Archive for the ‘یادداشت’ Category
آخرین پست جسد
اعتراف میکنم که من، درگیرِ تهاجم فرهنگیِ بچههای خمینی شدم. اعتراف میکنم که من، از قربانیانِ جنگ نرمی بودم که بچههای امام صادقی و بچههای بسیج دانشجویی نسل من و نسل ما را درگیرش کرد. اعتراف میکنم که من، همچون هزاران، درگیر تهاجم فرهنگیای شدیم که احمدینژاد تبدیلش کرد به تهاجم ایدئولوژیک-سیاسی-نظامی-اقتصادی و باعث شد با تمام وجود از زندگی تخدیرشدهی روزمرهمان بزنیم و تمامقد بیاییم وسط کارزار. خدا محمود را حفظ کند.
اعتراف میکنم که من، قبل از خواندن ۵۹۸ جسد زنده نبودم. اعتراف میکنم که من، حتی پس از خواندن ۵۹۸، به تعداد بالای ۱۰۰۰ بار، هنوز نفهمیدم باید چه کرد و در کدام جبهه جنگید و چگونه جنگید. اعتراف میکنم که من، بعد از عمری شناختن نام خمینی، وقتی با حقیقت پیام خمینی آشنا شدم؛ بدبخت شدم. و اعتراف میکنم که من، هنوز نتوانستهام برای برونرفت از این بدبختی به یک طرح جامع و عقلایی دست پیدا کنم. اعتراف میکنم که بسیاری لحظات مستأصل شدهام و اعتراف میکنم که راز خمینی را باید در نجف جست. خدا خون خمینی را، خامنهای را، حفظ کند.
اعتراف میکنم که این وبلاگ، نشانی بود بر تغییر جوهری ماهیت نگارندهی آن، از آن متنهای احساسیِ مزخرف که قرار بود سیاسی باشد؛ تا تکمضرابهای ناقصی که قرار بود اختاپوسِ شهواتِ وهمآلود را به اسم دود و رسم درد به دیگران بنمایاند. وه که چه خیال خامی. تا اینکه سیاق نوشتهها رفت سمت تحلیل آبدوغخیاری نوشتن و کبادهی علم و معرفت درجه دوم کشیدن. که کیست نداند یک مهندس را ربطی به این وادی نیست و به قول بزرگواران، جسد زنده را چه به عقلانیت؟ اعتراف میکنم که این روندی بود، که باید طی میشد و الان جایی هستم که نمیتوانم به همین سیاق ادامه دهم.
اعتراف میکنم که وقتی سردبیر سابق نشریه دانشجویی نبض، وبلاگ مرا با اسم حقیقیام به دیگران معرفی کرد، این وبلاگ از حالت یک وبلاگ شخصی خارج شد. گاهی حرفهایی که میزدم سر از حراست دانشگاه و نهاد نمایندگی در میآورد و گاهی سر از شورای عالی امنیت ملی. این وبلاگ، زیادی جدی شده بود و من هم مثل این سوپراستارهایی که نمیتوانند دختربازی کنند و این نتوانستن ربطی به تقوایشان ندارد نمیتوانستم از احساساتم بگویم. و خب این احساسات ربطی به هیچ دختری نداشت؛ صرفا مثال زدم. آدم باش!
اعتراف میکنم که این وبلاگ، سمت و سوی مشخصی نداشت با اینکه سعی میکرد داشته باشد. اعتراف میکنم بسیاری از نوشتههای این وبلاگ، نقض غرض داشت و نگارندهاش را در چشم هر عاقلی مفتضح و عریان میکرد. اما این را هم باید اعتراف کنم که حرکتم به سمت ساختن یک جریان بود. جریانی که بتواند باری از روی دوش جریان حزبالله بردارد. و میدانم که فقط گند زدم. و فقط گند زدم.
این وبلاگ نمیتواند بیش از این، چندپاره باشد. این نتوانستناش را چندیست دارم محک میزنم. دیگر نه از آن قطعهداستانهایی که دوست میدارم بنویسم خبری است و نه از تحلیلهایی که بتوانم دور از جانبداری از خودم بروز دهم. نه اینکه قطعهداستانهایم شاهکار بوده باشد یا تحلیلهایم ارزش خواندن داشته باشد؛ نه. صرفاً اینکه رضایت خودم را هم جلب نکرده این آخریها.
یکسری کار پراکنده هست که باید تبدیلش کنم به سفرنامه. و همچنین چندسری داستان کوتاه، که ترجیح میدهم چاپ نشود، اما شاید در یک وبلاگ مخصوص این کار گذاشتم. و همچنین یک سری جست و خیز در فضای همان معارف درجهدوم، یک جایی که بشود حرف زد و ملت نیایند ایمیلهای دو سال پیش آدم را بیاورند جلوی آدم که بله! تو قبلاً فحش میدادهای! آدمیزاد است دیگر؛ یک وقتی خواستیم حرفی بر خلاف حرفهای قبلیمان بزنیم؛ ملت نگویند تواب شدهای و الخ. خدا همهمان را رندی عنایت کناد.
اعتراف میکنم حرفهایی که الان نوشتم برای هیچکس مهم نیست و اعتراف میکنم که این حرفها را برای ارضای شهوتم گذاشتم اینجا. من در این دنیا هیچ کس را دوست ندارم؛ با هیچکس همسفر نیستم؛ و به هیچسمتی پرواز نخواهم کرد. این هم برای رفع تمامی سوء تفاهمهای مسخرهی بچهگانه. اعتراف میکنم که «مرد» ای که دو سه بار در موردش نوشتم، ترکیبی است از سجایای تکتک بچههای بسیج فنی؛ که خاک پای همهشان توتیای حقیری چون من. جمعی که اخلاص و مجاهدتش را هیچجا ندیدهام. اعتراف میکنم که هر متن عاشقانهای که نوشتهام، در مورد یک تصویر خیالی بوده و هیچ نشانی از واقعیت هیچ شخصیت حقیقی و حقوقی نداشته است. اعتراف میکنم که الان دارم مثل سگ گریه میکنم؛ به خاطر این اعترافهای زیر شکنجه. چه کنیم که روزگار ِ دهنبوییدن است.
دوشنبه عازم مدینه هستم. و کعبه در زنجیر محمدحسن زورق مانده روی دوشم و بیرقی که مرتضیها گذاشتند زمین و هیچکس قدش نرسید که بتواند برشان دارد (نه مطهری را و نه آوینی را) و عهدی که خمینی ازمان، به جبر یا اکراه یا اختیار، گرفت و این یل باقیماندهی تنها؛ که همهمان به جای سربازی داریم برایش قیافه میگیریم و ادا اطوار که بله! ما هم میفهمیم آقای خامنهای!
آقا اگر اینجا را خواندید؛ حلال کنید. همهگی بزرگواران حلال کنند. اگر حقی هست به نشانی شخصی حقیر بفرستند انشاءالله برطرف شود: jasad.zende@gmail.com
آن بند اول را بازخوانی کنیم. ۵۹۸ را بازخوانی کنیم. آرمانخواهی را بازخوانی کنیم. تهاجم فرهنگی ِ نسلهای قبلی ِ دانشجو را بازخوانی کنیم. ما در برابر خمینی نه، در برابر رسولالله مسئولیم. والله قسم.
حق!
مؤمن!
حق!
قانون علیه پابرهنهها
خربزهی وقف
به نظر میرسد خیلی از دوستانی که اسم «اصولگرا» یا «اصولگرای واقعی» را روی خودشان گذاردهاند، تصوری انتزاعی از اصولگرایی دارند که از رفتار خودمتناقضشان پیداست که تصوری درست نیست. خلاف واقع است. با عرض معذرت میخواهم چند خطی خطاب به رئیس مجلس شورا بنویسم.
آقای لاریجانی! شما درست میفرمایید. بله، در تجمعی که در برابر مجلس صورت گرفت، تندروی بود، چند شعار نسنجیده داده شد و تابلوهای بعضاً موهن. اینکه «مجلس لاریجانی تو چنگ رفسنجانی» شعار زشتیست، قبول. اینکه یک جریان سیاسی از این حرکت سوءاستفاده کرد درست است، قبول. اما نگاه کنید ببینید منشأ این حرکت ـ یعنی ظلم بزرگتر ـ چه بوده است؟ خودتان چه چیزی تصویب کردهاید؟
آقای لاریجانی! شما فرمودید که باید نظر مجلس را بخواهید در مورد اخطار، حال آنکه به گواه بعضی از نمایندگان بیبصیرت مجلس، تاکنون بارها شده که خودتان اخطار را وارد دانستهاید و طرح را از دستور کار جلسهی علنی خارج کردهاید. اصلاً مگر طرح آقای عباسپور در کمیسیون آموزش و تحقیقات رأی آورده بود که بتواند بیاید صحن علنی؟ بگذریم. برادر بزرگوار، این موارد و چند مورد قانونی دیگر اصلاً دعوای من و شما نیست؛ بگذارید مکشوف روضه بخوانم.
ببینید آقای لاریجانی، مردم میبینند، میشنوند و میفهمند! شاید صغری و کبری نخوانده باشند اما همهشان منطقی میزیند و میفهمند و به حکم تجربه میدانند خربزه بزرگ است، زرد است و شیرین، و خوردنش لرز دارد!
آقای لاریجانی! شما که استاد فلسفهاید و قضاوت عقلایی دأب حضرت اجلتان، به ما پاسخ دهید که آیا اصولگرایی شما در کنار سرمایهداری زالوصفت معنا میشود یا در حمایت از وقف ۲۵۰هزارمیلیارد تومان ناقابل یا در سکوت در برابر توهین برادرخانمتان به یک کوچکاوفِ زودجوش؟ اصلا یک سؤال ابتدایی: این قانون است که پاسبان حقوق پابرهنههاست یا حقوق پابرهنههاست که پاسبان قانون است؟
آقای لاریجانی! بودجهی سالانه مملکت که دولت و مجلس برای تصویب لایحهاش چندده ساعت وقت کارشناسی میگذارند و در کمیسیون تلفیق، در موردش بحث میکنند در مورد چندهزار میلیارد تومان است؟ و این طرحی که در طول یک هفته رایزنی و سپس در طول یک روز وارد صحن علنی شد و فوریت گرفت و تصویب شد، در مورد چندهزار میلیارد تومان؟ این همه عجله و روحیهی جهادی برای چه؟ واقف عجله دارد برای ورود به بهشت؟ یا خربزه از دهن میافتد؟
آقای لاریجانی، مجلس شورا در اوایل ریاست شما طرحی را تصویب کرد که وامی ۱۰۰ میلیون تومانی به نمایندهها میداد. شما در دفاع از این طرح، سخنرانیِ ثقیلی ایراد فرمودید حاوی دو گزارهی کلیدی: اول اینکه «نمایندههای مجلس از فقیرترین افراد در دستگاههای کشور هستند». دوم اینکه «در کشور ما باب شده است که یک مسایل بلا وجهی مطرح می شود، اوقات قوای مختلف را مصروف می کند و آخرش نتیجه اش این است که برایند کار نظام کاهش پیدا می کند». [از اینجا]
ما اگر همان روز پیام تلویحی شما را جدی گرفته بودیم و مفروضات ضمنی گزارههایتان را درمییافتیم شاید امروز در برابر این رأی عجیب به مصوبهی وقف دانشگاه آزاد برنمیآشفتیم. یا آن روزی که ۲۴۰ نماینده مجلس از جاسبی به خاطر ۲۰ سال مدیریت تشکر کردند تعجب نمیکردیم، آنهم پشتبند تصمیمات شورای عالی انقلاب فرهنگی برای تغییر هیئت امنای آن دانشگاه. مشکل از مجلس نیست، مشکل از تعریف واژهی «اصولگرایی» است، که انشاءالله با استفتاء از آن آقای بیادب بازتعریف خواهد شد. لابد!
آقای لاریجانی! اصولگرایی شاخص دارد. جسارتاً به استحضار میرساند شما کمی باید تغییر زاویه بدهید تا آنتن بدهد! با تفلسف نیز چیزی حل نخواهد شد، جز افزودن اغماض و پیچیدهشدن کلاف. خربزه هم نوش جان.
عزت مزید
جنبش تردید؛ مظلومسازی و مظلومنمایی
اشاره: چند روز پیش که جسد پایین بود، متنی را نوشتم و یکی از بچهها لطف کرد و در وبسایت تریبون منتشر کرد. امروز متنی راجع به فیل.ترینگ نوشته بودم که خواستم بگذارم اینجا اما دیدم بسیاری از حرفهایم را باید بعد ِ آن متن بگویم. لذا با عرض معذرت از بچههای تریبون عین همان متن را از آنجا میچسبانم این زیر. کدهای مهمی دارد این متن که شاید بشود رویش ادامه داد. از بچههای تریبون هم تشکر فراوان که همواره به حقیر لطف دارند.
ما، مردمی احساساتی
ما ملتی احساساتی هستیم، در این شکی نیست، ریشهاش چیست؟ تاریخ؟ مذهب؟ تاریخ با ما مهربان نبوده و طعم مظلومیت را بسیار چشیدهایم. آموزههای شیعی و حسینیمان نیز به ما آموخته پشتیبان مظلوم و دشمن ظالم باشیم. اما عقلانیت شیعی به جامعه تزریق نشده؛ چون ارادهای در علما نبوده که چنین کنند. بگذریم که بحث چیز دیگریست.
برای معرفی خصلت بصیرت، از صفت «نافذ» استفاده میکنند. گویی پردهای حقیقت را پوشانده، مانع از درک آن میشود. که بصیرت از آن نفوذ کرده، که به کنه امر دست یازد. و چه پردهایست «احساسات». شاید یکی از نشانههای بصیرت پرهیز از «قضاوت بر مبنای احساسات» باشد.
مظلومنمایی
احساساتی بودن، شتابزدگی در قضاوت و دشمنیِ همیشگی با ظالم. این سه، همیشه دامگاه احزاب و گروههای مختلف بوده. که برای کسب مشروعیت عرفی – مقبولیت – بیشترین اراده را معطوف کنند به: «مظلوم نمایی»؛ خواه به حق یا باطل.
مناظرهی احمدینژاد و موسوی حاوی دو نوع مظلومنمایی بود: یکی میگفت تو نمایندهی ظالم بزرگی و بیست و چند سال به مردم ظلم کردید(!) و دیگری قیافهی ترسیده و رنگ پریدهاش خود بهترین مستمسک برای یاران سبزش بود در مظلومنمایی، و اینکه پول نفت را چه کردهای و تو خودت ظالمی و … . و البته آخر مناظره هم که «عکس ناموس» شد سندی دیگر برای مظلومنمایی. و چه چیز نشان دهندهی اینکه حق با کدام است؟ جز بصیرت؟ و چه چیز مانع دیدن حقیقت؟ جز حب و بغض؟
سبزها، چه در برنامههای میدانی و چه در آثار رسانهایشان از مظلوم نمایی بیشترین استفاده را میکردند. یکی از راههای مبارزهی خشونت پرهیز است لابد؛ نمیدانم. اما هرچه هست نظام در برابر آن به توفیقی دست نیافته. و اگر هم یافته – مانند ۹ دی – دقیقا با تمسک به همین مظلومنمایی بوده است. و ببینید جای «روشن گری» چقدر خالی ست.
در این مدت اگر نظام توانسته باشد بدنهی شورشیِ سبز را از خیابانها و صحن دانشگاهها به پستوی خانهشان رانده باشد و حاشیه امنیتی پایتخت را پررنگتر کرده باشد، بیگمان در برابر این حربه کاری نتوانسته بکند که هیچ، بسیار هم خراب کرده است. عدم خویشتن داری ماموران انتظامی در برخورد با معترضان [علی الخصوص در حادثهی کوی دانشگاه تهران] از آن جمله است. و حتی دادگاههای کاریکاتوری. و داستانهای اعتراف. علیه ماکس وبر و جامعه مدنی. و شنیدن سخنان پناهیان از دهان حجاریان. و قس علی هذا.
البته نظام هوشمندیهایی نیز به خرج داده است. عدم برخورد قضایی با موسوی و کروبی – علی رغم فشارهای رسانهای برخی دوستان ما که میخواهند همه را سریعا به تیغ اعدام بسپارند – خود نشان از هوشمندی فراوان دارد که بعید میدانم کسی غیر از شخص رهبری آن را تدبیر کرده باشد. با این کار، نظام از یک مظلومنمایی گسترده جلوگیری کرده و نگذاشته اسطورههای پوشالی ساخته شود.
جلوگیری از احساسی شدن فضا یکی از اولین راهکارهای طیف محافظهکار برای تثبیت نظم موجود است. امری بدیهی که بسیاری دوستان ما نیز از آن غافلند. و مدام بر طبل «اعدام باید گردد» و «دستگیر باید گردد» میکوبند. یا به بیت این و آن حمله میکنند. یا در نوشتههایشان تیغ فحاشی میکشند بر هرچه منافق و معاند و معترض و دلسوز.
جنبش تردید
جنبش معترضان اگر در به خیابان کشاندن مردم توفیق کمی داشت و نتوانست سرمایهی بالفعل اعتراضیاش را بازتولید کند، اما در ایجاد «تردید» در طرفداران و سیاستهای حاکمیت بسیار توفیق داشت. به واسطهی همان مظلومنمایی. «تردید» کلید واژهی نماز جمعهی هاشمی رفسنجانیست، سیاست مداری که در جنبش یک سالهی اخیر نقش بازیکن – مربی را همزمان ایفا کرد. ایجاد تردید با بزرگ کردن یک ظلم و برجسته کردن یک مظلومیت صورت میگیرد و جز به «رسانه» و «اشتباه خط دفاع» به «هوشیاری مهاجم حریف» نیز وابسته است.
من وقتی به نوریزاد یا حتی خود موسوی نگاه میکنم این سه خصلت را هم زمان میبینم: احساساتی بودن، شتاب زدگی در قضاوت و دشمنیِ همیشگی با ظلم. البته موسوی زیاد مهم نیست؛ مهم ایجاد «تردید» در کسانی ست که قرار است پیشتیبانان علمدارانِ در صحنه باشند. و این تردید کاری ندارد طرف مقابل کیست یا سند مظلومیت چیست.
در جنبش تردید، تندرویهای رادان و طائب و احمدی مقدم آنقدر نقش داشته است که سرمایههای هاشمی نه.
«تردید»، مبارزه را فلج میکند. و من تردید نوریزاد را به حساب پروژهی میلیاردی بیسر و تهاش نمیگذارم، یا تردید موسوی را به حساب لژ قسطنطیه. نوریزاد ظلم عدهای بسیجی را دید و تردید کرد. ما هم تردیدش را به یقین بدل. و او هم که عادت به ناز داشت لج کرد و ما هم. و شد نوریزادی که بیبیسی میخواست. و نامه نوشت به رهبری که چرا به دیدار خانوادهام نمیروید! پس ظالمید!
***
جنگ نرم جنگیست با ابزار فرهنگی؛ و میدان اثر این ابزار پیش از آنکه بر عقلِ دکارتی باشد بر ناخودآگاهِ فرویدیست. چه خوب است که ما – که قرار شد «قول سدید» بگوییم و بنویسیم و تقوای سیاسی را رعایت کنیم – همواره این نکته را مد نظر داشته باشیم که بسیاری از آحاد جامعه درگیر آن مثلث «احساسات – عجله در قضاوت – دفاع از مظلوم» است و حتی اگر ورع و ترس از آفریدگار ما را به رعایت حقوق مردم فرا نمی خواند، دنیاطلبی و قدرتخواهیمان همراه با کیاست باشد و زیرکی. و کمی به سمت آرام کردن فضا پیش برویم!
توکلت علی الله
جسد زنده در هفتهای که گذشت
بسم الله الرحمن الرحیم
اشاره: حدود یک هفته پیش، به یک دلیل حقوقی که مربوط به «جسد زنده» نمیشد آیپیهای رایانهی خادم ما بسته شد. ما هم که دستمان از همهجا کوتاه، نشستیم گوشهای و منتظر که دوستان مشکل را مرتفع کنند. خادمی که الان رویش نشستهایم، هم از لحاظ uptime و هم پهنای باند عالیست و هم از لحاظ امنیت و هم امکانات سختافزاری. اما چون تا به حال دو سه بار مشکل حقوقی برایش به وجود آمده دنبال میزبان دیگری میگردم. این را هم گفتم که صآبسرور دلخوریام را تلویحاً متوجه شود که بابا ما هم حق و حقوقی داریم رفیق!
این هم چند یادداشت پراکنده که شاید زینپس فقط بدین صورت ادامه دهیم نوشتن را، مر تخلی شهوت نفس:
۱. اثبات حکومت اسلامی برای کسی که قائل به اصالة الحس و التجربة است، امریست عبث.
شما بگویید جمهوری اسلامی یا اصلا جمهوری دموکراتیک اسلامی، بحث سر لفظ نیست. آیا قبول دارید «غیبی» وجود دارد که بتوان با استفاده از آموزههای آن [اگر وحی را متنزَّل از عالم غیب بدانیم] به ادارهی شؤون جامعه پرداخت؟ در وهلهی ثانی و به طریق اولی، اصلاً قبول دارید که چنین آموزههایی که متعلق به متونِ پیش از انقلاب صنعتیست بتواند به درد ِ حتی زندگی ِ شخصی کنشگران جامعه بخورد؟ چه جامعهی نوین و چه در حال گذار از «درحالتوسعه» به «نوین و توسعهیافته».غرض اینکه شما حسگرایان و حسگرایان نوین، حتی شأنیت تدبیر زندگی شخصی را نیز در قامت دین و وحی نمیدانید. صرفاً میگویید برو در خلوت افعل ما شئت. که فضا خلوت بشود برای پیوند سرمایهداری و قدرت. یعنی همان استفادهای که کلیسا از دین برای سلطه میکرد شما دارید از بیدینی برای سلطه و تحمیق میکنید.
این چه مشکلی دارد؟ مشکلاش این است که وقتی پرده از نیتِ روشنفکری دینی برداشته شود که شما هدفتان «غیبزداییست» حتی مؤمنین سکولار نیز علیه شما میآشوبند. پس به تخدیر ایشان به وسیله رسانه و مواعظ غیرعقلایی و شاعرانهتان ادامه دهید.
نقض غرض همینجاست که دعوای ژورنالیستی «حکومت یا جمهوری اسلامی» یا «اسلامیت یا جمهوریت» همه در چارچوب واژهشناسی دینیست. و البته همه برای پوشاندن این معناست که اصلاً آن اسلامی که شما مراد میکنید متفاوت است از اسلامی که قانون اساسی مراد میکند. لذا میتوان اصلاح طلبان سابق و سبزهای امروز را خارج از دایرهی اسلام ناب محمدی دانست [مزاح نبود].
۲. انقلاب اسلامی چه جوهری دارد؟
بعض دوستان ِ ما سر این دعوا دارند که امام چه گفت یا آقا چه کرد. خطر اخباریگری در میان اصیلترین جریان عقلمحور در شیعهی امامیه که همان نحلهی معتقد به ولایت حقهی مطلقهی فقیه باشد خطری هم عجیب و هم ناخوشایند و بسیار تلخ است، و شاید ناظر به خطرات اجتماعی شدن یک جریان فقهی و عدم تبلیغ در عین سلطه، بگذریم. بحثم سر چیز دیگریست.
در روایات داریم که حضرت رسول هنگام تضییع حق شخصیشان توسط دیگری، بنا را بر رحمت میگذاشتند اما در مورد احکام شریعت، اشد المعاقبین فی موضع النکال و النقمه بودند. ما باید تنقیح کنیم که چه موقع رگ گردنمان بیرون میزند و چه موقع کظم غیض و چشمپوشی میکنیم. تا وقتی این را مشخص نکنیم نسبتمان با اسلام ناب محمدی روشن نیست.
رونوشت به رئیس جمهور.
و همچنین رونوشت به خودمان که کجاها مطلب تند مینویسیم و کجاها مماشات میکنیم. دیگر ننویسم که: رونوشت به فلان وبلاگ و بهمان خبرگزاری. رونوشت به شما مخاطب محترم.
۳. جهادی زیستن، همان زیّ طلبگیست.
با یکی از اساتید صحبت میکردم. ایشان به نکتهی جالبی اشاره کردند: اول اینکه ما نسلی هستیم که اگر «له» نشویم تمدن نوین جامعهی پیش از ظهور ساخته نخواهد شد. دوم اینکه چرا طلبهها درس را تا انتهایش نمیخوانند و چرا ما پس از سی سال از استاد مطهری و شهید صدر فقط یک مصباح داریم [و اینکه بحث آقای مصباح اصلا فقهی نیست و کلامیست بیشتر. و از این منظر اصلا پس از مطهری هیچ کس را نداشتهایم]. و این بحثی است که نمیخواهم حیفش کنم. شاید روزی تدوین شد و به دید اساتید رسید و سپس منتشر. والله اعلم.
***
پسنگاشت: اگر بخواهم اینجا را ببندم خبر میدهم. اگر هم یک روز ما مردیم دوستان خبر خواهند داد انشاءالله. از پیگیری بعض بزرگواران از احوالات هم ممنون. خدا بیرفیق نگذاردتان به حق پنش تن.
تاریخ شفاهی انتخابات قسمت سوم – روز واقعه
۲۲ خرداد ۸۸
پارسال همین موقع یعنی واپسین جمعهی خرداد، ساعت ۱۲:۳۰ شب یعنی همین الانی که دارم مینویسم، شرکت بودم. صبحش جزو اولین نفرات رأیام را انداخته بودم و به سرعت آمده بودم سمت شرکت. شنبهاش که ۲۳ام بود تحویل چندتا از پروژهها بود و پروژهای که من رویش کار میکردم نیز فاز اولش جزو همانها. کار تقریبا کامل بود از آن حیثی که نرسیده بود و مدیر فنی قانع شده بود به کمِ ما؛ که کمیتمان هنگام کدزدن همیشه لنگِ خوشگلی و سختنویسی است به جای سرعت و پروژهها همیشه دیرتر از موعد … بگذریم.
بزرگراه حقانی بودم که مهدی زنگ زد که: فلانی! شنیدهام رأیت عوض شده؟ خندیدم و گفتم: ما طرفداران محسن رضایی به دکتر رأی دادیم. گفت کدام دکتر؟ گفتم یک دکتر که بیشتر نداریم. مسافران تاکسی هر جور که نگاهم کردند آنقدر مستِ رأی صبح بودم که حواسم نبوده باشد. شرکت که رسیدم، پیامک که نبود، مدام زنگ میخوردم. از این طرف و آن طرف. خبرها بسیار ناامید کننده. ظهر نشده بود که قلمنیوز از قول کمیته صیانت از آرا دهها مورد تخلف گزارش کرده بود. اگر اشتباه نکنم حول و حوش ساعت ۱۲ ظهر عددش شده بود نود یا نود و یک. مهدی الف کارش شده بود اف۵ روی قلمنیوز. ساعت حدود ۳ یا چهار بود که ورق برگشت. خبرها مسرت بخش بود. بچهها میگفتند رأی شهرستانها خوب است. از یکی از رفقا که ستاد انتخابات وزارت کشور بود جویا شدم تأیید کرد.
مست بود از پیروزی. زنگ زدم، این طرف، آن طرف، این شهر، آن شهر، خلاصه کانتکتلیست موبایلم خمساش در رفت؛ به غیر از آنها که بیخبرتر از خود ما نشسته بودند پای بیبیسی یا آرآیآیبی. آخر آن روز بیحجابی آزاد بود و حسینیه ارشاد و کلوزآپ از … ؛ بگذریم بحث چیز دیگریست. خلاصه اینکه تا حدود ۳ بعدازظهر سربالایی بود و بعدش سرپایینی. لامصب دستانداز هم نداشت. بعضی شهرستانها طوری رأی داده بودند که باورش برای خود ما که ایمان به امانتداری دولت داریم هم سخت بود. بهزاد میگفت از ستاد موسوی تماس گرفتهاند نمایندههای سر صندوق را فراخواندهاند که بروید بیرون؛ به بهانهی قطع پیامک و قطع خط تلفن ستاد مرکزیشان. بهزاد میگفت بازی در سر دارند و کیست که نداند؟ دلم آشوب بود. همان حدود ظهر بود که قلمنیوز تیتر زد: پیروزی موسوی با ۸۰ درصد آرا. متن را که میخواندی مربوط به صندوقهای استرالیا یا سوییس یا لندن بود. لابد اینها الاههی صداقتند؛ ما هم کأن الاغ. لابد!
مادرم گوشیاش را گذاشته بود خانه، سر صندوق بود و دوست داشتم نظرش را بدانم. وانگهی از رفقا که اجرایی بودند و همان حوالی مأمور به امر انتخابات آمار گرفته بودم. نزدیک خانه ما ۶ به ۴ بود به نفع موسوی. خیلی بد نبود و امیدوارم میکرد.
وضع کار در این شرایط چطور است به نظر شما؟ هیچ! در گروه همدورهای ها هم همان بحث و جدل همیشگی. ساعت حدود ده شب بود ـ این را خوب یادم هست ـ یکی از رفقا که قبلا حجتیهای بود و بعداً سبز شد نامهای زد به همان گروه و آرا را پیشبینی کرد؛ فردایش دیدم دقیقا همان پیشبینی البته او گفته بود دکتر ۱۹ که شد ۲۴/۵. نسبتها دقیقا همان بود. همین آدم فردا صبحش نامه زده بود که تقلب شده. خر بیار باقالی بار کن.
یا آن یکی رفیق جوگیر ما. ساعت ۱۲:۳۰ بود شایدم ۱۲:۳۵ زنگ زده: «فلانی! بهت …» صدای هقهقاش میآید … «بهت تبریک میگم. حقتون بود. واقعا هم رأی داشتید. ۴ سال سفر استانی و …» منِ خر هم داشتم دلداریاش میدادم. حالا این آدم کیست و چه کارهاست بماند؛ مهم این است که کروبیچی تمام عیار بود و اپوزیسیونِ طرفدار تغییر قانون اساسی. همین آدم فردایش که شنبه بود و ۲۳ خرداد حدود ساعت ۱۰ نامه زد که : «فلانی! شرافتتون رو به چی فروختید؟ چرا رأی مردم رو عوض کردید؟ فلانی جان! من به شما علاقه دارم». بدبخت! خودمان ته این جور علاقهداشتنهاییم.
بعدازظهر به جای کار، بیشتر در کوچه بودم جلوی در شرکت، مشغول به تلفن، گوشی داغ کرده بود و شکر خدا که شارژر همیشه همراهم هست. دعایی هم به جان حضرت هاشمی کردیم که موجب شده بودند پیامکها قطع شود. دقیقا دیروزش پیامکها قطع شد و سببش این بود که شایعه کرده بودند آقا جواب نامه ی هاشمی را دادهاند و فلان گفتند و غیره؛ که بله ما هم ناراضیایم و در فشاریم. چارشنبهاش که میشد پریشب، میدان ونک داشتند نامه هاشمی به آقا را پخش میکردند بین مردمی که آتشفشان خشمشان نشت کرده بود به کف خیابان. احمقها پیامکها را از چندین سرور ارسال کردهبودند وزارت هم امر کرده بود پیامک بیپیامک؛ مملکت تعطیل. باز هم خر بیاور باقالی بار کن. یک سال است رفتهایم صنف خرآور و باقالیبارکن.
کسی هم ـ حسب احساس مسؤولیت فراوان ـ فراخوان داده بود جمع بشویم فلان جا. که من نرفتم و رفقا رفته بودند و ظاهراً صحبت کرده و شام خورده اند و بعضی رفته اند خانه و بعضی همانجا خوابیده اند تا خود صبح؛ که با فتنه مبارزه کرده باشند. خب تجربهاش نبود؛ الان خیلی فرق کردهایم نباید خرده گرفت. اما اخلاص آن روزها چیز عجیبی بود. روزهای سختی بود. فشار را میشد به صورت فیزیکی حس کرد؛ از بس که بحث نازل شده بود روی گردههای ما؛ و هیچ حائلی نبود. نظام خود ما بودیم، بچه حزبالهیها.
مثل این داستانهای ادامهدار باقیاش بماند برای فردا که شنبه باشد، خاطرات ۲۳ خرداد پار را بنویسم ان شاء الله.
مطالب مرتبط: