Archive for the ‘کوته نوشت’ Category
آخرین پست جسد
اعتراف میکنم که من، درگیرِ تهاجم فرهنگیِ بچههای خمینی شدم. اعتراف میکنم که من، از قربانیانِ جنگ نرمی بودم که بچههای امام صادقی و بچههای بسیج دانشجویی نسل من و نسل ما را درگیرش کرد. اعتراف میکنم که من، همچون هزاران، درگیر تهاجم فرهنگیای شدیم که احمدینژاد تبدیلش کرد به تهاجم ایدئولوژیک-سیاسی-نظامی-اقتصادی و باعث شد با تمام وجود از زندگی تخدیرشدهی روزمرهمان بزنیم و تمامقد بیاییم وسط کارزار. خدا محمود را حفظ کند.
اعتراف میکنم که من، قبل از خواندن ۵۹۸ جسد زنده نبودم. اعتراف میکنم که من، حتی پس از خواندن ۵۹۸، به تعداد بالای ۱۰۰۰ بار، هنوز نفهمیدم باید چه کرد و در کدام جبهه جنگید و چگونه جنگید. اعتراف میکنم که من، بعد از عمری شناختن نام خمینی، وقتی با حقیقت پیام خمینی آشنا شدم؛ بدبخت شدم. و اعتراف میکنم که من، هنوز نتوانستهام برای برونرفت از این بدبختی به یک طرح جامع و عقلایی دست پیدا کنم. اعتراف میکنم که بسیاری لحظات مستأصل شدهام و اعتراف میکنم که راز خمینی را باید در نجف جست. خدا خون خمینی را، خامنهای را، حفظ کند.
اعتراف میکنم که این وبلاگ، نشانی بود بر تغییر جوهری ماهیت نگارندهی آن، از آن متنهای احساسیِ مزخرف که قرار بود سیاسی باشد؛ تا تکمضرابهای ناقصی که قرار بود اختاپوسِ شهواتِ وهمآلود را به اسم دود و رسم درد به دیگران بنمایاند. وه که چه خیال خامی. تا اینکه سیاق نوشتهها رفت سمت تحلیل آبدوغخیاری نوشتن و کبادهی علم و معرفت درجه دوم کشیدن. که کیست نداند یک مهندس را ربطی به این وادی نیست و به قول بزرگواران، جسد زنده را چه به عقلانیت؟ اعتراف میکنم که این روندی بود، که باید طی میشد و الان جایی هستم که نمیتوانم به همین سیاق ادامه دهم.
اعتراف میکنم که وقتی سردبیر سابق نشریه دانشجویی نبض، وبلاگ مرا با اسم حقیقیام به دیگران معرفی کرد، این وبلاگ از حالت یک وبلاگ شخصی خارج شد. گاهی حرفهایی که میزدم سر از حراست دانشگاه و نهاد نمایندگی در میآورد و گاهی سر از شورای عالی امنیت ملی. این وبلاگ، زیادی جدی شده بود و من هم مثل این سوپراستارهایی که نمیتوانند دختربازی کنند و این نتوانستن ربطی به تقوایشان ندارد نمیتوانستم از احساساتم بگویم. و خب این احساسات ربطی به هیچ دختری نداشت؛ صرفا مثال زدم. آدم باش!
اعتراف میکنم که این وبلاگ، سمت و سوی مشخصی نداشت با اینکه سعی میکرد داشته باشد. اعتراف میکنم بسیاری از نوشتههای این وبلاگ، نقض غرض داشت و نگارندهاش را در چشم هر عاقلی مفتضح و عریان میکرد. اما این را هم باید اعتراف کنم که حرکتم به سمت ساختن یک جریان بود. جریانی که بتواند باری از روی دوش جریان حزبالله بردارد. و میدانم که فقط گند زدم. و فقط گند زدم.
این وبلاگ نمیتواند بیش از این، چندپاره باشد. این نتوانستناش را چندیست دارم محک میزنم. دیگر نه از آن قطعهداستانهایی که دوست میدارم بنویسم خبری است و نه از تحلیلهایی که بتوانم دور از جانبداری از خودم بروز دهم. نه اینکه قطعهداستانهایم شاهکار بوده باشد یا تحلیلهایم ارزش خواندن داشته باشد؛ نه. صرفاً اینکه رضایت خودم را هم جلب نکرده این آخریها.
یکسری کار پراکنده هست که باید تبدیلش کنم به سفرنامه. و همچنین چندسری داستان کوتاه، که ترجیح میدهم چاپ نشود، اما شاید در یک وبلاگ مخصوص این کار گذاشتم. و همچنین یک سری جست و خیز در فضای همان معارف درجهدوم، یک جایی که بشود حرف زد و ملت نیایند ایمیلهای دو سال پیش آدم را بیاورند جلوی آدم که بله! تو قبلاً فحش میدادهای! آدمیزاد است دیگر؛ یک وقتی خواستیم حرفی بر خلاف حرفهای قبلیمان بزنیم؛ ملت نگویند تواب شدهای و الخ. خدا همهمان را رندی عنایت کناد.
اعتراف میکنم حرفهایی که الان نوشتم برای هیچکس مهم نیست و اعتراف میکنم که این حرفها را برای ارضای شهوتم گذاشتم اینجا. من در این دنیا هیچ کس را دوست ندارم؛ با هیچکس همسفر نیستم؛ و به هیچسمتی پرواز نخواهم کرد. این هم برای رفع تمامی سوء تفاهمهای مسخرهی بچهگانه. اعتراف میکنم که «مرد» ای که دو سه بار در موردش نوشتم، ترکیبی است از سجایای تکتک بچههای بسیج فنی؛ که خاک پای همهشان توتیای حقیری چون من. جمعی که اخلاص و مجاهدتش را هیچجا ندیدهام. اعتراف میکنم که هر متن عاشقانهای که نوشتهام، در مورد یک تصویر خیالی بوده و هیچ نشانی از واقعیت هیچ شخصیت حقیقی و حقوقی نداشته است. اعتراف میکنم که الان دارم مثل سگ گریه میکنم؛ به خاطر این اعترافهای زیر شکنجه. چه کنیم که روزگار ِ دهنبوییدن است.
دوشنبه عازم مدینه هستم. و کعبه در زنجیر محمدحسن زورق مانده روی دوشم و بیرقی که مرتضیها گذاشتند زمین و هیچکس قدش نرسید که بتواند برشان دارد (نه مطهری را و نه آوینی را) و عهدی که خمینی ازمان، به جبر یا اکراه یا اختیار، گرفت و این یل باقیماندهی تنها؛ که همهمان به جای سربازی داریم برایش قیافه میگیریم و ادا اطوار که بله! ما هم میفهمیم آقای خامنهای!
آقا اگر اینجا را خواندید؛ حلال کنید. همهگی بزرگواران حلال کنند. اگر حقی هست به نشانی شخصی حقیر بفرستند انشاءالله برطرف شود: jasad.zende@gmail.com
آن بند اول را بازخوانی کنیم. ۵۹۸ را بازخوانی کنیم. آرمانخواهی را بازخوانی کنیم. تهاجم فرهنگی ِ نسلهای قبلی ِ دانشجو را بازخوانی کنیم. ما در برابر خمینی نه، در برابر رسولالله مسئولیم. والله قسم.
حق!
مؤمن!
حق!
بلا
- هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت … دیگه هیچ وقت خودت رو با بچههای جنگ مقایسه نکن.
مرد، مشت گره کردهاش میلرزید. تکیه داده بود به دیوار ایوان، پسر را نهیب میزد: قبل از اینکه یه تیر بندازه سمت دشمن بعثی، نفسش رو کشته بود … میفهمی تولهسگ؟ آخرین باری که برا خدا کار کردی کی بود؟
میلرزید، میگریست، نعره میکشید، و خودش را میزد.
مرد، موجی شده بود.
والله
بالله
تالله
از گناه آل سعود نخواهیم گذشت.
بلا
فذکر
عطش
الحسین
حسین
حسین
حسین
…
از: علی ابن ابی طالب
و من کتاب له علیه السلام
الی معاویة
و اردیت جیلا من الناس کثیرا، خدعتهم بغیک، و القیتهم فی موج بحرک، تغشاهم الظلمات، و تتلاطم بهم الشبهات،
گروه بسیاری از مردم رابه هلاکت افکندی، با گمراهی و ضلالت خویش آنان را فریفتی، و در امواج فتنه و فساد انداختی همان فتنه و فسادی که تاریکی هایش فراگیر است و امواج شبهاتش همه آنها را در کام خود فرو برده،
فجازوا عن وجهتهم و نکصوا علی اعقابهم، و تولوا علی ادبارهم، و عولوا علی احسابهم.
و این سبب شد که آنها از حق باز گردند و به جاهلیت و دوران گذشته رو آورند، به قهقرا برگشته و به حسب و نسب و تفاخرات قومی اعتماد کنند.
الّا من فاء من اهل البصائر، فانهم فارقوک بعد معرفتک، و هربوا الی الله من موازرتک،
جز گروهی از روشن ضمیران و اهل بصیرت که از این راه بازگشته و پس از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند و از همکاری و معاونت تو بسوی خدا فرار کردند.
اذ حملتهم علی الصعب، و عدلت بهم عن القصد.
و این به این خاطر بود که تو آنان را به کاری صعب و پرمشقت [نبرد برضد حق] واداشتی و از راه راست منحرفشان ساختی.
فاتق الله یا معاویة فی نفسک، و جاذب الشیطان قیادک، فان الدنیا منقطعة عنک، و الاخرة قریبه منک.
ای معاویه در برابر کارهایت از خدا بترس و زمامت را از دست شیطان بگیر که دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک است.
و السلام
نهج البلاغه / نامه ۳۲