جسد زنده

هزلیات یک مُرده‌ی زنده انگاشته شده

تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت اول – قبل از ۲۲ خرداد

با ۱۷ نظر

تصمیم گرفتم تاریخ شفاهی قبل و بعد از انتخابات را ثبت کنم. باید ثبت کنیم، در برابر تاریخ مسئولیم.

داخل تاکسی پیکان، ساعت ۲۱:۵۰، پایین‌تر از پارک دانشجو

سه نفر روی صندلی عقب نشسته‌ایم. یک پسر جوان بدون هیچ علامت سبزی در سمت چپ، مردی حدود سی ساله، قدکوتاه و خوش‌برخورد در وسط و من در سمت راست. یک خانم حدودا سی و چند ساله‌ با روسری سبز و موهایی دست‌افشان و راننده چهل ـ چهل و پنج ساله هم در جلو نشسته‌اند. مرد میان سال می‌پرسد: مناظره کروبی با احمدی‌نژاده؟ جوان جواب می‌دهد: آره. هنوز شروع نشده. مرد میان‌سال جواب می‌دهد: آقا زودتر برو لطفا برسیم. (راننده غرولند می‌کند که مگه نمی‌بینی ترافیک رو؟) به مناظره موسوی‌ش که نرسیدیم، ببینیم کروبی‌ش و چه می‌کنه!

خانم بدحجاب* میگوید: این رو هم لوله می‌کنه. جوان با تعجب می‌پرسد شما به کی رای میدید؟ زن که لهجه خاصی ندارد جواب می‌دهد ما اصفهانی هستیم و هم دور قبل و هم این دور به احمدی رای می‌دهیم. بعد شروع می‌کند موسوی را مسخره کردن. پسر که عصبی شده زیر لب می‌گوید: چیز بهتر از چی‌توزه! زن برمی‌گردد طوری که همه‌مان می‌ترسیم. فریاد می‌زند پسره‌ی بی‌شعور! یک بار دیگه توهین کنی میزنم لهت میکنم! راننده تاکسی برای آرام کردن فضا شروع می‌کند از احمدی‌نژاد تعریف کردن. یکی دو برگه روزنامه (ایران و کیهان) در می‌آورد و نشان می‌دهد: این همه خدمت کرده. خانم بی‌زحمت اون داشبورد رو باز کن. آره اون برگه رو بده. دستت درد نکنه.

ببین آقا! بیا! دو هزار تا بیمارستان ساخته!

پسر بحث را می‌برد سمت کروبی. زن بد‌حجاب فحشی می‌دهد و می‌گوید: خواهر من همسر شهیده. سر حضانت بچه‌ش چنان بلایی سرش آوردن که نگو. از اصفهان اومدیم جماران بریم پیش امام همین کروبی … (فحش) زد تو گوش خواهرم چنان که از گوشش خون اومد. مرتیکه‌ی … (فحش) زندانی کرد خواهر منو. چرا؟ چون می‌خواست شوهر کنه این کروبی … (فحش) داشت بچه‌شو ازش می‌گرفت. اصلا احمدی باید همه‌شون رو تو تلویزیون رسوا کنه. من زمان امام همین شکلی بودم، الانم همین شکلی‌ام، از همه چادریها هم مسلمون‌ترم. راننده می‌گوید: درستشم همینه.

خانه، شنبه قبل از انتخابات

مادر با چشمانی اشک‌بار دارد نوشته روی دیوار را پاک می‌کند: خدا ازتون نگذره. مرا می‌بیند اشک‌هایش را پاک می‌کند، «سلام مادر»ای می‌گوید و می‌رود داخل خانه. روی دیوار تازه رنگ شده راه‌پله با خودکار و دست‌خطی که عجله از آن می‌بارد نوشته‌اند: مرگ بر احمقی‌نژاد. پوستر «مردی می‌آید» را زیرنویس می‌کنم که: سلام بر مقداد زمانه؛ که پیشانی بلندش آماج سنگ‌های سگ‌های وحشی معاویه‌ست. و می‌چسبانم روی در خانه. می‌روم در خانه‌ی همسایه انگشت شستم را از بالا تا پایین می‌کشم روی در. برمی‌گردم خانه، مادر سرش را با سبزی پاک کردن گرم کرده است.

چهارشنبه قبل از انتخابات، جردن، ساعت دوازده شب

کمی پایین‌تر از تقاطع آرش، باندی گذاشته‌اند و آهنگی پخش می‌کند «موسوی دشمن فقر و فساد و تبعیض» نه قافیه دارد نه وزن، اما شش و هشت خوبیست. مردم نیمه‌ می‌رقصند. پارچه سبزی گرفته‌اند و هر ماشینی که می‌رود سمت ونک از زیر آن می‌گذرد. مشکل بچه مزلف‌های جردن نشین فقر است؟ فساد است؟ یا تبعیض؟ می‌خندیم و روان می‌شویم سمت ونک.

چهارشنبه قبل از انتخابات، میدان ونک، ساعت یک بامداد

میدان سراسر سبز است. پیامک زده‌اند که صادقیه هفتصد نفر جمع شده‌اند علیه رهبری شعار می‌دهند. بررسی می‌کنم بچه‌ها تکذیب می‌کنند. «اگر به شعار باشد همین‌جا دارند مرگ بر دیکتاتور می‌گویند» این را پشت تلفن به یکی از دوستان که از دردشت زنگ زده میگویم. شعاردادن‌ها هماهنگ است، لیدرها نشان دارند: بازوبندی سبز کمی بالاتر از آرنج. جماعت بسیار شادند. هر ده دقیقه یک نفر با پرچم ایران از وسط جماعت می‌گذرد، هو می‌شود و پرچم و عکس‌هایش را جماعت پاره می‌کنند. لبخند می‌زند و می‌رود تا نفر بعدی بیاید. ده تا جوان ریشو می‌بینم، سیگار در دست و عصبی. چفیه می‌چرخانند. می‌روم چیزی بگویم می‌ترسم. پیامک می‌زنم به یکی از بچه‌ها، قرار می‌شود کنترل کند. یکی‌ از سیگاری‌ها شروع می‌کند با یک زن تماما بی‌حجاب (به استثنای یک روسری سبز یک وجبی) که سگی در بغل دارد لاس زدن. کاش شب حمله به کوی هم از این دست زن‌ها بودند تا سر تو را گرم کنند!

دیشب‌اش همین موقع نشسته بودیم لای چمن‌های ضلع شمالی میدان، سلمان میگفت از همین درخت‌ها امثال تو را دار می‌زنند. دیشب سلمان با من بود، اما امشب نه. خیلی ترسیدم، نه برای خودم.

حقانی از جلوی موسسه اطلاعات بسته‌ است تا خود میدان، دخترها و پسرها روی لبه صندلی‌ها نشسته‌اند و چیزی در هوا می‌چرخانند: پارچه سبز. راننده یکی دو ماشین یا مست‌اند یا اکس زده‌اند، از هر دو ماشین دخترانی پیاده می‌شوند، روسری‌های سبزشان را در می‌آورند و شروع می‌کنند رقصیدن. ناگهان متوجه شدم قلبم دارد قفل می‌شود. می‌روم جهان کودک، گم می‌شوم بین باغچه‌ای که در ضلع جنوب شرقی تقاطع است. کمی نفس تازه می‌کنم تا نیافتم. دو تا پراید هاچ بک می‌آیند بعد از تقاطع، می‌زنند کنار، ده جوان پیاده می‌شوند، در صندوق عقب را باز می‌کنند، باندهای بزرگ نمایان می‌شود: شروع می‌کنند رقصیدن. یک موتوری رد می‌شود و رو به من فحشی به احمدی‌نژاد و مادر من می‌دهد. خدا را شکر می‌کنم که به آقا فحش نداد.

دو‌شنبه قبل از انتخابات، میدان ولیعصر

مرد حدودا سی‌ساله، دست خانم‌ش را گرفته. از من می‌پرسد به نظرت کی رای میاره؟ می‌گویم مهم نیست، مهم این است که هر کسی هست با رای بالا رای بیاورد. تعجب می‌کند. اشاره می‌کنم به خیابان و جماعتی را که مثل استادیوم شعار می‌دهند نشانش می‌دهم و می‌گویم: بعد از انتخابات داستان داریم! اگه با قاطعیت رای نیاره کسی، شورش می‌شه. با تعجب می‌گوید: دقت نکرده بودم. حق با شماست. حدس می‌زنم که می‌خواست از من بشنود که به احمدی رای می‌دهم تا دلش گرم شود در این وانفسای سبز. عذاب وجدان می‌گیرم نکند به خاطر حرف من و حفظ نظم عمومی به موسوی رای بدهد!

مناظره احمدی و هاشمی (در ظاهر احمدی و موسوی)، ساعت ۲۲:۱۰، روبروی صداوسیما

پیامک می‌کنم به همه: «احمق از آقا جلو زد! قبل از انتخابات بدتر از هجده تیر خواهیم داشت.» یکی از بچه‌های جنبش جواب می‌دهد: خفه شو! یکی از بچه‌ها می‌گوید: احمق تویی! بقیه جواب‌ها را بعدا حضوری دریافت می‌کنم. آخرین جواب را چندی پیش علی ش. به من داد: چهار ماه بعد از انتخابات.

دوشنبه بعد از انتخابات، خیابان پورسینا، طبقه سوم رو به خیابان پر از جمعیت

موسوی از مقابلمان می‌گذرد. بچه‌ها می‌گویند دارد می‌رود سمت آزادی که ملت را آرام کند. میثم می‌پرسد میدونی چند نفر شهید دادیم؟ سرم را پایین انداختم و گفتم

بیش از اونی که به تو گفتن.

(*) چیزی به اسم بدحجاب نداریم، یا حجاب هست یا نیست. اما به دلیل نزدیک بودن این معنی عرفی به تصویر واقعی فرد مورد نظر از لفظ اشتباه بدحجاب استفاده شده است.

نوشته شده توسط م. ع.

آبان ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۹ ق.ظ

نوشته شده در یادداشت

برچسب ,

با ۱۷ نظر برای 'تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت اول – قبل از ۲۲ خرداد'

اشتراک نظرات با RSS یا بازتاب برای 'تاریخ شفاهی انتخابات؛ قسمت اول – قبل از ۲۲ خرداد'.

  1. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ!
    درستشم همینه.

    پاسخ

    ربی

    ۶ آبان ۸۸ در ۱۲:۰۶ ب.ظ

  2. سلام حاجی
    مطلب خوبی بود ولی کاش همه ما درست به اطرافمون نگاه میکردیم تا این حوادث بوجود نمی اومد.
    ما هم تو خوابگاه حدس میزدیم چنین اتفاقی بیفتد و به نظر من دشمن در این اتفاقات بیشترین سود را برد چرا که هم وجهه ما را خراب کرد و هم فضای سیاسی داخلیمون را که اگر درست جلوش را نگیریم فاجعه ای به بار می آورد بله فاجعه ای تقریبا شبیه همون لمپنیسمی که اون روز تو چمران دیدیم که هیچ کس اجازه حرف زدن به دیگری نمیده و با هوچی گری اونو ساکت میکنه کری که از هر دو طرف ماجرا ناپسند است کاری که ما را از پویایی می اندازد و به ورطه نابودی میکشاند

    پاسخ

    نانوشته ها

    ۶ آبان ۸۸ در ۱۰:۲۱ ب.ظ

  3. روایت متفاوتی بودو البته جالب. (هر چند مظاهری هم تو تاکسی نوشت همینجوری مینویسه فقط فضای فکریش فرق داره)
    برای بند دوشنبه میدون ولیعصر هم توصیه میشود زین پس در جواب سوالات به جای افاظات سیاست مدارانه و فیلسوف مابانه حرف دلتان را بزنید تا بعد دچار عذاب وجدان نشوید.
    با تیکه” خدا رو شکر کردم که به اقا فحش نداد” هم خیلی کیف کردم.
    یا حق

    پاسخ

    هبوط

    ۶ آبان ۸۸ در ۱۰:۴۷ ب.ظ

  4. معاویه بر مردم حکومت می کرد و حاکم جامعه بود و البته بر جهل مردم حکومت می کرد.
    لعنت خداوند بر معاویه زمان.
    اللهم عجل لولیک الفرج.

    پاسخ

    بنده خدا

    ۷ آبان ۸۸ در ۱۲:۳۰ ق.ظ

  5. تموم شد . جون هر کی دوست داری این دیگ رو همش نزن . بزار زیرش کم بمونه . بیا بریم با حروم خورهای ونک و جردن گرم بگیریم . بیا بریم با بدحجاب ها با متانت برخورد کنیم . بیا بریم مصادیقی رو که فقط خودمون دیدیم تعمیم ندیم . بیا بریم ولی از آقا جلو نزنیم .بیا موسوی و کروبی و خاتمی و احمدی نژاد و محسن رضایی و هاشمی رو بغل بگیریم . بیا بریم فراموش کنیم فحش هایی که دادند و دادیم . فحش هایی که خوردیم و خوردند . بیا بریم بی بی سی رو صدا بزنیم و بگیم : حروم لقمه ! وقتش که بشه [...]
    بیا بریم . الان وقتش نیست . یه مقدار دیگه صبر کن . بزار وقتش بشه . می دونم این تیغ و استخونه اذیتت می کنه . الصبر مفتاح الفرج

    پاسخ

    صآب خونه پاسخ:

    نه کاریکاتور موسوی رو کشیدم، نه فحش به کروبی دادم، نه آقا محسن رو مسخره کردم. نه به کسی فحش دادم نه به کسی توهین کردم نه دروغ گفتم نه یک طرفه قضاوت کردم.

    دوران انتخابات و قبل از آن یک سری اتفاق افتاد. اینها دارد میرود زیر دست و پای «تجاوز جنسی» و «کهریزک» و هزار کوفت و زهرمار دیگر. نمیگذارم این طور بشود. نمیخواهم اینطور بشود. آن نشاط سیاسی که بود و آن وضع افتضاحی که بود را باید همه بلاواسطه ببینند. دروغهای سبزها را بفهمند. بفهمند انقلاب مخملی یعنی چه. بفهمند امپراطوری هاشمی یعنی چه. بفهمند جنبش سبز به خاطر گشت ارشاد به وجود آمد یا به خاطر نه به احمدی نژاد؟ بفهمند دیگ پلوی انگلیس فقط برای گرسنه ها میپزد نه برای اهل قناعت. من باید بگویم. این وظیفه من است.

    این عماریسم من است.

    پاسخ

    دانشجوی هرز

    ۷ آبان ۸۸ در ۱۲:۳۳ ق.ظ

  6. فکر می کنی کسی نمی دونه ؟ همه بودند قبل از انتخابات . اینجوری نبود که تا روز انتخابات همه خوابگرد بوده باشند . همه مون دست مون توی یک کاسه بود . همه با هم بودیم . توی هر گوشه و کنار . حالا یه جا بیشتر یه جا کمتر . کیه که نمی دونه قبل از انتخابات چه خبر بود . هر کی سعی میکرد اون یکی رو قانع کنه که فلانی خوبه یا فلانی بدرد نخوره . قصه ای رو که داری تعریف می کنی همه مون شنیدیم . در روایت های مختلف . اگه تو داری با مصداق آوردن حقانیتت رو نشون میدی ، طرف مقابلت هم کم سوتی و سوژه نداره . من به این عماریسم شک دارم . شک دارم که گره گشایی کنه .

    پاسخ

    صآب خونه پاسخ:

    یکی از بهترین روشهای تحقیق میدانی امور اجتماعی، توصیف هست. فقط و فقط توصیف. چیزهایی هم که تیکه میندازم وسطش تحلیل نیست و نمیخوام حقانیتم رو ثابت کنم. همانطور که در مورد چمران‌گیت سعی کردم خودم نباشم و مجری صرف باشم و خیلی از چیزها را ندیدم و فقط آن چیزی را نوشتم که مجری میتوانست ببند؛ اینجا هم سعی کردم دقیقا همانی را بگویم که دیدم نه فکرهایی که بعدش کردم و نه تحلیلهایم. حتی از عملی چون کشیدن انگشت بر در همسایه هم صرف نظر نکردم چون به نظرم توصیف بااهمیتی هست.
    ببین چند تا فایده داره این طرح بحث: اولا یادمون بیاد اونایی که ریختن توی خیابون ها خود مردم بودند! در ثانی یادمون بیاد که توی سبزها هیچ کس شعار سلطنت طلبانه نمیداد! در ثالث یادمون بیاد که سبزها چه شعارهایی میدادند و در کدام فضای فکری بودند، آن هم زمانی که نه از ناجا خبری بود و نه از سرکوب و کهریزک! این تحلیلها همه اونهایی هست که شما باید بکنید و توصیفهای امثال این متن هم دست مایه این تحلیلها.
    و این رو هم میدونم همه بودیم: اما همه باید یه سری چیزها یادمون بیاد. البته من خودم هم دوست دارم خاطراتم ثبت بشه. ان شاء الله به قسمت حمله به کوی هم میرسیم. در ضمن: خیلی ها هم نبودند! خیلی ها هم بعدها خواهند آمد! این است که عرض کردم در برابر تاریخ مسئولیم

    پاسخ

    صآب خونه پاسخ:

    این رو باید در کامنت جدا میگفتم:

    تاریخ عبرتهای فراوانی دارد! عبرتها را به چه بهایی میخواهی سانسور کنی؟
    حق

    پاسخ

    دانشجوی هرز

    ۷ آبان ۸۸ در ۱:۰۹ ب.ظ

  7. سلام

    این انتخابات هرچی نداشت یه جامعه شناسی از مردم تهران داد.تهرانی جماعت بالا پایین نداره.می شینی متروی قلهک تا اون پایین به این و اون نگاه می کنی.نگاه بی حیا! یعنی خیره و بدون خجالت.می رسی به اونجا که مترو از روی زمین میگذره.سر و وضع خونه ها حکایت کاملیه از سرانه ماهی و میگو تو اون خونواده.طرف آجرهای خونه اش رو با فوت گذاشته روی هم تو زورآباد اما بالا پشت بوم دیش کار گذاشته.قضیه پول حلال مایه دارها هم که دیگه نیازی به گفتن نداره.طرف غصه اش اینه که بچه اش برای ۶۴امین دانش گاه جهان می تونه اپلای بگیره یا ۶۵امین؟!
    ناراحتیش فیلتر شدن فیس بوکه و تمرین برای فردا تا داد بزنه رای ما یک کلام، نخست وزیر امام!

    یه بنده خدایی از اتاق خواب شدن پارک وی داشت حرف می زد بعد شما می گین بدحجاب؟!

    یاعلی

    پاسخ

    ساقی

    ۷ آبان ۸۸ در ۱:۳۰ ب.ظ

  8. من میگم میخوای بیان خاطره بکنی که چه نتیجه ای بگیری ؟ نتیجه بگیری که اصلاح طلبها آدم بشو نیستن ؟ سبزها همون ملئت بطونکم من الشبهه هستند ؟ دیدنی های و توصیف های من و تو برای خودمون خوبه . یعنی دارم میگم دیتا و اینفورمیشن هایی که داری میدی برای تحلیلی که خودت داری مفیده . اگه میخوای عبرت آموز باشه توصیف صرف که جواب نمیده. بله . من جلوی هتل استقلال یه اتوبوس توریست دیدم که پوستر زید رو که میدیدن ویوا نشون میدادن . اما اونطرف هتل استقلال هم همین زید رو قبول نداشتن .اگه داری میگی که سبزها تحریف شده اند من موافقم . چرا ؟ چون قفل کردند. چون توصیف شون اونی بود که می دیدن . می دیدن جمعیت ریخته توی خیابون آزادی . دیدند رد خون رو . ولی ایا فهمیدن که اون خون و اون جمعیت اونجا چیکار میکرد ؟ اگه عماریسم رو شیفت دادی اینطرف و این گره ها رو باز کردی من مخلصت هم هستم . ولی اگه میخوای قصه بگی … باز هم مخلصت هستم

    پاسخ

    دانشجوی هرز

    ۷ آبان ۸۸ در ۱:۴۶ ب.ظ

  9. به نام خدا
    این راننده هه چه آدم با عشقی بوده ها : دی
    راستی محسن خان شما اون موقع شب اونجا ها چه کار می کردی؟؟
    راستی الان بحث های زیاد دیگه ای هم هست نیست؟
    قضیه صفار .
    قضیه روسیه ( سوخت هسته ای)
    قضیه رحیمی و توکلی
    و … بنویس دوست دارم نظرات روفقا رو بدونم

    جسد: خاک به سرم! این کدوم مسعوده؟ این چه وضع وبلاگه؟؟؟؟

    پاسخ

    مسعود

    ۷ آبان ۸۸ در ۱۱:۲۸ ب.ظ

  10. حداقل فایده ی خواندن این نوشته هایی که قرار است بار مسئولیتی حمل کند ،این است که در مقابل آن دخترک دانشگاه تهرانی،که فریادِ در بطن قضیه بودنش گوش استدلال را کر کرده است و ریختن در خیابان ها و انتقاد نه بلکه بی حرمتی به رهبری را به بهانه ی آزادی اندیشه ی در حبسِ ابدش!همچون ارث پدرش مدعیست،بهت زده و لال نمی مانم!دخترکی که خلقی را باظاهرش،تحولش،دین آپدیت شده اش،روسری لبنانی و چادر حریر اسودش، قیام دعای فرجش و هزار خدعه ای که خودش هم بی خبر است،فریفته است…پرده های بی حیایی اش را خودش برایم می درد..ولی با این منطق که تئاتر روشنفکری را به روی صحنه می اورد برایم تا یاد بگیرم!!!امثال او از دانشگاه عزیزتان!تقریبا هر هفته بر می گردند به ولایتشان و در قهوه خانه ی رفاقتهای قدیمی ،نقالی می کنند و از افسانه های تهران ! می گویند…و هرچه دهانها از تعجب بازتر می شود،قوه ی تخیل اینها هم دوپینگ می کند و می بافند…آنقدر می بافد و می بافد تا گره می خورد!به اینجا که می رسد زل می زند توی چشمانِ پر از التهابِ انکارم،می سوزد و می گوید: من تو بطن قضیه بودم!!!
    بعد از انتخابات و حتی قبل آن چند بار ساعتها پشت تلفن حرف زدیم.در کمان هر چندجمله اش تیری را زه می کرد و می زد توی قلبم،به هر جان کندنی بود دست و پا شکسته تیرها را در می آوردم و فرو می کردم توی چشمِ کورِ منطقش!و لکن الله رمی..بعد از هر مکالمه .سردرد شدید می گرفتم
    وقتی اینگونه می آیند و اینگونه می گویندو می خواهند دفتر تاریخ را بدست بگیرندو غنیمت شمرند و برای آنها که ندیده اند افسانه به ثبت برسانند،امثال شما در مقابل تاریخ مسئول می شوی!

    پاسخ

    تیساپه

    ۸ آبان ۸۸ در ۲:۱۴ ق.ظ

  11. بچه مزلف‌ حرام خورده‌ی توای با تمام رفقات. من بچه جردنم، پدرم و مادرم هم سالها توی روستاهای دور افتاده این کشور بخاطر فرمان تاسیس بنیاد مسکن امام کار کردن.
    حروم خور شما هستین با پدرهای سپاهیتون که بعد از جنگ خون مردم رو توی شیشه کردین.
    عوضی

    پاسخ

    صآب خونه پاسخ:

    بنده به بچه‌های جردن‌نشین امثال شما که پدر و مادر متعهدی دارند توهین نکردم. بنده به بچه‌های جردن‌نشینی که در آن صحنه حاضر بودند و نمی‌شد ظاهر و رفتار و سکنات و شعارهایشان را بر اساس خوردن مال حلال توجیه کرد آن گونه خطاب کردم.
    پدر من سپاهی نبوده‌اند، الان هم حقوقشان حدود چارصد تومان است! ادعایی هم ندارند ایشان!
    بابت بی‌ادبی‌ام در متن عذر میخواهم و تصحیحش میکنم.

    پاسخ

    امیر

    ۱۱ آبان ۸۸ در ۱:۳۶ ب.ظ

  12. متن جالبی بود بود و بحث جالبی .فقط اینکه اگر بچه جردن بودن اینقدر بی ادبی و بی عفتی به همراه داره خدا رو شکر که من بچه جردن نیستم . در ضمن بعضی از خانواده های سپاهی اونقدر بچه هاشون متدین و با اخلاق هستند که نشون می ده که اولا لقمه ی حلال رو همه جا می شه کسب کرد و ثانیا الزاما کسانی که ظاهرا به فرمان امام دارن عمل می کنند لقمه حلال کسب نمی کنند .
    یا حق

    پاسخ

    کیمیا

    ۲۳ آبان ۸۸ در ۱۰:۳۷ ق.ظ

  13. بنویس بقیه شو دیگه!!

    پاسخ

    سجاد صفار

    ۲۷ آبان ۸۸ در ۶:۵۲ ب.ظ

دیدگاهی بنویسید

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.