Archive for the ‘قطعهداستان’ Category
مرثیهای برای یک دروغ
چروکهای روح، تاول زده.
اپیزود سوم
ساعت حدود ۲۳ – بزرگراه چمران – نرسیده به پل مدیریت
خودش را در آینه برانداز کرد، مقبول مینمود. آینه را تا کرد و گذاشت توی کیف، دستهایش را بهم مالید. ماکسیمای نقرهای رنگی جلوی پایش ترمز زد. مردی بود، حدوداً چهل ساله با یقهای آخوندی و تهریش جوگندمی. انگشتر عقیق به دست داشت. لم داده بود و جلو را نگاه میکرد.
ته دلش لرزید، چارهای نبود. اشک گوشه چشمش را پاک کرد و سوار شد.
اپیزود دوم
ساعت حدود ۱۱ ظهر – مجتمع قضایی خانواده – خیابان نبرد جنوبی
- آقای قاضی! ما تفاهم کردیم که از هم جدا شویم! آقای قاضی! این آقا اصلاً بدون شناخت از روحیات من و خانوادهام به خواستگاری من آمد، من هم خام حرفهای زیبایش شدم. این آقا اصلاً نمیفهمد زن یعنی چه؛ زندگی یعنی چه؛ یک عوضی تمام عیار است [زن جوان اشک میریزد].
- خانم محترم آروم باشید؛ گریه نکنید و سعی کنید به اعصابتون مسلط باشید. آقا شما دفاعی ندارید؟ نمیخواهید چیزی بگویید؟
مرد جوان روی صندلی لمیده بود و سقف را مینگریست؛ هر از گاهی با آستین اشک گوشه چشمش را پاک میکرد. صورتش را برگرداند سمت راست، گردنش را کج کرد و زل زد به چشمان پفکردهی زن جوان.
- نه آقای قاضی. حق با ایشونه. من یک عوضیام … من یک عوضیام … من یک عوضیام …
مرد از جایش برخاست و از دادگاه خارج شد. زن سرش را درون دستهایش گرفت و جیغ کشید. منشی دادگاه سراسیمه خودش را به او رساند …
اپیزود اول
ساعت حدود ۱۰ صبح – ساعت حدود ۱۱ صبح – ساعت حدود ۱۲ صبح – ساعت حدود ۱۳ صبح … ساعت حدود ۲۴ صبح – پارک ساعی – پارک ملت – بزرگراه ارتش – بلوار مرزداران – میدان آزادی – تئاتر شهر – پارک دانشجو – دانشگاه – خانه – اینترنت – موبایل – نامه کتبی – پشت پنجرهی اتاق خواب – تاکسی – زیر پتو – پشت امامزاده داود – دربند – پشت حرم امام – هواپیما – اتوبوس – قطار – جلسه – روی میز کلاس دانشگاه – سایت …
- دوستت دارم عزیزم!
- من هم همینطور، دوستت دارم عزیزم!
مکث
ماکسیما به سرعت دور شد.
سرباز! سرت را بگیر بالا
قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّی آیَةً ۖ قَالَ آیَتُکَ أَلَّا تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ إِلَّا رَمْزًا ۗ وَاذْکُر رَّبَّکَ کَثِیرًا وَسَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَالْإِبْکَارِ ﴿آل عمران ، ۴١﴾
****
سرباز وارد کمپ شد. همه خوابیده بودند. یکی دو نفر مکبوکهایشان را گذاشته بودند روی پایشان، سرشان را با فیلمدیدن گرم کرده بودند. چهرهاش در هم بود. کلاه و عینک دودیاش را برداشت و گذاشت داخل جیبش، ضامن ام۱۶ را قفل کرد و گذاشتش کنار تخت، پوتینهایش را درآورد، جورابها را با اکراه کَند و پرت کرد روی پوتینها. دراز کشید روی تخت. دستها را حلقه کرد پشت سرش و به سقف چادر صحرایی خیره شد. غرق رویای خاکی شد …
*
وارد یکی از روستاهای حومه کوت شده بودند، دستور رسیده بود منطقه را پاکسازی کنند، روی PDA مکانی مشخص شده بود که احتمال میرفت رانندهی ابومصعب الزرقاوی آنجا پنهان باشد. نزدیک شدند، خانهای روستایی بود با دیواری یک و نیم متری، یک الاغ و دو سه تا مرغ توی حیاط دیده میشدند. در حیاط را که باز میکردی دو سه متر فاصله بود تا پلهها که میرفت طبقه اول. بدون سر و صدا آمدند پشت در. با اشارهی ستوان، در را شکستند، یکی از سمت راست و دیگری از سمت چپ. اتاقها را یکی یکی پشت سر گذاشتند: خانه خالی بود. رسیدند به اتاق خواب. در را با لگد باز کرد. دختری – عرب – با موهایی سیاه و چشمانی سیاهتر، دستانش را گشوده بود و مردی سی و هفت-هشت ساله پشتش نشسته بود روی زمین، سرش را گذاشته بود لای زانوها، دستان را پشت سر حلقه کرده بود و به عربی چیزی میگفت، مثل سگی که نفس نفس بزند.
سرباز، ام۱۶ را گذاشت روی تکتیر، آرنج راست را چسباند به سینه، گردن را آهسته خم کرد سمت شانه راست، چشم را برد پشت مگسک، بازوی چپ را رو به بالا راست کرد و علامت داد باقی نیروها وارد شوند. بقیه رسیدند. سرباز از پشت مگسک، دختر را ورانداز کرد. دختر صورتی کاملاً سفید داشت، با خالی بین لب و بینیاش در طرف راست، موهای فرفریاش در نهایت سیاهی بودند، آشفته روی شانههایش، پیراهن قرمز نخی تنش بود با دامنی بلند و سیاه، روی دامن گلهای کوچک سرخ دیده میشد، نگران حجابش نبود؛ که حجابی در کار نبود، با خشم به سرباز چشم دوخته بود و با دستانش اشاره میکرد که کاری به مرد نداشته باشند.
*
شش سرباز کلاهخود بر سر، با ام۱۶ مسلحشده رو به دختر و مردی در وسط اتاق حلقه زده بودند. سرباز کنار در ایستاده بود، چشم در چشم دختر، از پشت مگسک. دختر با نفرت به سرباز نگاه میکرد.
*
پنج ثانیه بیشتر طول نکشید، سرباز ام۱۶ را گذاشت روی اتوماتیک. شلیک کرد. سرباز در عرض پنج ثانیه پانزدهتیر به دختر شلیک کرد. دختر روی زمین دراز شد … شش سرباز کلاهخود بر سر مرد را دستگیر کردند، کیسهای بر سرش کشیدند، دستانش را از پشت با نواری پلاستیکی و سفید رنگ بستند و با خود به بیرون از خانه بردند.
چشمان سیاه خیره بود به مگسک، به چشمان عسلیِ سربازِ بور … . ستوان زد روی شانه سرباز و از اتاق بیرون رفت. سرباز خیره شده بود به چشمان سیاه. ستوان پایش را از خانه بیرون گذاشت. صدای تک تیری آمد. ستوان به آسمان نگاهی انداخت. تفی انداخت جلوی پایش، کلاه تکآوری را از زیر درجه برداشت، خاکش را تکاند و با افتخار بر سر گذاشت.
سکوت
سرباز سرت را بگیر بالا، تروریستها محکوم به مرگاند.
سکوت
نامه
به نام آزادی، صلح، برابری
سلام ماریا
بی مقدمه مینویسم.
هر وقت مادرم تنگ خلقی میکند، برای مادر بیمارت دعا میکنم. هر وقت مجبور میشویم پدر را ببریم بیمارستان روانی، برای سلامتی پدرت دعا میکنم. هر وقت تنگی روزگار مجبورم میکند به اردوگاه پناهندگان بروم و تقاضای …، بگذریم، برای وسعت رزقت دعا میکنم.
ماریا، تو مرا متهم کردی و رفتی، نامه هایت هر روز میرسد که به نوعی خود را بیگناه و من را متهم و گناهکار تلقی میکنی. اگر چند روز پیش جلوی پیتر سرت داد کشیدم – از پشت تلفن – و های های گریستم، معذرت میخواهم. این نامه را نوشتم که بگویم حق با تو بود و من نباید چیزی میگفتم. من یک هرزه ی بی همه چیزم که حتی پول لوکومتیوران را هم بالا کشیدم و او را کشتم.
حق با توست ماریا! من هیچ وقت تو را آدم حساب نکردم. حق با توست! من پولهای پدرت را ناپاک خواندم! اما ماریا! اینها همه برای این بود که … . ماریا! رفتار من نه بخاطر کا گ ب بود که مرا سخت تحت نظر داشت و ممکن بود هر آن بلایی سرت بیاورد و نه به خاطر تنگ خلقی های مادر و بیماری پدر. تو که باور نمیکنی هیچ کدام را! ماریا! من هیچ گاه جز به بزرگی تو را نشناختم و در میان دختران سنت پترزبورگ هیچ کس را همپای تو نمیدانستم. ماریا! رسم مروت نبود دروغ های مرا باور کنی، هنگامی که مجبور به راندن تو از خودم بودم …
بگذریم … ماریا! حق با توست، من آدم بی ارزشی هستم؛ ۵ سال محبت تو را هیچ انگاشتم و به تو پشت کردم. هنگامی که نیاز به من داشتی به جرم سیاسی در سیبری بودم. تقصیر من است ماریا. حق با توست. روزهای سختی بود و تو – زن جوان تنها در جهنم سنت پترزبورگ – بیش از هر زمانی به مردت نیاز داشتی.
ماریا! اصلا قصدم این نیست که عذرم را بپذیری یا مرا ببخشی. گریه های من را هم فراموش کن. «گریه نکن ایلیشکای نازنینم» همیشه آرامم کرده، ولو در تخیل و بعد از این همه سال. میدانم این نامه گرفتار تیغ سانسور خواهد شد، اما با روی کار آمدن خروشچف امید بیشتری دارم که مقداری از این نامه – ولو کم – به دستت برسد. مرا نبخش … فقط مواظب مادرت باش.
دوستدارت ایلیشکا
برلین غربی
پاییز ۱۹۷۰
روی پاکت نوشته شده بود: اگر کاغذ نامه چروک شده به دستت می رسد بدان تقصیر چشمهای رسوای من است. گفته بودی هیچ وقت نامه را پاک نویس نکنم.
روشنفکرنما
وارد خانه شدم. بلند سلام کردم. خانه سوت و کور بود. سرک کشیدم ببینم توی آشپزخانه است یا نه؛ نبود. آمدم سمت اتاق خواب. چادرش را تا نکرده انداخته بود کناری و نشسته بود لبهی تخت. سرش را لای دستانش گرفته بود. به آرامی جواب سلامم را داد.
پریشان شدم. نکند چیزی شده باشد. خواستم سر صحبت را باز کنم. پرسیدم چه خبر، کی اومدی که تا الان لباس عوض نکردهای؟ اتوی مقنعهت خراب میشهها! فایده نداشت.
- تلغراف میزدید جاننثار، نوکر درگاه، با طیاره خودش را میرساند محضر سرکار، تا که پیشآمد نامیمون را رفع و رجوع کند!
- چیزی نشده.
- چیزی نشده و سرکار علیه، چون قمریِ تخمشکسته، نشسته سر لانه و نگاه به زرده سپیدهی نقش بر زمینشده دوخته و «هو هو» میکند؟ نائب السلطنه فتق میکرد اینقدر غصهتان نمیشد!
چیزی نگفت. نگاهش را دوخت به پادری اتاق. پا شدم و جلویش نشستم روی زمین.
- ماهپیشانو!
- باید محل کارم رو عوض کنم.
ستون مهرههایم تیر کشید. از آن مهرهای که پشت گردن است آمد تا خود لگن. یکی یکی متورم شدند، منفجر شدند و باز آرام گرفتند و نوبت بعدی. بلند شدم. در آمدم که: مرا بگو که خودم را آماده کرده بودم مرگ عزیزی را گزارش بدهی!
آهی کشید، اما تغییر حالتی در چهرهی سردش نبود. گوشهایم آشکارا سرخ شدهبودند. دست خودم نبود، آخر چه دلیل دیگری میتوانست داشته باشد این حرف؛ این سردی؛ غیر از آنکه من حدس زده بودم. قلبم تپش گرفته بود. صدای باد در گوشم میپیچید و حتی صدای خودم را هم نمیشنیدم. شروع کردم آسمان ریسمان بافتن، که زن! این هم شد مشکل؟ تو که این همه دوست و آشنا داری، این شرکت نشد جای دیگر. حالا شاید سوءتفاهم شده باشد، میخواهی من با رئیس بخشتان صحبت کنم؟ نمیفهمیدم چه دارم میگویم. نمیخواستم دگماتیست جواب دهم که «از همان اول با کار کردنت مخالف بودم» یا اینکه «دیگر حق کار کردن نداری».
راه میرفتم که مرا نبیند. رفتم توی آشپزخانه در یخچال را باز کردم. ناگهان قلبم تیر کشید. نشستم زمین، میانهی یخچال و در بازش. فهمید. سراسیمه آمد بالای سرم …
چشم باز کردم، ماموران اورژانس را دیدم، آمده بودند خانه. مقداری خون گرفتند و یکی دو قرص گذاشتند زیر زبانم. سرم را وصل کردند و رفتند. چشمهایش سرخ سرخ شده بودند. میدانستیم که داریم به چه فکر میکنیم. به سختی لبهایم را گشودم به لبخند، او نیز. در میانهی اشک میخندید. رضایت داشت که بگویم، گفتم آنچه را که باید میگفتم.
- خانه تو را کم دارد زن!
رقص سپید
- اگر بتوان این پدیده را بیولوژیکال نگاه کرد میرسیم به یکی از نواحی مغز. این ناحیه هنگام دست دادن چنین حالتی دارای بار مغناطیسی بسیار ناچیزی میشود. اما این ناچیز بودن آنقدر زیاد هست که آن را در نمایشگر آزمایشگاه پررنگ تر جلوه دهد. نگاه کنید آقای دکتر.
- بله! میبینم! مثل اینکه دوباره دچار حمله شد. پرستار لطفا دو سی سی آرام بخش قوی.
- نه دکتر! صبر کنید! بگذارید ببینیم نتیجه چه میشود.
- اما ادامه این حالت برای بیمار ضرر دارد …
- درست میفرمایید. اما برای درمان قطعی بیمار لازم است چنین تحقیقاتی صورت گیرد؛ وانگهی این آرامبخشها مشکل او را حل نمیکنند. (با لحنی آرامتر ادامه میدهد) این بیمار سالهاست بدون آرامبخش با این درد زندگی کرده است.
- باشد! صبر میکنیم.
دوربین میرود سمت شیشه بزرگی که بخش پزشکان را از اتاق آزمایش جدا کرده است. دوربین از شیشه میگذرد. مردی جوان با اندامی تکیده روی صندلی نشسته است. دستانش را روی میز گذارده گویی میخواهد اتل متل بازی کند. کف دستان + کف پنج انگشت دست. به پشت دستها خیره شده است؛ با گردنی مایل به شانه راست. لبخندی محو صورت خاکستری ش را پوشانده؛ گویی ارمغان دورانی سخت و پر رنج و درد، به یادگار روی صورت حک شده. مرد جوان کف دستانش را کمی از میز فاصله میدهد. نوک انگشتانش را چنان روی میز میرقصاند که گویی در حال تایپ کردن است. رد پای نوک انگشتانش روی میز غبار گرفته نقش میبندد.
- دارد چیزی مینویسد؟ این مرد عریضه نویس بوده؟
- یکی از دوستانش میگفت علاقه به نویسندهگی داشته.
- پس دارد مینویسد. به نظر شما چه مینویسد؟
- به نظر میرسد قصیدهای، غزلی …
- یا داستانی عاشقانه!
- چطور؟
رزیدنتی که پشت مانیتور نشسته است مکالمه پزشکان را قطع میکند: جناب دکتر! علائم شدید شدند. ملاحظه بفرمایید.
به سمت مانیتور میروند. ناحیه ای از مغز که پررنگ شده بود، کمرنگ و پررنگ میشود؛ به تناوب.
- آقای دکتر! من مسئول سلامت این بیمار هستم. دیگر نمیتوان صبر کرد. آرامبخش را تزریق میکنیم.
- نه دکتر! بگذارید کمی صبر کنیم. مسئولیت این آزمایش با من.
سرعت دستان مرد جوان به شدت بالا رفته است. هر چند جمله که مینویسد زیر چشمش را؛ گونه اش را؛ با آستین پاک میکند. گردن ش را به شانه راست متمایل کرده؛ با لبخندی محو؛ میگرید و مینویسد. هر چند جمله یک بار اشکهایش را پاک میکند. نفسش به شماره افتاده.
- آقای دکتر! من باید به سوگند پزشکی ام عمل کنم.
- نه …
دکتر به همراه دو پرستار قوی جثه وارد اتاق آزمایش میشوند. بیمار از نوشتن میایستد. دستانش را روی میز میگذارد و سرش را به پایین میاندازد. دکتر آستین خیس بیمار را با حالت اشمئزازی بالا میزند، رگ را پیدا میکند و …
مرد جوان را خواب میرباید.