعیت دختر و پسر نزد هم باشند و برای خودشان هم بهتر است قانع شدند، اما باز هم تمکین نکردند و به صورت اقلیتهای چهار پنج نفرهی پسر میان دخترها نشستند. لمپنها سعی کردند با کفزدنهای استادیومی و هوکردن قسمتهای مختلف شعر، تشخص خود را ابراز کنند. آشکار بود که قصد اصلی لمپنها مخالفت نبود، اظهار وجود بود.
تریبون آزاد
۱. کفزدن ممتد برای پویا امرالهی صاحبامتیاز نشریه ۸۸ و به قول مجری «سردار بزرگ انجمن». تقریبا همه حرفهای پویا برای لمپنها بسیار جذاب بود. علی الخصوص دعای اللهم فک کل اسیر ای که در ابتدای صحبتش خواند. پویا همان چیزهایی را که بارها در ۸۸ نوشته بود تکرار کرد. پویا برای حرفهایش مثل سابق دلیلی نداشت، جز ادعاهای خودش و تشویق لمپنها. تنها کسی که لمپنها در حمایت از او اتفاق نظر داشتند پویا بود. پویا نماینده یک کاریزمای هنجارشکن است که میتواند رهبری سنخ لمپن را بر عهده گیرد. پویا به ما نگفت که اگر حرفهای او درست است چرا او را بازداشت نکردهاند. و چطور در میتینگ بسیج دانشجویی اینقدر آزادانه میتواند به هنجارهای حاکم بتازد؟ پویا ده دقیقه صحبت کرد. کاش هیچ کدام از دانشجوها بازداشت نمیشدند تا میشد در فضایی منطقی با آنها بحث کرد. خدا کند پویا همیشه آزاد باشد، همیشه.
۲. ایجاد تنش هنگام الف) تذکر مجری به سخنران در مورد وقت ب) شنیدن صحبتهای مخالف پ) نقاط عطف هیجانی صحبتهای موافق و مخالف. توافق درونیشده و به عبارتی حس مشترک لمپنها، اعتراض به هر گونه هنجار حاکم بود. بر هم زدن نظم جلسه، برخورد لفظی با انتظامات، شعارهای تحریکآمیز و همچنین تحت فشار گذاشتن مجری و عصبی کردن او. انتظامات بسیار خویشتندارانه و مسامحهگرانه برخورد میکرد. اعتراضات تا وقتی که در حد صحبت، ایموشن و حتی فریاد بود بیجواب میماند. مجری اما سعی کرد در این بازی وارد نشود. مجری لمپنها را نه به صورتی بیطرفانه که به صورت حریفی مقتدر و از موضع بالا به بازی گرفت. مجری حرکات لمپنها را به آشوبهای خیابانی تشبیه کرد و آنها را به رعایت منش آکادمیک خودشان و شأن غیراستادیومی سالن چمران توجه داد. مجری در عصبانیکردن جمعیت موفق بود اما این سوال باقیست که آیا هدف اولیه مجری برقراری نظم بود یا برافروختن جنگ؟
۳. ا. دانشجوی علوم کامپیوتر، بسیجیان را سگهای هاری توصیف کرد که به جان مردم افتادهاند. حزبالهیهای حاضر در سالن با هو کردن و شعار دادن مانع از ادامه این بخش از سخنان او شدند. برخورد مجری با ا. باعث واکنش یکی از دانشجویان دختر شد. او مجری را ترسو خطاب کرد و مجری جواب درخوری به او داد. ا. همچنین در مورد زیرمجموعهی سپاه بودن بسیج دانشجویی سوالاتی را مطرح کرد که مجری برنامه با اعلام اینکه بسیج دانشجو و طلبه از آغاز تاسیس که با نامه سال ۶۸ امام مصادف بود زیرمجموعه این نهاد نظامی بوده است ا. را به خواندن سخنرانی رهبری در اردیبهشت ۸۶ فراخواند که در آن به تفصیل در مورد این دوگانگی ذاتی بسیج دانشجویی (دانشجویی و سپاهی بودن) توضیح داده شدهاست.
۳. «ع. ک.»، دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده حقوق، به موضعگیریهای مجری ایراد گرفت و خواستار رعایت بیطرفی شد. مجری که آشکارا برای این سوال آماده مینمود توضیح داد که وقتی به «بسیج» توهین میشود یا در مورد آن سوالی مطرح میشود، به عنوان نماینده تشکل برگزار کننده حق تبیین اصول را دارد. مجری، ع. ک. را ترغیب کرد که نامش را برای تریبون آزاد به انتظامات دهد و از اخلال در نظم خودداری کند.
۴. «ع. ک.» به اعتراض برخاست که «اسمنوشتنها نمایشی است». مجری پس از تذکر مجدد راجع به رعایت نظم چنین پاسخ داد: «خدا شاهده که تنها اسمی که از بالا، اتاق فرمان، سپاه، بیت! و هر جای دیگهای که مد نظرتونه به من دادند اسم آقای امرالهی (صاحبامتیاز ۸۸) بود که بعد از شروع جلسه گفتند آقای ثابتی(مسئول بسیج حقوق) هم میخواهند صحبت کنند. همچنین آقای باقرزاده(دبیر سابق انجمن) هم انصراف دادند. اسم شما هم جلوی من هست منتها الان ساعت ۱۴ است و فقط دو نفر دیگه حق دارند حرف بزنند چون وقت سخنرانی ساعت ۱۴ بوده و از برنامه عقبیم.» مجری سعی کرد با استفاده از هنجارهای کلامی لمپنها عدم هراساش از این ساختارشکنی روبنایی را به رخ حاضران بکشد اما آیا این کار در راستای هدف اصلی مجری بود؟ یا تنها نوعی خودنمایی و یا واکنش عصبی-روانشناختی به حساب میآمد؟
آبستراکسیون
هنگامی که اشتری، یکی از سخنرانان صحبت از «فاسق بودن منتظری» از قول امام (ره) کرد، ع. ک. شروع به فحاشی کرد. مجری همانطور که از آقایان ثابتی و امرالهی خواسته بود از آقای اشتری نیز درخواست کرد که رعایت فضای حاکم بر جلسه را بکند و از صحبتهای تشنجآفرین خودداری ورزد. اما ک. بسیار بلوا میکرد، مجری با بیان این جمله: «آقای ک. ما میدانیم که شما نماینده جریانی هستید که همواره هوچیگری میکند اما نمیدانم چرا انتظامات در مقابل شما مماشات میکند» از مسئولین انتظامات خواست او را به بیرون هدایت کنند. با اخراج وی، لمپنها تصمیم به ترک سالن گرفتند. مجری که آشکارا خونسرد مینمود میکروفون را به دست گرفت، ایستاد و از همه کسانی که به بیان او «نمیتوانستند مدنیت خود را بروز دهند» خواست سالن را ترک کنند.
لمپنها به سمت درهای سالن میرفتند و مجری رجز میخواند:
با بد شومنی طرف شدهاید! آبستراکسیون هم بیفایده است!
مجری به شدت هو میشد: «مجری برو بیرون». یکی دو تا از لیدرهای لمپنها به جمع یادآوری کردند که باید منتظر صفار بمانیم، ما به خاطر او اینجا جمع شدهایم. تعلل لمپنها با رجزخوانیهای مجری همراه شده بود، او روی سن قدم میزد و اینچنین خطابه میکرد: «ببینید دوستان! بعد میگید من تشبیه نکنم! ولی خداییش دیگه نمیتونم نگم! نگاه کنید! رای نمیارید میریزید توی خیابون، حرف مخالف رو تحمل نمیکنید و هو میکنید، نظم جلسه رو رعایت نمیکنید و آبستراکسیون میکنید، هر چقدر شعار بدهید صدای من از همه شما بلندتره چون میکروفون دستمه! پس خواهشا نظم رو حفظ کنید». مجری سپس از همه کسانی که میخواستند در فضایی منطقی و ارام به گفتوگو بپردازند درخواست کرد که سر جایشان بنشینند. مجری به لمپنها این امکان را داد که یک نفر به نمایندگی از ایشان پنج دقیقه حق صحبت کردن دارد به این شرط که از این به بعد فضای جلسه را متشنج نکنند. شرطی که هیچگاه محقق نشد.
لمپنها فریاد «عذرخواهی عذرخواهی» سردادند. مجری قبول کرد عذر خواهی کند. او گفت: «از اون خواهری که اون گوشه نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده و از اون برادری که این طرف نشسته و نظم جلسه رو رعایت کرده عذرخواهی میکنم و از شما عذرخواهی نمیکنم.» مجری باز هم در مشتعل کردن هیجان لمپنها موفق بود، هر چند لمپنها به سرجایشان بازگشتند و جلسه در فضایی متشنج کارش را ادامه داد. نماینده لمپنها پنج دقیقه صحبت کرد و در این پنج دقیقه نکاتی را به صفار گوشزد کرد.
همچنین یکی دیگر از بیشفعالان معترض، که بارها نظم جلسه را به هم زده بود یک دقیقه وقت خواست و پشت تریبون رفت. صحبتهای او اینگونه پایان یافت که : «بابا ۳۰ سال حکومت دست روحانیون بوده!» که مجری میکروفون را خاموش کرد تا دیگران نشنوند که در ادامه گفت: «دیگه بسهتونه!».
سخنرانی دو سخنران
نکته بارز سخنرانیها این بود که در فضایی متشنج و احساسی به مناظرهای بین لمپنها از یک سو و سخنرانان از سوی دیگر تبدیل شد. شعارهای توهینآمیز لمپنها با جوابهای داغ و انقلابی ناصر قرهباغی مواجه میشد که مصداق دیکتاتوری را در «انفرادی به خاطر مرگ بر صدام» میدانست و همرزمی با همت را بسیجی بودن. البته در مورد شعارهایی که به حسین صفار هرندی داده شد همین بس که «مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو» و «صفار برو گمشو» و «هر کی که بیسواده با احمدینژاده» با این جوابها که «من کی هستم که به من میگید مرگ بر تو؟ من خیلی ناچیز تر از این حرفهام» «میانگین سواد دولت نهم رو بررسی کنید» و «نماد مدنیت را به سمت ما پرتاب نکنید» و تعریف از جوانان و پاکی آنها روبرو شد.
این قسمت از برنامه را در سالن حضور کمرنگی داشتم اما مختصر سخن اینکه نه صفار و نه قرهباغی هیچکدام نتوانستند در فضایی که لمپنها متشنجاش کرده بودند صحبتهای از پیش تعیین شده شان را داشته باشند و اسیر بگو مگو با شعارهای آنان بودند. (البته با مطالعه گزارشهای ایسنا و ایرنا متوجه شدم که خیلی جو سالن متشنج بوده که من متوجه این حرفها نشدم. بیشتر مشغول حوادث مختلف و آشوبگریها بودیم تا گوش دادن به سخنرانی).
یکی دیگر از نکات بارز این قسمت فضای استادیومی حاکم بر سالن بود. سبزها شعار میدادند و حزبالهیها در جواب آنها شعار میدادند. سخنران حرف میزد و سبزها او را به لجن میکشیدند و سخنران مجبور به پاسخگویی میشد. حتی در مورد شعار «آزادی اندیشه با ریش و پشم نمیشه» هم جواب صفار را شنیدند که : «آقای موسوی هم ریش دارند آقای خاتمی هم ریش دارند! این چه حرفیه آخه شما میزنید؟». خونسردی صفار و طنز کلامی او بسیار مایه مسرت ما شد. فضای استادیومی خوبی بود.
ماجرای فیلمبرداری حراست
انتظامات سالن با مسئول حراست دانشکده که در حال فیلمبرداری از لمپنها بود برخورد کرد. به عقیده انتظامات حراست نباید فیلم میگرفت حال آنکه لمپنها نگرانی خود مبنی بر پروندهسازی را با بچههای انتظامات در میان گذاشته بودند. وقتی مسئول حراست با برخوردی توهینآمیز با بچههای بسیج دانشجویی برخورد کرد مجری به بالای سن رفت، از آقای صفار عذرخواهی کرد و اعلام کرد: «این آقا که اینجان و دارن فیلم میگیرن از حراست هستند و وقتی ما گفتیم دوربین رو خاموش کنید به ما فرمودند به شما چه! خواستم عرض کنم که فیلمبرداری ایشون ربطی به بسیج دانشجویی نداره!». وقتی مجری پایین آمد مسئول حراست را دید که با نگاهی غمگین دوربین خاموش در دست به او زل زده است.
ترکیب جمعیتی حاضران در سالن

سبز: لمپنها
آبی: حزبالهیهایی که شعار میدادند.
قهوهای روشن: حزبالهیهایی که شعار نمیدادند و طیف بیطرف.
کانکلوژن
۱. هدف اصلی جلسه محقق نشد. جلسه برای رفع شبهاتی در مورد انتخابات و همچنین وقایع بعد از انتخابات بود. ناصر قرهباغی که قرار بود در مورد انتخابات صحبت کند در فضای جواب دادن به شعارهای مخالف قرار گرفت و به حرفهای اصلیاش نرسید. حتی اگر هم رسیده باشد فضایی مساعد گوش دادن و تامل کردن وجود نداشت. محمدحسین صفار هرندی نیز به جای پرداختن به سخنرانی اصلیاش مجبور بود شعارهای لمپنها را واشکافی کند تا مگر بتواند به اشتباهاتشان آگاهشان سازد. هر چند که لهم آذان لا یسمعون بها.
۲. سنخ بیطرف، بیشترین ضرر را کرد: نه تخلیه هیجانی کرد، نه به سوالات و ابهامات احتمالیاش در مورد انتخابات جوابی داد، نه هیچ کدام از طرفین را برحق دید. طیف بیطرف یا خاکستری دو گروه (لمپنها و عدهای از حزبالهیهای احساساتی) را عدهای هیجانی ارزیابی کرد که کردار و گفتارشان سرشار از تناقض است. البته این را نباید از نظر دور داشت که «تقدس جریان سبز» و «عقلانی بودن آن» به طور مطلق نزد این طیف رنگ باخت.
۳. در برابر صحبتهای منطقی بسیجیان، و عکسالعملهای ایموشنال مجری برنامه، طیف سبز، تنها به شعار دادن و فحاشی – از روی استیصال – دست زدند. اینان باز هم ثابت کردند که هیچ قدرتی جز هیجانپروری و جوسازی ندارند. اینان شانیت مدنی و اصول جایگاه دانشجویی را درک نکردهاند، با ابزارهای تمدن و انگارههای فرهنگمحور بیگانهاند و عمدتا جوانان کممطالعه و بیبصیرتی هستند که تفاوت «باکری» با «جوانانی که گول خمینی را خوردند» نمیدانند! اینان کلیدواژههای مورد مصرفشان را نیز از بر شدهاند بدون آنکه در معنای این متناقضات اندیشه کرده باشند.
و متاسفانه دانشگاههای ما پر از این لمپنهای بازیگوش است.
۴. خبرهای رسیده از جلسات بعد از این برنامه، نشاندهنده عدم رضایت مسئولان بسیج دانشگاه و دانشکده از عملکرد مجریست. به عقیده آنان مجری میبایست نقش ایجاد موازنه را ایفا میکرد نه جانبداری و تحریک احساسات حاضران. مجری از بخشهایی از عملکرد خود پشیمان است اما معتقد است رویکرد تهاجمی در قبال جریانی که تنها هدفاش برهمزدن نظم جلسه بوده است قابل دفاع است، هر چند در چند و چون آن باید بیشتر اندیشید. مجری در اجرای جنگ روانی در جهت شعله ور ساختن هیجانات طرف مقابل موفق بود اما در آرام کردن فضای سالن ناموفق نشان داد. او آرامش دادن به خودیها را با موفقیت به انجام رساند اما بیطرفانه مجریگری نکرد.
و مگر بیطرفی ارزش است؟