جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

تاریخ شفاهی انتخابات قسمت سوم – روز واقعه

با ۴۵ نظر

۲۲ خرداد ۸۸

پارسال همین موقع یعنی واپسین جمعه‌ی خرداد، ساعت ۱۲:۳۰ شب یعنی همین الانی که دارم مینویسم، شرکت بودم. صبحش جزو اولین نفرات رأی‌ام را انداخته بودم و به سرعت آمده بودم سمت شرکت. شنبه‌اش که ۲۳‌ام بود تحویل چندتا از پروژه‌ها بود و پروژه‌ای که من رویش کار میکردم نیز فاز اولش جزو همان‌ها. کار تقریبا کامل بود از آن حیثی که نرسیده بود و مدیر فنی قانع شده بود به کمِ ما؛ که کمیتمان هنگام کدزدن همیشه لنگِ خوش‌گلی و سخت‌نویسی است به جای سرعت و پروژه‌ها همیشه دیرتر از موعد … بگذریم.

بزرگراه حقانی بودم که مهدی زنگ زد که: فلانی! شنیده‌ام رأی‌ت عوض شده؟ خندیدم و گفتم: ما طرفداران محسن رضایی به دکتر رأی دادیم. گفت کدام دکتر؟ گفتم یک دکتر که بیشتر نداریم. مسافران تاکسی هر جور که نگاهم کردند آن‌قدر مستِ رأی صبح بودم که حواسم نبوده باشد. شرکت که رسیدم،‌ پیامک که نبود، مدام زنگ می‌خوردم. از این طرف و آن طرف. خبرها بسیار ناامید کننده. ظهر نشده بود که قلم‌نیوز از قول کمیته صیانت از آرا ده‌ها مورد تخلف گزارش کرده بود. اگر اشتباه نکنم حول و حوش ساعت ۱۲ ظهر عددش شده بود نود یا نود و یک. مهدی الف کارش شده بود اف‌۵ روی قلم‌نیوز. ساعت حدود ۳ یا چهار بود که ورق برگشت. خبرها مسرت بخش بود. بچه‌ها می‌گفتند رأی شهرستان‌ها خوب است. از یکی از رفقا که ستاد انتخابات وزارت کشور بود جویا شدم تأیید کرد.

مست بود از پیروزی. زنگ زدم، این طرف، آن طرف، این شهر، آن شهر، خلاصه کانتکت‌لیست موبایلم خمس‌اش در رفت؛ به غیر از آنها که بی‌خبرتر از خود ما نشسته بودند پای بی‌بی‌سی یا آرآی‌آی‌بی. آخر آن روز بی‌حجابی آزاد بود و حسینیه ارشاد و کلوزآپ از … ؛ بگذریم بحث چیز دیگریست. خلاصه اینکه تا حدود ۳ بعدازظهر سربالایی بود و بعدش سرپایینی. لامصب دست‌انداز هم نداشت. بعضی شهرستان‌ها طوری رأی داده بودند که باورش برای خود ما که ایمان به امانت‌داری دولت داریم هم سخت بود. بهزاد می‌گفت از ستاد موسوی تماس گرفته‌اند نماینده‌های سر صندوق را فراخوانده‌اند که بروید بیرون؛ به بهانه‌ی قطع پیامک و قطع خط تلفن ستاد مرکزی‌شان. بهزاد میگفت بازی در سر دارند و کیست که نداند؟ دلم آشوب بود. همان حدود ظهر بود که قلم‌نیوز تیتر زد: پیروزی موسوی با ۸۰ درصد آرا. متن را که می‌خواندی مربوط به صندوق‌های استرالیا یا سوییس یا لندن بود. لابد اینها الاهه‌ی صداقتند؛ ما هم کأن الاغ. لابد!

مادرم گوشی‌اش را گذاشته بود خانه، سر صندوق بود و دوست داشتم نظرش را بدانم. وانگهی از رفقا که اجرایی بودند و همان حوالی مأمور به امر انتخابات آمار گرفته بودم. نزدیک خانه ما ۶ به ۴ بود به نفع موسوی. خیلی بد نبود و امیدوارم میکرد.

وضع کار در این شرایط چطور است به نظر شما؟ هیچ! در گروه هم‌دوره‌ای ها هم همان بحث و جدل همیشگی. ساعت حدود ده شب بود ـ این را خوب یادم هست ـ یکی از رفقا که قبلا حجتیه‌ای بود و بعداً سبز شد نامه‌ای زد به همان گروه و آرا را پیش‌بینی کرد؛ فردایش دیدم دقیقا همان پیش‌بینی البته او گفته بود دکتر ۱۹ که شد ۲۴/۵. نسبت‌ها دقیقا همان بود. همین آدم فردا صبحش نامه زده بود که تقلب شده. خر بیار باقالی بار کن.

یا آن یکی رفیق جوگیر ما. ساعت ۱۲:۳۰ بود شایدم ۱۲:۳۵ زنگ زده: «فلانی! بهت …» صدای هق‌هق‌اش می‌آید … «بهت تبریک می‌گم. حقتون بود. واقعا هم رأی داشتید. ۴ سال سفر استانی و …» منِ خر هم داشتم دل‌داری‌اش می‌دادم. حالا این آدم کیست و چه کاره‌است بماند؛ مهم این است که کروبی‌چی تمام عیار بود و اپوزیسیونِ طرفدار تغییر قانون اساسی. همین آدم فردایش که شنبه بود و ۲۳ خرداد حدود ساعت ۱۰ نامه زد که : «فلانی! شرافتتون رو به چی فروختید؟ چرا رأی مردم رو عوض کردید؟ فلانی جان! من به شما علاقه دارم». بدبخت! خودمان ته این جور علاقه‌داشتن‌هاییم.

بعدازظهر به جای کار، بیشتر در کوچه بودم جلوی در شرکت، مشغول به تلفن، گوشی داغ کرده بود و شکر خدا که شارژر همیشه همراهم هست. دعایی هم به جان حضرت هاشمی کردیم که موجب شده بودند پیامک‌ها قطع شود. دقیقا دیروزش پیامک‌ها قطع شد و سببش این بود که شایعه کرده بودند آقا جواب نامه ی هاشمی را داده‌اند و فلان گفتند و غیره؛ که بله ما هم ناراضی‌ایم و در فشاریم. چارشنبه‌اش که میشد پریشب، میدان ونک داشتند نامه هاشمی به آقا را پخش میکردند بین مردمی که آتش‌فشان خشمشان نشت کرده بود به کف خیابان. احمق‌ها پیامک‌ها را از چندین سرور ارسال کرده‌بودند وزارت هم امر کرده بود پیامک بی‌پیامک؛ مملکت تعطیل. باز هم خر بیاور باقالی بار کن. یک سال است رفته‌ایم صنف خرآور و باقالی‌بارکن.

کسی هم ـ حسب احساس مسؤولیت فراوان ـ فراخوان داده بود جمع بشویم فلان جا. که من نرفتم و رفقا رفته بودند و ظاهراً صحبت کرده و شام خورده اند و بعضی رفته اند خانه و بعضی همانجا خوابیده اند تا خود صبح؛ که با فتنه مبارزه کرده باشند. خب تجربه‌اش نبود؛ الان خیلی فرق کرده‌ایم نباید خرده گرفت. اما اخلاص آن روزها چیز عجیبی بود. روزهای سختی بود. فشار را میشد به صورت فیزیکی حس کرد؛ از بس که بحث نازل شده بود روی گرده‌های ما؛ و هیچ حائلی نبود. نظام خود ما بودیم، بچه حزب‌الهی‌ها.

مثل این داستان‌های ادامه‌دار باقی‌اش بماند برای فردا که شنبه باشد، خاطرات ۲۳ خرداد پار را بنویسم ان شاء الله.

مطالب مرتبط:

تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت اول – قبل از ۲۲ خرداد

تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت دوم – قبل از ۲۲ خرداد

نوشته شده توسط م. ع.

خرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۱ ق.ظ

نوشته شده در یادداشت

برچسب ,

سید حسن «خمینی»

با ۳۳ نظر

یک نفر صریح میگوید من امام را قبول ندارم – این بحث دیگرى است – خیلى خوب، پیروان امام و طرفداران امام با کسى که صریح بگوید من امام را قبول ندارم، راه او را غلط میدانم، حسابشان روشن است؛ اما اگر قرار است در خط امام، با اشاره‌ى انگشت امام، این انقلاب پیش برود، باید معلوم باشد، روشن باشد و مواضع امام بزرگوارمان بدرستى تبیین شود. نباید براى خوشامد این و آن، برخى از مواضع حقیقى امام را یا انکار کرد، یا مخفى نگه داشت.

[حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، نمازجمعه‌ی ۱۴ خرداد ۸۹]

سیدحسنی که هست:

سیدحسن از یک طرف در چنبره‌ی زبان و قلم سالوسان و بادنجان‌دورقاب‌چین‌هایی است که او را تا حد یک استاد و فقیه عالی‌قدر و تئوریسین می‌ستایند [که البته از وجود چنین استعدادی در خاندان امام بسیار خوشنودیم و حضرت حق را شاکر]، از طرف دیگر در حلقه‌ی یقه‌سفیدان اشرافی نظام گرفتار(؟) شده که علی‌الظاهر نزدیک‌ترین مراودات را با وی دارند؛ همان کسانی که شاید در اواخر عمر مرحوم حاج احمدآقا، مخاطب چنین انتقادات عتاب‌آلودی بودند.

سیدحسنی که باید:

سیدحسن نماینده‌ی فقه امام است؛ اگر فقیه باشد و بخواهد راه پدربزرگ را ادامه دهد.‌ سیدحسن نماینده‌ی ساده‌زیستی و سلوک اجتماعی امام است؛ اگر می‌خواهد چون پدربزرگش امام قلوب مردم باشد. و شاید ممتازترین وجه وجودی نوه‌ی امام این است که سیدحسن دشمن دشمنان ملت است. اما این سیدحسن‌ای که ما می‌بینیم و ما می‌شناسیم … فقه‌اش دشمن کدام متحجر است؟ (البته هنوز زود است و ان‌شاءالله که باشد)، ساده‌زیستی‌اش الگوی کدام مجاهد است؟ با مردم بودن‌اش کجا عیان است؟ دشمنی او ـ که باید ادامه‌دهنده‌ی راه پدربزرگ و پدر بزرگوارش علیهما سلام الله  باشد ـ با کیست و چگونه است و فریاد دادخواهی‌اش برای مستضعفین کی به گوش ما ‌رسیده؟

سیدحسنی که نیست:

نه! سیدحسن هیچ اینها نیست، او یک شیخ زیبا است و نه بیشتر. اشتباه نشود قصد توهین ندارم. سیدحسن برای من یک موجود خنثی است و از این جهت بسیار متاسفم. سیدحسن را عده‌ای دوره کرده‌اند که نه شیفته‌ی او هستند و نه حاضرند نصیحتش کنند. تا وقتی نان در نوه‌ی امام بودن است با اویند؛ وگرنه پروژه‌های عبور از خمینی و فقه و اسلام ِ خشک ِ سنتی سالهاست کلید خورده و آیا سیدحسن این را نمی‌داند؟ یا اینکه دل خوش کرده به خاتمی و امثاله که بایستند جلوی «عبور از خاتمی‌ها و سیدحسن‌ها»؟  من جای سیدحسن بودم، نه به عنوان یک فقیه که لااقل به عنوان کسی که کمی تاریخ خوانده، کسانی را که به خاطر جیفه‌ی دنیا حاضرند هرآینه مرا وانهند و سراغ دهر را بگیرند از اطرافم طرد میکردم و با مستضعفینی می‌نشستم که مرا به خاطر خودم و فقه‌ام و عمامه‌ام دوست داشته باشند. ظلم نیست این رفتار ایشان؟

سیدحسن و تذبذبِ آشکار

در صحنه‌ی دنیای پس از امام، یک مرزبندی آشکار وجود دارد: ولایت فقیه. در جبهه‌ی موافقان چندین جبهه موجود است و در مخالفان نیز هم‌چنین، اما این دو صف‌بندی در برابر یکدیگر «وحدت کلمه‌ی درونی‌شان» را حفظ می‌کنند. جای عجب اینجاست که کسی هم خود را از موافقان و نظریه‌پردازان اولی بداند و هم در مورد دومی‌ها سکوت کند و از حمایتشان نه تبری جوید. سیدحسن در دعوای مقبولیت و مشروعیت گرفتار آمده؛ چه بخواهد و چه نخواهد پابرهنه‌ای چون من به خودش اجازه می‌دهد در مورد نواده‌ی امام چنین قضاوت کند که او «ترس از عدم محبوبیت و عدم نفوذ دارد که تبرایش از دشمنان امام را آشکار نمیکند»، البته اگر «دشمن»ای دیده شده باشد!

واقعیت این است که این دوچهره‌گی هنگام بالاگرفتن دعوا یا می‌شود پیراهنی که از هر دو طرف می‌کشندش؛ یا شیئ‌ای دست‌وپاگیر که باید از بندش رست و به دعوا پیوست. چنان که خاتمیِ دوره‌ی دوم شده بود؛ تیغی بی‌هیچ برش و شیخی بی‌هیچ ریش. و زینت شیخ قبیله جز به ریش است؟

دوست دارم سیدحسن را چون برادرم خطاب کنم و بگویم: «برادر دل‌یک‌دله‌کن و مثل مَرد هزینه‌ی اعتقادت را بده». جمعه ـ همان جمعیت اندک و قلیل که ادب حالی‌شان نمیشود و دست توی دماغشان می‌کنند ـ به شما نشان دادند که می‌فهمند اخوی. یا رومی روم، یا زنگی زنگ.

پای منبر خلف صالح امام:

نباید براى خوشامد این و آن، برخى از مواضع حقیقى امام را یا انکار کرد، یا مخفى نگه داشت. بعضى اینجور فکر میکنند – و این فکر غلطى است – که براى اینکه امام پیروان بیشترى پیدا کند، کسانى که مخالف امام هستند، آنها هم به امام علاقه‌مند شوند، بایستى ما بعضى از مواضع صریح امام را یا پنهان کنیم یا نگوئیم یا کمرنگ کنیم؛ نه، امام هویتش، شخصیتش به همین مواضعى است که خود او با صریح‌ترین بیانها، روشن‌ترین الفاظ و کلمات، آنها را بیان کرد. همین‌ها بود که دنیا را تکان داد.

***

امام دعواى شخصى ندارد؛ اما در دائره‌ى مکتب، با قاطعیت کامل، جاذبه و دافعه‌ى خود را اعمال میکند. این یک شاخص عمده از زندگى امام و مکتب امام است. تولّى و تبرّى در عرصه‌ى سیاست هم باید تابع تفکر و فکر و مبانى اسلامى و مذهبى باشد؛ اینجا هم باید انسان ملاک و معیار را این قرار بدهد؛ ببیند خداى متعال از او چه میخواهد.

[حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، نمازجمعه‌ی ۱۴ خرداد ۸۹]

سکوت

ما هنوز هم مشتاق بوی خمینی هستیم، آسیدحسن‌آقا

نوشته شده توسط م. ع.

خرداد ۱۶م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۴۲ ب.ظ

ترکیه؛ بدل ایران

با ۵۵ نظر

اشاره: با اینکه برای تک‌تک حرفهایم سند هست اما نه حالش را دارم نه مهم است.

یادتان هست امام آمد گفت اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی؟ یادتان هست بسیج شد نمادِ اسلام‌باورانی که زیر بار زورِ استحمارِ مدرن نمی‌روند؟ یادتان هست. یادتان هست قرار شد موازی‌سازی کنند؟ یادتان هست قرار شد طالبان بشود بدلِ بسیج و سپاه و افغانستان بشود بدلِ ایران؟ یادتان هست قرار شد یازده سپتامبر بشود و این چارتا دماغوی عقب‌افتاده آن حادثه را گردن بگیرند تا بشود به اسلام حمله کرد؟ من یادم هست. یادتان هست دو سال پس از یازده سپتامبر، اسلام شد دین ترور و ایران شد محور شرارت؟ حالا ایران چه ربطی دارد به افغانستان یا طالبان یا یازده سپتامبر؟

یادتان هست احمدی‌نژاد به خاطر هولوکاست شد آنتی سمیتیست؟ یادتان هست احمدی‌نژاد به خاطر مواضع ضدصهیونیستی‌اش شد هیتلر؟ یادتان هست احمدی‌نژاد را غربی‌ها هو میکردند؟ یادتان هست احمدی‌نژاد هر جا می‌رفت، این پابرهنه‌های بدبختِ بوگندو برایش «الله اکبر» می‌فرستادند؟ یادتان هست احمدی‌نژاد بعد از سیدحسن نصرالله شده بود محبوب‌ترین شخصیت جهان اسلام؟ جهان اسلامی که به خاطر «هلال شیعی»، امثال فرید زکریا و مرجع تقلیدش عبدالله بن‌باز، این دو نفر را اخراجی‌اش محسوب می‌کردند. یادتان هست در جریان تابستان ۲۰۰۶ که همه جام جهانی می‌دیدند سید حسن تک نفره ایستاد جلوی اسرائیل و بشار اسد و احمدی‌نژاد تنها یاورانش بودند؟ اسلام‌گرایان ترکیه کجا بودند؟

یادتان هست اجلاس داووس را؟ یادتان هست که اردوغان نه به خاطر جنگ، نه به خاطر کودک‌کشی، نه به خاطر بمب فسفری،‌ نه به خاطر هفت ماه محاصره اقتصادی غزه،‌ نه به خاطر عدم وجود دارو در غزه، که فقط و فقط به خاطر «دو دقیقه کمتر وقت دادن» نسبت به وقتی که به پرز داده شده بود گفت به من توهین شده و جلسه را ترک کرد. یادتان هست چه بتی ساختند از اردوغان؟ یادتان هست عده‌ای از همین سبزها، که آن‌موقع برچسبشان اصلاح‌طلب بود و «تنش‌زدا» به‌به و چه‌چه می‌کردند که ببین! دیپلماسی به این می‌گویند!

یادشان نبود دو هفته پیشش، همین آقای ترکیه با اسرائیل مانور نظامی گذاشته بود. یادشان نبود خود اردوغان در صحبتهایش گفت که اسرائیل «قرار نبود» اینگونه عمل کند. یادشان نبود حتی پس از این حرکت نیز ارتباط نظامی آنکارا و تل‌آویو قطع نشد. یادشان نبود چون نباید یادشان می‌ماند. اما من یادم هست بعد از چند ماه از این واقعه که احمدی‌نژاد رفت ترکیه مردم چه «الله اکبر»ی می‌گفتند. من یادم هست که دستش را می‌بوسیدند.

حالا ترکیه شده کشور مدافع «حماس» و غزه. نمی‌دانم یادتان هست یا نه،‌ در جریان اختلافات فتح و حماس، «ریاض» ‌به میدان آمد و مذاکرات «مکه»‌ را پایه‌گذاری کرد تا این دو برادر به جان هم نیافتند. نمی‌دانم یادتان هست یا نه، بعد از تابستان ۲۰۰۶ قطر برای اجلاس اعراب مایه گذاشت و کاری کرد که اسد و باقی اعراب دور یک میز بنشینند؛ مصر و عربستان اما بایکوت کردند و نیامدند.

عربستان، قطر و حتی اردن … چرا هیچ‌کدام نمی‌توانند جای ایران را بگیرند؟ چرا؟

اینها برای چیست؟ چرا نمی‌خواهند کنفرانس «غزه»‌ی تهران را در الجزیره نمایش دهند؟ چرا نمی‌خواهند پیام رهبری بازتاب یابد؟ اردوغان یک اسلام‌گرای معتقد است؟ یک بازیگر ِ سودجو است؟ اردوغان تا به حال چقدر «اصولی» با اسرائیل روبرو شده و چقدر «کاسب‌کارانه»؟ آیا اردوغان می‌تواند «عرفات ِ فرافلسطینی»، کسی که مانند عرفات مبارزه کند و یک‌باره تسلیم شده و بگوید باید مذاکره کرد، باشد؟

یهودیت و صهیونیسمِ زاییده‌ی جهودمآبی قرن ۲۱امی، عقلانیت ِ سکوت و استفاده از موقعیت را ندارد. انگلیس و ترکیه چطور؟ بازی قشنگی‌ست اما هیچ کس «احمدی‌نژاد» نمی‌شود؛ این هم تلاشِ شکست‌خورده‌ای دیگر. منتظرم تا اردوغان هم تخمش بشکند و ببینیم دوزرده‌اش را.

نوشته شده توسط م. ع.

خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۷:۳۵ ب.ظ

امام

با ۵ نظر

سیه بپوش برادر که از پدر ماندیم

دلیل رفت و یتیمانه از سفر ماندیم

اشاره: اگر نبود لطف بزرگوارانی چون «خانم روستا»،  «سیدسجاد بلندمرتبه و باعظمت» و شورشی بزرگوار «یک مسلمان» قصد نداشتم در مورد امام بنویسم اما خلاف آداب بود دعوت این بزرگواران را رد کردن. درمانده بودم که این همه حرف، این همه درد، این همه امام‌،‌ این همه خمینی،‌ این همه بزرگی … الله اکبر! صفیر مرغ برآمد، بط شراب کجاست؟ / فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که کشید؟

استادِ معظمی خاطره‌ نقل‌ می کردند که یکی از علما، حدود ۵۰ سال پیش درس و بحث را تعطیل کرد و گوشه عزلت گزید. باقی علما به منزل ایشان رفتند که فلانی این چه کاریست؟ تربیت شاگرد را چرا رها کرده‌ای؟ ظاهراً سبب، خستگی روحی و امثالهم بوده. استاد می‌فرمودند یکی از علما درآمد که گوشه‌نشینی خوب است. عبادت خوب است. اما شما اگر یک آقایی داشته باشی یک مولایی داشته باشی در کمال حُسن، ایشان گفت برو فلان کار را بکن شما می‌نشینی زل میزنی به آقا که از جمالش لذت ببری؟ یا میروی اطاعت امر میکنی؟

*

امام، خلاصه‌ و تفصیل تمام خوبی‌ها بود. امام آنقدر بزرگ بود که چشم چون منی به مرزهای سرزمینی‌اش هم نمی‌رسد که چشم بدوزد؛ و ما، پابرهنه‌ها، مستضعفین تمام دنیا، در دل این نور بودیم و در امام غوص کردیم و چه غوص‌کردنی. خیلی خوب است که از خوبی‌های امام می‌نویسیم، از زیبایی‌ها، از بزرگی‌ها، از خاطرات خودمان یا مادران و پدرانمان، متن ادبی می‌نویسیم، شعر می‌گوییم … اینها خیلی خوب است. اما آیا نباید راه امام را ادامه داد؟ نباید امام را به عنوان یک «فقیه» شناخت؟ نباید بیاندیشیم که امام با چه کسانی دوست بود؟ با چه کسانی دشمن بود؟ چه کسانی خون به دلش کردند؟ چه کسانی پشتش را خالی کردند؟ چه کسانی به او،‌ تصورش هم رنج‌آور است،‌ تصمیماتی را تحمیل کردند؟ چه کسانی تحریف‌اش کردند؟ چه کسانی با نشتر به قلبش زدند؟ چه کسانی تفلسف‌ش را نجاست و تفقه‌اش را «اخلاق» نامیدند؟ وارثانش چه کردند؟ شاگردش،‌ حاصل عمرش با او چه کرد؟ ای داد … ای داد …

*

نمیدانم این نثر چرا این‌قدر شکسته شد و بدقواره. به بزرگی خودتان ببخشید. به خدا آدم بعضی وقت‌ها به مظلومیت امام که می‌نگرد چاره‌ای ندارد جز همین ‌طور بریده بریده و نارس حرف زدن و گریستن. و چه خوب مرحمی‌ست گریستن در سوگ پدر. بعد به خودش نگاه می‌کند … خاک بر سرت جسد! تو هم که پاک مایه‌ی آبروریزی هستی …

نوشته شده توسط م. ع.

خرداد ۹م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۵ ب.ظ

نوشته شده در یادداشت

برچسب ,

بی‌بی‌سی شما بزن ما برقصیم

بدون نظر

تقدیم به بی‌بی‌سی و باقی سگ‌های پارسیِ‌ انگلوفیل‌ها

آمریکا بمب اتمی‌ بزرگی است

که کریستف کلمب کشف کرد

و شهیدان خنثی خواهند کرد

[علی‌محمد‌مؤدب]

ببین من می‌توانم بنشینم یک رستوران بین راهی را تصور کنم جایی بین کوفه و حله،‌ که یک پیرمردِ خسته نشسته پشت پیش‌خوان و مگس می‌پراند. باد در را باز و بسته می‌کند، نسیم ملایمی خاک را به هوا بلند می‌کند و همه جا آرام. که ناگهان یک قوطی (شبیه این کنسروهای استوانه‌ای) قل می‌خورد از لای در‌، می‌آید وسط میزها و ناگهان همه جا سفید میشود و گوش پیرمرد شروع می‌کند سوت کشیدن. که چه؟ سگ‌های مارینز حمله کرده‌اند و لابد انتظار دارند در آشپزخانه که زیرزمینی است پشت پیش‌خوان، یکی دو تا عراقی ِ مبارز باشند. چه فرقی میکند طرفدار ایران یا مخالف؟ تو هم همه‌اش با این عینک ِ‌«مید این امریکن» بیا و القاعده را از صدری‌ها جدا کن.

یا اینکه نه،‌ بروم در یک کارگاه نجاری،‌ شارع الرسول، بشوم یک پسربچه‌ی هفت‌ساله که با تفنگ اسباب‌بازی چوبی‌اش آمده پدر را صدا بزند که ناهار را بروند خانه. پسرک پدر را در کارگاه نمی‌بیند. با سرخوشی راه می‌افتد سمت پشت کارگاه. یک موسیقی زه‌دار هم می‌گذاریم روی کار و دوربین که پشت نگاه شاد پسرک دلهره‌ی در و دیوار را به خوبی ترسیم کند. پسر قبل از رسیدن به در پشتی کارگاه تیر می‌خورد. به همین راحتی. چرا؟ خب یک سرباز سفید ِ‌احمق منتظر یار ِ غارِ نجارِ  تروریست بوده‌است و ترس بر او غلبه کرده که صدای پای یک بچه‌ را از صدای پای یک مرد نمیتوانسته تشخیص بدهد. حالا تو بیا بنشین بگو اصلا چرا یک نجار باید تروریست باشد؟

باشد اصلا هیچ کدام اینها، یک دختر ۱۶ ساله را در نظر بگیر، پدری سگ‌مذهب و مادری ترسو،‌ جایی مثلا در کابل، به خاطر حفظ شرف و پا باز نکردن جلوی رئیس انگلیسی ِپدر  که در فلان مهمانی دخترک را دیده و پسندیده، از خانه فرار کرده و حالا اسیر خیابان است. خانه دوست و آشنا هم نمیرود چون میداند دنبالش هستند. خب حماقت دخترانه‌ی یک نوجوان است دیگر وگرنه کدام کره‌خری با کاپیتولاسیون حاکم بر کشور تحت اشغال نظامی در می‌افتد؟

من همه‌ی اینها را قلم می‌گیرم و چشم می‌دوزم به شلوغی‌های تهران،‌ به المپیک زمستانی،‌ به ندا آقاسلطان. من یادم رفت نام آن آقایی که می‌خواست برود دادگاه و بگوید بلر در مورد تأسیسات کشتار جمعی صدام دروغ گفته،‌ اما قبل از دادگاه کشته شد. بی‌بی‌سی نام آن آدم را فراموش کرد اما نام فرزاد کمانگر و داریوش فروهر را هیچ‌گاه فراموش نمیکند.

من قول می‌دهم، قول می‌دهم هیچ کدام از این داستان‌ها را سر هم نکنم،‌ قول می‌دهم بنشینم پای بی‌بی‌سی و ایمان بیاورم مهم‌ترین بحران جهان «جعفر پناهی» و «لکه نفتی» است. جعفر پناهی که توفیق نداشت پورن بسازد به بهانه‌ی شکنجه‌نمایش‌دادن به مُراد دلش برسد و آن عجوزه‌ی نیمه‌برهنه‌ی فرانسوی اسمش را بگیرد بالا که: وای ور ایز مای جعفر؟ قول می‌دهم بنشینم و در مورد مذاکرات صلح عباس و اوباما و این بابا اسمش چی بود؟ لیبرمن چندین مقاله بخوانم. قول می‌دهم بیایم صفحه‌ی صدای شما را آباد کنم و لاس بزنم با «شاپور» و مابقی جواسیس انگلوفیل‌های سگ‌مذهب، سرِ اینکه اعدام مخالف حقوق بشر است یا تجاوز در کهریزک. به من چه که سی‌آی‌ای چند بازداشت‌گاه مخفی دارد و ابوغریب شهریست در غرب بغداد، فعلا نمایش رقاصه‌های نیویورک مهم‌تر است از فرار مهدی هاشمی به لندن، اوه راستی! چرا با مهدی هاشمی مصاحبه نمیکنید آقای صبا؟

چگونه می‌توانند دوست داشته باشند سامورایی‌ها

فوکویاما را ؟

چگونه اقیانوس ها می‌سی‌سی‌پی ‌را دوست بدارند

چگونه درخت تبر را دوست بدارد؟

چگونه دوست بدارد آفتاب تابان

انفجار اتمی هیروشیما را ؟

نوشته شده توسط م. ع.

خرداد ۷م, ۱۳۸۹ در ۶:۵۵ ب.ظ