ابتذال رسانه
اعتراض خود را نسبت به طرح «رقاصه بودن لوگوی روزنامه تهران امروز» اعلام میکنم. این حرکت ِ غیرضرور و از سر لجاجت آقایان، چنان لجن کشیده به عرصهی ژورنالیسم مکتوب و سایبر و چنان پردهدری از اذهان کرده که حد ندارد.
دادگاه متهمین کهریزک مهمتر است یا این لوگو؟ دیدار علی لاریجانی با مبارک مهمتر بود یا دیدار مشایی با هدیه تهرانی؟ لاس زدن با تولهخرسهای نرهخر مهمتر است یا بوق زدن یک جوان بیست ساله به نیت براندازی؟ جنگ نرم به شیوه معاویه را خوب یاد گرفتهایم؛ تکیه بر فروع به جای اصول و بزرگنمایی برخی اتفاقات کوچک و کماهمیت به بهای انحراف افکار عمومی از مسائل اصلی و بنیادی. این «دها» نیست آقایان! دلقک ِ رقاصهی شما یک روز «عادل فردوسیپور» است و روز دیگر «مشایی». مسئلهای مهمتر از تراختور و مهناز افشار وجود ندارد؟
ابتذال از سر و روی فضای رسانهای میبارد. اشمئزاز ِ خود را چگونه پنهان کنم؟ پایگاههای خبری و وبلاگها پر شده از اروتیسم ِ عریان ِ افراطی ِ لجامگسیخته، به مجوز برخ آقایان ِ مثلاً روحانی و اصولگرا. از «آنطرفیها» چه انتظار که این دستاویز را مجوز پخش کامنتهای «بیحیا» زیر اخبارشان بکنند؟ [لینک نخواهید که شرم دارم از انتشار این خذعبلات]. کارمان از توهین و تخریب همدیگر گذشته، به سلاخی افتادهایم.
خجالت بکشیم.
مشایی؛ بحران اصلی
سخنرانی یک کارشناس مسائل «بحرانی» در جمع همسنگریها
من خیلی فکر کردم، یعنی به مدت چند ماه. به این نتیجه رسیدم که «مشایی» کلید کار است. «مشایی» خیلی مهم است، به نظر من مهمتر از مشایی نیست: مشایی دوست مردم اسرائیل است و در دولت همهکاره است؛ عنقریب است که مشایی ایران را بکند یکی از استانهای اسرائیل. مشایی خیلی بد است و من فکر میکنم بهترین گزینه برای کاری است که باید بکنیم.
حاجآقا خیلی ناراحت است، نامه سرگشاده اش دایورت شد و دریغ از یک «های» یا «هوی» که فلانی نامهات دریافت شد، کارد بزنی خون حاجآقا در نمیآید. حاجآقا میگوید محسن ر. هافبک باش، بازیسازی کن. من فکر کنم علی م. هم باید نوک حمله باشد. حیف که بچهها زندان هستند وگرنه این علی م. را شوت میکردم بیرون از تیم، چند بار گل به خودی زده است. احمد ت. با اینکه با حاجآقا دعوای زرگری دارد خوب سانتر میکند. مثل «الف» ایستاده آن کنار میدان و موج مکزیکی راه میاندازد. دروازهبان هم داداش علی میایستد. تیم کامل است. با وجود مشایی در تیم مقابل «عبور از بحران» را کلید میزنیم.
مشایی خیلی مهم است، شیخ گفت دولت را مشروع میداند؛ مهندس هم که به دولت پیشنهاد داده برای بهبود اوضاع. سید محمد هم نامه نادمانه نوشته به بیت رهبری و معذرتخواهی کرده از فحشهایی که دوستانش دادهاند. هادی فالانژ هم گفته: «من گفتم مرده شور ترکیب ولی فقیه را ببرد؟ من؟ حرامزاده! من فدایی رهبرم!» من فکر میکنم همه چیز خوب است. مشایی بد است و اوست که منافقانه رفته توی پاستور. احمدی نژاد باید جواب پس بدهد که چرا مشایی کجاست؟
یک عده آدم – یک عده قلیل فریبخورده – ریختند توی خیابانها، یک عده دیگر هم نریختند اما نسبت به نظام و انتخابات بدبین شدند. من با همین چشمهای خودم خانم دکتر مذهبیای را دیدم که راه حل برون رفت از «بحران» را در برگزاری انتخابات زیر نظر اتحادیه اروپا میدانست. من فکر کنم خیلی بد است که ما بیاییم این عده را باز هم به نظام بدبین کنیم. باید با کسی که مسبب این بدبینی شد مماشات کنیم، حلواحلوا کنیم و باسنش را روی شانههای مبارک گذاشته و در شهر بگردانیم. ما باید به همهی سبزها کولی بدهیم، مهندس را هم بگوییم یک عذرخواهی بکند، بعدش احمدی نژاد را محاکمه و اعدام کنیم.
ببینید من دلم برای مملکت میسوزد. این همه گیر میدهید به سبزها که چرا ضدولایت موضع میگیرند. این آقای مشایی را نمیبینید هنوز هم به «دوستی با مردم اسرائیل» اعتراف میکند؟ ما دوستدار ولایتیم، اصلا تا ولایت هست زندهایم، بعد از آن رزمندهایم. من فکر میکنم باید از ولایت فقیه حمایت کنیم؛ شاید بعد از حمایت ما او هم کمی کوتاه بیاید – ولی فقیه را میگویم – بالاخره «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»؟
این مشایی خیلی کارهای مهمی میکند! چرا با نوامیس سینمای ایران جلسه میگذارد پدرسوخته؟ خب لابد فردا برود دیدار مریلین مونرو. من فکر میکنم اصلاحطلبان لیبرال نیستند و مشایی لیبرال است. به نظر من مشایی نجس است و از هر چه ضدانقلاب بدتر است. اصلا دکتر علیمحمدی را هم مشایی کشت. نه سید محمد لیبرال است و نه مهندس، اینها فرزندان باتقوای امام هستند و شیخ متغیر هم که مشروعیت را قبول کرد بالاخره. من فکر میکنم این مشایی است که لیبرال است و ضدانقلاب است و خطرش از اسرائیل بیشتر است و بد است و باید او را کشت و با بقیه صلح کرد.
ما که میدانیم قضیهی آژانسهای مسافرتی چیست. یکی از تولهخرسها – وای ببخشید این اصطلاح مال وقتی است که برای اصولگراها منبر میروم – یکی از بچههای حاجآقا کلید این کار را زد: ده سال پیش. این آژانسها باید با استاندارد روز کار کنند: بدن خانمهای ویزیتور باید کأن آنجلینا باشد، مردهایشان اندازه ی آنتونیو باندراس بیناموس باشند و همه هم به زبان انگلیسی حرف بزنند. اما چه باک؟ من فکر میکنم اگر مشایی نمیآمد بالاخره این آژانسها هم درست میشدند. نه؟ خب مشایی آمده که اینها همچنان بیناموس و بیعفتند دیگر! نه؟
مهمتر از اعتبار بینالمللی دولت و مشروعیت انتخابات، جلسهی مشایی با مهناز افشار است. اصلا چه معنی دارد؟ خوب است من بیایم بروم مجلس – اوه نباید مشخص میشد که من نماینده هستم – و با فلان خانم که جای خواهرم هست «لاس» بزنم؟ من فکر میکنم این مشایی دارد «مسئولین» را بدنام میکند. مردم، نگران وجههی «مسئولین» هستند. من هم از مردم هستم. ما از مردم هستیم و به مردم برمیگردیم. حاجآقا هم همین را میخواهد. این «مشایی» هم خوب است؛ احمدینژاد را کلهپا میکند و ارزشیها را هم سرخورده، نصف انرژیشان را میگیرد.
این وبلاگهای ارزشی را جدیداً دیدهای؟ واقعاً مشایی عطیهی الهی است. همهشان داشتند علیه ما مطلب مینوشتند که مشایی آمد شد سپر بلا. من فکر میکنم مشایی خیلی مهم است، حتی مهمتر از «تولهخرس»ها و «معاندان». اه اه! این «معاند» چه بدعت بدی بود وارد واژههای سیاسی شد؟ ما نباید همدیگر را به بهانهی «عناد» حذف کنیم. درست است که من راست هستم و شما چپ، اما بالاخره همه «مسئولیم». از یک خانواده هستیم. توی خانواده دعوا بشود چه ربطی به «مردم» دارد؟ خودمان حل میکنیم. این «معاند» و «منافق» چیست؟
این مردک – دکتر را میگویم – از وقتی آمد و خانوادهی ما «مسئولین» را به رسمیت نشناخت باعث شد این همه بدبختی به بار بیاید. به مردم چه ربطی داشت کسری بودجه و شورای پول و اعتبار و صندوق ذخیره ارزی؟ آمد همه چیز را لوث کرد. جلوی حاجآقا هم دست کرد توی دماغش. بالاخره با استفاده از شاهکارهای این «مشایی»، آن مردک بوگندو را از خانواده مسئولین میاندازیم بیرون. نوکیسههای جنگندیدهی انقلابنچشیدهی تازه به دورانرسیدهی لیبرال خائن منافق!
خب فکر کنم جلسه علنی شروع شد. با اجازه شما و اجازهی حاجآقا. التماس دعا
تبعیض در خدمت عدالت!
درآمدی بر عدالت ِ آموزشی ِ اسیر ِ ویژهپروریهای ناعادلانه
مکث
اگر به گرسنگان کمک کنی تا گرسنه نمانند، تو را «قدیس» میخوانند؛ اما اگر بپرسی اینان چرا گرسنهاند؟ میگویند «تو یک کمونیستی».
یکی از رهبران جنبش مسیحی- بولیواری آمریکای لاتین
مکث
عدالت یا مساوات؟
سادهلوحانهترین پاسخی که در برابر مطالبات عدالتخواهان تاریخ، ابراز شده این است که : «عدالت، مساوات نیست». بیایید این جمله را حلاجی کنیم: ۱. آیا نتیجه این است که «تبعیض» عدالت است؟ ۲. آیا نتیجه این است که باید همهجا بین همهکس تفاوت قائل شد؟ ۳. ساحت این مساوات چقدر است که تنافر آن با عدالت را موجب میشود؟ و در انتها اینکه پس عدالت چیست؟
چند مثال از مساوات رعایت شده در عدالت بزنیم: امیرالمؤمنین به تازهمسلمانها همانقدر از بیتالمال میپرداخت که به صحابهی کبار رسولالله، طبق نص صریح قرآن هم زانی و هم زانیه باید «به طور مساوی» صد ضربه شلاق بخورند، امیرالمؤمنین و یهودی تحت ذمهی حکومت خود امیرالمؤمنین در «یک جایگاه یکسان» در برابر قاضی منصوب امیرالمؤمنین قرار میگیرند تا قرآن و حکمت بینشان حکم کند … و بسیاری از این دست «مساواتها» …
البته «عدالت، تنها مساوات نیست و چیزی فراتر از آن است»، همچنین منظور این نیست که عدالت اجتماعی به معنای یکسانسازی جامعه است؛ بلکه ساحت عدالت اقتصادی و اجتماعی و آموزشی با هم متفاوت است.
قشربندی و هویت کاذب
اولین نتیجهی بلافصل قشربندی در یک جامعه اسلامی ایجاد طبقات بر اساس شغل افراد (قشربندی بر اساس سمتها) است. ایجاد هویتهایی که معنایی عینی ندارند و تنها متکی به تحصیل در فلان دانشگاه یا فلان مدرسه یا فلان سازمان پرورش استعداد هستند برای هر جامعهای خطرناک است. البته تشکیل گروههای دوستی و تعامل بین دانشآموختگان یک مدرسه یا یک نهاد امری طبیعی و حَسَن است اما ایجاد هویت برای فرد الزاماتی به دنبال دارد که مهمترین آن تقسیم آدمها به «خودی» و «غیرخودی» بر اساس این هویت کاذب است.
اولین سؤالی که از دوستان جدید در دانشگاه میپرسند این است: سمپادی هستی؟ یا برخی دیگر میگویند: ما مفیدی هستیم! یا آن یکی میگوید با بچههای روزبه از این شوخیها نکن! یا این یکی مینویسد علویچیها یک چیز دیگرند. برای درک اوج فضاحت اوضاع نگاهی به نظرات مطلب پیشین بیاندازید. من مطلب انتقادی و تند علیه برخی عملکردهای نظام (مانند این) یا علیه سبزها (مانند این) کم ننوشتهام، اما بازتاب مطلب نفرین بر سمپاد بسیار وحشتناکتر از آن دو بود. بد و بیراه گفتن به کل اصلاحطلبان یا انتقادی چنان دهشتناک علیه دستگاه قضایی مهمتر است یا نطق یک انسان به اعتراف خویش، عصبانی علیه یک نویسندهی سمپادی و چند جملهی نه چندان مرتبط با هم نوشتن و نسبت دادن به یک گروه خاص به عنوان سمپادیها؟ بدیهیست که نظر من راجع به سمپادیها نه تنها تغییر نکرد بلکه بیشتر متأثر شدم که «دقیقاً منطبق با واقعیت بود».
عصبیت جاهلی که در قرآن به آن اشاره میشود نمونه بارز «هویت کاذب»ای است که از قشربندی ِ نخبه و غیرنخبه در ذهن نوجوان ۱۲-۱۳ ساله عاید جامعه میشود. این عصبیت ممکن است در قالب دفاع از مستکبرین جلوه کند و یا در قالب «فخرفروشی به پابرهنههای خنگ»؛ هر چند خود نخبه از پابرهنگان باشد [در اکثر اوقات این فخرفروشی برای فرد تبدیل به عادت پنهان و ثانویهای میشود که خودش هم از آن بیخبر است اما توسط اطرافیان حس میشود و بسیار دردناک است]. نخبهی متعهد باز خود را متعلق به زیرگروهی از جامعه میداند که هسته ی تشکیل آن «نخبهگی» است و سطح این تعلق بسیار عمیق و متاسفانه عاطفی و تا حدودی غیرعقلانی است. با خواندن مطلب آقای امیرخانی در مورد انحلال سمپاد این هویت کاذب را به روشنی حس خواهید کرد.
قشربندی در آموزش و پرورش
استعدادهای برتر، توجه بیشتر؛ آیا این عدالت است؟ چند سوال مطرح میشود:
۱. چه چیزی استعداد را مشخص میکند؟ آیا آزمونی در انتهای دوران پنج سالهی دبستان؟ یا سوم راهنمایی؟ کسانی که در دوران تحصیل ابتدایی یا راهنمایی به دلیل عدم شرکت در یک آزمون و همچنین عدم استطاعت مالی مجبور به تحصیل در آموزش و پرورش هستند چه باید بکنند؟ آیا باید از توجه کافی محروم بمانند؟
۲. آیا تبعیض در آموزش و پرورش عمومی با تبعیض در آموزش عالی یکسان است؟ چرا آن آزمونهای ورودی که در مدارس راهنمایی و دبیرستان است در دبستان نیست؟ مشخص است! زیرا دانشآموز سال اول دبستان توانایی بروز استعدادش را ندارد. اما آیا دانشآموز سال اول راهنمایی دارد؟ به همین علت است که بیعدالتی موجود در آزمونهای سمپاد بسیار بیش از بیعدالتی موجود در شیوه ارزشیابی داوطلبان ورود به دانشگاه است. اگر کنکور سدی در برابر مستضعفینی است که ۱۲ سال فرصت داشتهاند در نبردی نابرابر جهاد کنند، آزمون تیزهوشان سدی بسیار بزرگتر و با دِبی ِ خروجی ِ بسیار کمتر در برابر کودکانی است که تنها ۵ سال فرصت «بروز استعداد» داشتهاند.
۳. آیا توجه به سمپاد و نخبهگان صوری پرورشیافته در آن باید ما را از توجه به مدارس دولتی غافل کند؟ در قسمت پیشین بحث به «هویت کاذب نخبهگان» پرداختیم که یکی از نتایج مستقیم آن این است که دغدغه فارغ التحصیلان سمپاد به جای «آموزش و پرورش»، «سمپاد» است؛ البته اگر دغدغهی پول اجازه بدهد.
۴. شکلدادن دغدغهی یک نوجوان ۱۲-۱۳ ساله بر اساس اینکه «تو نخبه هستی» و «من باهوش ترم یا فلانی»، صدمهای جبرانناپذیر به روحیات و شخصیت او میزند. باور بفرمایید اینکه مهمترین دغدغهی یک مسلمان این باشد که «هوش»، «استعداد»، «خلاقیت» و … خود را در هر زیرگروهی که عضو میشود اثبات کند، بسیار فاصله دارد از آن نقطهی آرمانی که فرد باید مهمترین دغدغه خویش را در «جهاد با نفس» و «جهاد در راه خدا و مستضعفین» بداند. باور بفرمایید یک جای کار میلنگد! باور بفرمایید!
۵. «خودویژهپنداری» برای نوجوانی در سنین بلوغ، در حالت عادی وجود دارد [به علت نفس بلوغ] اما اینکه او در محیطی رشد کند که این عارضه تشدید شود و خود را از هم سن و سالان و همسایگان و دوستان و اقوام برتر ببیند، خطر بسیار عظیمی دارد. فرض کنید این عارضه نفسانی برای کسی رخ دهد که هوش و استعداد سرشاری دارد که در صورت عدم رشد روحی مناسب ممکن است خسارات زیادی برای خود و جامعه در پی داشته باشد. حتی کسانی که در سن ۱۸ سالگی وارد دانشگاههای برتر میشوند نیز ممکن است دچار این غرور کاذب بشوند، چه برسد به نوجوانهای تازه بالغ شده! و یا کودکان ۱۰-۱۱ ساله!
حرف آخر
واقعیت این است که اصل وجودی توجه به نخبهگان زیر سؤال نیست، بله! کسی که استعداد برتری دارد و میخواهد پزشک شود، باید توجه بیشتری به او کرد، امکانات بیشتری به او داد و معلمان بهتری در خدمتش گمارد. بحث سر این است که سمپاد با آن صورت اجرا و با آن وضع ناعادلانهی آموزش و پرورش یکی از مصادیق بیعدالتی بود. من نمیدانم علت انحلال آن چه بوده است [مسئولش هم نیستم] تنها به عنوان یک منتقد نظرات خودم را ابراز میکنم اما متاسفانه جز فحش و ناسزا و اینکه تو «حسودی» بازتاب دیگری از سمپادیهای گرامی دریافت نمیکنم.
مکث
پس نگاشت ۱: یکی از خوانندگان گرامی ذیل مطلب پیشین، اشاره به دفاع مقام معظم رهبری از نخبگان بنیاد ملی کردهاند. تعجب میکنم! من مشکلی با نخبهبودن کسی داشتهام؟ من با شیوهی نخبهپروری که مرحلهای قبل از اعلام فرد به عنوان نخبه است مشکل دارم. نخبهگزینی و نخبهپروری و نخبهسالاری نظام سمپاد بسیار مریض بود و به نظر من اصلا قابل دفاع نمینمود. ربطی هم به دفاع ایشان از نخبگان ندارد.
پس نگاشت ۲: اشاره به وضعیت اقتصادی نخبههایی که به حلی راه نیافتهاند یکی از فرعیات ِ فروع ِ فروع ِ مطلب پیشین بود. اما متاسفانه همه از این در وارد شدند که: چه کسی گفته در حلی فقیر نیست؟ واقعا متاسف شدم که اصل متن را رها کرده و به یک نکته فرعی پرداخته اند.
پس نگاشت ۳: این شاهکار ادبی برآمده از غیرت را از دست ندهید
نفرین بر سمپاد
این متن را در اوج عصبانیت و بدون وضو نوشتهام.
حالا چندین و چند هزار فارغالتحصیل داریم که ادبیشان میشود مشهورترینِ جوانِ نسخهشناسِ ایرانی که پنداری بازماندهی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد میداند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید… علمیشان سه آرشند که میشوند مهمترین گروهِ آماتوریِ عصبشناسِ جهان و صاحبِ مقالهی واقعی در نیچر… و از علم و ادب مهمتر، فرهنگ است… فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر… چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغالتحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوههایی را نظامِ مدیریتیِ تنبلپرورِ کودنگمار، قدر نمیداند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغالتحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند.
از اینجا
این متن را مقتدای من در نوشتن – زمانی که کمی جوانتر بودم – نوشته است. رضا امیرخانی. جالب است. برای من اما جدید نیست. کم ندیدهام کسانی را که از این مدرسهی لعنتیِ خیابان کارگر جنوبی درآمدهاند، تبختر از سر و رویشان میبارد و خود را «مشهورترین جوانِ … » میشناسند. جای سه نقطهاش را بگذارید: دانشجوی فنی یا مهندس برق یا روانشناس یا جراح یا … . بله! مدرسهی نوابغ است. هر که در این مدرسه درس بخواند به گواه همین متنِ پر از تبختر از «تیزهوشان» ِ انقلاب است!
سعدی حکایتی دارد، و من آنقدر آشفته و پریشانم که حال رفتن و گشتن ندارم، حافظهام هم مثل سمپادیها قوی نیست که از بر باشم، که فلانی خدا را شکر میکرد در هائیتی زلزله آمد اما خانه من سالم ماند! یادم هست سال دوم دبیرستان بودیم. مدیرمان را از مدرسه اخراج کردند: مأموران آموزش و پرورش. و تبعیدش کردند به یک جای دور. نرفت. استعفا داد و رفت یک مدرسه غیرانتفاعی ساخت در خیابان هفده شهریور: سادات موسوی. دبیرستانی که الان شده پاتوق بچههای حاجآقا جاودان. اما چرا اخراجش کردند؟ چون میانگین معدل بچههای ما در امتحانات نهایی از دبیرستانهای غیرانتفاعی نظیر پرستار و فلسفی (منطقه ۱۴ بودیم و البته هنوز هم هستیم) بالاتر بود. چرا؟ چون در المپیاد ریاضی و فیزیک بچههای ما رتبه میآوردند؛ اشتباه نکن! فقط مرحله اول و دوم. سوم به بعدش مال از ما بهتران حلینشین بود که روزی صدساعت کلاس المپیاد برایشان میگذاشتند. و خدا را شکر که ما جای این مسخره بازیها، فوتبال بازی میکردیم.
همیشه برایشان در ذهنم احترام قائل بودم. بچههای درسخوانی که در آزمون سمپاد پذیرفته شدهاند. آزمون را قبول نشدم. جوابش را دارم (که سال پنجم قضای حاجتم دیر شده بود و امتحان را نصفه رها کردم و سال سوم راهنمایی سرما خورده بودم و طاقتم طاق شد و با برگه پاسخنامه آب بینیام را گرفتم!) اما نمیدهم. بله! من یک خنگم! من در آزمون سمپاد پذیرفته نشدم در عوض در مدرسهای درس خواندم که به خاطر بازیگوشی یک هفته اخراجم کردند. در مدرسهای درس خواندم که پدرم حتی یک قران هم شهریه تحصیلم را ندهد. در مدرسهای درس خواندم که شاگرد اول کلاسمان پدرش سپور بود (بخوانید رفتگر). در مدرسهای که همکلاسیهایم از کیفشان کاندوم کشف میشد و اخراج میشدند. در مدرسهای عادی، متعلق به دولت و پایین شهر (جایی نزدیک میدان خراسان). در مدرسهای که کلاسهای فوقالعادهاش هندسه و ریاضی و فیزیک بود و کل هفت روز هفته مدرسه بودیم، اما شاگرد اول مدرسه با کممعدلترین (نفرین به لفظ «خنگ») رفیق بود. بله آقای امیرخانی! رفاقت گودی و غیرگودی برنمیداره. در مدرسه ما نه قجر بود نه خان زاده نه نوه ی لوس حاج فتاح. همه مان کریم ریقو بودیم. و آنقدر درس نمیخواندیم که بالاخره یک روزی کریمرودمان، از کنار بیمارستان روزبه برود سمت شریف و تهران و بعدش هم برکلی و ام آی تی. تا بعد از ده سال سر ایران و ایرانی منت بگذاریم که :
برایشان از خارجنشینانی میگفتیم که هر سال به ایران میآیند و در این پروژه و آن پروژه کمک میکنند… برایشان از سیدعلی میگفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند.
عدالت آموزشی یعنی چه؟ عدالت آموزشی یعنی یک عده – بروید آمار بچههای حلی را در بیاورید – که امکان درس خواندن دارند را بفرستیم در یک جزیره. در این جزیره از بدو ورود بگوییم: شما باهوشید! اصلا من چرا حرف بزنم که وقتی آمدیم دانشگاه یک عده متبختر را دیدیم که از ما جدایی میکردند. فکر هم میکردند از ما سرترند. وقتی آشناتر شدیم پرسیدم کجا درس خواندهاید. یکی با خنده گفت: خب معلومه! علامه حلی! تمام تصویر زیبایی که از رقبای سابق در ذهنم بود فروریخت. آن روز افتخار کردم که «من یک خنگم». پربیراه نیست اگر بگویم بهترین رفیقم حلی درس خوانده. اما من اینجا راجع به عموم حرف میزنم: و هیچ عامی بدون استثنا نیست.
من دلم برای عدالت آموزشی میسوزد. من دلم برای بچههای باهوشی میسوزد که میروند سمپاد (بخوانید آکواریوم تزئین شده به اساتید غربزده و یا حجتیهای تاکسیدرمیشده) و از آن تو یک چیزی در میآیند در مایههای فرار مغزها یا مهندس پردرآمد سازمان صنایع دفاع؛ البته آقای امیرخانی راجع به فرهنگ ِ هم ایرانی و هم معاصر چیزهایی را گفت که الاحقر ترجیح میدهم مثل حمار نفهم سکوت کنم! بنده غلط بکنم جسارت بکنم! من دلم برای علی میسوزد. همکلاسی دبیرستان که سال دوم از مکانیک خواندن در شریف سر باز زد تا برود سر کار که خدای ناکرده خواهرش تنفروشی نکند: جذب شرکتهای هرمی شد. بله! من دلم برای همه میسوزد و این هیچ ربطی ندارد به اینکه سمپاد بسته شد یا بسته نشد. این هیچ ربطی ندارد که چرا آقای امیرخانی امشب «زلزله به خانه او هم رسیده» و یا «آتش حجرهاش را سوزانده» و بالاخره یاد حریقی افتاده که هائیتی را لرزانده!
بعضی از دوستان عقیده دارند: خب وضع آموزش و پرورش که فلان است! پس بیایید لااقل یک منطقه آزاد داشته باشیم و نابغه پرورش بدهیم. میدانی آخرش چه میشود؟ آخرش میشود اینکه همهمان ساکن جزیرههای از هم جدایی هستیم که فقط بچهپولدارها میتوانند در آن بار حضور یابند؛ آنوقت کدام کرهخری به فکر عدالت آموزشی برای مملکت باشد؟ اصلا میدانی چیست من یک احمق کمونیستم و این متن را فقط از روی عصبانیت نوشته ام. هیچ کاری هم ندارم کدام احمق یا عاقلی این سازمان را بسته است. اما خوشحالم که بیش از این بچههای مردم تبدیل به یکسری مؤمن غربزده یا غربزدهی غربزده یا مؤمنهای انقلابی ِ «خودزده» نمیشوند؛ کسانی که در دوره تحصیل جامعه را درک نکنند، هیچ وقت جامعه را درک نخواهند کرد.
آقای امیرخانی که برای فرهنگ این مملکت چند سال رفتی آمریکا تا یک «بیوتن» بنویسی. قربان شکل ماهت، برای آموزش و پروش چه کردهای؟ همان فارغالتحصیلان مؤمن اندر مؤمن – که در خارج هم مؤمن اند – که برگشتهاند و مدرسه حلی را پربارتر کردهاند – و این لابد یعنی بالاترین خدمت به مملکت! – برای نظام زهوار دررفتهی آموزش و پرورش که از دختر هفت سالهی پیرانشهری تا پسربچهی دبستانیِ بندرگناوهای به جبر تاریخ، محکومند در آن درس بخوانند چه کردهاند؟ بحث اردوی جهادی نیست! میدانم «بشاگردپیما» هستید: بحث ایزوله بودن شما «نوابغ» از مشکلات جامعه است! بحث همان حجرهی سالم مانده است! بحث «دامن من که پاک ماند، گور پدر دختر همسایه» است. بله! بحث این است که چرا از این نجاست «خنگ و خلهای دولتی» به ساحل امن «روشنفکران ِ ایرانی ِ معاصر ِ بسیار باهوش» پناه میبرید؟ معنای «ناخنگیر» ندانستن بهتر است از این تبختر!
تا دیروز صحبت از سمپاد بود اما از فردا شما هم – مثل هزاری دیگر – پناه میبرید به مدارس خودسر غیرانتفاعی. ایالاتی خودگردان که به اعتبار ذهن مدیر یا امنای مدرسه، حجتیهای تحویل جامعه میدهند یا روشنفکر پوچمغز. صبح تا شب هم ذهن بچهها را با کنکورهای آزمایشی و المپیاد آبستن میکنند که : بله! آمار مدرسهی ما در المپیاد و کنکور … اهن و تلپ! همه از این جرثومهی «عدالت ِ ۱۲ سال آموزش رایگان و دولتی ِ مصرح در قانون اساسی» پناه میبرید به «غیرانتفاعی» و «سمپاد». خانه سمپاد که ویران شد، اما خانهی زرمداران «غیرانتفاعی» هرگز ویران نخواهد شد.
ما را «دیگر» با شما کاری نیست، حضرات ِ دامن از دریای بچههای پابرهنهی «خنگ» کشیده و بر قلهی کوه ایستاده که : وای! دامنم خیس شد!
دامن که مهم نیست؛ عدالتخواهیتان نم نکشد، استاد!
جیغ بنفش
پس نگاشت: آقای امیرخانی یک اشارهای هم به سکوت عالمانهی حضرت «نجفی» راجع به سمپاد کرده است: بله آقای امیرخانی! سر حضرات در توبرهی غیرانتفاعیها بود، وگرنه شما هم کلهپا میشدید و نفوذ حاج آقا جوادتان ماست را هم نمیبرید!
پس نگاشت ۲: این روحیهی «خودویژهبینی» لعنتی را در دوستان شهرستانی سمپادی هم دیدهام. نفرین به ارتش سرخ چین! نفرین به دود تنباکو! البته همه ارتش سرخی ها بیرحم نیستند! یکیدوتاشان بهترین رفقایم هستند.
جیغ بنفش
ویرایش شنبه ۳ بهمن ساعت ۱۲ ظهر:
منظور آقای امیرخانی از آن جوان نسخه شناس ایرانی خودشان نبوده است. بابت اشتباه در برداشتم معذرت میخواهم. اما این به اصل مطلب من خدشهای وارد نمیکند.
جیغ بنفش
در همین زمینه بخوانید:
بله! عین نابرابری است! – جستاری تحلیلی پیرامون رابطه سمپاد و عدالت آموزشی – خانم مینایی
مباد که بترکد! – دردنامهای پردرد و سیاهسفید (بسان خود روستاییمان خاکی) از احمد خیاطیان
تبعیض در خدمت عدالت! – درآمدی بر عدالت ِ آموزشی ِ اسیر ِ ویژهپروریهای ناعادلانه – خودم
در اهمیت رسانه شخصی
به بهانه دزدیده شدن مطلبم و درج آن در یک رسانه خودی، بدون کسب اجازه
وبلاگ یک رسانه شخصی است. وبلاگ نویس بدون گرفتن دستمزد و یا حتی قراردادن تبلیغات در وبلاگش، دغدغه هایش را مکتوب میکند. وبلاگ نویس حتی اگر وابستگی فکری به یک جریان سیاسی داشته باشد، در وبلاگش مستقل تر می اندیشد. او چون در ارتباط مستقیم و بی واسطه با مخاطب است و از تیغ نقد در امان نیست، مجبور است با منطق و استدلال صحبت کند. وبلاگ نویسی که با عصبیت کمتر و انصاف بیشتر و مستند به ادله صحبت کند، توفیق بیشتری در مطرح شدن حرف و نظرش می یابد.
وبلاگ نویس اما هیچ پشتیبانی ندارد. وبلاگ نویس نه وکیل دارد و نه هیچ قانونی از او حمایت میکند. دزدی های ادبی (اینچنین که آقای مبینی خیلی دردناک نوشته است) با وبلاگنویس ممکن است کاری کند که تصمیم بگیرد مطالب ادبی اش را رمز دار کند. دزدی های خبری و تحلیلی باعث میشود وبلاگ نویس هیچ اعتمادی به فضای رسانه ای اش نداشته باشد. ممکن است شما تحلیلی درباره دکتر علیمحمدی بنویسید اما دو روز بعد، همان متن را که بندهایش پس و پیش شده است در یکی از رسانه های هوادار دولت ببینید و متوجه بشوید جمله بندی شما به گزارش «فلان نیوز» بوده است! ممکن است شما مطلبی از سر عقیده بنویسید و سهواً یا عمداً فیلتر شوید، حتی اگر وبلاگ شما اولین رقیب مکتوب بی بی سی باشد: حتی اگر وبلاگ شما آهستان باشد. فرض کنید وبلاگی به بررسی تاریخ حوزه و مصاحبه با صاحب نظران علوم حوزوی بپردازد؛ چنین وبلاگی هم ممکن است به خاطر دفاع از مقام علمی علما و گلایه از سطحی شدن مسائل سیاسی در حوزه های علمیه، فیلتر شود: همچون فرید مدرسی.
وبلاگ نویسی کار ساده ای است. یک صفحه رایگان باز میکنی و هر خذعبلی خواستی مینویسی. اما کسب اعتماد مخاطب و بالابردن میزان بازدیدکننده های ثابت – و نه تفننی – امری ساده نیست. وبلاگ نویسی که برای عقیده اش مینویسد از این نمیترسد که مطلبش دزدیده شود یا حقش پایمال، چرا که با خدا معامله کرده و ممکن است بر سر همین معامله، به زندانهای جمهوری اسلامی هم سری بزند و برود پیش حسین درخشان. اما این رفتار شما رسانه های دولتی و نیمه دولتی و سبز و ضدانقلاب با رسانه های شخصی تنها کاری که میکند خشکاندن جوانه امید در دل وبلاگ نویسان جوانیست که میخواهند بدون وسوسه ی پست بالاتر در خبرگزاری و خبرنگار نمونه شدن و ترفیع گرفتن و مشهور شدن، بی مزد و منت از انقلاب و از اسلام دفاع کنند.
کاش به صراط مستقیم برگردیم و از هوای نفس دوری کنیم. این مهم نیست که خبرگزاری ما اولین خبرگزاری باشد که از «سِزامی؛سرنخجدید از دستداشتنموساد در ترور علیمحمدی» سخن بگوید؛ مهم این است که وبلاگهایی داشته باشیم که در هر کدام چند آرپی جی زن رو به تل آویو هدف گرفته باشند.
ریشه همدیگر را خشک نکنیم.