روشنفکرنما
با ۷ نظر
وارد خانه شدم. بلند سلام کردم. خانه سوت و کور بود. سرک کشیدم ببینم توی آشپزخانه است یا نه؛ نبود. آمدم سمت اتاق خواب. چادرش را تا نکرده انداخته بود کناری و نشسته بود لبهی تخت. سرش را لای دستانش گرفته بود. به آرامی جواب سلامم را داد.
پریشان شدم. نکند چیزی شده باشد. خواستم سر صحبت را باز کنم. پرسیدم چه خبر، کی اومدی که تا الان لباس عوض نکردهای؟ اتوی مقنعهت خراب میشهها! فایده نداشت.
- تلغراف میزدید جاننثار، نوکر درگاه، با طیاره خودش را میرساند محضر سرکار، تا که پیشآمد نامیمون را رفع و رجوع کند!
- چیزی نشده.
- چیزی نشده و سرکار علیه، چون قمریِ تخمشکسته، نشسته سر لانه و نگاه به زرده سپیدهی نقش بر زمینشده دوخته و «هو هو» میکند؟ نائب السلطنه فتق میکرد اینقدر غصهتان نمیشد!
چیزی نگفت. نگاهش را دوخت به پادری اتاق. پا شدم و جلویش نشستم روی زمین.
- ماهپیشانو!
- باید محل کارم رو عوض کنم.
ستون مهرههایم تیر کشید. از آن مهرهای که پشت گردن است آمد تا خود لگن. یکی یکی متورم شدند، منفجر شدند و باز آرام گرفتند و نوبت بعدی. بلند شدم. در آمدم که: مرا بگو که خودم را آماده کرده بودم مرگ عزیزی را گزارش بدهی!
آهی کشید، اما تغییر حالتی در چهرهی سردش نبود. گوشهایم آشکارا سرخ شدهبودند. دست خودم نبود، آخر چه دلیل دیگری میتوانست داشته باشد این حرف؛ این سردی؛ غیر از آنکه من حدس زده بودم. قلبم تپش گرفته بود. صدای باد در گوشم میپیچید و حتی صدای خودم را هم نمیشنیدم. شروع کردم آسمان ریسمان بافتن، که زن! این هم شد مشکل؟ تو که این همه دوست و آشنا داری، این شرکت نشد جای دیگر. حالا شاید سوءتفاهم شده باشد، میخواهی من با رئیس بخشتان صحبت کنم؟ نمیفهمیدم چه دارم میگویم. نمیخواستم دگماتیست جواب دهم که «از همان اول با کار کردنت مخالف بودم» یا اینکه «دیگر حق کار کردن نداری».
راه میرفتم که مرا نبیند. رفتم توی آشپزخانه در یخچال را باز کردم. ناگهان قلبم تیر کشید. نشستم زمین، میانهی یخچال و در بازش. فهمید. سراسیمه آمد بالای سرم …
چشم باز کردم، ماموران اورژانس را دیدم، آمده بودند خانه. مقداری خون گرفتند و یکی دو قرص گذاشتند زیر زبانم. سرم را وصل کردند و رفتند. چشمهایش سرخ سرخ شده بودند. میدانستیم که داریم به چه فکر میکنیم. به سختی لبهایم را گشودم به لبخند، او نیز. در میانهی اشک میخندید. رضایت داشت که بگویم، گفتم آنچه را که باید میگفتم.
- خانه تو را کم دارد زن!
سلام جسد!
زنده ای هنوز؟
مطلب زیر بی مناسبت نیست، فارغ از نویسنده اش
“زن ، پیر است . خوش سیما و خوش سخن است . ناز است . خواستنی است . از درد پا رنج می برد . آنچنان که قدمهایش به سختی قامت او را برمی کشند و به جای اول باز می برند . و در این فراز و فرود ، هیبتی از شوکت غریبانه اش را می بینی که با اضطرابی هماره ، تو را و خبرها و کارهای تو را پرس و جو می کند . درهر ملاقات ، تو را به آیه های قرآن قسم می دهد . … مگر به شوکت مادری خود شک داری ؟ آه از آه های سرد مرد ، که او نیز پیر اما خواستنی است .
زن ، تو را که می بیند ، هربار ، درآغوشت می گیرد . و تو ، سیر می بوسی اش . دستش را ، پیشانی اش را ، و آماده ای که از حلال و حرام و نگرانی هایش بگوید . در روستا ، خبرها به او نیز می رسد . و تو صمیمانه ، هربار ، دست هایش را درمیان می گیری و به او اطمینان می دهی که : نگران مباش . “
پاسخ
صآب خونه پاسخ:
مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۵۹ ب.ظ
مطلب پیرزن همین وبلاگ را بخوان. جستجویش کن
پاسخ
شبگرد مبتلا
۲۵ مهر ۸۸ در ۱۰:۱۹ ب.ظ
سلام حاجی
لطف کن یه سری به وبلاگ ما هم بزن چون مطلب جدید گذاشتم و در موردش نظرت را بهم بگو
جسد: چشم رییس
پاسخ
نانوشته ها
۲۶ مهر ۸۸ در ۲:۱۱ ق.ظ
خانه ای زن را کم دارد که زنش چیزی را کم دارد!
پاسخ
تیساپه
۲۶ مهر ۸۸ در ۱۰:۱۵ ق.ظ
و من نفهمیدم.
چی شد بلاخره؟
پاسخ
b6pencil
۲۸ مهر ۸۸ در ۲:۱۵ ب.ظ
کاش همهی مردها به همسرشان می گفتند؛ که اگر اینجوری بود که هرزنی هم که بیرون کار می کرد، باز وقت بیشتری را در خانه می گذروند.هم برای همسرش و هم برای بچه هایش.
متن قشنگی بود. به دل نشست.
پاسخ
مادرانه
۱ آبان ۸۸ در ۱۰:۳۷ ب.ظ
خیلی قشنگ
پاسخ
نیما
۵ آبان ۸۸ در ۱۲:۴۸ ق.ظ